دختر خاله عذرا .....



احمد پدر پیر و دنیا دیده ای داشت و از پولدار های شهر بود.
غلام و احمد توی مغازه نشسته بودند که ، پدر احمد وارد مغازه اش شد . سلام کردند ، پیرمرد سرش را تکان داد و گفت : بچه ها خوب هستین ؟ به اتفاق گفتند : بله .
پشتِ میز کارش نشست و نگاهی به غلام کرد و گفت. بچه ها با درس و مشق چطورین ؟ همصدا ، غلام و احمد گفتند : زیاد بد نیستیم .
پیر مرد سرفه ای کرد و گفت : حوصله دارین داستانی برای شما تعریف کنم که نصیحتی هم توش باشه ؟؟ .
بچه ها پیش خودشون فکر کردند که این مرد دنیا دیده ؛ به دو بچه چه نصیحتی می تونه بکنه .
گفت : بچه ها هیچ وقت کلفت خانگی را اذیت نکنین .
احمد و غلام با تعجب نگاهش کردند .
گفت : میدونین ؟! منظورم کسی است که به شما پناه آورده و در مشت و چنگ شماست .
ادامه داد و گفت : میدانید چرا ؟؟ اون اسیر شماست. و جرات هیچ گونه اعتراضی نداره . آره بچه ها ، هنر نیست کلفتی که در خانه تان گرفتار شده اذیت کنید . اگر می توانید ، کسانی که به زرنگی ی خود تان هست اذیت کنید .
پدر احمد این را گفت و ادامه داد :
با اینکه خیلی کار دارم، داستانشو که خودم هم توش بودم و هیچ وقت هم از یادم نمیره ، براتون تعریف میکنم .
: هفت ساله بودم و بسیار شیطان و بازی گوش. کافی بود یک بچه ی دیگه با من جمع بشه ، تا زمین و زمان را بهم بریزیم .
و همیشه بهانه هایی پیدا میشد که ، ما بچه ها دور هم جمع بشیم . بهانه های که یا خودمون ایجاد می کردیم و یا خانواده ها.
(پیر مرد مکثی کرد و از فلاکس چای که در مغازه داشت ، برای خود چای ریخت ؛ و به احمد گفت: می خورید ، برای خود تون بریزید . و ادامه داد.)

روزی از روزهای تابستان من و خواهر کوچکترم در اطاق مان ، نشسته بودیم . از صدای بچه های توی حیاط خبری نبود . دو اطاق ، تو در تو ، داشتیم که با سه پله به حیاط میرسید . حیاط ما مشترک با ، حیاط چند همسایه بود . یعنی هیچ دیواری در بین حیاط مان نبود .
اطاق اول که منتهی به ، پله بود . اطاق خورد و خوراک ما و اطاق دوم اطاق پذیرایی ،که با بالش و پرده های تازه ، تزیین شده بود .
پیر مرد ادامه داد :
روزِ کسالت باری بود ، پدرم خانه نبود و مادرم هم مشغولِ تدارک نهار . که ناگهان در اطاق باز شد ؛ و پدرم با یاالله یاالله دم دراطاق ایستاد تا با بفرمایید و بفرمایید افرادی داخل اطاق ما شوند .من سرم را با بی اعتنایی بلند کردم ، چند نفر وارد اطاق شدند.
همسایه ها هم بودند. در این هنگام دو بچه هم وارد شدند . با دیدن بچه ها نیشم تا بنا گوش باز شد .بچه ها دوستانم بودند .
پیر مرد ادامه داد:
دنبال همه ی مهمان ها عذرا ، دخترخاله ی یکی از بچه های همسایه هم وارد اطاق شد . عذرایی که پدر و مادر و خواهرش هم قبلا وارد اطاق شده بودند .
عذرا فقط چند سال از ما بزرگتر بود. سینه هایش زیاد بزرگ نشده بود . گاهی با ما بازی میکرد . دوست ما دخترخاله عذرا را خیلی دوست داشت . عذرا دخترخاله ی مهربانی بود . ما هم دخترخاله صدایش میکردیم .
عذرا و مادر دوستمون و پدر و مادرشون و چند همسایه دیگر وارد اطاق پذیرایی ما شدند . پدر عذرا ، موقعی که وارد اطاق پذیرایی می شد پارچه کهنه ای را که سرش گره خورده بود را در گوشه ی اطاقی که ، ما بودیم گذاشت . و به اطاق پذیرایی رفت .
من موندم و خواهر کوچکترم و دو بچه دیگر و یک اطاق نه متری . اول نگاهایی بهم کردیم . بعد خندیدیم و بعد لگد پرانی و بعد افتادیم دنبال همدیگه . شروع شد . بازی شروع شد . سگ بازی . یکی سگ بشه بقیه رو بگیره .
نوبت به من رسید که سگ بشم و دنبال شون کنم . بعد از چند بار ، دور اطاق چهار دست پا، دنبال بچه ها دویدن ، به فکرم رسید ، که اون پارچه کهنه ای که پدر عذرا، در گوشه اطاق گذاشته بود ، به دندان بگیرم و با آن بچه ها را دنبال کنم . بعد از چند دور دویدن با پارچه کهنه ُگره ی پارچه کهنه ، باز شد .
با باز شدن گره پارچه ،تکه گوشتی کبود و سیاه رنگ و خونی که، سر و دست و پا بسیار کوچکی داشت ، از دهنم بیرون افتاد . من و بچه های دیگه جیغ کشان ، هر کدام به گوشه ای از اطاق دویدیم و خیره به اون موجود ،نگاه کردیم .
موجودی که نه به انسان شبیه بود و نه هیچ حیوانی دیگر . وحشت زده ، به گوشه ی اطاق پناه برده بودیم . پدر و مادرم ، با جیغ ما، سراسیمه وارد اطاق ما شدند . وقتی اون ،گوشت کبود و بیجان را ، دیدند . فورا پارچه کهنه را برادشتند وآن را داخلش گذاشتند . مادرم ، موجود مرده را به اطاق پذیرایی برد . پشتش پدرم با داد و فریاد لگد پرانی مارا به حیاط فرستاد .
پیرمرد با هیجان ادامه داد :
ما از ترس دیگر رمقی برای بازی نداشتیم . بی حرکت هر کدام در گوشه ای از حیاط نشستیم . بیشتر از همه من وحشت زده بودم . فکر اینکه، یک بچه ی مرده را توی دهانم گرفته بودم ، چندشم شده بود . رنگ به رخسار نداشتم . سرما را در شلوارم حس می کردم .
پیر مرد خندید : از ترس شاشیده بودم . و ادامه داد .
بعد از چند دقیقه . همسایه ها از اطاق ما خارج شدند . پدرو مادر عذرا هم خارج شدند . آخرین نفری که خارج شد عذرا بود . زار و ذلیل، و رنگ پریده . مثل همان بچه ی مرده ولی با هیبت بزرگتر . با روسری کهنه و پیراهن بلند که ، همه جاش وصله ای بود . شرم از سر و روی عذرا می بارید . سرش پایین بود و گریه می کرد . عذرا از کنارم گذشت . بوی بیرهن عذرا همان بویی بود که از آن موجود مرده می آمد . خواستم فرار کنم ولی شلوار خیسم باعث شد همان جا بنشینم .
پیر مرد نفسی تازه کرد و گفت :
این دختر بیچاره ، این دخترخاله ی کوچولو ما یعنی عذرا مُول کرده بود .
..................................
پیر مرد پرسید: بچه ها مُول میدونید چیه ؟ بی درنگ ادامه داد .
دامادش ، شوهر خواهرش یعنی پدر دوست مان ، حامله اش کرده بود.
پیر مرد گفت : اون موجودی که من به دندان گرفته بودم ؛ جنین کشته شده ی داخل شکم ، عذرا بود . جنین چند ماهه .
بیر مرد گفت : هنوز که هنوزه بعضی شبها خواب میبینم بچه ی مرده ای داره از دهنم بیرون میاد....
پیر مرد با بغض ادامه داد :
عذرا ، آمده بود. خونه خواهرش تا خرج پدر مادرش کم بشه . در خونه خواهرش کار کنه. کلفتشان باشه . ولی توسط دامادش ، شوهر خواهرش تجاوز میشه . حامله میشه ..
پیر مرد ، بعد از کشیدن آهی ، گفت: بچه ها هیچ وقت به کسی که اسیر شماست ، بی رحمی نکنید. زور نگید . اذیتش نکنید . اگر زور دارید ، زورتون رو به زورگو نشون بدید . به کلفت خانگی ، زور گفتن هنر نیست .
پیرمرد این را گفت و بلند شد . رو کرد احمدو گفت : میرم تا بانک............. ........................


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 71 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ناهید خلیلیان ,بی بی فردوس سید آسیابان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

میر حسن علوی (2/2/1392),میر حسن علوی (3/2/1392),علیرضا اکبری (3/2/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (4/2/1392),بهار زرافشان (4/2/1392),میر حسن علوی (7/2/1392),ناهید خلیلیان (7/2/1392),میر حسن علوی (7/2/1392),معصومه شمسینی (8/2/1392),مهدیه انوش (15/2/1392),میر حسن علوی (19/4/1392),میر حسن علوی (1/5/1392),کیمیا مرادی (31/5/1392),میر حسن علوی (14/6/1392),میر حسن علوی (13/8/1392),میر حسن علوی (13/10/1392),میر حسن علوی (24/12/1392),میر حسن علوی (1/1/1393),میر حسن علوی (27/1/1393),محمد کاشانی (25/2/1393),محمد طرهاني نژاد (5/5/1393),میر حسن علوی (10/5/1393),میر حسن علوی (31/5/1393),میر حسن علوی (15/7/1393),مهشید سلیمی نبی (21/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (3/8/1393),عاطفه (12/9/1393),محسن نظری (24/3/1394),میر حسن علوی (24/7/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (17/10/1394),یوسف رحیمی (10/2/1395),لیلا طباطبایی (11/5/1395),امیر جلالی (21/1/1396),

نقطه نظرات

نام: ناهید خلیلیان کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 ارديبهشت 1392 - 11:45

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان جناب علوی بزرگوار سلام
برای نوشتن این کامنت خیلی فکر کردم که اصلا چه می توانم بگویم ؟!
یا احساسم را چگونه بیان کنم ؟
خیلی گیرا بود و با یک صداقت خاص و بدون واهمه
خیلی واقعی ...خیلی
آنقدر رخدادها متوالی و ریز به ریز بیان می شوند که درست مانند فیلم از جلوی چشمانم گذر کردند...
خوشحال می شوم داستان های مرا نقد کنید.


@ناهید خلیلیان توسط میرحسن علوی   ارسال در شنبه 7 ارديبهشت 1392 - 22:31

ممنونم خانم خلیلیان که خواندید . معمولا دوستان داستانهایی که کمی بلند باشه وقت نمیزارند حق هم دارند چون حجم داستانهای سایت خیلی زیاد است . این داستان تلخ واقعی بود . درود .


نام: ramin   ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 18:43

مرسی از گفتن داستان تان خیلی تکان دهند بود
البته بند اموز


نام: م   ارسال در دوشنبه 27 خرداد 1392 - 10:37

خجالت


نام: پويان   ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 15:03

آموزنده بود ولي واقعي نبود بگو خب


@پويان توسط میرحسن علوی   ارسال در یکشنبه 20 مرداد 1392 - 23:28

واقعی بود . خوب رو خواستی شما بگید دوست عزیز . درود


نام: داش آبادان   ارسال در شنبه 16 شهريور 1392 - 09:14

بی شرمانه است اون بی شرفی که چنین کاری کرده بود


نام: فرشته   ارسال در جمعه 22 شهريور 1392 - 22:14

خيلي خوب بود اموزنده بود


نام: فرشته   ارسال در جمعه 22 شهريور 1392 - 22:14

خيلي خوب بود اموزنده بود


نام: ژاله   ارسال در دوشنبه 6 آبان 1392 - 00:49

مرسی من داستان خیلی زیاد دوست دارم.اگه توپ تر باشه ممنونتون میشم.اینم ایمیلمهnazikia16@yahoo.com


نام: ستاره   ارسال در یکشنبه 29 دي 1392 - 04:14

خوب بود ولی کاش یکم سکسی بود!‏


@ستاره توسط السا   ارسال در چهار شنبه 13 فروردين 1393 - 01:03

خوب نبود عاشقانه تر بنویس


نام: فاطمه   ارسال در دوشنبه 30 دي 1392 - 12:40

خیلی بی وجدان بوده اون دختر هنوز سینه هاش بزرگ نشده بود


نام: علی   ارسال در شنبه 19 بهمن 1392 - 01:17

خیلی متأسفم اینجور اتفاقات دیگر در کشور به ظاهر اسلامی کاملا عادی شده.


نام: jalal   ارسال در جمعه 1 فروردين 1393 - 01:20

خیلی عالی بود آفرین


نام: مریم   ارسال در یکشنبه 7 ارديبهشت 1393 - 17:49

خوب نبود
فقط این قسمتش به دلم نشست بوی پیراهن عذرا همان بویی بود که کودک مرده می آمد این قسمت توصیف هاتون خیلی قشنگن گیرا و حس همزاد پنداری رو ایجاد میکنن اما داستان اصلا تو فضای جالبی گفته نشده به نطرم دو تا پسر که سن هاشون مشخص نیست و البته و کلا زوری ندارن واسه تعریف و فضاسازی داستان مناسب نیستند و پند داستانم زیادی و چشمه ترجیح میدم خودم بفهمم نویسنده چی میخواسته بگه.
اما توصیف هاتون فوق العاده ان دقیق زیرکانه و قابل تحسین


@مریم توسط ياسين و فاطمه   ارسال در دوشنبه 2 تير 1393 - 15:25

خيلي جالب بود عكس هم بزار............336


نام: نفس   ارسال در پنجشنبه 2 مرداد 1393 - 16:46

خوب بود ولی ای کاش عاشقانه بود.......


نام: لیلی   ارسال در پنجشنبه 2 مرداد 1393 - 16:48

عالی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی بود


نام: mahsa   ارسال در سه شنبه 28 مرداد 1393 - 10:43

dastane jalebi bod vali kodom adame ahmagh janino mizare to parche mipichone dor kalash ??



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.