دختر هوس باز

هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل پسرای دیگه که از اون خوششون میومد،نمی دونم چطور براتون بگم که جنس دوست داشتنم فرق داشت.مرتضی گفت:چرا ازش خوشت میاد؟نگاهی کردم و گفتم:معصومه!
دیگه هیچی نگفت و سوالی نپرسید و رفت.فردا بهم گفت:برو جلو،نترس .واگه ازش خوشت میاد باهاش ازدواج کن.
گفتم:آخه بد نام هستش،تازه گناهکار هم هستش.من خودم دارم می بینم.مرتضی گفت:خودت مگه نگفتی :معصومه!بهش گفتم:منظورم این بود،چشماش معصومه.تازه مردم چی میگن!میگن یه دختر هوس باز و بدنام رو گرفته.با حرف مردم چی کار کنم؟!؟!تازه از کجا بهش بعد ازدواج اعتماد داشته باشم؟!؟!؟! و با سابقش چیکار کنم؟!؟!؟!
مرتضی خندید و گفت:من به خاطر خودت می گم،تو از کجا میدونی این دختر،چرا این کارا رو میکنه؟شاید هوس باز باشه،شاید هم یه مشکلی داره.از کجا میدونی تو هم یه روز از این آدم بدتر نشی.ما که داستان اونو نمی دونیم؟!؟!؟الان تو می خوای ازدواج کنی و عاشق این دختر هم هستی،پس دیگه هیچ عذری نیست و اگه الان سراغش نری منتظر عواقب کارت باید باشی.
اگه عاشقش باشی،اینا همش حرفه،به خاطرش هر کاری میکنی،حتی حرف مردم رو هم به جون می خری.به نظرم هر مشکل و گناهی و گذشته ای رو میشه درست کرد،به شرطی که یکی کمکمون کنه.
اصلا شاید مشکلش همینه که همدم نداره،اگه یکی باشه که واقعا دوسش داشته باشه دیگه این کارا رو نکنه.شاید تو یه فرستاده از طرف خدا هستی که باید کمکش کنی.
بعد صداشو آروم کردوگفت امین:اگه انجامش ندی دچار آینده بدی میشی!
گفتم:چرا قضیه رو الهی میکنی...یه عشقه کوتاهه ...زودم تموم میشه...شایدم من مثل پسرای دیگه هستم!
من حرف های مرتضی رو باور نکردم و با این حرف ها از سرم بازش کردم ولی راستش دلم برای دخترک می سوخت و آرزو می کردم کاش می تونستم کمکش کنم ولی من نمی تونم.اصلا چرا من؟این همه آدم؛من فرستاده نیستم.
این ترم هم تموم شد،آخر ترم اکثر درساشو افتاد و قبول نشد و هر روزدرساشو غیبت می کرد.یه روز برادر و پدرش تو دانشگاه اومدند و توی حیاط کتکش می زدند.بچه ها می گفتند:خیلی خیلی به همه نزدیک شده و کار دست خودش داه.
من هم مثل همه ی کسایی که اونجا بودند جمع شدم و فریاد هایی که میزد و گریه هایی می کرد رو می شنیدم.خیلی از کسایی که جمع شده بودند تا این تماشاخانه را ببینند،در این وضع او گناهکار بودند و البته من هم کناهکار بودم؛نه کمتر از آن پسرهایی که به خواسته دلشان رسیده بودندوالان فقط نگاه می کردند و من هم نگاه می کردم.من صدای دخترهایی رو می شندیدم که دربارهاش می گفتند:این عاقبت هوس بازی هستش...دختر بیچاره
چند روز بعد شنیدم که خودش رو کشته.باورم نمی شد تااینکه اعلامیه اش رو دیدم،هنوز چشماش معصوم بود.بازهم صداهایی می آمدکه اذیتم می کرد:
-از اولش مشکل داشت...
-نه بابا فقط هوس باز بود؛عاقبت هوس خواهی همینه دیگه.طفلی پرپر شد...
-اصلا بهش فکر نکنید،حالا انگار کی مرده.همون بهتر که مرد،فضای دانشگاه رو آلوده کرده بود.من که ازش بدم میومد.هرکی گناه کنه عمرش کوتاه میشه.
فکر کنم هیچکدوم از اونا،هیچ وقت گناه نکردند؛لابد نکردند که این حرف هارو می زنند...به نظرم اون فقط یه کم بدشانس بود...شاید هم خیلی خوش شانس بود که عاقبت کارشو تو این دنیا دید.احتمالا من و خیلی دختر پسرای این دانشگاه اون دنیا عاقبت کارامونو می بینیم.از کسایی که ازش استفاده کردن تا کسایی که بهش کمک نکردند.از کسایی که پشت سرش حرف زدند و اسم اونو بدنام کردند تا کسایی که بی عاطفه وبی توجه از کنارش رد شدند و با صدای اروم گفتند:اون گناهکاره،بهتره بهش نزدیک نشیم.
شاید هم در همین دنیا نفرین بشیم.
تصمیم گرفتم به خاطر اینکه یکم از بار گناهم کم بشه،به مراسم ترحیمش برم.وارد شدم.همه جا سیاه بود و صدای گریه به گوش می رسید...
حالا تمام عمرم گذشته وهنوز ازدواج نکردم.انگار من در همین دنیا نفرین شده ام...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 38 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

بی بی فردوس سید آسیابان ,محمد علی زکی خانی ,سید مجتبی حسینی ,جلال شکوهی ,سعید حصیبی ,زهرا نازاریان دهرودی ,حمید محسنی ,اسماعیل غنی زاده ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید محسنی (3/3/1392),حمید محسنی (3/3/1392),شهریار شفا (3/3/1392),سار امظلومي زاده (3/3/1392),علیرضا تقی پور (4/3/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (4/3/1392),سنامحمودی (4/3/1392),زهرا نازاریان دهرودی (5/3/1392),سعید حصیبی (5/3/1392),محمود سلیمی زاده (5/3/1392),علیرضا طباطبایی آزاد (5/3/1392),علیرضا فرهی (5/3/1392),رها1 (5/3/1392),ناهید خلیلیان (5/3/1392),سید مجتبی حسینی (5/3/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (5/3/1392),محمد علی زکی خانی (6/3/1392),فاطمه زهرابرهانی (6/3/1392),سید مجتبی حسینی (6/3/1392),زهرا نازاریان دهرودی (6/3/1392),زهرا نازاریان دهرودی (6/3/1392),سیدحمیدرضا حصیبی (6/3/1392),سیدحمیدرضا حصیبی (6/3/1392),مازیارناصری (6/3/1392),حمید محسنی (6/3/1392),مهساعبدلی (6/3/1392),جلال صابری نژاد (6/3/1392),مهساعبدلی (6/3/1392),حمید محسنی (7/3/1392),محمد علی زکی خانی (7/3/1392),مهساعبدلی (7/3/1392),مهساعبدلی (7/3/1392),آرزو رضایی (8/3/1392),رضا صباحی گراغانی (9/3/1392),جلال شکوهی (9/3/1392), فخری (9/3/1392),مسعود رضایی (10/3/1392),مائده رجائی فر (10/3/1392),آريا معصومي (10/3/1392),سید مجتبی حسینی (11/3/1392),مهساعبدلی (13/3/1392),حمید محسنی (14/3/1392),مهساعبدلی (14/3/1392),نیلوفر روشن (15/3/1392),جلال شکوهی (18/3/1392),مریم مقدسی (18/3/1392),پ صداقت (22/3/1392),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (26/3/1392),بهار زرافشان (24/5/1392),سید پیام حسینی (11/9/1392),آرش شمس (18/10/1392),اسماعیل غنی زاده (17/5/1393),یاسمن شریفی (23/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/3/1394),م.آنزان (7/7/1394),سالار منوری خیاوی (25/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (17/10/1394),محمد علی ناصرالملکی (17/11/1394),یوسف رحیمی (10/2/1395),مهدی ترابیان (15/3/1395),

نقطه نظرات

نام: سید مجتبی حسینی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 خرداد 1392 - 17:07

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی سلام
داستان خوب و آموزنده ای بود.انشالله ما مثل افراداین قصه نباشیم.
ممنون


@سید مجتبی حسینی توسط حمید محسنی Members  ارسال در جمعه 3 خرداد 1392 - 17:07

نمایش مشخصات حمید محسنی سلام
خواهش می کنم
موفق باشید


@حمید محسنی توسط ستاره   ارسال در جمعه 3 خرداد 1392 - 20:51

مجتبی جان شاید اگه یکم به حرف دوستت گوش کرده بودی و حرفای مردم برای عشقی که تو دلت بوجود اومده بود رو نادیده میگرفتی شاید اون دختر بهترین همسر میشد اول باید دلیل کارشو از خودش میبرسیدی نه از زبون مردم .انسان جایزالخطاس و این معشوقش هس که باید زندگی دوباره هدیه کنه.اما باز لابد خواست خدا بوده خودت رو سرزنش نکن فداتشم


@حمید محسنی توسط ستاره   ارسال در جمعه 3 خرداد 1392 - 20:51

مجتبی جان شاید اگه یکم به حرف دوستت گوش کرده بودی و حرفای مردم برای عشقی که تو دلت بوجود اومده بود رو نادیده میگرفتی شاید اون دختر بهترین همسر میشد اول باید دلیل کارشو از خودش میبرسیدی نه از زبون مردم .انسان جایزالخطاس و این معشوقش هس که باید زندگی دوباره هدیه کنه.اما باز لابد خواست خدا بوده خودت رو سرزنش نکن فداتشم


@ستاره توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 22:03

نمایش مشخصات حمید محسنی من هم همین فکرو میکنم.امیدوارم مثل افراد این داستان نباشیم .اگرچه ما گناهان زیادی می کنیم و اصلا متوجه نمی شویم که چه کردیم و چه اثری گذاشتیم،اگرچه گاهی حتی منکر گناهامون هستیم


نام: مرتضی   ارسال در جمعه 3 خرداد 1392 - 00:45

داستان فوق العاده زیبا و آموزنده بود
با اجازه شما من این داستان رو با نام شما در سایت مجله اینترنتی زیگیل منتشر کردم

://www.zigil.ir/archive/12749

موفق موید باشد


@مرتضی توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 22:04

نمایش مشخصات حمید محسنی سلام
مشکلی نداره برادر


نام: sana   ارسال در شنبه 4 خرداد 1392 - 13:45

واقعا جالب بود


@sana توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 22:05

نمایش مشخصات حمید محسنی خواهش میکنم
قابل نداشت


نام: رها1 کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 خرداد 1392 - 12:36

نمایش مشخصات رها1 بدک نبود ولی به نظرم زیادی افسانه ای بود


@رها1 توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 18:23

نمایش مشخصات حمید محسنی ممنون
افسانه ای نیست.چون داستان عشق یک پسر به یک دتر بدنام است و این دور از واقع نیست.وسرنوشت یک دختر که خود را به دست عشق های دروغی که البته این هم بعید نیست


نام: سعید حصیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 18:33

نمایش مشخصات سعید حصیبی سلام
جالب بود اما پایانش کمی زود و باورنکردنی بود.خیلی زود شد


نام: حمید محسنی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 22:02

نمایش مشخصات حمید محسنی من هم همین فکرو میکنم.امیدوارم مثل افراد این داستان نباشیم .اگرچه ما گناهان زیادی می کنیم و اصلا متوجه نمی شویم که چه کردیم و چه اثری گذاشتیم،اگرچه گاهی حتی منکر گناهامون هستیم


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 خرداد 1392 - 23:40

بایدحرف دل اون دخترم شنید


@مهساعبدلی توسط حمید محسنی Members  ارسال در سه شنبه 7 خرداد 1392 - 09:45

نمایش مشخصات حمید محسنی بله قطعا همینطوره@};- @};-


نام: غریبه   ارسال در چهار شنبه 8 خرداد 1392 - 12:48

سلام بنظر خوب بود اما نداستانهای شاد بهتره تا اینکه بعد خوندن افسردگی بگیری


@غریبه توسط حمید محسنی Members  ارسال در چهار شنبه 8 خرداد 1392 - 18:44

نمایش مشخصات حمید محسنی والله چی بگم!


نام: آرزو رضایی   ارسال در چهار شنبه 8 خرداد 1392 - 20:51

قشنگ بود...

ولی خسته شدم انقدر داستان خوندم که بدبختی مال دختره بود! یا آدم بدست یا اگرم خوبه باید تنها بمونه و بدبختی بکشه تو فیلم ایرانیا هم همیشه همینه .... !!
آخه چرا آخرش خودکشی کرد؟فرار کردن هم بهتر از خودکشی کردنه....[-( [-( [-( [-( x-( x-( x-(


@آرزو رضایی توسط حمید محسنی Members  ارسال در پنجشنبه 9 خرداد 1392 - 13:22

نمایش مشخصات حمید محسنی آخه از چی فرار کنه؟از سرنوشتش؟
قبول ندارن همه بدبختی ها مال دخترهاست توی داستان ها


@حمید محسنی توسط آرزو رضایی   ارسال در شنبه 11 خرداد 1392 - 13:48

آره ... خودکشی خیلی ظلمه... آدم تا زندس یه امیدی هرچند کم رنگ برای نجاتش هست ... ولی وقتی خودشو میکشه والسلام تموم شد و رفت ! شاید اگر می رفت یه جا که هیچکس رو نمی شناخت ( فرار ) یا همون طور که مرتضی گفت یکی(حالا نه لزوما از جنس مخالف ) توی زندگیش وارد میشد همه چیز عوض می شد....
ببخشید انقدر اظهار نظر می کنم ! آخه داستان که می خونم خیلی به شخصیت و مسیر فکری و ... دقت می کنم. بعد نظر بیش میاد!


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 مرداد 1392 - 23:03

نمایش مشخصات بهار زرافشان راستش رو بگم خوشم نیومد
اول بخاطر اینکه خودتون قضاوت کردین
قضاوت باید ب عهده خواننده داستان باشه
دوم بخاطر اینکه شما فقط نقاط خوب همچین شخصیتی رو دیدید... مسلما همچین کسی نقاط منفی بیشتری داره (حداقل من اینطور فکر میکنم)
درضمن نتیجه گیری آخر داستان زیاد ب محور داستان ربط نداره...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.