جمهوری داد

........
ساعت هفت و نیم صبح، یک تاکسی رو به روی پارک دادفر توقف کرد. راننده زد به شانه ی عماد:
-آقا!
عماد از خواب پرید. کرایه را حساب کرد و پیاده شد. یاسی پیاده شد و پرسید:
-راز تو اینجاست؟
-بله.
عماد با گامهای تند از میان درختان برهنه می گذشت و می رفت به سمت قلب پارک. یاسی نفس زنان خودش را می کشید:
-یواش تر. من درد دارم هنوز.
باد موهایش را روی شال نارنجی اش پخش می کرد. ناگهان زد زیر خنده:
-نقص خون تو رو باید توی پارک کشف کرد؟ تو دلت داری به من میخندی؟ آره؟ فکر کردی احمقم؟
-الان می رسیم.
از میان شاخسار در هم تنیده درختان، گنبدی مرمرین نمایان شد. به یک مقبره نزدیک می شدند. ایوانی از مرمر سفید که در سایه ی گنبدش چند قبر جا گرفته بود. عماد مقابل قبری ایستاد. یاسی روی بلند ترین قبر نشست. سنگ قبر خالی از نقش و نام بود. پرسید:
-اینجا کجاست؟
-جایی که نشستی قراره قبر بابای من باشه.
یاسی برخاست:
-شوخی؟ مگه بابات کیه؟
عماد از کیف پولش یک کارت شناسایی بیرون آورد و داد به یاسی. نشست تا فاتحه ای بخواند. یاسی سنگ قبر را خواند:
مزار
عمادالدین دادفر
3359-3390
همان نام روی کارت. یاسی از شباهت عماد با عکس روی مزار مبهوت مانده بود. اخم کرد:
-تو کی هستی؟
-عمادالدین دادفر.
-پسر رییس جمهور؟ همونکه تروریست ها آتیشش زدن؟
-آره.
-پس این زیر کی خوابیده؟
-یه جسد که قابل شناسایی نبود.
-چرا؟
-چون لازم بود.
-به مردم دروغ گفت!؟
-این دروغ به نفع همه تموم شد.
-نفعش واسه تو چی بود؟
-آزادی. می تونم همونی باشم که میخوام. یادت نیست قانونی رو که پارلمان سه سال پیش تصویب کرد؟
-من چیزی از سیاست حالیم نیست.
-پدرم بعنوان موسس جمهوری داد، حق تعیین جانشین می خواست. اون جانشین من بودم.
-خب تو آدم خوبی هستی. می تونستی حاکم خوبی باشی.
-نه. هیچ حاکمی به اندازه پدرم نمیتونه عاقل و مهربون باشه. یادت نیست پونزده سال پیش وقتی کودتا کردن و کشور تجزیه شد همه مردم می خواستن اینجا باشن، تو این سرزمین، زیر پرچم پدر من. اما بعد چی شد؟
-من خیلی بچه بودم. چیزی یادم نیست. یادم هست بچگی هام دنیا رنگی تر بود. فقط یادم نیست بخاطر پدر تو بود یا بخاطر بچگی خودم.
عماد پوزخندی زد. یاسی شاکی شد:
-اما تو گفتی خونت آلوده ست!
-خونم آلوده ست ... به خون یه دیکتاتور.
-تو دیوونه ای. ببخشید رک میگم.
عماد پذیرفت. یاسی برخاست و دستی بر مانتو خاکی اش کشید:
-تو یه بدبختی. اما نه به اندازه من.
-به اندازه خودم بدبختم. حالا بی حساب شدیم؟
-نه، راز لعنتی من باورش راحت تره.
عماد خندید و برخاست. سرش از هجوم خاطرات سنگین بود.

***
شبی که به وطن برگشت پدرش جشنی ترتیب داده بود. شبی که به وطن برگشت همه چیز رنگ عوض کرده بود. همه چیز نو شده بود و نفرت انگیز. از پایین پله های هواپیما تا اتاقش بادیگاردها کنارش بودند. نمی توانست تحملشان کند:
-با مسئولیت خودم می میرم! تنهام بذارید.
در تمام طول جشن با نقاب لبخند گوشه ای نشسته بود. انتظار می کشید مهمان ها بروند تا با پدرش خلوت کند. نیمه شب که خانه خالی شد رفت به اتاق کار پدرش. هنوز سه ضلع اتاقش تا سقف پر بود از کتاب. پدرش میان صفحات پرونده ای، صفحه ای را جستجو می کرد.
-ممنون بابت جشن.
-عوض شدی عماد.
-من؟
-می خواستم با دوستان جدیدم آشنا بشی. اما حقیقتا خجالت کشیدم.
عماد روی نزدیکترین صندلی به میز کار پدرش نشست:
-دلم برات تنگ شده بود.
-دیگه چی؟
چهره عماد در هم رفت:
-نگرانت بودم.
-همه چیز تحت کنترله. جای نگرانی نیست.
-اخبار جمهوری داد خوب نیستن بابا.
-تمومشون جعلی اند. باور نکن.
-مردم که جعلی نیستند. اگه اونا نبودن ...
-اونا مردم نیستن. مزدور اند. تو این چیزا رو نمی فهمی. پول بهشون دادن یا وعده و وعید.
-کی اون همه پول داره؟
پدرش پرونده را بست. کشوی میز را گشود. تفنگش را برداشت. صدا خفه کن را روی لوله سوار کرد. عماد معنی این کار را نمیفهمید.
-بابا!
-تکون نخور!
عماد خندید:
-داری چی کار میکنی؟
پدرش مقابلش ایستاد. سر عماد را از موهایش گرفت و در چشمهایش نگاه کرد.
-تو عماد نیستی. چه بلایی سر پسرم آوردی؟
عماد اخم کرد:
-کسی که دیگه خودش نیست تویی نه من.
-چشمات قبلا سیاه بود.
-قهوه ای بود.
-صورتت این نبود.
-بود. پنج سال از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم گذشته. من منم! عماد.
-پس بگو کی تو رو خریده که علیه من باشی؟
-هیچ کس.
پدرش مستاصل روی صندلی مقابل نشست.
-حرفت چیه؟
-اومدم ببینم حرف مردم چیه.
-وسط فصل امتحانات برگشتی که حرف مردم رو بشنوی؟
-این امتحان مهمتره. امتحان شماست.
-اگه مردود بشم میخوای چی کار کنی؟
-نباید مردود بشی. اومدم تا بهت تقلب بدم.
-تقلب؟
-شاه مردم نباش. پدرشون باش. قرار همین بود.
-مگه غیر از اینه؟
-آمار زندانیان سیاسی ...
-کی به تو آمار داده؟
-چه فرقی میکنه؟
پدرش در فکر فرو رفت.
-بیا لطفی به من بکن. تو پدر ملت باش.
-من نمی تونم. بلد نیستم.
-پشتت می ایستم. بهت یاد میدم.
-منظورت دقیقا این نیست. من از نمایش عروسکی متنفرم.
-نادون! پس تو چی می خوای؟
-حال خوب برای همه.
-اینجا که بهشت نیست.
-تو به مردم نشون دادی که می تونه باشه. تو بهشون امید دادی. اما بعدش چی شد؟
-تو هم قول داده بودی ازدواج کنی. پس چی شد؟
-نتونستم.
-نخواستی. میدونم چی میخوای؟ انقراض دادفر.
عماد نگاهش را از پدرش دزدید:
-کدوم داد؟ ما بیدادیم.
پدر عرق پیشانی اش را پاک کرد. برخاست و اسلحه را از روی میز برداشت. گفت:
-برگرد به دانشگاهت.
-اونجا امنیت ندارم. ظرف همین چند ماه صدها پیام تهدید برام فرستادن.
-پس بگو با تو چی کار کنم؟
لوله تفنگ را چسباند به پیشانی عماد:
-کاش می تونستم.
بی اختیار قطره ای اشک از چشم عماد پایین افتاد. خیره به چشمهای پدرش ماند.
-گفتم کاش. نترس.
پدر اسلحه را پرت کرد روی میز. شانه های عماد را گرفت:
-حالت خوبه؟
عماد با نفرت و اندوه نگاهش می کرد.
-حرف بزن. بگو با تو چی کار کنم؟ چی کار می تونم بکنم؟
قبر زیر پایش، جواب پدرش بود به این سوال.
...ادامه دارد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (17/11/1396),مینا رسولی (30/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.