وصله ی ناجور

درب بازمیشود
زن جوانی بادخترخردسالش وارد مطب شده و با هدایت منشی به اطاق دکتر میرود سلام میگوید و با اشاره ی دست دکتر روی صندلی کنار می نشیند .
زن روی صندلی روبروی دکتر نشسته و دخترکش را بسمت خود کشیده و روی زانوان خود مینشاند و با نگاهش به پرسه زدن به دور تا دوراطاق می پردازد . میز کار شیک دکتر که ابزار کارش بسیار منظم روی آن چیده شده کفشهای قهوه ای ، شلوار لی و روپوش سفید مو های آرایش شده و صورت صاف و براق دکتر ؛ چشمش را خیره میکند.
دکتر، هنوز سرش پایین است و مثل همه ی دکتر ها که در ابتدای ورود مریض علم شان را روی کاغذ زیر دستشان چک میکنند توجه ای به زن و بچه نمی کند . دخترک روی زانوانِ مادر بی تاب است و زیر چشمی دکتر را می پاید دکتر مجبور به واکنش می شود .
دکتر: درخدمت تان هستم . شماناخوش احوال هستید یا این دخترِ گلم ؟
زن باخنده ملیح : من حالم خوش هست آقای دکتر، دخترم تب دارد .
دکترنگاه بلندی به زن می کند . زن جوان است وبسیارزیباوباآرایش بسیار ملایم و بویی دل نشین .
چوب معاینه رابر می دارد : دخترجان دهانت رابازکن و بگو آآآآآ
دخترک با اکراه دهانش را کمی باز میکند . دکتر : بیشتر بیشتر بگو آآآآ زبانت را بیرون بیار بیشتر بگو آآآآآ . بعدازدیدن گلوی کودک نگاهی به مادرش میکند : چیزی نیست گلویش کمی عفونت کرده .
زن جوان: «دکترجان ازبس آبِ یخ کوفت میکنه .» .
عطرتندی ازبدن زن به مشام میرسد و دو دگمه های یقه ی مانتویش باز و روسریش کنار دوشش است ..
دکترمتوجه ی نگاها و حرکات لوند زن میشود ولی برویش نمی آورد .
نسخه را نوشته وآنرابه دست زن می دهد : «این داروهارا بخورد،خوب میشود .»
مردی جوان و سیه چرده ای سراسیمه واردِ اطاقِ دکترشده و با گفتنِ سلامِ بلندی بطرف زن رفته ودخترک را بسمتِ خودش می کشد . زن : آقای دکتراین شوهرم است . مرد با احترام سرش را برای دکتر تکان می دهد .
زن کلمه ی شوهررا آن چنان بد ادا کرده که، تمسخر و تنفر ازآن میبارد .
لباس کهنه ی جوانِ سیه چرده ؛ نشان میدهد که او کارگرِ ساختمانیِ است
مرد با دخترش ازمطبِ بیرون می رود ؛ زن بلند شده و روسری سبز رنگش را کاملا باز میکند تا دکتر تمام آرایش سر و صورتش را ببیند و با حرکت سرش بسمت پایین بدنش می گوید : « دکتر جان کاری ندارید ؟؟ خداحافظ . » وبا تاباندن باسنش خرامان خرامان بیرون رفته و در انتهای بسته شدن درب نگاهی دوباره به دکتر می اندازد .
دکتر چهل و پنج سالی داشت و در زندگیش زن زیبا زیاد دیده ولی این زن چیز دیگری بود .
اکبر آقا ،منشیِ دکتر که مردِ میانسال و جاافتاده ای بود، وارد اطاق دکترشد وشروع به تمیز کردن میز کار دکتر کرد ؛ مریض دیگری فعلا نبود ، پنجرهِ اطاق را کمی باز کرد تا بوی تند ادکلن از اطاق خارج شود ؛بعد از خالی کردن سطل آشغال ،پنجره را بست . سر و صدای خیابان قطع شد .
دکتر از اکبر پرسید: « اکبر آقا ، اینها را میشناختی ؟ زن و شوهره رو میگم ؛ کی بودند اینا ؟ .»
منشی با خنده ی زیرکانه ای گفت: " بله آقای دکتر ؛ زنه ، دخترِ [حاجی قاسمی] هست . شما که [ حاجی قاسمی] رو میشناسید؟ مُعتمد و پولدارشهر ."
«بله می شناسم .»
منشی ادامه داد : " شوهره هم کارگری میکنه آدمِ سربزیری است ."
ولییی ، زنش خیلی معاشرتیه. اکبر آقا روی کلمه { معاشرت} کمی مکث کردتابه دکتربفهماند که حدسش در مورد زنه درسته . ادامه داد : " دکتر جان پدرش [ حاجی] از روابط عمومیِ زیادِ دخترش با جوانهای شهر به تنگ آمده و او را به این جوانِ روستایی که فامیلِ شان هم هست شوهر داده .
دکتر ظاهراً با وسایل کارش و مرتب کردن چوب معاینه و گوشی و خودکار ور می رفت و می خواست به منشی بفهماند که ، زیاد علاقه ای به این اطلاعات ندارد و او باید زودتر از اطاقش خارج شود .

دو روز گذشت . آخرین مریضِ دکتر هم ویزیت شد ، ساعت یک ربع مانده به هشت شب بود.
منشی وارد اطاق دکتر شد وگفت : " دکتریک مریض دیگرهم دارید ." مریض پشت منشی بود .
دکتر طبق عادت بدون توجه به مریض بااشاره به صندلی روبروی گفت : بفرمایید بنشنید
وقتی سرش را بلند کرد چشمش به زن افتاد ، همان زن جوانِ دو روز پیش . زنی که بچه اش را آورده بود . همان زنِ لوند وعشوه گروزیبا و تن ناز . دخترِ [حاجی قاسمی].
خیلی تلاش کرد که دست وپایش راگم نکند ؛ بالحن خشکی،گفت : بفرمایید جلوتر خانوم ببینم مشگل شما چیست ؟؟ ولی زن خودش بیش از اندازه نزدیکش نشسته بود .
صورتِ سفید و گوشتالود ، ماتیک صورتی و چشمهای آبی درشت و مژه های بلند و مانتوی جگری و شال قهوه ای با باریکه ای گلی رنگ ، این بار دکتر را کاملا دستپاچه اش کرده بود گفت : چِتو ونه ؟؟؟ لرزش صدای دکتر رسوا کننده بود.
زن چشمی گرداند و گفت: «دکترجان مریضم» چشمهای آبی اش خودِ دریا بود « ضربانِ قلبم بالاست . » با پایان یافتنِ کلمه بالا ؛ سینه هایش را تا نزدیکِ صورتِ دکتر بالا برد . چشمهای دکتر از دگمه های بازِ مانتوی او گذشت، زیر مانتو چیزی ...........
گوشی وفشارسنجش را به سرعت برداشت ، دستش میلرزید قلبش تند تند میزد خون مواد تحریک کننده ای را به همه ی اندامش می پاشاند. زن به همه ی وجود دکتر حمله کرده بود و قصد کوتاه آمدن را هم نداشت . دکتر ، آستینِ زن را کمی بالا زد و فشار سنج را بدستش بست و گوشی را وارد گوشش کرد و سر دیگر گوشی را روی آرنجش گذاشت و باد زد ؛ ولی انگار اندامِ خودش بود که باد میشد . جلویِ پیراهن زن را جمع کرد سر گوشی را روی گوشه ی سینه اش گذاشت تا صدای قلبش را بشنود ولی صدا صدای قلب خودش بود . دستِ لطیف و سفیدش را در دستش گرفت و تعداد ضربان را با ساعتش بشمرد . ولی شمردن اعداد از یادش رفته بود . همه ی این کارها راآنچنان سریع انجام می داد که فرصت هیچگونه عکس العملی رابه زن ندهد .
وفورا نسخه ای نوشت وبه دستش داد و با گفتن اینکه ( این ها را بخورید خوب میشود) بلند شد و اورابه بیرون اطاقش هدایت کرد .
زن بدون اینکه کم بیاورد ، همچنان بانگاه لوند و غِر و غمزه اش ازاطاقش خارج شد . حتما پیش خودش گفت : تا بعد . حتما تورش میکنم .
بعد از بیرون رفتنش ؛ دکتر روی صندلیش ولو شد و چند دقیقه در همان حال ماند فقط زیر لب گفت : « واقعاً زیبا بود لامذهب »

روزبعد ، طبق روال همیشگی اش ساعتِ ده صبح به مطب آمد چند مریض کنارِ میز منشی نشسته بودند ، بدون آنکه به مریضی نگاه کند ، وارداطاقش شد . منشی هم بدنبالش آمد. در حالی که روپوش را تنش می کرد گفت: "آقای دکترشنیدید؟ " دکتر برگشت نگاهی به منشی کرد و گفت : « چی راشنیدم؟»
" قتلی که امروز اتفاق افتاده ؟؟ شوهره زنش راکشت ، با ده ضربه ی کارد کشت ."
دکترگفت : «چی میگی؟ کی، کی را کشت ؟ »
منشی گفت : «مریض آخریِ دیشبِ شما ، اون زنه رو میگم؛دخترِ [حاجی قاسمی ] مریض دیشب شما ؛ یکساعت پیش توسط شوهرش کشته شده . باکارد آشپزخانه ».
دکتر یکه خورد و باتعجب،گفت : « چی ؟ چرا؟ .» کُشت ؟؟؟
منشی گفت : « آره ، شوهره امروز ساعت هفت صبح میره سرکار؛ولی صاحب کارش مرخصش میکنه ( سیمان نداشتند ) وشوهره به خونه برمیگرده و مردجوانِ غریبه ای رو توی خونه اش می بینه که با زنش مشغوله » منشی مکثی کرد تا دکتر از منگی در بیاید وبعد ادامه داد : « مردِ جوانِ غریبه شلوار بدست فرارمیکنه و شوهره دستِ زنِ برهنه اش رو میگیره و کاردآشپزخونه را بر میداره و به جان زنه می افته .پیش چشم دو بچه اش با ده ضربه ی کارد زنش رامیکشه . بعدش هم بچه هایش را بغل میکنه واز خونه بیرون می زنه و فریاد می کشه ، کشتمش ، کشتمش ؛ من زنم راکشتم . من زنم راکشتم ؛ همسایه میریزن تو خونه اش . » .
دکتر گیج و گنگ ، محوِ گفتار نمایش وار اکبر آقا شده بود . .
روی صندلی اش مینشیند و به صندلی ی که شب قبل زن جوان رویش نشسته بود نگاه میکند . عشوه گری و سینه ی برهنه اش در ذهنش مجسم میشود ،انگار هنوزروبرویش نشسته است .

لااله الله ؛ لااله الله بلند بگو لااله الله ، بگو لااله الله ؛ بلند شده و پنجره را باز میکند صدا بلندتر و بلندتر میشود . برای آمُرزش ارواح پاکتان بلند بگو لااله الله . لااله الله تابوتِ سیاهی روی دوش جمعی روان است ، بلند بگوید لااله الله لااله الله . [ حاجی قاسمی] پیشاپیش جمعیت تابوت به دست است. تابوت سیاه روی دست و شانه ی جمعیت پیچ و تاب میخورد ؛ دکتر پنچره را می بندد . جمعیت و تابوتِ سیاه رقصان و نالان دور میشوند ؛
دختر [ حاجی] با تن عریان ؛ صورتِ سفید و گوشتالود ، ماتیک صورتی و چشمهای آبی درشت و مژه های بلند ؛ بالای جمعیت و تابوت پرواز میکند .

زنگ را برای پذیرش مریض بصدا در می آورد .
درب بازمیشود ، زنِی جوان با مادرِ پیرش وارد مطب می شود
بوی ادکلن می آید
...... 1390/04/15


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 93 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نسرین انتظاری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نسرین انتظاری (14/11/1391),محمدحسین علبان (15/11/1391),سیده زینب علوی (15/11/1391),علیرضا اکبری (15/11/1391),سید جواد میرحسینی (19/11/1391),میر حسن علوی (8/2/1392),میر حسن علوی (28/4/1392),سارا سلطانیان (29/5/1392),میر حسن علوی (5/6/1392),میر حسن علوی (6/6/1392),نرگس سراجیان تهرانی (22/10/1392),میر حسن علوی (4/11/1392),میر حسن علوی (24/12/1392),محمد کاشانی (25/2/1393),علی مبینی (21/4/1393),فهیمه زندیه (20/7/1393),مهشید سلیمی نبی (21/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (10/8/1393),عباس پیرمرادی (13/9/1393),میر حسن علوی (13/12/1394),یوسف رحیمی (10/2/1395),مهران حیدری (2/5/1395),

نقطه نظرات

نام: داروساز   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 10:30

از جسارت {زیاد} گفتارتون خوشم نیومد.
به نظرم مناسب یک سایت عمومی نیست


@داروساز توسط هستی   ارسال در جمعه 21 تير 1392 - 05:58

چه فرقی میکنه چه سایتی باشه بالاخره حقیقت تلخه همه جا از این چیزا هست


نام: داروساز   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 00:48

جالب بود


نام: اریانا   ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 01:33

مرسی زیبا بود


نام: نسیم   ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 10:45

‏‎ ‎خوب پوتتت...ولی اصن دارییییم؟؟


نام: سجاد   ارسال در جمعه 1 آذر 1392 - 21:09

ذاستانه قشنگی بود


نام: ناشناس   ارسال در سه شنبه 19 آذر 1392 - 11:10

استادمون میگه تا ادم خودش نخاد حس غریزه اش بکار نمی افته;)


نام: دوست   ارسال در یکشنبه 29 دي 1392 - 19:53

عمومی؟داستان قشنگی بود اما اگه فیلم میشد با کمی تغییر خیلیی خوب از اون خوبا


نام: ليلا   ارسال در دوشنبه 21 بهمن 1392 - 16:20

توشهر ما يه دكتري بود اسمش دكتر صابر بود
بعد از اينكه به منشيش تجاوز كرد برادر هاي منشيه ريختن سرش و تيكه تيكش كردن سرش و دست و پاهاشو رو جدا كردن و هر كدوم رو يه جا انداختن....تو روزنامه ها هم منتشر شد خبر تيكه تيكه كردنش .... يه همچين دكترهايي روبايد قيمه قيمه شون كرد....


نام: راهیل   ارسال در چهار شنبه 23 بهمن 1392 - 15:30

عالی


نام: سعید   ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 23:22

ما داریم به کجا میریم.


نام: نینا   ارسال در دوشنبه 16 تير 1393 - 15:06

=(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =((


نام: نینا   ارسال در دوشنبه 16 تير 1393 - 15:07

=(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =((


نام: negar**   ارسال در پنجشنبه 19 تير 1393 - 20:19

khob bod.vali ajab bi sharafi bode zane ah ah:-/


نام: مهدی   ارسال در جمعه 2 آبان 1393 - 12:21

خوب بود


نام: مهدی   ارسال در جمعه 2 آبان 1393 - 12:21

خوب بود


نام: مهدی   ارسال در جمعه 2 آبان 1393 - 12:21

خوب بود


نام: مهدی   ارسال در جمعه 2 آبان 1393 - 12:21

خوب بود


نام: مهدی   ارسال در جمعه 2 آبان 1393 - 12:21

خوب بود


نام: علی   ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 12:30

خوب بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.