خواب

جسمم را میان سیل انبوه جمعیت میدیدم که داشتند با هلهله و شادی میبردند. نمیدانستم چه شده . نمیدانستم میخواهند با من چکار کنند .
همه غرق شادی بودند و من در درونم غم و اندوه را هرلحظه بیشتر حس میکردم.
در این هنگام بود که یکی از دور داد زد قربانی را بیاورید. کدامین قربانی . نکند منظورشان من باشم.
زبانم با لکنت از یکی از افراد بزم پرسید: چه شده مگر از من چه گناهی سرزده؟
من که هیچوقت کار خلافی نکرده ام و تا بحال نه اختلاسی کرده ام و نه رشوه ای گرفته ام.
مگر میشود سر آدم بیگناه بالای دار برود.
اما کسی به حرفهایم گوش نمیکرد و در این بین بود که جلاد از راه رسید. تا دیدمش شناختمش دوست بچه گی هایم بود.
گفتم:تو چرا؟
در جوابم گفت:تو چرا؟
من گفتم : نمیدانم.
در جوابم گفت: چون نمیدانی.
اگر میدانستی تو هم حالا ما بین این جمعیت بودی و نه تافته جدا بافته.
جلاد و دوست دیرینم با ضربتی سهمگین مرا از پا درآورد و مرا بدرک واصل کرد.
در این بین نمیدانم چه شد که از خواب پریدم و خودم را ما بین جمعیتی خفته دیدم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود رضایی (18/3/1399),حمید جعفری (21/3/1399),وحید ریحانی (25/3/1399),طراوت چراغی (1/4/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.