از یاد رفته

بسم الله الرحمن الرحیم

صبح، پشت چراغ قرمز، شیشه های ماشین ما با ضرباهنگ ترانه ی محبوب من می‌لرزید. ترانه تکرار مکرر یک تمنا بود :
تو رو می‌خوام ... تو رو ... تو رو...
این ترانه پوچ ترین مضمون تاریخ بشریت را داشت، البته به عقیده ی نورا. و برای من هزار معنا داشت. شیشه ها با ضرباهنگ " تو رو" می لرزید. من پشت فرمان بودم، ندا در کنارم و نورا پشت سر ما سرش را تکیه داده بود به صندلی عقب و بغض آلود ورای پنجره را می‌نگریست. شاعرِ ستونِ غزل روزنامه به او یک جفت گوش گیر داده بود. نمی دانم از ترانه محبوبم چقدر می شنید. خوبیش این بود که دیگر برای پایین آوردن صدایش التماس نمی‌کرد. چراغ سبز شد. با یک گاز ناگهانی از همه سبقت گرفتم. بدون ترمز از روی سرعت گیر رد شدم. دیرمان شده بود و از میان ما سه نفر فقط من شهامت کافی داشتم برای یک رانندگی جنون آمیز آن هم در چارچوب مقررات. باز چراغ قرمز شد. با انگشتانم روی فرمان بازی می کردم. با همان ضرباهنگ "تو رو". "تو"ِ ترانه در این ساعت صبح یعنی "خواب". و البته اگر به خاطر تاخیرهای مکررمان اخراج شویم یعنی "پول"، یعنی "کار". در باقی لحظات هم معنای خاص خودش را داشت : غذا، آب، مرخصی، راه فرار ... .
بالاخره رسیدیم. زنی کنار پله های ساختمان روزنامه با یک سبد چوبی بزرگ ایستاده بود و به همه گل رز می‌داد، به رهگذرها، به کارمندها. در پارکینگ، در اولین جای ممکن پارک کردم و پریدم که بروم سراغ در اصلی و گل‌های رز. ندا گفت :«کجا؟ بیا با آسانسور بریم.»
- باید ببینم ماجرای گلهای اون خانوم چیه. هنوز پنج دقیقه داریم تا هشت.
- وایسا منم میام. نورا، تو خوبی؟
- خوبم. الآن می‌رسم به شما.
من در آستانه ورودی پارکینگ با صدای بلند گفتم :«محاله برسی لاک پشت خانوم.»
- خیلی بی انصافی رها خانوم.
واقعاً بی انصاف بودم. برنامه ی هر صبحمان همین بود: اینکه او زودتر بیدار شود، صبحانه را حاضر کند، برای ناهار چیزی بپزد، دستی به سر و روی خانه بکشد، من و ندا بیشتر بخوابیم، صبحانه را بخوریم، لباسها را بپوشیم، در ماشین منتظر نورا بمانیم و بعد هم غُر بزنیم که چقدر کند است.
بانویی که سبد گلهای رز را در دست داشت میانسال بود، قد بلند و کمی چاق. پالتوی سبز یشمی بر تن داشت و روسری لیمویی پشمی. دماغ و گونه هایش از سرما سرخ بود. مرا که دید گلی تقدیمم کرد و گفت :«بفرمایید عزیزم! روز خوبی داشته باشید.» با لبخندی گفتم : «خیلی ممنون خانوم.» نگاهی به گل انداختم: رز قرمز مخملی. گفتم : «حتماً خیلی پولدارید!» بلند خندید: «من نه. اما رئیسم حتماً خیلی پولداره.» اضافه کردم : «و البته رومانتیک!» باز خندید : «آره همینطوره. مهربونه. خیلی مهربون.» نورا و ندا رسیدند. بانوی چاق، گل و مهرش را نثار آنها هم کرد. وارد آسانسور شدیم. من در آیینه تابلویی از سه دختر سی ساله و خواب آلود را نگاه می‌کردم. نورا محو تماشای گلش بود. ندا که رژ لبش را تجدید می کرد، گفت : «دلتون بسوزه. امروز می رم به یه نشست خبری تویه وزارت کشور.» گفتم: «تو واقعاً خوش شانسی. اما هیچ جا لطف دادگاه کیفری و زندان زنان رو نداره.» نورا کارت مقوایی که به ساقه گل آویخته بود را نشانمان داد. یک کارت طلایی به شکل ماه نو که با مهر داغ رویش حک شده بود : "به یاد آر". پرسیدم: «چی رو باید یادمون بیاد؟ اصلاً چرا باید یادمون بیاد؟» ندا پشت و روی کارت خودش را نگاه کرد: «چه تبلیغات مسخره ای مد شده ! لابد همین فردا پس فردا یه محصولی برای تقویت حافظه یا چه میدونم یه نوع عطر ماندگار عرضه می کنن.» این را گفت و کارت را از گل جدا کرد. نورا "به یاد آر" را لمس می‌کرد: «مفهومش بیشتر از اینه.»
- تو دیگه چرا؟ خانوم نصف صفحه اقتصاد رو می نویسه و هنوز باورش نشده هدفِ هر لطفی و لطفِ هر هدفی، پوله! پول! فقط پول!
این را ندا گفت و نورا لبخند زد.
گلهای رز روی میزها در سردی رنگهای دفتر روزنامه، آتش انداخته بود. من گلم را وارونه زیر میزم چسباندم. داشتم متن مصاحبه با یک محکوم به اعدام را پیاده می کردم که تلفن به صدا در آمد:
-سلام، کاشفی، سرویس حوادث روزنامه مردم، بفرمایید!
-سلام خانم کاشفی! من پورمجد هستم. مددکار بند زنان.
-بله، در خدمتم!
-حدود یکسال قبل شما با خانومی مصاحبه کردید که شوهرش رو با مرگ موش به قتل رسونده بود. مهتاب تمدن. خاطرتون هست؟
گوشی را با شانه ام نگه داشتم و در رایانه نامش را جستجو کردم. مصاحبه با عکسی از دستان پر داغ مهتاب چاپ شده بود. با نگاهی به متن مصاحبه گفتم :
-بله البته. اتفاقی افتاده؟
-مهتاب اخیراً به دو فقره قتل اعتراف کرده که هیچ شاهدی هم نداره. حدود سی سال قبل یه زوج رو به قتل رسونده. اصرار داره مجدداً باهاش مصاحبه کنید. انتظار داره بتونه اولیای دم رو پیدا کنه.
-عجب!
-کمکش می کنید؟
-من به قانون کمک می کنم و به اولیای دم.
-هه ... بله، معذرت میخوام.
-ساعت 10 می رسم اونجا.
-ممنون. منتظرتون هستیم.
وسایلم را برداشتم و رفتم سراغ بهزادی. بهزادی پسری بیست و چند ساله بود، ژولیده و عینکی. هدفون در گوشش بود و داشت با رایانه اش عکسی را دستکاری می کرد. زدم روی میزش : «ساعت10 باید زندان باشیم.» هدفون رو برداشت و خیره نگاهم کرد : «باشه.» لبخندی بهتش را محو کرد: «یه لحظه نگا کن!» و تصویر پس زمینه رایانه اش را نشانم داد. عکسی از گل رز صبح بود در هلال ماه طلایی اش. کودکانه گفت: «عالیه! مگه نه؟» با نگاهم تاییدش کردم : «پایین منتظرم.» این را گفتم و رفتم.
در مسیر زندان که بودیم گلهای رز در دست رهگذرها توجهم را جلب کرد. در جیب پلیس سر چهار راه، پشت شیشه ی تاکسی ها، گل رز همه جا بود. بهزادی سیگاری روشن کرد. سیگار را از میان انگشتانش کشیدم و از پنجره انداختم بیرون.
-اینجا ممنوعه!
-ببخشید هر بار یادم میره.
شیشه های ماشین از صدای "تو رو می خوام" می لرزید. بهزادی گفت: «خسته نمی شی از این آهنگ؟ "تو" برای تو کیه؟»
-بپرس چیه، تا بگم خیلی چیزا. وقتی قراره با تو برم مصاحبه میشه "مرگ"!
شرمنده شد: «ببخشید!» و تا زندان کلامی نگفت. به زندان که رسیدیم ما را به اتاق ملاقات راهنمایی کردند. مهتاب نشسته بود روی زمین و سرش را تکیه داده بود به دیوار.
-سلام خانوم تمدن.
لبخند بی رنگی چهره اش را پوشاند: «سلام. چه خوب که اومدید.» دستش را به دیوار گرفت و برخاست. گفتم: «شغلم اینه.» متوجه غیبت بهزادی شدم. نگاهی به راهرو انداختم. پنجره را گشوده بود و از حیاط مه آلود زندان عکس می گرفت.
-آقای بهزادی!
-میذارمش تویه آرشیو. یه روزی به درد میخوره.
پنجره را بست و دوان دوان آمد سمت اتاق ملاقات.
-خانوم تمدن لطفاً بایست کنار دیوار همکارم باید از شما عکس بگیره.
-واسه چی؟!
-مگه نمیخواستی اولیای دم پیدات کنن؟
بغض کرد :«خب می‌خوام ولی نه با عکس. فقط بزن مهتاب تمدن. خودشون می فهمن. عکس نمی خواد.»
-نه! اینجوری نمیشه!
-بچه هام ... نوه هام ... اونا عکسمو می بینن!
و اشک از چشمهایش سرازیر شد. نگاهی انداختم به بهزادی. آهسته گفت: «گناه داره پیرزن!» اخم کردم و اندیشیدم چه گناهی بدتر از قتل!
-باشه . مهم نیست.
نشستم. مهتاب نشست روی صندلی مقابل و با دستان لرزانش روسری و لباسش را مرتب کرد. چشمان سبزش پشت پرده اشک می درخشید. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. در این یک سال به حد ده سال پیرتر شده بود و شکسته تر. مهتاب تمدن. نه اسمش نه جسمش شباهتی به یک قاتل نداشت. متن مصاحبه ی قبلی را گذاشتم روی میز. عنوانش این بود : "من آدمکش نیستم!". فرزندانش راضی به اعدامش نبودند اما شبحی که مقابل من نشسته بود، چهل کیلو پوست و استخوان بود آمیخته به عذاب وجدان و ترس که داشت هر روز و هر ثانیه می مُرد. شوهر معتاد و مفلسش از او همه چیز ساخته بود: دزد، قاتل و یک بی همه چیز. بار قبل در ذهنم تبرئه شده بود. لحظه ای از خیال اینکه "شاید ...اگر ...جای او بودم ..." تنم لرزیده بود. بعد از پنج سال هنوز هم نسبت به مجرمین حس عجیبی دارم : انگار این منم!
گفتم : «می شنوم مهتاب خانوم!» و دکمه ضبط را زدم.
-من مهتاب تمدن هستم. 56 ساله. لیسانسه روانشناسی. دو سال پیش شوهرمو کشتم. با مرگ موش. خسته شده بودم. گفتم اگه بمیره شاید یه چیزی بهتر بشه : حال من، حال بچه هام، اصلاً دنیا! فکر می کردم دنیا بهتر می شه اما نشد!
پلک نمی زد. با چشمانی گرد و پر هراس زل زده بود به نقطه ای. ادامه داد:
-من خیلی فکر کردم که چرا حالم بهتر نشد. آخه اون با من هر کاری کرده بود اما من رو نکشته بود. من هیچ کاری نکردم اما ... اما اون رو کشتم. نه اینکه هیچ کار نکرده باشم، نه!
صدایش را پایین آورد تا از بغض نلرزد :
-من همه کار کردم : دزدی، معامله مواد، قتل ... تن فروشی. اما برای کی؟ برای اون! واسه ی چی؟ واسه خاطر بچه هام! ولی اونا که نمیدونن. فکر می کنن باباشون کتکم می زده، من طاقتم طاق شده، کشتمش !
اشکش سرازیر شد:
-ته تهش چی یادشون می مونه؟ من قاتلم، اون مقتول. حالم خوب نشد خراب شد. می تونی بفهمی چرا؟ چون تا اون مجسمه نفرت با کمربندش وایساده بود رو به روم، بار گناهم روی دوش اون بود. دزدی کردم؟ خب اون خواست. جیب مردم رو زدم؟ آخه اون خواست. آدم کشتم؟ خب مجبورم کرد. اما حالا مجسمه رو شکستم. حالا دزد منم، قاتل منم. حالا بار گناه روی دوش منه.
با انگشتش زد روی عنوان مصاحبه قبلی :
-حالا این دروغه. من آدمکشم!
صدای هق هق گریه اش در اتاق پیچید. ضبط را متوقف کردم. نگاهی به بهزادی انداختم که روی نیمکت نشسته بود. چهره اش با حالتی غمزده یخ زده بود. مهتاب شروع کرد به حرف زدن:
-من دو تا آدم کشتم. دو تا فرشته. بهم اعتماد داشتن. بهم کمک می کردن. اگه دزدی می کردم واسه این بود که بچه هام گشنه نخوابن. اما وقتی اونا رو کشتم کسی گشنه نبود. ما فقط ترسیده بودیم.
-اجازه بده خانوم تمدن. لطفاً چند لحظه تمرکز کن. ذهنت رو منظم کن و همه چیز رو از اول تعریف کن. بدون هیجان. بدون بغض. تا بتونم ضبط کنم.
با بیچارگی نگاهم کرد: «نمی تونم!» گفتم: «لطفاً سعی کن!» زیر لب گفت :«باشه.»
یک ساعت بعد، در مسیر بازگشت مغزم از مرور اعترافات مهتاب می سوخت. بهزادی رانندگی می کرد. غرق در افکار و حدسیاتم بودم که متوجه شدم در حاشیه ی بزرگراه آدم ژولیده ای منتظر عبور ماست. به بهزادی نشانش دادم : «مواظب باش. سرعتتو کم کن.» در آینه نگاه کرد :«ماشین پشت سرم هست.»
-برو به شونه راست و متوقف شو!
-چی شده خانوم کاشفی؟
ماشین ما ایستاد. صدای ترمز و تصادف بهزادی را شوکه کرد. مرد ژولیده پرت شده بود وسط راه و از سرش خون می رفت. خودرو خاطی لحظه ای توقف کرد و رفت. با اورژانس تماس گرفتم. بهزادی بهت زده مرا و جاده را می نگریست. پرسید: «ماجرا چیه؟» صورتم را با دستهایم پوشاندم. کوشیدم افکارم را مرتب کنم: «پول خونش بیشتر از خودش می ارزه!»
-چی؟
-سردبیر اجازه نداد چاپش کنم. چند وقته بین گزارشات کلانتری مورد عجیبی هست. یه مورد پر تکرار. ترفند جدیده کارتن خوابهاست برای بقای خانوادشون. طرف به قصد خودکشی خودشو میندازه جلوی ماشین. راننده اگه آدم باشه می مونه و می افته تو دردسر: پول خون طرف رو باید بده. اگه نتونن راننده رو پیدا کنن دادستان کل کشور از خزانه مملکت پول خون رو میده به خانواده طرف.
-نه...خدای من! خدای من!
-بس کن! زودتر راه بیافت تا خودمون تو دردسر نیفتادیم. من مسکن دارم. اول آبمیوه بخریم بعد بریم دادگاه. شعبه 9.

ادامه دارد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),فاطمه رنجبر (13/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 19:08

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام اگر میل داشتید خوشحال میشم به داستان هایم نظر دهید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.