میوه های سبز نشده

همه چیز از یک سرماخوردگی توی شانزده سالگی شروع شد از یک گلودرد ساده، آره توی اردیبهشت ماه بود که من سرما خوردم و این گلودرد تا حالا که در آستانه سی سالگی قرار دارم ادامه داره.
یک روز بارونی بود که برای اولین بار تمام فامیل را کنار خودم می دیدم و همه با هم به یک پیک نیک یک روزه رفتیم و بهترین بابای دنیا را مثل یک دونه کاشتیم به امید اینکه یک روز درختی سبز بشه و میوه هایی به اسم پدر بده و بچه های بی پدر شهر بیان و هر کدوم واسه خودشون یکی بچینن هر چند ما این کارو 13 سال قبلش در مورد مامان انجام داده بودیم و پروژه با شکست مواجه شد.
همون روز بود که سرما خوردم، یک سرما خوردگی ساده که حتی نیاز به آنتی هیستامین نداشت فقط یک گلو درد...
مراسم کاشت دونه بهاری انگار آیین خاصی داشت که من به خاطر سن کمم موقع اجرای این مراسم برای مامان متوجه اون نشدم.
تو اون مراسم همه صداهای عجیب از خودشون در می آوردنو از ته دل دونه ی قشنگ منو ناز می کردن و غبار عجیبی از خاک روی سر و صورت آدما بود.
حتی آدمهایی که توی 16 سال عمری که کرده بودم حتی یک بار ندیده بودیمشون به شکل وحشتناکی به خاک حمله می کردنو دوستی خودشونو به این شکل به اثبات می رسوندن و یک سوال هنوز ذهنم درگیرشه اینه که این آدما توی روزای سخت و ورشکستگی بابا کجا بودن ؟ چرا به جای این وحشی بازی ها یک بار ما رو بغل نکردن؟
از اون روز به بعد خیلی چیزا مثل خوابیدن توی تخت بابا و لالایی صدای قلب بابا، حمام های دو نفره و نوازش های صبحگاهیه قبل از مدرسه تعطیل شد.
دیگه مجبور نبودم صبح ها قبل از خواب شیر بخورم و از مسواک اجباری هم خبری نبود و همه اصرار عجیبی به بزرگ شدن من داشتند و من در عرض چند ماه تبدیل به هضم دستگاه " تو دیگه خانم شدی" شدم.
بر همین مبنا توی 17 سالگی خودمو توی لباس سفید در کنار مردی دیدم که چشم های بی نظیری داشت، اما این وسط یک مشکل کوچیک بود و اونم اینکه گلودردهام باعث می شد شبا خوابم نبره تا جایی که برام حرف درآورده بودند و می گفتند که من شبها جیغ می زنم و از خونه می زنم بیرون...
بعد از چند ماه حس کردم شبیه یک حوضم که یک ماهی قزل آلا توش لیز می خوره دکتر که رفتم با یک لحن خیلی جدی گفت: خانم شما توی غار زندگی می کنید؟
منم مثل خنگا گفتم نه ما خونم توی میدون حافظیه است!
گفت خانم شما 5 ماهه که باردارید!
تا اون موقع نمی دونستم شما باردارید یعنی اینکه یکی داره توی شما واسه خودش زندگی می کنه.
یکی خوش و خرم توی تن شما منزل کرده و اصلا براش مهم نیست که شما 17 سالتونه و هیچی از زن بودن نمی دونید حتی این موجود اینقد بی رحمه که توجه نمی کنه که شما بی مادر بزرگ شدید و بابایی شما به جز نوازش های دائمی چیزی از زن بودن به شما یاد نداده.
توی 7 ماهگی ماهیه قزل آلای من به دنیا اومد؛ البته وقتی از شکمم بیرون کشیدنش در نهایت تعجب دیدم ماهی نیست که " پری دریاییه" و خیلی از داشته هاشو با یک جفت پا عوض کرده و یک جفت چشم عسلی بی نظیر به من زل زل نگاه می کنه
اولش یک کم کثیف بود اما وقتی با حوله خشکش کردنو مثل کیسه برنج انداختنش روی سینه ی من که دیگه جون نفس کشیدن نداشتم یک جوری نگام کرد که انگار این پری دریل برداشته و با ی مته درشت جیگر منو سوراخ می کنه؛ حتی هنوز هم نفهمیدم تو شکم من کی به اون نجاری یاد داده بود!
پری کوچولوی من به خاطر قرص های گلودردی که باعث می شد شبا از خونه نزنم بیرون، هرشب محکوم به تحمل دردهای عجیبی بود و دردهای عجیب پری نگاه های مرد چشم عسلی رو از من گرفت و مدام می گفت: تو این بچه رو به این روز انداختی.
احمق نمی فهمید اون بچه نیست پری دریاییه، پری که حالا اسمش غزل را خودش واسه خودش انتخاب کرده بود و بی حیا روز به روز زیبا تر می شد نی نی طماعی که تمام منو واسه خودش می خواست با دهنش یک سینمو می گرفتو و با دستای کوچولوش که از پنجه های گربه حیاط بابا یک ذره بزرگ تر بود سینه ی دیگمو می گرفت و چنان به من زل می زد که انگار با چشماش می خواد منو ببلعه و تا خوابش می برد نفس های بریده اش بیدارش می کرد و پوست سفیدشو کبود می کرد؛ به خودم رفته بود نمی تونست بخوابه، اگه پا داشت جیغ زنان از خونه بیرون میزد...!
قرص های لعنتی، حرف های لعنتی، دردهای لعنتی، دنیای لعنتی...
فقط خدا می دونه چه لذت بی پایانی داشت اولین خار سفیدی که توی لثه اش سبز کرد، اولین قدمی که برداشت، اولین واژه ای که گفت، اولین موی خرگوشی، لختی ترین لباس شهر...
تکه ی من 3 ساله بود که در حالی که عروسکش را روی پاهاش که به خاطرش دمشو داده بود و دیگه نخواسته بود پری باشه برای همیشه خوابید و حتی ضجه های وحشیانه ی من هم خوابشو به هم نزد.
یادم نمی آد دونه ی انارم را کی کاشتند؟ چطور کاشتند؟
چه کسی براش به شکل وحشیانه ای به خاک حمله کرد؟ تنها چیزی که به خاطر دارم آمپول هایی بود که مرا به خواب غریبی فرو می برد و بیداری هایی همراه با ضجه های همراه با ضجه و فریادهای مردی که مرا مقصر از دست دادن یکی از میلیون اسپرمش می دونست.
اما حالا؛ در آستانه ی سی سالگی خوبم، خوبِ خوب.
فقط پنج شنبه ها وقتی توی گورستان به دنبال سه درختی می گردم که از اونها پدر، مادر و غزل آویزان باشد مردم با چشمانی خیره به من نگاه می کنند و پچ پچ می کنند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الهام توکل ,محمدرضاحلاج ,امیر مسعود میرباقری ,سنامحمودی ,مجید حجاری ,مسعود رضایی ,امیر فروردین ,بهار زرافشان ,شهریار شفا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

اکرم حیدری (28/10/1391),امیر مسعود میرباقری (28/10/1391),سنامحمودی (28/10/1391),علی توکلی (28/10/1391),اکرم حیدری (28/10/1391),حمیدرضا هرندی (29/10/1391),اکرم حیدری (1/11/1391),اکرم حیدری (1/11/1391),امیرعباس وحید‍پور (2/11/1391),سید سجاد موسوی سالم(ر.رسا) (2/11/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1391),زهرا امیری (2/11/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1391),میر حسن علوی (2/11/1391),اکرم حیدری (4/11/1391),شادی رزاق نوری (6/11/1391),اکرم حیدری (7/11/1391),مهرداد غریبیان (7/11/1391),اکرم حیدری (12/11/1391),اکرم حیدری (12/11/1391),سید مجتبی حسینی (14/11/1391),اکرم حیدری (15/11/1391),سنامحمودی (16/11/1391),امیر فروردین (17/11/1391),مهدی سوری (17/11/1391),فریناز صالحیان (17/11/1391),بهار زرافشان (18/11/1391),اکرم حیدری (18/11/1391),لیلا فام (رها نفس) (19/11/1391),مجتبی جوانی (19/11/1391),اکرم حیدری (21/11/1391),اکرم حیدری (25/11/1391),بهار زرافشان (25/11/1391),اکرم حیدری (28/11/1391),مصطفی نادری (28/11/1391),اکرم حیدری (2/12/1391),عليرضا پرهام (2/12/1391),آذرمیدخت صادقیان (2/12/1391),مسعود رضایی (2/12/1391),ارس عرب خزای (3/12/1391),یاور اسدی (6/12/1391),اکرم حیدری (6/12/1391),جلال صابری نژاد (10/12/1391),یاسمین نگارمنش (10/12/1391),سنا سبحاني (10/12/1391),زهرا امیری (17/12/1391),الهام توکل (18/12/1391),مسعود رضایی (19/12/1391),اکرم حیدری (19/12/1391),سارا طهماسبی (20/12/1391),ارس عرب خزای (22/12/1391),اکرم حیدری (22/12/1391),اکرم حیدری (22/12/1391),اکرم حیدری (23/12/1391),اکرم حیدری (27/12/1391),سالار منوری خیاوی (27/12/1391),اکرم حیدری (5/1/1392),روشن (7/1/1392),سنامحمودی (16/1/1392),مسعود رضایی (17/1/1392),مسعود رضایی (18/1/1392),مجید حجاری (20/1/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (21/1/1392),جلال صابری نژاد (26/2/1392),الهام توکل (28/5/1392),الهام توکل (29/5/1392),مسعود رضایی (9/6/1392), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/12/1392),فاطمه گتویی (8/9/1393),مسعود رضایی (19/11/1393),محمد حسین وفایی (17/9/1394),فاطمه سادات حيدري (9/9/1396),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 13:38

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود


خسته نباشید


@حمیدرضا هرندی توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:44

نمایش مشخصات اکرم حیدری شما چشمان زیبا بینی دارید دوست گرامی من.


نام: سنا محمودی   ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 20:24

آفرین


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 20:44

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست
حقیقت مطلب این بود که نوشته ی شما و حدودا پایان بندی بجا راضی کننده به نظر می رسید و واقعا هم زیبا بود ولیکن ببینید نوشته ی شما ایراد یک خاطره و حتی بعضا گزارش است،نوشته ی شما از جهاتی ویژگی داستان شدن داره و از جهاتی هم نه.برای مثال ببینید اصول داستان نویسی کوتاه ایجاب می کنه که فاصله ی زمانی بیش از چند روز و بعضا کمتر مورد استفاده واقع بشه ولیکن در روایت شما سیر زمانی مناسب برای داستان کوتاه نیست.از جهت دیگه ای کاش این َشخصیت بیشتر پرداخت می شد و با توجه به راوی ما باید رفتار و عقاید اونرو می دیدیم و شما می تونستید خیلی راحت به جای ایراد این روایت از فلش بک داستانی برای این توضیحات استفاده کنید.با این حال زیبا بود.باز هم ببخشید بابت این نظراتم قصدم فقط این بود که اگر یه باره دیگه این اثر و خوندم برای همیشه توی ذهنم بمونه.خوشحال میشم نظرتون رو در باب داستان خودم هم بدونم.یا حق.


@امیر مسعود میرباقری توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:42

نمایش مشخصات اکرم حیدری سلام
من نویسنده نیستم
من فقط می نویسم
اشتباهات مرا قلم عفو بگیرید


نام: محمد رضا حکمی شلمزاری   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 01:15

سلام و درود
الان ساعت یک و یازده دقیقه نصف شبه . با خوندن این داستان چنان غصه و بغضی تو سینه ام نشسته که می خوام گریه کنم . تمام دنیا و غصه هاش با هم آوار شدن رو سرم . میگم ای کاش این داستانو نخونده بودم که مجبور بشم با این حس و حال به رختخواب برم
و این حال من شهادت میده که داستان خوب و تکنیکی ای خوندم .


@محمد رضا حکمی شلمزاری توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:41

نمایش مشخصات اکرم حیدری ببخشید که خاطر شما را آزردم دوست خوب من.


نام: امیرعباس وحید‍پور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 01:37

نمایش مشخصات امیرعباس وحید‍پور احسنت احسنت احسنت عالی بوداکرم خانم واقعالذت بردم هرچندزیادبودولی به خاطرزیبایی داستان چندصفحه دیگرهم اگه بودبازمیخوندم


@امیرعباس وحید‍پور توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:43

نمایش مشخصات اکرم حیدری سلام
ممنون که تاب آوردید دوست خوبم


نام: زهرا امیری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 بهمن 1391 - 16:10

داستان قشنگی بود خانوم حیدری عزیز@};-


@زهرا امیری توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:45

نمایش مشخصات اکرم حیدری قشنگ نه
این داستان اصلا قشنگ نیست حقیقت تلخ وجود یک زن است که در لبه ی تیغ راه می رود


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 بهمن 1391 - 20:09

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) درود بر شما خانم حیدری بزرگوار . . .
سبکی جدید و درگیر کننده ذهن . . .مفهوم خوبی داشت گرچه تلخ بود ؛ اما تلخی اش هم ناب بود. . .
امید که بمانید و بیندیشید و بنویسید . . .
به امید قاصدک


نام: داروساز   ارسال در سه شنبه 3 بهمن 1391 - 00:09

خیلی غمناک بود.
کاش دیگه چنین داستانهایی نخونم.
به امید روزی که دختروپسرا قبل از مسئولیت پذیر شدن تن به ازدواج ندن.
اخانم توی داستان به خاطر سهل انگاری بچشو مشکل دار کرد.
موارد واقعیش رو من زیاد دیدم.
تاسف انگیزه


@داروساز توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:48

نمایش مشخصات اکرم حیدری کاش من شما رو زودتر دیده بودم!


نام: امیر فروردین   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 12:57

داستانتون توصیفات خوبی داشت و تاثیر گذار بود.. آفرین ب شما...


نام: مهدیس جابر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 16:07

نمایش مشخصات مهدیس جابر سلام
داستان زیبایی بود هر چیزی که از حقیقت ریشه بگیرد زیباست هر چند تلخ


نام: محمدمولایی   ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 02:58

داستانتان عالی بودعزیزدل بنده ازجوارامام هشتم نظرمیدهم موفق وسربلندباشید


@محمدمولایی توسط اکرم حیدری Members  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 08:49

نمایش مشخصات اکرم حیدری السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
سلام مرا هم برسانید.


نام: امیرحسین مولایی   ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 03:01

خسته نباشید خانم حیدری گل به داستانهایتان علاقه مندشدم درهمه مراحل زندگی موفق وپیروز باشید


نام: رضابهرامی مقدم   ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 03:02

خسته نباشید خانم حیدری گل به داستانهایتان علاقه مندشدم درهمه مراحل زندگی موفق وپیروز باشید


نام: حسینقلی جعفری   ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 03:02

خسته نباشید خانم حیدری گل به داستانهایتان علاقه مندشدم درهمه مراحل زندگی موفق وپیروز باشید


نام: رمضانعلی جعفری   ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 03:03

خسته نباشید خانم حیدری گل به داستانهایتان علاقه مندشدم درهمه مراحل زندگی موفق وپیروز باشید


نام: محمدرضاحلاج کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 بهمن 1391 - 15:05

نمایش مشخصات محمدرضاحلاج سلام

زیبا بود

ذهن بسیار انتزاعی خوبی دارید

موفق باشی @};-


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 22:45

نمایش مشخصات بهار زرافشان اکرم خانم فقط می تونم بگم عالی بود.
اینکه همه داستان هاتون توی یه رنج هستند لذت بخشه.


نام: اکرم حیدری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 بهمن 1391 - 09:00

نمایش مشخصات اکرم حیدری آره عزیزم لذت بخشه
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم!


نام: زهرا امیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 13:13

نمیدونم دفعه سومه که میخونمش چرا هر بار از دفعه قبل بیشتر خوشم میاد؟:-/


@زهرا امیری توسط اکرم حیدری Members  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 22:27

نمایش مشخصات اکرم حیدری سلام
میوه های سبز نشده حکایت منو دخترمه گلم
اینم شماره منه
09359806840


نام: اکرم حیدری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 اسفند 1391 - 10:11

نمایش مشخصات اکرم حیدری زهرا جان به دادم برس شماره مو واسه تو گذاشته بودم اما در معرض دید عموم واقع شد
چه کنم؟
چطور ‍ حذف می شه؟


نام: زهرا امیری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 اسفند 1391 - 19:25

سلام ببخشید خیلی دیر اومدم
تو قسمت پنل کاربری یه گزینه است به اسم آخرین نظرها برای داستانهای.. روی اون کلیک کنین پاکش کنید کامنت رو
شرمنده بخاطر من تو دردسر افتادین:"> :"> :"> :-s


نام: اکرم حیدری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 فروردين 1392 - 12:27

نمایش مشخصات اکرم حیدری زهرا جان همه چیز تو اون بخش هست جز این!


نام: اکرم حیدری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 فروردين 1392 - 10:59

نمایش مشخصات اکرم حیدری قصد اقامت در شلمزار را داریم.


نام: مجید حجاری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 00:25

نمایش مشخصات مجید حجاری سلام
بسیار زیبا نگاشته اید
درود بر این قلمتان@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.