نامه ای از طرف کودکی ۸ ساله به خدا

به نام خدا

نامه ای از طرف کودکی ۸ ساله به خدا

سلام خدا جون می دونم خوبی ولابد می دونی که من خیلی داغونم
چند روز به شروع مدرسه ها نمونده من بر عکس هم سن و سالای خودم خوشحال نیستم چون کسی نیست برام چیزی بخره کسی نیست که حالمو بپرسه یه مامان داشتیم که قهر کرد و رفت خونه ی مامان بزرگ بابامم اونجاست تو حیاطه کنار منقل نمی دونم چرا بابایی همیشه اونجا میره؟ بعضی وقتا خوشحال می شم چون فکر می کنم بابا می خواد رو منقل برامون کباب درست کنه ولی همیشه کباب خوردن رو تو فیلما دیدم .
دارم فکر می کنم که اول مهر باید دوباره تو همون دفتر پارسال که نصفه است مشقامو بنویسم؟؟؟
کاش منم بامامان می رفتم ولی اون حرف بابا رو مغزم حکاکی شده که می گفت اگه بچه رو ببری خودم می کشمت ... نه من نمی خوام بابا مامان رو بکشه .
اگه بابا مامانو بکشه حتما بعدش من رو هم می کشه آخه مامانی می گفت من بدون تو جایی نمی رم ... ولی رفت .
پارسال که کلاس اول بودم بد ترین سال زندگی من بود اون روزایی که با افسوس به خوراکی دست بچه ها نگاه می کردم ، همون روزایی که بچه ها به کیف و کفش پاره پاره ام می خندیدند و من به مامان نمی گفتم که غصه نخوره ،اون روزایی رو می گم که مامان سبزی های مردم رو پاک می کرد و از من املا نمی گرفت اون روزایی که خانم معلم جلو همه بچه ها دعوام می کرد و می گفت باید پدرم رو بیارم مدرسه ... هنوز هم این آرزو به دلم مونده که چرا مامانی نذاشت بابایی بیاد مدرسه ؟؟؟
دوستام یعنی (آرش و محمد و ارشیا ) همه شون بابا هاشون میان دنبالشون .
می خواستم بابام بیاد مدرسه تادوستام بدونند که منم بابا دارم .
خدای من پارسال من خواندن و نوشتن رو یاد گرفتم تو همون دفتر کهنه که مامان از بازرگانی گرفته بود ، وقتایی که گرسنه بودم و هیچیم تو یخچال نداشتیم مشق بابا نان داد می نوشتم .
خدایا کاری کن که این چند روزه زود نگذره من از مدرسه می ترسم از اینکه چیزای جدید و پاککن های ماشینی و مدادای رنگارنگ رو تو دست بچه ها ببینم و افسوس بخورم می ترسم من از درس می ترسم من تنهای تنهام ،من حتی از تنهایی هم می ترسم
می گن خدا حرف بچه هارو قبول می کنه من این نامه رو فقط برای تو نوشتم ولی نمی دونم باید کجا بذارم ؟
می گن خدا تو قلب آدماست خدایا تا بابا نیومده من اینو می خونم تو گوش کن .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 25 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سنامحمودی ,مسعود رضایی ,جلال صابری نژاد ,مهساعبدلی ,مریم مقدسی ,موژان تقوی ,مهرانه محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد بابایی (نامی) (1/7/1392),احسان رضايي (1/7/1392),احسان کاظمی (1/7/1392),میثم زارع (1/7/1392),مریم مقدسی (1/7/1392),مسعود رضایی (1/7/1392),حسن منصوری (1/7/1392),مهرانه محمدی (1/7/1392),سنامحمودی (1/7/1392),نریمان م (1/7/1392),علیرضا فرهی (1/7/1392),لویذا هدایتی (2/7/1392),بهروز پورصفر بروجنی (3/7/1392),بهار بهرامي (3/7/1392),بهناز باران خواه (3/7/1392),مریم مقدسی (3/7/1392),کیمیا مرادی (3/7/1392),جلال صابری نژاد (4/7/1392),سحر کمالی (5/7/1392),ابوالحسن اکبری (7/9/1392),سنامحمودی (21/9/1392),محمد بابایی (نامی) (16/12/1392),مهساعبدلی (15/2/1393),شیدا محجوب (1/5/1393),اذرمهرصداقت (25/8/1393),ریحانه صادق زاده (26/8/1394),

نقطه نظرات

نام: محمد بابایی (نامی) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 شهريور 1392 - 02:13

نمایش مشخصات محمد بابایی (نامی) داستان قشتگی بود
اما در ضمن . . . یک بچه ی 8 ساله در واقعیت هیچوقت نمیتونه چنین نامه ای رو بنویسه . هر چقدر هم باهوش باشه ، درک چنین هنجار ها و رخداد هایی رو نداره و با تمام این مشکلات و جدایی ها ، دغدغه ی ذهن یک بچه ی 8 ساله چیز دیگه ای هست ، مثل اسباب بازی نداشتن ، مثل اینکه چرا مامانش نیست براش قصه بخونه ، مثل کیف خوشگل نداشتن ، مثل اینکه چرا باباش بهش الاغ سواری نمیده !
این نظر من بود
موفق باشی
نامی@};-


@محمد بابایی (نامی) توسط سنامحمودی   ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 14:39

سلام ممنون از نظرتون
ولی یک بچه ی 8 ساله ی امروزی درک و فهمش خیلی بیشتر از این حرفاست وقتی تو یه شهر بزرگ زندگی کنی و افراد دور و برت خیلی سر تر از تو باشند حتما غصه می خوری و این بچه تو تنهایی خودش غصه هاشو به قلم کشونده
ممنون


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 07:04

نمایش مشخصات احسان رضايي سلام سنا خانوم
از كليشه اي شدن سوژه و طرح و فرم كه بگزريم چرا راوي دختر نيست و گفتي پسره؟
من احساس قوي پشت اين نامه را درك كردم و خيلي هم زيبا بود اما اين‌ها احساسات يك كودكه كه احتمالا دختره اگه اصلا اسم ارشيا و.... نمي‌آوردي من بيشتر لذت ميبردم چون هركو از ذن خود شد يار من..
خسته نباشي


@احسان رضايي توسط سنامحمودی   ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 14:42

سلام
ممنونم از نظرتون
به نظرم فرقی نداره که دختر باشه یا پسر به هر حال یک کودک 8 ساله درک و فهم و عاطفه داره حالا چه پسر چه دختر
البته شایدهم می تونست راوی دختر باشه ولی هدف اصلی من نشون دادن افراد معتادهست که اغلب پدر خانواده ها هستند است که یک پسر همه ی تکیه گاهش پدرش است اما بعضی محبت هارا یک مادر می تواند برای دخترش جبران کند اما برای یک پسر هر گز چون یکسری برخورد ها و اتفاق ها به غرورش بر می خورد و غرور پسر ها بیشتر از دختر ها است
ممنونم


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 07:33

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام سنای عزیز.
تغییرات جالب و رو به رشدی در قلم شما مشهوده.
مرحبا
حسن ایمانی@};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط سنامحمودی   ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 14:43

سپاس از شما


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 08:45

سلام کارزیبا وقشنگی بود .اسم داستان اگر نوشته بودید .{نامه }بهتربود چون مخاطب خودش حدس می زد .@};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 10:10

سلام سنای عزیزم
آفرین نامه از زبان یک بچه
خوب بیانش کردی انگار واقعا یک بچه نوشته بوددش
و چقد غم انگیز خدا کنه دیگه هیچ بچه ای نباشه که از این نامه ها بخواد بنویسه و نامه هایی پر از خوشحالی تو جهان نوشته بشه
عالی بود عزیزم خسته نباشید @};-


@مریم مقدسی توسط سنامحمودی   ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 14:43

ممنونم
و سپاس از اینکه خواندید


نام: مهرانه محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 11:33

آفرین عزیزم مثل همیشه زیبا بود


@مهرانه محمدی توسط سنامحمودی   ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1392 - 14:43

مرسی


نام: مهساعبدلی   ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 18:35

قشنگ بود


نام: لویذا هدایتی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 13:47

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام دوست عزیز
داستان خوبی بود فقط چند تا اشکال کوچولو که به نظرم رسید:
1- یه مامان داشتیم که قهر کرد و رفت....
2- حرف بابا رو مغزم حکاکی شده
3- وقتایی که گرسنه بودم و هیچیم تو یخچال نداشتیم مشق بابا نان داد می نوشتم.
این سه جمله به نظرم از زبان یک بچه 8 ساله در نمی آد. یعنی لحن یا طرز تفکرش مال بزرگتراست.
یک نکته ی دیگه اینکه به نظرم رسید راوی دختره یعنی من هم مثل آقای رضایی تا وقتی که اسم آرش و.... نیومده بود فکر می کردم راوی دختره.
موفق باشی


نام: کیمیا مرادی   ارسال در چهار شنبه 3 مهر 1392 - 20:13

سلام
احساس زیبایی پشت این داستان بود...
موفق باشی@};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 مهر 1392 - 01:50

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام
مهم ترین رکن داستان نویسی توی عزیز اجتماعی نویسی و احساس مسولیت به مردم و جامع است دیدگاه خوبی نسبت به معضلات و مشکلات جامعه داری داستان دارای پیام زیبایی بود هنر نویسندگی یعنی همین انعکاس مشکلات جامع و مشکلات
نوع نگارش داستان و طرز بیانش مهم نیست اما انتخاب نسبت به زمان و مکان جامع کار زیبایی بود
مخاطب داستان برای سن کودکان و نوجوانان و احترام به دغه دغه هاشان در جامع بود نوع داستان در عین سادگی و زیبایی حقیقت مانندی مشکلات جامع و کودکان امروز بود
آفرین به این تفکرو قلم @};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 مهر 1392 - 01:50

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام
مهم ترین رکن داستان نویسی توی عزیز اجتماعی نویسی و احساس مسولیت به مردم و جامع است دیدگاه خوبی نسبت به معضلات و مشکلات جامعه داری داستان دارای پیام زیبایی بود هنر نویسندگی یعنی همین انعکاس مشکلات جامع و مشکلات
نوع نگارش داستان و طرز بیانش مهم نیست اما انتخاب نسبت به زمان و مکان جامع کار زیبایی بود
مخاطب داستان برای سن کودکان و نوجوانان و احترام به دغه دغه هاشان در جامع بود نوع داستان در عین سادگی و زیبایی حقیقت مانندی مشکلات جامع و کودکان امروز بود
آفرین به این تفکرو قلم @};-


نام: انیتا   ارسال در شنبه 13 مهر 1392 - 18:04

ممنون خیلی خوب بود بچه ها هم نظرات خوبی دادن با هاشون موافقم


نام: سوگل   ارسال در سه شنبه 16 مهر 1392 - 06:40

=)) :-s x-( =(( :-/ [-( :">


نام: مهتاب   ارسال در پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 - 20:35

الهی بمیرم عزیزم


نام: محمود مومن   ارسال در چهار شنبه 7 خرداد 1393 - 12:55

خیلی خوب بود ومن خیلی دلم سوخت من تازه از مکه برگشته ام


نام: هانیه   ارسال در چهار شنبه 28 آبان 1393 - 21:56

=(( =(( :-s [-( @};- :( =(( =(( =(( =(( =(( =(( [-( [-( [-( [-( @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :( :( :( :( :( :( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( :-s [-( @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: هانیه   ارسال در چهار شنبه 28 آبان 1393 - 21:56

=(( =(( :-s [-( @};- :( =(( =(( =(( =(( =(( =(( [-( [-( [-( [-( @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :( :( :( :( :( :( =(( =(( =(( =(( =(( =(( =(( :-s [-( @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سوگند   ارسال در چهار شنبه 28 آبان 1393 - 21:58

:) :( ;) :D :-/ :x :* =(( x-( :-s =)) [-( :"> @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه   ارسال در یکشنبه 9 اسفند 1394 - 17:00

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- هزاران گل تقدیم به شما محشر بود ولی همان طور که خانم لویذا هدایتی گفتند کلمه ها از دهن یه بچه ی 8 ساله نمیتونه باشه فقط اگه11 ساله بود بهتر بود یا نه ساله چون کودکان فکرشان در این زمان فوران میزنه چون انشا رو یاد میگیرند وبه تفکر افرینش پی میبرند فاطمه نوروزی 13 ساله هستم از لاهیجان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.