ساعت4بامداد


من از کودکی با عدد چهار انس گرفتم‌...،همانگونه که تاریخ تولدم هم با ۴/۴/۷۴شروع شد...اکنون هم چهار ادامه دارد...ساعت ۴بامداد...وقتی همه خوابن من ۴مین نخ سیگار امروزم را بر میدارم و ان را روشن میکنم...به پشت بام میروم...جایی که شاید برای چند دقیقه هم که شده از دنیای ادم ها جدا میشوم‌و به دنیای افکارم به دنیای رویاهایم وارد میشوم
رویاهایی که یکی پس از دیگری همانند سیگار لابلای انگشتانم میسوزند
نمیدانم این من هستم که سیگار را میکشم یا این سیگار است که مرا میکشد به دنیایی از ارزوهای سوخته...و شاید هم این ارزو ها و رویاهای من هستند که مرا میکشند و میکشند،
بیخیال...
ساعت ۴:۰۴بامداد
سیگاری لابلای انگشتانم ته سیگاری زیر پا
و دودی بر سرم ...انگاری همه ان افکار و رویاهاست که به سوی اسمان پر میکشد‌

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود رضایی (17/11/1396),اسحاق مسیح (21/11/1396),مسعود رضایی (9/6/1397),

نقطه نظرات

نام: mahmood   ارسال در جمعه 20 بهمن 1396 - 21:31

عالی داش مسعود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.