ماشین پول

هر روز از جلوی بانکی که در میان راه دانشگاهم بود رد می شدم.دقیقا ساعت 10:30 دقیقه و در همان زمان بود که ماشین پول بانک می آمد و یک سرباز با اسلحه می ایستاد و کیسه های پول را به بانک می بردند.
بعضی روزها آنقدر بی پول هستم که پیاده به دانشگاه می روم .نگاه به سر و وضعم نکنيد خیلی خیلی بی پول هستم.نمی دانید چه حرف هایی به این بانک ها میزدم،وقتی که ماشین پول را می دیدم.
نمی توانم ازدوج کنم چون پول ندارم ... باید خیلی درس بخوانم تا در دانشگاه دولتی قبول بشم چون پول ندارم دانشگاه آزاد برم.کلاس داستان نویسی نمی توانم ثبت نام کنم چون پول ندارم...
کار هم که گیر نمیاد ،اگه هم هست کم درآمد و سخت..از منت های بابا هم خسته شدم.از بس که دست جلوش دراز کردم تا یه پول سبز بگیرم برای کرایه راه...بستنی و ساندویچ هم که مدتی است رنگش را ندیدم.
خیلی وقت است که بزرگ شده ام و دیگر برای من عیب است که از خانواده پول بگیرم.این را زمانی فهمیدم که در مهمانی پسر دایی ام رفت و برای همه نوشابه خنک خرید وهمه از او تشکر کردند.خودم را جای پسر دایی ام گذاشتم.خدایی چه حالی کرده بود.
واقعا اینوحس کردم.آن زمان بود که فهمیددم یه پسر 20سال به بالا،نباید از خانواده اش پول بگیرد.نه اینکه نشه بلکه نباید...
همیشه راههایی وجود دارد.البته بعضی راهها قانونی و بعضی غیر قانونی هستند.اما کسی به راههای غیر قانونی بی راه نمی گوید.شاید مردم چون ترسو هستند سراغ این کارها نمی روند و اسمش را گذاشته اند:غیر قانونی به نظرم اسمش غیر متعارف است.
برای من راه اول که عرف به سراغ آن می روند بسته است،بنابرین مجبورم راه غیر متعارف رو انتخاب کنم.
مامان؛بابا؛ داداش رامین معذرت می خوام.دیگه نمی تونم این وضعو تحمل کنم.من يه پسر جوونم که غرور دارم،مساله 10 یا 20 تومن نيست،مساله غروره منه که جریحه دار شده.
به همه چیزفکر کردم؛اینکه با پولا چیکار کنم و...،فقط یه مشکل دارم؛نمی دانم چطور میشه یه ماشین پول رو زد.
پیش مرتضی رفتم.اون یه معتاده که سابقه دزدی داره.بهم گفت:بیش از 20 تومن ندزدیده و باید با خرده دزدی شروع کنم اما من گفتم نمی خوام از مردم دزدی کنم وفقط هدفم بانکه چون بانک یه عالمه پول داره و یه ماشین پول براش چیزی نیست.
امروز پدرم از اداره اش عیدی گرفته بود و خیلی خوشحال بود و به جای یک پول سبز،5 تا بهم داد وجاتون خای هم بستنی خریدم و هم ساندویچ که بعد از مدت ها خیلی چسبید.دیشب هم مادرم داشت با پدرم در مورد دختر عموم حرف می زد که وقتی درسم تموم شد،ایشالله برام بگیرنش.مثل خودمون هستند خیلی پولدار نیستند.خانواده ساده و بسازی هستند.خودش هم بعض شما نباشه برو روش بد نیست.خوبه دیگه خدا رو شکر،من که راضیم...از الان دوسش دارم...
نمیدونم چرا چند روزه دیگه اصلا ماشین پول رو نمی بینم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سید مجتبی حسینی ,حمید محسنی ,علیرضااشرفی مهابادی ,بی بی فردوس سید آسیابان ,بهروز پورصفر بروجنی ,مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار زرافشان (23/2/1392),سید مجتبی حسینی (23/2/1392),بهروز پورصفر بروجنی (23/2/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (23/2/1392),علیرضا تقی پور (24/2/1392),سمیه گلمحمدی (24/2/1392),علیرضااشرفی مهابادی (25/2/1392),سید مجتبی حسینی (1/3/1392),مهساعبدلی (14/3/1392),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (26/3/1392),حمیدرضا محدثی (24/2/1394),

نقطه نظرات

نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 - 09:04

نمایش مشخصات بهار زرافشان اونطور که انتظارشو داشتم تموم نشد...
یعنی نفهمیدم منظورت از آخرش چی بود
:-/ :-/ :-/ :-/


@بهار زرافشان توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 - 21:03

نمایش مشخصات حمید محسنی بله خوب تمام نشده بود.
منظورم این بود که اینه بهانه های یک پسر نوجوان است و با پول مشکلش حل می شود


نام: سید مجتبی حسینی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 - 13:57

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی درود بر شما جناب محسنی
داستانت جذاب بود ولی کلک هنری زدی و آخرش رو خوب تموم نکردی


@سید مجتبی حسینی توسط حمید محسنی Members  ارسال در دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 - 21:10

نمایش مشخصات حمید محسنی درور و دو صد بدرود جناب حسینی
بله در مورد آخرش باید بگویم کلک نزدم ولی خب جذاب نبود
ممنون


نام: سمیه گلمحمدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 - 20:36

نمایش مشخصات سمیه گلمحمدی سلام
داستان قشنگی بود
موفق باشید@};- @};-


@سمیه گلمحمدی توسط حمید محسنی Members  ارسال در پنجشنبه 2 خرداد 1392 - 21:04

نمایش مشخصات حمید محسنی سلام خواهش میکنم


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 ارديبهشت 1392 - 08:22

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.
خوب بود . میتوانستید پایان زیباتری را رقم بزنید ولی مهم نیست چون اینجا مینویسیم تایاد بگیریم.
تقدیم به شما@};- @};- @};-


@علیرضااشرفی مهابادی توسط حمید محسنی Members  ارسال در پنجشنبه 2 خرداد 1392 - 21:05

نمایش مشخصات حمید محسنی سلام
راستش پایان این داستان راحت نبود .مجبور شدم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.