کفشهای کهنه من

کفشهام اونقدر کهنه و ژنده شده بود که خجالت میکشیدم پام کنم برم مدرسه
پدر رفته بود شهر تا کار پیدا کنه تا وضع زندگیمون روبه راه بشه
اون روزا مامان خیلی غصه رفتن پدر به شهر رو میخورد و مامان و من و خواهرم تنها می موندیم
کفش نو نداشتم تا پام کنم وقتی معلم صدام میکرد که برم پای تخته سیاه یه جوری وای میستادم که بچه ها کفش کهنمو نبینن و من خجالت بکشم
اخه حتی جلو کفشام سوراخ شده بود و انگشت شصتم از کفش زده بود بیرون
ولی هر طوری بود بچه ها میدیدند و یه چیزی تو گوش هم پچ پچ میکردند و میخندیدند ولی به روم نمی اوردم چون که پول نداشتیم کفش نو بخرم
به زور صبح رو به شب میرسوندیم اون روزا خیلی سخت بود 2روز مونده به عید خیلی برام سخت بود که همه بچه ها کفش نو میخرند ولی من هنوز این کفش های کهنه پام بود
یه روز اقای معلم وقتی وارد کلاس شد صدازد : رضا محمودی برو دفتر اقای مدیر کارت داره
خیلی ترسیدم فکر کردم که چون کفش هام کهنه است دیگه نمیذارن مدرسه تمام بدنم میلرزید
بعد دوباره معلم گفت:رضا جان مگه با تو نیستم اقای مدیر گفت باهات کار داره
هر طوری بود از صندلی بلند شدم و اروم اروم از کلاس خارج شدم
وقتی رفتم دفتر اقای رضوی مدیر مدرسمون گفت :
سلام اقا رضا
منم که هنوز ترس تو بدنم بود گفتم:سَ سَ سَلام
وگفت : رضا جان روزنامه ای که هفته پیش واسه ملی شدن نفت نوشته بودی تو مدرسه مون برنده شده و میخواستم یک جایزه به تو بدم
اقای رضوی به طرف کمد شخصی خود رفت و یک جعبه کادو شده رو از از انجا برداشت و به من داد و گفت :اقا رضا مبارکه
رفتم حیاط و بازش کردم یه جفت کفش سفید اسپرت بود
کلی زوق کردم و کفش های کهنه خودمو از پام در اورم و انداختمشون تو سطل اشغال و سریع کفش های نو رو پوشیدم و رفتم کلاس
اقای معلم وقتی مرا دید یه لبخند به من زد و گفت :کفشهات مبارکه
رفتم نشستم پست میزم هی کفشامو نگاه میکردم
چند هفته بعد عید فهمیدم که روزنامه دیواری بهانه بود و اونارو اقای معلم برام خریده بود تا پیش بچه ها خجالت نکشم اون کفشها بهترین هدیه ای بود که به عنوان عیدی گرفته بودم
اقای معلم ممنون از همه بزرگواریت


تقدیم به همه معلمین دلسوز از جمله معلمین سایت داستانک از جمله اقای حکمی شلمزاری
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 35 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

اکرم حیدری ,سنا سبحاني ,مسعود رضایی ,تارا فتاحی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود رضایی (19/12/1391),اکرم حیدری (20/12/1391),سنامحمودی (20/12/1391),سنا سبحاني (20/12/1391),مجید حجاری (20/12/1391),اکرم حیدری (21/12/1391),ارس عرب خزای (22/12/1391),شهرزاد مهرآبادی (23/12/1391),سهیلا شادرو (11/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (16/1/1392),مژده زهره وند (16/1/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (18/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (19/1/1392),مسعود رضایی (25/1/1392),مریم حسین پور (29/1/1392),میر حسن علوی (2/2/1392),ساراعباسی (4/2/1392),مسعود رضایی (22/7/1393),مسعود رضایی (5/11/1393),مسعود رضایی (24/7/1395),مسعود رضایی (8/8/1395),مسعود رضایی (9/8/1395),مسعود رضایی (21/6/1396),مسعود رضایی (14/11/1396),ک.علیزاده (26/2/1397),مسعود رضایی (9/6/1397),

نقطه نظرات

نام: سعید   ارسال در جمعه 16 بهمن 1394 - 22:20

عالی بود اقا مسعود این داستان کفش باید انشا مینوشتیم خیلی کمک کرد کوچیکت سعید هستم


@سعید توسط ؟؟؟   ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 19:33

عالی بود


نام: کفش زنانه   ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 20:55

عالی بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.