به سوی مریخ و فراتر از آن !

(حدود 78000نفر برای ترک زمین ،ثبت نام کرده اند،از همه ی آن ها این سوال پرسیده شد:چرا می خواهید به این سفر بدون بازگشت بروید،آن ها جواب های متفاوتی دادند و هرکدام انگیزه و دلیلی برای این کارشان داشتند و این داستان من است - برداشتی داستانی و آزاد از یک ماجرای واقعی : )

اعصابم خورداست.پای دوست همیشگی ام یعنی اینترنت می نشینم . یک مطلب جدید در فیسبوک می بینم، یکی از دوستانم این مطلب را گذاشته: پرتاب به سوی فضا ! یک سفر بدون بازگشت! این همان چیزی است که می خواهم ! فرار از زمین!
ترسی مانع ازاین می شود که روی لینک آن،که توسط منتشر کننده خبر، گذاشته شده،کلیک کنم.ادامه مطلب را می خوانم...
- تا بحال حدود 78000نفر برای این سفر بدون بازگشت ثبت نام کرده اند وفقط 24 تا 40نفر صلاحیت زندگی در سیاره ی جدی رو پیدا می کنند.اگر مطمئن نیستید،یا از آنهای هستید که عاشق خانواده اتان و دوستنتان هستید،روی لینک زیر کلیک نکنید.سیاره ی مورد نظر مریخ است .شما باقمانده ی عمرتان را در کره ی جدید می گذارانید و همان جا می میرید.آنجا محل تمدن جدید انسانهاست....
6ساعت قبل:
ساعت 11 ظهر است،بیدار می شوم،با مادر و پدرم یه دعوای حسابی می کنم.می گویند:بی کاری،الافی،هر روز تا لنگه ظهر خوابی،آخه تو آیندت چی میشه؟همیشه این حرف را می زنند. ولی امروز حس کردم این حرفا یک واقعیت است.چون 22 ساله شده ام،هنوز سربازی نرفته ام،کار ندارم،پول ندارم و آینده ای ندارم....
حتی به مدرکی که برای آن تلاش می کنم،امیدی ندارم . واقعا من از خدا چه می خواهم؟یک همسر مهربان،مقداری درآمد که خرج ما دوتا وبچه های احتمالیمان را بدهد و یک سرپناه برای ما و اگرشد یک وسیله ی نقلیه ، که دیگر زیر منت پدر و مادرم نباشم و باآن ها دعوا نکنم. راستش خودم هم از این بیکاری خجالت میکشم.من نگرانآینده ام هستم،یعنی چه می شود،ای کاش حداقل یک رشته تحصیلی را انتخاب می کردم که بازار کارش خوب بود.من واقعا نگران هستم.آیا من می توانم روزی مستقل شوم و بتوانم ازدواج کنم ویک زندگی خوب را تشکیل دهم و در رشته ی تخصصی و دوست داشتنی ام مشغول کار شوم؟
کارم همش شده : چرخ زدن توی فیسبوک و لایک فیسبوکی زدن برای این و اون،داستان های کوتاه خوندن،کامنت گذاشتن ،اس ام اس بازی با این و اون و....
خدایا چرا مرا آفریدی ؟منی که به هیچ دردی نمی خورم و تمام وجودم پر از درد است!مرا آفریدی تا عذابم بدهی؟پدر ومادرم به مرگم راضی هستند!چون از آینده ی من می ترسند. به خاطر خودم ودردهایی که باید بعد از آن ها بکشم ؛ خدایا ، می دانم تمام نارحتی آنها به خاطرخودم است؛مگر ازتو چه خواسته ام؟من نخواستم که هکتارها زمین به من بدهی،ومیلیون ها پول...من یک کار ساده که خرجم را بدهد ویک زندگی ساده می خواهم .خودکشی را دیگر چرا حرام کرده ای؟در این دنیا که پر از دورهای بزرگ است،وشب و روز تلاش می کنیم که شادی را به وجود بیاوریم ودر سرمان زندگی می کنیم ،چه می شود؟
تمام دلخوشی ام به آن دنیاست،ولی اگر به خواهم از میانبر مرگ استفاده کنم،از آرامش آنجا هم محروم خواهم شد،چون خدا به من اجازه نداده که به زندگی پایان بدهم.هیچ کس حق ندارد زندگی را ازکسی بگیرد،این یک قانون است،یک قانون الهی،زندگی حق همه است...و زندگی یک قانون است،هیچکس حق ندارد به زندگی پایان بدهد...والا حیات بدی خواهد داشت.
کاش حداقل جنگی چیزی بود می رفتیم هم خودمان را،هم خانواده امان را از نگرانی خلاص می کردیم.درست است که مرگ یک نوع فرار است ولی من به آرامش فکر می کنم وآرامش اینجا حداقل برای من وجود ندارد.نمی گویم مشکل از من نیست!من میگویم:من با بقیه فرق دارم،و تمام روز وشبم شده نگرانی....نگرانی....نگرانی...نگرانی...نگرانی....و این آرمش را که حق هربنده ای ، روی زمین است از من گرفته و وقتی آرامش نباشد،زندگی دیگر معنایی ندارد.
به اتاقم می روم،نگاهم به کامپیوتر می افتد. آنقدر اعصابم خورد است که رویم را بر می گردانم و می گویم حوصله ات را ندارم...به برنامه هر روزه ام فکر میکنم،چه زندگی مهمی دارم و چقدر برنامه ریزی شده،حتی شرلوک هلمز هم اینقدر برنامه ندارد:خواب تا ساعت12،صبحانه یا ناهار،نشستن پای اینترنت و...
با خودم فکر می کنم من باید کار بزرگی کنم که پدر و مادرم به من افتخار کنم.ساعت حود 12 است ودلم احساس ضعف می کند.فکر می کنم بروم و بازیگر شوم،یک بازیگر معروف،از اونایی که بری هر فیلم ملیون ها می گیرند وهمه توی صف می ایستند تا بلیط فیلمش را بخرند و او را ببینند و برایش دست تکان می دهند.و وقتی پولدار شدم دیگر پدر و مادرم به من اینطور نگاه نمی کنند ،آن وقت آن ها هستند که به من افتخار می کنند .گرسنگی رشته افکارم را پاره می کند.ساعت حدود 3 ظهر است،یعنی چند ساعتی بود که داشتم خیال بافی می کردم اما خیال بافی که برای من نون و آب نمی شود. هنوز توی اتاقم هستم،با خود می گویم:کاش واقعیت بود ! چقدر لذت بخش بود. در اتاق کوچک تنها خانه ی پدرم،که در محله ای در جنوب است. و من هنوز یک پسر22ساله ی تنهای بیکار و خیال باف که هیچ پشت بانه ای ندارد وآرزو های بزرگی دارد هستم...اما من تصمیمم را گرفته ام باید شروع کنم....یک زندگی جدید...صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسد و من آرام روی تختم دراز کشیده ام،پنجره باز است و باد پرده را تکان می دهد...
ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سید مجتبی حسینی ,حمید محسنی ,محمد علی زکی خانی ,جلال شکوهی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی زکی خانی (11/3/1392),محمد علی زکی خانی (11/3/1392),سید مجتبی حسینی (11/3/1392),مریم موسوی (11/3/1392),آرزو رضایی (11/3/1392),تیمور سیدی (11/3/1392),محمد علی زکی خانی (11/3/1392),مهساعبدلی (11/3/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (11/3/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (12/3/1392),نسترن امیریان (13/3/1392),سید مجتبی حسینی (13/3/1392),مهساعبدلی (13/3/1392),مریم مقدسی (14/3/1392),مریم مقدسی (14/3/1392),مهساعبدلی (14/3/1392),جلال شکوهی (14/3/1392),ُُُُفریدون عربی (15/3/1392),حمید محسنی (15/3/1392),مریم مقدسی (16/3/1392),مریم مقدسی (16/3/1392),

نقطه نظرات

نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 11:40

عالیه پسر....
منتظر بخش بعدی هستم


@محمد علی زکی خانی توسط حمید محسنی Members  ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 12:39

نمایش مشخصات حمید محسنی چاکرتیم برادر


نام: مریم موسوی   ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 13:09

سلام
من به خاطر اسم داستانتون خوندمش!
خودم خیلی وقته فکر می کنم می خوام از این سیاره برم و به بازگشتش هم فکر نمی کنم!
با اینکه زمین شناسی خوندم و می دونم هیچ جایی بهتر از زمین نمی تونه بشر رو تحمل کنه!!!
اما یه جای داستانتون که می گفتین خدایا چرا مرا افریدیو....
زیاد جالب نبود..
و یه نکته:اگر کسی بتونه زندگی بسازه همون نقطه ای که قرار داره بهترین شروع هست..این تنها یک تجربه ی شخصی بود..
موفق باشید


نام: مریم موسوی   ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 13:13

راستی اگر وقت داشتید داستان من به اسم( این شیه؟!) رو بخونید


نام: آرزو رضایی   ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 13:54

چه جالب ... می خوام بقیشو بخونم... :)


نام: سید مجتبی حسینی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 23:12

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی بسیار زیبا بود ومنتظر قسمت بعدی هستم


نام: نسترن امیریان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 خرداد 1392 - 13:31

نمایش مشخصات نسترن امیریان با عرض معذرت به نظرم داستانتون خیلی هجو داره...


@نسترن امیریان توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 13 خرداد 1392 - 20:49

نمایش مشخصات حمید محسنی منظورتون از هجو چیه؟
کجای داستان مورد یا اشکالی داره؟؟؟؟؟


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 14:25

داستان جالبیه دوست دارم بودنم ادامش چی میشه ؟
خسته نباشید


@مریم مقدسی توسط حمید محسنی Members  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 15:12

نمایش مشخصات حمید محسنی ایشالله به زودی بقیشو میذام
جالب تر هم میشه
ممنون


نام: ُُُُفریدون عربی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 16:51

سلام
داستان خوبی بود . منتظر ادامه ان خواهم بود .موفق باشی


@ُُُُفریدون عربی توسط حمید محسنی Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 18:31

نمایش مشخصات حمید محسنی چاکر داش فریدون هم هستیم
رو چشم داش:">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.