به سوی مریخ وفراتر از آن(سرگذشت یک بی مصرف)!

اتفاقات گذشته:مرتضی پسر22ساله این روزها با پدرو مادرش به خاطر بیکاری اش مدام دعوایش می شود، او در درس های دانشگاهی هم موفقیت چندانی ندارد و هیچ برنامه ای برای آینده ندارد،هنوز سربازی نرفته وپدر و مادرش نگران آینده ی او هستند که بعد از آن ها چطور می خواهد زندگی اش را بچرخاند و تاآخر عمر آنها نیستند که خرج او را بدهند. پدر و مادر او وضع مالی خوبی هم ندارند تا برای مرتضی کاسبی راه بیندازند و هرچه به مرتضی نصیحت می کنند تا دنبال یک کار باشد اما او توجهی نمی کند.امروز مرتضی که از خواب بیدار می شود وپای کامپیوترش می نشیند، با مطلبی به نام پرتاب به سوی مریخ آشنا می شود و تصمیم می گیرد به عنوان یکی از نامزدها ثبت نام کند تا شاید شانس بیاورد و این اتفاق بزرگ را در زندگی تجربه کند...وقتی مرتضی با خوشحالی از تصمیمش با پدرش صحبت می کند آن ها برای او گریه می کنند...
قسمت سوم:سرگذشت یک بی مصرف
دستم را به سوی موس می برم ،ضربان قلبم تند تر می شود ،ترسی مانع می شود روی لینکی که اشترک گذارنده ی مطلب گذاشته کلیک کنم تا به سایت آمریکایی وصل شوم...از پنجره باد خنکی می وزد...بلند می گویم:این باید بشارتی باشد...مرتضی شاید این همان تحولی است که دنبالش بودی!یک عمر به من مثل بی مصرف ها نگاه کردند و اونها اصلا من رو حساب نکردند، ولی اونا اشتباه می کردند و از سرنوشت بزرگ من اطلاعی نداشتند. نمی دانم چرا خدا تا حالا به تاخیرش انداخت تا این همه توبیخ و اذیت بشم،نمی دونم چه مصلحتی در کار بود اما حالا خدا خودش رو به من نشون داد و من ازش ممنونم...خیلی ها به من گفتند: بی مصرف و من هم داشت باورم می شد که یک بی مصرف هستم،از اون هایی که هیچ هدفی و هیچ استفاده ی مفیدی در زندگیشون ندارند، و همه می پرسند که خدا این رو برای چی آفریده؟
من بی مصرف نیستم،در واقع من فکر می کنم به من بی توجهی کردند و مرا درک نکردند. به یاد گذشته می افتم: زمانی را به یاد می آورم که یک کودک هستم و در پارک راه می روم و به آسمان نگاه می کنم و به پدرم می گویم که :بابا من می خوام برم اونجا ...بابا کاظم به محل اشاره ی دستم نگاه می کند..دستم به سمت گوشه ای از آسمان است که یک سیاره ی کوچک درآن روز در آن پیدا بود،پدرم دستم را می اندازد و می گوید:نه پسرم دیگه حتی فکرش رو هم نکن، آمریکایی ها و شوروی ها اونجا هستند، ما باید مواظب زمین خودمون باشیم تا اینو هم از دست ندیم و الا دیگه جایی برای زندگی نداریم ، پسر این رویاها رو از سرت بیرون کن،زیرپاتو نگاه کن...
این بدترین جمله ای بود که یک پسر 4 ساله می تونست بشنوه : زیر پاتو نگاه کن!
روز اول مدرسه از معلمم که بنظر مرد مهربانی می رسید پرسیدم:توی آسمونا چیه...نگاه تندی کردگفت :هیچی!توروی زمین درستو بخون آسمونا رو بیخیال شو...بعد نشستم و صدای غرولندشو می شندیم
- چه بچه های پر رویی پیدا می شه ، روز اول مدرسه میگه،تو آسمون چیه؟مثلا می خواد منو ضایع کنه!یک روز دختر خالم رو با خودم بردم تا یک سفر شگفت انگیز رو آغازکنیم اولش خوب شروع شد،یک مزرعه را دیدیم و من برای سارا توضیح دادم که دنیا پر از شگفتی هستش و ما باید بریم دنبال هیجاناتو شگفتیها...تمام آن روزرا در مزرعه بودیم اما سارا دلش برای عروسک هایش تنگ شد و برگشت...و سفر ما به پایان رسیدو من یک هفته دراتاقم محبوس شدم تا دیگر از این کارها نکنم....
از درس ریاضی متنفر بودم،سخت بود و پیچیده و البته بدرد نخور،بهترین کاربردش این بودکه وقت تقسیم خوراکی ها با برادرم مسعود دیگه سرم کلاه نمی رفت...من که نگفتم کلا بدرد نمی خوره!
مرا پیش یک روحانی بردند تا مرا نصحیت کند،روبرویش نشستم و او گفت:پسر تو چه میخواهی؟ و چرا پدر و مادرت را اذیت میکنی؟
گفتم:من می خواهم رازهای عالم را کشف کنم....
نگاهی کردوباتعجب گفت:چه رازهایی؟
- شگفتی ها؟
- خب به چه دردت می خورد؟
- خب این زندگی من است ،این سرنوشت من است...زندگی که چرا ندارد؟من برای همین لابد آمده ام،دیروز شما در مسجد همین را گفتید...
گفتید:هر آدمی راه خودش راباید پیدا کند..اینکه برای چه آمده و چه می خواهد...من در مورد هیچی اینقدرمصمم نیستم...اما می خواهم به فضا بروم...
شیخ قران را باز کرد و گفت: « و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها خلق كرده است و منتشر نموده است»رو به پدرم کرد و گفت:اذیتش نکن...
پدرم گفت:آخه حاج آقا،قربونت برم من آوردمش شما نصیحتش کنید دور این چیزا خط بکشه، میگی ولش کن ؟ول کردن که خودم بلدم...دو روز دیگه بزرگ میشه زن می خواد،با این تخیلات نمی تونه با زندگی سخت آینده کنار بیاد،باید گرگ باشه نه خیالباف،من که کارگرم چیزی ندارم...شمامیگی ولش کنم...؟؟؟
- نگران روزی نباش،روزی رو خدا میده،بذار کاری روکه می خواد انجام بده،شاید واقعا راست میگه!
بابا کاظم فقط عصبانی شد،عصبانی تر از وقتی که خسته از سر کار با دست های زخمی میآمد.
بلندشد و از حاج آقا تشکر کرد و زیر بغلم را گرفت وباعصبایت مرا برد در حالی که به صورت نورانی آن مرد درستکار نگاه می کردم. و عصبانی این حرف ها را می گفت:
- من دارم می گم،بچه 2روز دیگه بزرگ میشی،الان اگه خیال بافی کنی از زندگی عقب می مونی،اون وقت غصه بخوری، دیگه کاری نمیشه کرد،باید این فکر را رواز سرت بیرون کنی..میگه بذار کارشو کنه،خب شیخ اگه می خواستم کارشوکنه که به تو رو نمی انداختم!این خیال ها نون و آب نمیشه،باید از سرت بیرون کنم!
پدرم منو توی اتاق حبس کرد و سراغ مادر رفت،صورت گریان مادر را دیدم که زد زیر گریه.با خودم گفتم:خدایا من که هنوز بزرگ نشدم اینااینقدر نگران هستند!
پدرم در را باز کرد و وارد شد،معلوم بود او هم تحت تاثیر مادر 2،3 قطره ای اشک را تجربه کرده بود...مادر پشت سرش واردو گفت:کاظم بیخیال شو ،اون فقط یه بچه هستش،بزرگ شه این خیال بافی ها رو کنار میذاره
بابا با عصبانیت گفت:یه نهال رو باید از اول صاف بار آورد،اگه درست نشه هیچ وقت نمیشه.بعد رو به من کردو گفت:از فردا با من کار میکنی؟
مامان گفت:اون فقط10سالشه...
پرسیم چه کاری؟گفت:چاه کنی!
اوایل شغل بدی به نظر نمی رسید،هر روز صاحبکار به ما اول صبح صبحانه میداد ومن پستم دقیقا دور ریختن خاک هایی بود که از چاه خارج می شد.پول خوبی هم داشت اما کم کم واقعا سخت شد.چون عمق چاه بیشتر می شد و خاک بیشتر وکار بیشتر و...
به سختی بیمار شدم و اگر لطف خدا و کمک پزشک ها نبود حتما در ده سالگی می مردم....پدر دوباره اجازه داد تا مثل بچه ها زندگی کنم و از سر کار بردنم پشیمان شد.ولی اجازه ی رویاپردازی نداشتم،فقط باید معمولی به نظر می رسیدم،این توقع زیادی نبود ولی واقعا سخت بود پنهان کردن احساسات وقتی که از تلویزیون مطلبی در مورد یوری گاگارین اولین فضانورد جهان پخش می شد کار سختی بود.
مادرم بیماری سختی گرفت و من فهمیدم که من مقصر این بیماری بوده ام،فشار عصبی و بعد پاکینسون...حتی اسمش هم وحشت ناک بود:پاکینسون!
بعد ازاین اتفاق تصمیم گرفتم،خیال پردازی هایم را کنار بگذارم،کنار گذاشتن یک دنیا کار ساده ای نسیت و آرزو های من دنیای من بود.
زندگی بسیار سرد و معمولی شده بود و هیچ انگیزه ای وجود نداشت.سعی می کردم بیشتر درس بخوانم و روی نیمکت پارک به تماشای پرندگان بنشینم.دیگر رویایی وجود نداشت و همه چیز بسیار کلاسیک بود.مادرم هم زود خوب شد و پدر و برادرم از من راضی بودند.از اولش همین را می خواستند،مرگ روحی من....
نوجوانی گذشت ومن جوان شدم. توقع آن ها از من متفاوت شد،اینکه همرا با سنم جوان هم بشوم،آن ها از من می خواستند کار کنم و فکر زندگی آینده باشم...اما از پسر لاغر10ساله 45 کیلویی تا مرد 22 ساله 100کیلویی تفاوت های بسیاری به وجود آمده بود.من حالا یه تنبل عاشق پلو و فوتبال هستم که چاق شده ام و هیچ چیزی بیشتر از غذا برایم مهم نیست. و عاشق خواب هستم.... دیگر احساس خاصی را تجربه نمی کنم.و یه آدم معمولی هستم اگرچه شاید من از همان ابتدا معمولی بودم.
هنوز باد می وزد....و دستم روی موس است...امروز حس می کنم دیگر گرسنه نیستم با اینکه هنوز هیچی نخوردم...پلو برایم مهم نیست،فکر کنم یه چیز شیرین الان بیشتر میتونه بهم کمک کنه.ولی اصلا احساس گرسنگی نمی کنم و احساس سبک بودن می کنم...دیگر نمی خواهم پلو بخورم،لایک بزنم وفوتبال ببینم،می خواهم پرواز کنم...
روی لینک کلیک می کنم....و به یک سایت منقل می شوم...صفحه ای سیاه که وسط آن نوشته:
Towards Mars and beyond…)به سوی مریخ و فراتر از آن...)
به یاد لحظاتی قبل که گریه پدرم را در آوردم می افتم...و به یاد خاطرات بدی که از گذشته دارم اما من باید به دنبال سرنوشتم بروم...
ادامه دارد...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حمید محسنی ,نیلوفر روشن ,آرزو رضایی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرزو رضایی (20/3/1392),غزاله احمدی (20/3/1392),مریم مقدسی (20/3/1392),مریم مقدسی (20/3/1392),نیلوفر روشن (20/3/1392),مریم مقدسی (20/3/1392),مریم درایتی (21/3/1392),مریم مقدسی (21/3/1392),زینب (مانی جان‏)‏درسته (21/3/1392),مهساعبدلی (21/3/1392),نیلوفر روشن (22/3/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (22/3/1392),پ صداقت (23/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (23/3/1392),سمانه (23/3/1392),مریم مقدسی (25/3/1392),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (26/3/1392),مهساعبدلی (26/3/1392),ُُُُفریدون عربی (26/3/1392),تکتم سراجی کرمانی (10/5/1392),بهار زرافشان (2/7/1392),

نقطه نظرات

نام: آرزو رضایی   ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 12:04


نام: غزاله احمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 13:19

نمایش مشخصات غزاله احمدی ادامش حتما دنبال می کنم.
خیلی خوب بود.


@غزاله احمدی توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 13:39

نمایش مشخصات حمید محسنی ممنون


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 15:11

نمایش مشخصات مریم موسوی
سلام
خیلی خوب بود
به هیچ رسیدنش که خیلی قشنگ توصیف شده بود....


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 19:54

این بخش از داستانتون منو یاد خودم انداخت که همیشه آرزوی پرواز کردن به سوی فضا داشتم اینقد به آسمانو ستارهشو وشب زیباش علاقه مند بودم که در هر فرصتی که گیر می آوردم از اینو اون در مورد آسمان و اجزاش می پرسیدم وخیلی کتابش در موردشان می خوندم برخلاف این داستان پدرم خیلی بهم در این موضوع کمک می کرد ولی نمی دونم چی شد که من هم وقتی به سن این آقا پسر رسیدم دیگه این چیزا برام مهم نبود و دقیقا خوردن بهترین تفریحم شده بودالبته بگما من اصلا چاق و خیکی نشدم =)) داستانتون در اولین فصل هم به خاطر موضوعی که داشت خوندم و تا الان دنبال کردم عالی می نویسید خسته نباشید ولی بعضی جاها بد تایپ شده اصلاح کنید خسته نباشید@};- @};-


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 20:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب ..خیلی منتظر قسمت بعدی داستانتون بودم چون برام جذابیت داشت... اما این قسمت واقعا نا امیدم کرد...دوست داشتم چیز بهتری بخونم...امیدوارم قسمت بعدی قشنگ تر باشه...


نام: پ صداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 خرداد 1392 - 00:44

نمایش مشخصات پ صداقت شرمنده اینارو می گم ولی بیماری عصبی که نوشتین
پاکینسون نیست...پارکینسونه ....هیچ ربطی هم به فشار عصبی نداره زمینه ارثی داره........
و پرژه فرستادن افراد به مریخ هم الان داره انجام می شه ثبت نامشم چند وقت پیش بود که تموم شد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.