زندانبان

خیلی سال پیش یک شاعری رو به جرم اشعار ضد حکومتی که نوشته بود میندازن زندان،شاعره هر روز پای دیوار یکی از برجک ها وایمیستاده و شعر هاشو میخونده.
یکی از نگهبانای زندان شیفته ی شعرای این شاعر میشه ،کم کم باهم حرف میزنن و رفیق میشن.
یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه ،از همون دیواری که رفیقش زندان بانه.
راه میافته، از دیوار بالا میره و میره اونطزف ،شروع میکنه به دویدن ،زندانبانه میبینه ،دلش نمیخواد شلیک کنه ولی یه چیزی جلوشو میگیره ،جلوی دل نخواستنشو،شلیک میکنه ...
فردای اون روز یه درجه به درجه های زندانبانه اضافه میشه.
و از فردای اون روز همه ی زندانبانا سعی میکنن با زندانیا دوست بشن.

پایان
علی اسنپی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مسعود رضایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود رضایی (21/3/1399),نوریه هاشمی (21/3/1399),طراوت چراغی (24/3/1399), ک جعفری (26/3/1399),مسعود رضایی (28/3/1399),مجید حجاری (30/3/1399),مجید حجاری (30/3/1399),مسعود رضایی (9/4/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.