پیراهن مشکی

تقریبا یک سالی هست پیراهن مشکی تو تنم هست.
راستش با شلوار و کفش مشکی بهم میاد.
هرکی بهم میرسه میگه کسی مرده؟
منم میگم آره
اونها میگن خدا رحمت کنه.
راستش نمیدونم آخر جمله ها چرا به اینجا ختم میشه.
راستش خیلی ها مرده اند و من از مرگ هیچکدوم خبر ندارم.
شاید هم نمیخوام بدونم.
از دور دیدمش دیگه اون آدم قبلی نبود. شاد بود و کمی هم مغرور شده بود.
سفیدی نگاهش تاریکی وجودم را محو میکرد.
نمیدونستم چه بگویم. سلامی دادم و رد شدم.
جواب سلامم را نداد و فقط گفت خدا رحمت کنه.
گیج و مبهوت شدم و تو این فکر بودم که نکنه کسی از فامیلا مرده و من خبر ندارم.آهه کی را رحمت کنه. کسی نمرده. منکه واسه دل خودم مشکی پوشیده ام.
هنوزم گیجم که چطور شد دیدمش.
تقریبا یکسال میشه با دست خودم خاکش کردم و بهش آب دادم.
هرچی بود بهم فهماند که شاید خودم مرده ام و خبر ندارم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (1/4/1399),طراوت چراغی (1/4/1399),طراوت چراغی (2/4/1399), ک جعفری (3/4/1399),شهروز براری صیقلانی (9/4/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.