به سوی مریخ و فرتر از آن ! (قسمت دوم)

اتفاقات گذشته: مرتضی پسر جوانی است که انگیزه ی کافی برای زندگی ندارد،او کار ندارد و بیشتر روزش را پای اینترنت می گذراند و با پدر و مادرش همیشه بر سر بیکار بودنش مشکل دارد و دوست دارد یک اتفاق ویژه و جدید را تجربه کند تا زندگی اش از حالت یک نواخت خارج شود... او امروز صبح که از خواب بدار می شود به اتاقش می رود و با نگرانی در مورد آینده اش فکر می کند اما به نتیجه ای نمی رسد،او همکنون در اتاقش است و حالا ادامه داستان...
اعصابم خورداست. پای دوست همیشگی ام یعنی اینترنت می روم.یک مطلب جدید در فیسبوک می بینم.پرتاب به سوی فضا!یکی از دوستانم این مطلب را گذاشته!یک سفر بدون بازگشت!این همان چیزی است که می خواهم!فرار از زمین!ترسی مانع این می شود که روی لینک آن که توسط منتشر کننده خبر گذاشته شده کلیک کنم.ادامه مطلب را می خوانم...
- تا بحال حدود 78000نفر برای این سفر بدون بازگشت ثبت نام کرده اند وفقط 24 تا 40نفر صلاحیت زندگی در سیاره ی جدی رو پیدا می کنند.اگر مطمئن نیستید یا از آنهای هستید که عاشق خانواده اتان و دوستنتان هستید، روی لینک زیر کلیک نکنید.سیاره ی مورد نظر مریخ است .شما باقمانده ی عمرتان را در کره ی جدید می گذارانید و همان جا می می میرید.آنجا محل تمدن جدید انسانهاست...
دستم را به سمت لینک می برم .ضربان قلبم تند می شود،با اینکه از زمین خیری ندیدم اما هنوز ترسی در وجودم است.می گویم :مرتضی از این زمین چه خیری دیدی ؟جای تو توی آسموناست،داش.
چشمانم را می بندم؛ وبلند بلند این حرف ها ر می زنم : پدر و مادر عزیزم متاسفم ولی من دیگه نمی تونم اینجا بمونم،باید برم دنبال سرنوشتم.جای من اینجا نیست.واقعا ببخشید که تنهاتون می گذارم.می دونم چقدر دوستم دارید ولی چه کنم.من از اولش هم برا این زمین نیامده بودم،جای من توی آسموناست. ودوستان عزیز نداشته ام:نگران من نباشید ،من در آنجا خوشبخت خواهم بود ،احتمالا با یکی ازافرادی که از کشورهای دیگر است ازدواج می کنم وبعد از مدتی اولین بچه ی ایرانی مریخی به دنیا خواهد آمد.سعی می کنم در آنجا زبان فارسی را یادش بدهم،اگرچه امکان دارد مادرش یک چینی،هندی،یا فرانسوی باشد .البته خدا می داند که من دوست داشتم در همین ،آب و خاک با یک دختر نجیب و زیبای ایرانی ازدواج کنم اما چه کنم .من باید فداکار کنیم ،به خاطر نسل فردا و آینده ی انسانها...
ما در آنجا می رویم تا نسل بشر یک سیاره ی جدید را امتحان و برای زندگی انتخاب کند.بنابراین مجبورم به خاطر آیندگان وبه خاطر اینکه نسل بعد از ما اگر خدایی نکرده د زمین دچار حادثه ای شد وجایی برایشان نبود ،جای دیگری برای زندگی داشته باشند،مجبورم اینکار را کنم؛چه کنیم دیگر ؛ازقدیم به من می گفتند:پترس فداکار...
آه ای زمین،ای ماکیان،ای اتاق زیبای من،ای اکسیژن و هوای کره ی زمین از صمیم قلب دوستتان دارم وحتی برای بدترین اشیائ زمینی دلم تنگ می شود.
بعد دستم را به سمت نقطه ای از آسمان که ستاره ای پررنگ دارد می برم و می گویم:به سوی مریخ وفراتر از آن!
صدای در می آید،می گویم:بفرمایید داخل.
پدرم است وارد می شود،روبرویش می نشیند و حرف می زند:ببین پسرم من و مادرت هرچی می گیم به خاطر خودت هستش،به خاطر آیندت،نمی خوایم فردا روز، یه گدا تحویل جامعه بدیم که دستش جلوی همه درازه!می فهمی عزیزم؟!؟! ما از تو می خوایم که درستوبخونی و فکر آیندت باشی،الان شیش ترمه ولی هنوز فوقت رو نگرفتی،کار هم که نمی کنی! ما می خوایم که از فردا بری دنبال یه کار و زوتر درستو تموم کنی و بری سربازی،تو باید ازدواج کنی تا مرد زندگی بشی!
- چی ازدواج؟!؟!بی خیال بابا منمیخوام برم مریخ!من از کجا بدونم اونی که برام در نظر گرفتید، با من میاد مریخ یا نه؟تازه اگه اون جز فرستاده ها انتخاب نشد چی؟من که نمی تونم زنمو تنها بذارم...مگه اینکه شما قول بدید ازش بعد من مواظبت کنید.قول میدی؟!؟!؟
بابا یکی می زند توی سرم - چی میگی پسره ی احمق،مریخ دیگه چیه؟تو توی همین زمینهم جایی برات پیدا نمیشه! اصلا مگه تو دوست نداشتی ازدواج کنی؟!؟!؟!من از بابام هم مواظبت نمی کنم،حالا بیام یه نون خور دیگه اضافه کنم!
- بابا من می خوام برم مریخ ،اینو می فهمی،اونجا هم بایه ژاپنی،فرانسوی یا چینی ازدواج می کنم،نمی تونم دختر مردم رو بدبخت کنم.
بابا فقط به من نگاه می کند و هیچ حرفی نمی زند،از نگاهش معلوم است که فکر می کند من دیوانه شده ام،بعد می زند زیر گریه:
- بابا چت شده؟من که به تو بدی نکردم،به خدا پول نداشتم و الا تا حالا زنت داده بودم،خونه برات گرفته بودم،یه کاسبی برات راه می انداختم،بابا چت شد؟چرا قاطی کردی و بعد باگیه می رود.
فکر می کنم او رفت و خلاص شدم و راحت به صفحه مانیتور نگاه می کنم تا بقیه مطلب را بخوانم ولی نمی دانستم این آرامش قبل از طوفان است....
ادامه دارد...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نیلوفر روشن ,محمد علی زکی خانی ,سید مجتبی حسینی ,حمید محسنی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

جلال شکوهی (15/3/1392),سامان سعیدی (15/3/1392),مریم مقدسی (15/3/1392),مریم مقدسی (15/3/1392),مهساعبدلی (15/3/1392),نیلوفر روشن (15/3/1392),محمد علی زکی خانی (15/3/1392),مریم مقدسی (15/3/1392),محمد علی زکی خانی (15/3/1392),محمد علی زکی خانی (15/3/1392),مهساعبدلی (15/3/1392),حمید محسنی (15/3/1392),جلال شکوهی (15/3/1392),امین فرومدی ( حسین علی ) (15/3/1392),سید مجتبی حسینی (16/3/1392),محمد علی زکی خانی (16/3/1392),سید مجتبی حسینی (17/3/1392),مهساعبدلی (18/3/1392),مهساعبدلی (18/3/1392),آرزو رضایی (18/3/1392),نسترن الف (19/3/1392),

نقطه نظرات

نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 08:16

عالی بود رفیق...;)


@محمد علی زکی خانی توسط حمید محسنی Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 15:00

نمایش مشخصات حمید محسنی منون


@محمد علی زکی خانی توسط حمید محسنی Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 18:30

نمایش مشخصات حمید محسنی ممنون دوست من
انشالله می گذارم
الان امتحان دارم التماس دعا


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 10:11

وای وای معلوم نیس باباهه چه نقشه ای واسه این پسره سربه هواش کشیده
منتظر ادامش هستم ببینم چی میشه
داستان شیرینیه خسته نباشیذ


@مریم مقدسی توسط حمید محسنی Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 14:59

نمایش مشخصات حمید محسنی ممنون
انشالله


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 12:52

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام داستان زیبایی بود و من دوستش داشتم .از قسمت یک خیلی بهتر نوشتید ... امیدوار همینطور سیر تکاملی پیدا کنه ...موفق باشید


@نیلوفر روشن توسط حمید محسنی Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 14:57

نمایش مشخصات حمید محسنی ممنون خانم روشن
انشالله


نام: امین فرومدی ( حسین علی ) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 22:14

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی ) داستان شیرینی است
موفق باشی دوست من
به من هم سر بزن.


@امین فرومدی ( حسین علی ) توسط حمید محسنی Members  ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 19:27

نمایش مشخصات حمید محسنی درود و سلام بر شما جناب فرومدی
انشالله حتما


نام: رویا   ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 09:59

سلام جالب بود
ادامه اش رو کی مینویس خبر بده;)


@رویا توسط حمید محسنی Members  ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 19:26

نمایش مشخصات حمید محسنی انشالله دوشنبه یا یکشنبه می گذارم


نام: جلال شکوهی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 19:19

نمایش مشخصات جلال شکوهی بسیار زیباست....
منتظر قسمت بعدی هستم


@جلال شکوهی توسط حمید محسنی Members  ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 19:24

نمایش مشخصات حمید محسنی ممنون جناب شکوهی
انشالله


نام: آرزو رضایی   ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 15:03

بره مریخ بهش بیشتر خوش می گذره:D =)) ;)


@آرزو رضایی توسط حمید محسنی Members  ارسال در یکشنبه 19 خرداد 1392 - 00:58

نمایش مشخصات حمید محسنی قطعا


نام: مریم موسوی   ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 23:51

سلام
بله این آرامش های قبل از طوفان آشناست ...
نقشه قابل حدس هستش مسولیت یه انسان رو به گردن دیگری انداختن برای رفع سر به هوایی (تجویز عمومی بدون نیاز به نسخه دکتر!)
می گم این زن ها همین طوری زمینیشون مریخین دیگه چه کاری بود!!
خوب بود و منتظر ادامه هستم
موفق باشید


@مریم موسوی توسط حمید محسنی Members  ارسال در یکشنبه 19 خرداد 1392 - 00:58

نمایش مشخصات حمید محسنی سلام
ممنون
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.