دل لرزه

داستان کوتاه
...
دل لرزه
....
هر طور بود به زحمت یه سکه پیدا کردم و چند تا خیابون رو طی کردم پیاده تا اینکه از دور هیبت زرد و قشنگش نمایان شد دل تو دلم نبود تپش قلبم داشت همینطور بالا می رفت بذاق دهنم تقریبا خشک شده بود هر طور بود حرکت کردم رفتم سمتش این تنها کیوسک دور تو دور و اطراف خونه بود که کسی سراغش نمیومد و مشتری زیادی نداشت اما من رو می شناخت چون همیشه بهش سر می زدم، رفتم جلو دیدم درش بستست فکر کردم کسی داخله ولی خوب که نگاه کردم دیدم نه کسی نیست چون دیشب خودم بستمش و از شب کسی تا الان هم داخلش نرفته، باز کردم درش رو رفتم داخل کف پام از تو کفش که به کف کیوسک می خورد لذت خوبی داشت برام با آج های کف کیوسک که دل از دلم می برد تو این حالت، دستی به صورتم کشیدم و خیره شدم به گوشی آویخته و شماره گیرش، اخه هر وقت میام اول کمی نگاشون می کنم حس خوبیه، کم کم دستم رفت و گوشی رو از جاش برداشتم سکه رو اونقدر محکم کف دستم فشار داده بودم که خون جمع شده بود کف دستم، دلم تاپ و تاپ می زد، سکه رو بردم نزدیک و بلاخره انداختم داخل تلفن تا سکه یه مسیر دو ثانیه رو پایین بره دل من هزار بار مرد و زنده شد تا صدای بوق آزاد وارد گوشم شد و تپش دل بیشتر، انگشتام رو لرزان به سمت شماره گیر بردم و شش رقم گرفتم تا شش رقم رو بگیرم چند بار نفس عمیق کشیدم، بلاخره شماره گرفتن تموم شد و منتظر موندم تا مریم گوشی رو برداره، وای نمی دونم چم شده بود خیلی نفسم تنگ شده بود خیلی مدت بود صداش رو نشنیده بودم و حتی ماه ها ندیده بودمش کاش گوشی رو بر می داشت و این نفس رو آزاد می کرد از سینه ی من، که یهو صدایی پشت گوشی گفت بله بفرمایید، ولی این صدای مریم نبود، همینطور خشکم زده بود که دوباره صدا گفت الو الو، منم گفتم ببخشید مریم هست، صدا گفت اشتباه گرفتید، گفتم نه اشتباه نیست و شماره رو براش خوندم، گفت شماره درسته ولی ما مریم نداریم و تازه به این خونه اومدیم و گوشی رو قطع کرد، مات و مبهوت مونده بودم پیش خودم می گفتم این همه مدت زنگ زدم کسی جواب نداد حالا هم که جواب داد گفت که تازه وارد این خونه شدن، کلافه شده بودم نمی دونستم چیکار کنم آخه من که خونه ی مریم رو بلد نبودم تو صف نونوایی آشنا شده بودم و شماره به هم داده بودیم اونم با کلی مکافات که فقط یه موقع از ساعت بخصوص بهش زنگ بزنم و اگه وقت کرد بیاد بیرون و پشت خط راه آهن ببینیم هم رو، خیلی کلافه بودم از کیوسک اومدم بیرون نمی دونستم کدوم طرف برم دل تو دلم بند نبود چند وقت دیگه باید می رفتم سربازی و حتما باید قبلش مریم رو می دیدم، روزها گذشت من چند بار باز به اون شماره زنگ زدم آخرش تهدید شدم به جرم مزاحمت تلفنی ازم شکایت می شه، تلفن زدن رو بی خیال شدم و تنها عکسی که از مریم داشتم رو که از عکاس سیار تو محل گرفته بودم رو
گذاشتم جیبم و از هر گذر و عابر و بقال جویا شدم حتی کلانتری محل رفتم ولی اونا گفتن یا حتما باید نامزد یا زنت باشه یا کس و کارت که بتونند سراغی ازش بگیرند، نزدیک اعزام به سربازی بود و با حالتی افسرده و خسته رفتم پادگان، اصلا انگار تو دنیای دیگه بودم فقط تنها دلخوشیم عکس مریم بود که بهم انگیزه زندگی و سربازی می داد تا اینکه من رو فرستادن خط مقدم و آتیش و توپ و خمپاره، درگیری شدیدی بود تو خط مقدم صدای کر کننده سوت خمپاره ها و حتی بعضی از گلوله ها که از بغل گوشت رد می شد، یه مرتبه سوزش عجیبی پشت کمرم احساس کردم از درد به خودم پیچیدم یه گلوله از پشت کمر رد شد و از سینم بیرون اومد و هر دو طرف رو سوراخ کرد خون زیادی ازم داشت می رفت ولی من حواسم به عکس مریم بود با درد دست و کتف به زحمت دستم رو بردم سمت جیب پیراهنم و عکس مریم رو بیرون کشیدم گلوله از کنار لبخند زیباش رد شده بود و خون من لب هاش رو رنگی کرده بود تو همین حس و حال بودم که دیگه چیزی به خاطرم نیومد و بعد از هوشیاری دیدم رو تخت بیمارستانم، پرستار اومد بالای سرم و چیزایی نوشت و رفت، بعد از چند وقت از بیمارستان مرخص شدم بهم استعلاجی دادن و من رفتم به دوستام تو بیمارستان سر بزنم که مجروح بودن که دیدم آمبولانسی سریع اومد و یه شخصی که سمت سرش خونین و مالی بود رو بردن داخل نمی دونم چی بود ولی بی اختیار با مجروح حرکت کردم رفتم داخل یه لحظه که برانکارد چرخید خشکم زد دیدم مریمه روی برانکارد و سریع رفتم سمتش همه جلوم رو گرفتند و نذاشتند برم سمتش خیلی سر و صدا و التماس کردم بذارن ببینمش ولی پرستار نذاشت و مانع شد سریع بردنش اتاق عمل من پشت در موندم و جونم داشت از بدنم می رفت چند بار سمت پذیرش رفتم و گفتم از حال اون خانم که بردن داخل اتاق عمل خبرم کنید ولی کسی جوابگو نبود بلاخره بعد از چند ساعت دکتر بیرون اومد دویدم سمتش و ازش خواهش کردم بهم از حال مریم بگه، گفت تو بمباران از زیر آوار کشیدنش بیرون صدمات زیادی دیده ولی بیشتر احتمال از دست دادن چشماش هست، این رو گه گفت دنیا آوار شد روی سرم و به دکتر گفتم خب چشمای من رو بدین چشمای من رو بدین بهش، دکتر که خسته و بود کلافه گفت چی می گی جانم مگه شما چه نسبتی دارید؟ سریع عکس مریم رو از جیبم بیرون آوردم گفتم این زندگی منه دکتر زندگیمه خواهش می کنم چشمای من رو بدید، خلاصه چند وقت گذشت و با اصرارهای من و با رضایتم یکی از چشمام رو تخلیه کردند و به مریم دادند و بعد از گذشت چندین هفته من و مریم حالمون رفته رفته بهتر شد و تو یه بخش بودیم و مریم می تونست بشینه و ببینه، دست گلی تهیه کردم و از دکتر خواهش کردم از لباس بیرون استفاده کنم برم عیادت مریم و رفتم اتاقش من رو دید خشکش زد منم
همینطور مریم ناباورانه من رو داشت می دید و منم فقط از یه چشمم اشک میومد، رفتم جلوی تختش زانو زدم و نگاش کردم دو کلمه به زبون آورد، کجا بودی؟ حرفی که زد تمام بند بند وجودم آب شد بلاخره همکلام شدیم اون گفت من گفتم و متوجه شد که چشم اهدایی از طرف من بوده، از هوش رفت و بهوش اومد کلی روزها گذشت و بلاخره از بیمارستان هر دو مرخص شدیم من هم دوران سربازیم تمام شد و مریم هم چون تو بمباران مثل من که قبلا تو خرمشهر تو جنگ همه کسم رو از دست داده بودم از دست داده بود و من از دوازده سالگی برای کار تو تهران مشغول شده بودم که با مریم آشنا شده بودم ، خلاصه از طریق کمک دوستان و آشنایانی که برامون مونده بود عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون سال ها گذشت و ثمره ی عشق قشنگمون دو تا دختر ناز شد که هر دو برای تحصیل عالیه رفتن خارج و من و مریم همچنان به هم عشق می ورزیم و همیشه خاطره ی اون کیوسک تلفن با من هست چون با خواهش های من به مخبرات و شهرداری و نامه نگاری و داستان زندگیم قبول کردند باشه ولی قفل روی درش زدند، چه خوب بود اون موقع ها تلفن ها همگانی بود و عشق ها منحصر بفرد ❤
....
علیرضا زرگوشیان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (21/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.