خودفروش ها

"نه این طور نمیشه .....این داستان ها به در چاپ نمی خوره ...."
ناشر برگه های کاغذ را روی میز پرتاب کرد و ادامه داد :....مردم گوشهاشون پر از درد و ناله است باید یه چیزی بنویسی که همه را بخندونه این مرثیه نگاری به درد سر قبر مرده ها میخوره تا به زور دو تا قطره اشک در بیاره ...تو چی کار داری که موضوع بی محتواست یا با محتوا ....به فروشش فکر کن ..این نوشته ها اگر چاپ بشن جز حرف و نقل و مکافات و.....بگذریم ...نچ من اینا رو چاپ نمی کنم ..."
اینها اخرین جملات و تصاویری بود که مرد نویسنده با خودش تکرار میکرد ...تصمیمش را گرفت و در همان حال دستش را بلند کرد و گفت :

- چهارراه ؟
- بیا بالا ..

بوی تند عرق و سیگار فضای ماشین را پرکرده بود .....زنی که سمت چپ مرد نویسنده نشسته بود, نگاهش را دوخته بود به سگک کیفش .....بعد ارام سرش را اورد بالا و انگار که لقمه بزرگی راه گلویش را بسته باشد اب دهانش را به زور فرو داد ..اشک در چشمهای قهوه ای خوش رنگش چرخید .....و بعد خیره ماند به خیابان...
-خانم با توجه به اظهارات شما علیه شوهرتون دادگاه حکم طلاق را صادر نمیکند ..اظهارات شما محکمه پسند نیست ....شوهر شما اگر چه همسر دوم اختیار کرده اما رضایتی بر طلاق ندارند مگر این که شما مهریه را ببخشید ..
- اقا ی قاضی ؟..من 11 سال دارم با این مرد زندگی میکنم ...ایشون تصور میکنند زندگی باید مثل چای تازه دم باشه ؟!!!!!ایا این نمیتونه خودش دلیل باشه که این اقا دارند بهونه میارن و بوالهوسیشون را پشت توجیهات و عدم تمکین پنهان میکنند ؟؟

- نه خانم این دلایل شما خنده داره ...شما با این اقا باید زندگی کنید ....
زن با ناراحتی سرش را تکان داد بی ان که متوجه باشد مرد راننده از داخل اینه او را زیر نظر دارد ..

مرد راننده دوباره از اینه نگاهی به زن انداخت ....اهی کشید و با خودش گفت :..
ببین ....این زندگی سگی منه ....منم اگر مهندس بودم و پول حسابی داشتم ...یه زن خوب و خوشگل میگرفتم ....حالم از این ترمز و دنده به هم میخوره . حالم از رفتن به خونه و دوباره جنگ و دعوا به هم میخوره ..از زنم که همش بوی پیاز و قورمه سبزی میده ....چه کنم که که راه ندارم پول ندارم مهریه بدم ...لعنتی جون بکن برو دیگه ..فس فس میکنه ......و همان لحظه سرش را از پنجره بیرون کرد و فریاد زد :....هوی ....دهاتیی....تو باید قاطر برونی ... ......
و بعد با عصبانیت دنده را عوض کرد ....
پسر جوانی که روی صندلی جلویی نشسته بود ..با بدو بیراه مرد راننده اخم هایش را توی هم کرد ..... نگاهی به ساعتش انداخت ....
- دیر شد ........اصلا به درک ....من از اولش این رشته را دوست نداشتم ...هی بابا گفت نه ...این رشته ابرو داره ....چی هی نقاشی نقاشی.....مردم دارند با عقل زندگی میکنند ...نه با احساس ...پس فردا کی میخواد زن تو بشه ..هان ؟....هنر من را ندید ...استعداد من را ندید ...حالا باید صبح ها با زور بیام دانشگاه با زور درس بخونم ..اه ...اه اه ..چقدر من خر بودم ...

-اقا ببخشید من همین جا پیاده میشم .
صدای زن جوان افکار مرد راننده ,پسر جوان و مرد نویسنده را به هم زد ....
راننده ارام ارام ماشین را به کنار خیابان کشید ....ماشین درست رو به روی زنی با موهای زرد کرده ,ارایشی غلیظ که لباسی بدن نما پوشیده بود و یکی یکی ماشین ها را دید می زد ... ایستاد ...

زن جوان اهسته پیاده شد ...راننده دنده را عوض کرد ....ماشین به راه افتاد ....چند متری که ماشین حرکت کرد .....مرد راننده از اینه نگاهی به پشت سرش انداخت ...زن مو بلوند ارایش کرده با ناز ...کمی مکث .....ارام ارام به طرف ماشین مدل بالایی که برایش راهنما میزد حرکت کرد .....



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 31 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حمیدرضا هرندی ,هادی هادوی ,نادر ال علی ,شایان افضلی ( cernel nyle) ,فاطمه خجسته سالكويه ,نادر صادقی قرق آقائی ,میلاد کاویانی , یوسف جمالی(م.اسفند) ,شهریار شفا ,لیلا فام (رها نفس) ,آسیه مهرابی ,ایمان صفائیان ,زهرا امیری ,حسین آزادی ,امیر فروردین ,محمدرضاخانی ,امیر مسعود میرباقری ,محمد رضا حامدی ,میر حسن علوی ,سیما شاهزمانی ,فهيمه مهدوي ,کیمیا مرادی ,سیما شاهزمانی ,حامد م ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (7/11/1391),مهدی میرسعیدی (7/11/1391),مریم شرافتی (7/11/1391),شهریار سلامتی (7/11/1391),فرزاد مرتضایی (7/11/1391),نادر ال علی (7/11/1391),زهرا امیری (7/11/1391),شهریار شفا (7/11/1391),محمد رضا حکمی شلمزاری (7/11/1391),امیر مسعود میرباقری (7/11/1391),ایمان صفائیان (7/11/1391),رئوف جهانی (7/11/1391),امیر مسعود میرباقری (7/11/1391),میلاد کاویانی (7/11/1391),نادر ال علی (7/11/1391),نسرین انتظاری (7/11/1391),امیر فروردین (7/11/1391),علی توکلی (7/11/1391),سید داریوش طاهرزاده (8/11/1391),هادی هادوی (8/11/1391),امید علی نوری (8/11/1391),نادر صادقی قرق آقائی (8/11/1391),آسیه مهرابی (8/11/1391),لیلا فام (رها نفس) (9/11/1391),میر حسن علوی (9/11/1391),امین حاج بابا (9/11/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (9/11/1391),حمیدرضا هرندی (10/11/1391),فرامک سلیمانی دشتکی (10/11/1391),امیر فروردین (10/11/1391),سید سجاد موسوی سالم(ر.رسا) (10/11/1391),حسین آزادی (10/11/1391),سید مجتبی حسینی (13/11/1391),محمدرضا حیدری راد (14/11/1391),سحر کیان (15/11/1391),نسرین انتظاری (15/11/1391),میلاد کاویانی (20/11/1391),حمید رضا یعقو ب زاده (20/11/1391),الهام توکل (21/11/1391),محمدرضا صادقی (22/11/1391),بهار زرافشان (26/11/1391),مجید مهرابی (10/12/1391),امین فرومدی ( حسین علی ) (22/12/1391),افشین امی (24/12/1391),سنا سبحاني (4/1/1392),سالار منوری خیاوی (5/1/1392),سید مجتبی موسوی گورابی (6/1/1392),روشن (8/1/1392),سعید آرمیده (8/1/1392),ابوالحسن اکبری (10/1/1392),محمد حسینی کاریزکی (10/1/1392),علی طحانی سعدی (15/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (16/1/1392),نیلوفر روشن (19/1/1392),علی ابراهیم پور (2/2/1392),جلال صابری نژاد (4/2/1392),آسیه مهرابی (13/2/1392),پدرام وفائی نژاد (20/2/1392),علیرضا تقی پور (23/2/1392),نادر ال علی (16/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (26/3/1392),آسیه مهرابی (31/3/1392),امین صالحی (22/4/1392),احسان رضايي (22/4/1392),فهيمه مهدوي (30/4/1392),تکتم سراجی کرمانی (30/4/1392),علی مبینی (2/5/1392),سنامحمودی (7/5/1392),میثم قالبی زاده (8/5/1392),سعید س (10/5/1392),امیر ولا (14/5/1392),حامدعلی پور (20/5/1392),مسلم نوری (27/5/1392),کیمیا مرادی (28/5/1392),کیمیا مرادی (30/5/1392),نیلوفر روشن (31/5/1392),سنامحمودی (3/6/1392),بهناز باران خواه (23/6/1392),مجتبی قهرمانی (5/7/1392),آسیه مهرابی (10/7/1392),محمد حسینی کاریزکی (30/7/1392),آسیه مهرابی (4/8/1392),کامیار پورسرتیپ (7/8/1392),محمدرضاخانی (17/8/1392),افشین قدیری نژاد (28/8/1392),نیلوفر روشن (29/8/1392),شایان افضلی ( cernel nyle) (15/9/1392),جلال صابری نژاد (27/9/1392),آسیه مهرابی (27/9/1392),سینا عباسی هولاسو (27/9/1392),حامد م (28/9/1392),سنامحمودی (30/9/1392),آسیه مهرابی (2/10/1392),علیرضا _ف_الف (24/12/1392),آسیه مهرابی (30/1/1393),حسین خسروجردی خسرو (15/5/1393),نسترن حبیبی (8/7/1393),آسیه مهرابی (8/9/1393),علیرضا لطف دوست (11/9/1393),یاسمن شریفی (23/9/1393),

نقطه نظرات

نام: پروين   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 07:49


@پروين توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:09

پروین جان شما همیشه من را شرمنده کردید ...ممنونم


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 08:08

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام بازم زیبا وجالب بود .ازاین که سوژه های اجتماعی می نویسید خوشم می آید .آفرین .@};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:10

ممنونم ...خوشحالم که نوشته را دوست داشتید .


نام: مهدی میرسعیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 09:01

نمایش مشخصات مهدی میرسعیدی بسیار عالی و پر معنا مثل همیشه از خوندن داستانتون لذت بردم.
موفق باشید@};-


@مهدی میرسعیدی توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:11

از شما هم ممنونم .راستی چرا داستانک دیگه نمی نویسید ؟


نام: شهریار   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 12:14

:)


@شهریار توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:11

:)


نام: فرزاد   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 12:38

خوندمتون < من خيلي با رئال حال نمي كنم ولي قلم گيرايي داريد. موفق باشيد.


@فرزاد توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:12

باعث خوشحالی که نظرتون جذب نوشته هام شده .ممنونم


نام: زهرا امیری کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 13:08

داستان قشنگی بود آفرین بر این ذوق و آفرین بر این قلم..
@};- @};-


@زهرا امیری توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 15:03

سلام .خوشحالم که داستان را دوست داشتی خانمی


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 15:58

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست
از محتوای کار شما بیرون می آیم.تا به حال هیچ داستان و رمان دانای کلی ندیده بودم که اینقدر تجمعی بحث کنه.واقعا تبریک می گم بات این دقت که باعث شد اینهمه رو کنار هم بچینید.به عقیده ی من قسمت آخر داستان ای کاش حذف می شد.این برش به حد کافی جذابیت تصویری و محتوایی داره.واقعا نمی دونم چی باید بگم.خیلی زیبا بود.یا حق.


@امیر مسعود میرباقری توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:05

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام .فقط میگم خیلی خیلی خوشحالم که برای اولین بار داستانم را خوب دیدید .


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 17:29

خوب بود شاید یکی دوجاشو می شود کمو زیاد کرد ولی زیاد فرقی نمی کرد خوب روایت شده بود


@نادر ال علی توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 18:07

سلام .خوشحالم که داستان را دوست داشتید بله خودم هم با نظر شما و اقای میرباقری موافقم شاید خط اخر اضافی باشه ....نمی خوام توجیه کنم ولی همون موقع که نوشتم توی سایت ثبتش کردم ..برای همین فرصت مرور نشد ..ممنون از رایی که به من دادی @};-


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 20:17

نمایش مشخصات هادی هادوی @};- سلام خانوم مهرابی
چیدن تصورات ذهنی چند شخصیت تو یه داستان کار جالبیه, در ضمن مچ کردن و تلفیقشون باهم یکم هوشیاری نیاز داره و شما هم به خوبی از پسش بر اومدین‏! عالی بود
موفق باشید‏!‏


@هادی هادوی توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:04

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای هادوی ...ممنونم از تعریفتون ..باعث خوشحالی که داستانم به نظرتون جالب بوده .ممنون از وقتی که گذاشتید .


نام: نسرین انتظاری کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 20:22

نمایش مشخصات نسرین انتظاری @};-


@نسرین انتظاری توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:04

نمایش مشخصات آسیه مهرابی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 23:53

جالب بود آفرین
"صدای زن جوان افکار مرد راننده،پسرجوان و مرد نویسنده را بهم زد..." بنظرم این جمله اگر برداشته شود بهتر است.بگذارید خواننده داستان خودش مکاشفه داشته باشد و مغزش درگیر شود اینطور از خواندن لذت بیشتری خواهد برد.:)
با آرزوی موفقیت برای شما@};-


@محسن نيرومند توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:08

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای نیرومند
ممنون از تعریفتون ...کاملا درست می فرمایید حتما ویرایش را انجام میدم ...اما الان اگر ویرایشش کنم ..داستان از صفحه اصلی میره و معلوم نیست کی دوباره داستان را بذارند :..D


نام: محمد اكبري   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 01:00

به نام خدا
سلام
داستانتون رو خوندم شايد بهتر بود بست دادن داستان رو واضح تر مي كردين چون داستان هاي گمانه زن هميشه از نماد هاي مشخص واضحي استفاده مي كنند تا داستان رو بست بذن.به هر حال خوب بود .شايد هم عالي اما به نظر من آن زن آرايشي كه بود در آخر داستان مثل علف هرز تو زمين كشاورزي بود داستانتون رو پر كرده اما خودتون مي دونيد كه
به من هم سر بزنيد منتظر بهترين ها هستم منتظرش باشيد


@محمد اكبري توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:10

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای اکبری
خیلی ممنون از نظرتون ...اما ببخشید من درست متوجه منظورتون نشدم ...اگر لطف کنید برایم توضیح بدید اشکال کارم را بهتر میفهمم .ممنون از وقتی که گذاشتید


نام: سید داریوش طاهرزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 11:21

آفرین...


@سید داریوش طاهرزاده توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:11

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای طاهرزاده
ممنونم .


نام: امید علی نوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 16:49

نمایش مشخصات امید علی نوری با سلام
از نظر فرم می تونم به چند تا نکته اشاره کنم
_ به کار نبردن اسم شخصیت ها و نامگذاریشون بر پایه ی صفاتشون، که معمولا باعث ارتباط قوی تر و پایدار تر مخاطب با داستان میشه مخصوصا در مورد داستان های بلند با حجم زیاد، که میشه به ساراماگو اشاره کرد برای درک بهتر این موضوع.

_ شخصیت پردازی های متناسب با سایز شخصیت های داستان، که با کمی چشم پوشی قابل قبول بود.

در مورد محتوا هم باید بگم که تعریف چندانی نداشت، به دلایل زیر:

_ شما قدرت تجزیه و تحلیل مخاطب رو نادیده گرفتید و تمام معادلات رو با استفاده از منطق خودتون بیان و حل کردید، که شیوه ی مرسومو قابل قبولی نیست، اینروزا مردم با استفاده از رسانه های دیجیتال مختلف قدرت زیادی رو برای دستکاری توی داده ها کسب کردن، مثالش تلوزیون های اینترنتی که به مخاطب قدرت جا به جایی زمان پخش و مشارکت در برنامه ها رو میده، این یعنی منطق ارتباط مخاطب و خالق اثر دچار تحول عمیقی شده، باید این هشدار رو بهتون بدم که تو عصر حاضر اثری که مخاطب رو نادیده بگیره و بهش اجازه ی مشارکت نده سرنوشتی جز فراموشی نداره

_ ارائه ی دیدگاه های خام هم می تونه توی دایره ی انتقاد قبلیم قرار بگیره

در آخر به عنوان پیشنهاد هم باید بگم که بهتره اگر به موضوعی می پردازید تا حدی که امکان داره نگاه همه جانبه ای بهش داشته باشید، منظورم این نیست که داستانتون رو به یه مقاله ی علمی تبدیل کنید و زیر سرفصل های مختلف به داستان نویسی بپردازید، منظورم جهان بینی خالق اثره که می تونه حتی تو انتخاب کردن رنگ ها و فضا ها هم تاثیر بذاره

در مجموع با توجه به نکاتی که خدمتتون عرض کردم و البته نکاتی که خدمتتون عرض نکردم، که چیزی جز نظرات شخصیم نبود
می تونم از 5 ستاره به شما 1 تا 1/5 ستاره بدم، ولی چون 0/5 ستاره ای وجود نداره، بهتون 2 ستاره میدم

به امید آرامش و خلق آثار ماندگار


@امید علی نوری توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 00:50

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای نوری
اول از همه بابت این که این قدر ماهرانه داستان من را نقد کردید ممنونم اما در جواب صحبتهای متین و به جای شما چند سوال دارم بود .و چند جواب دارم که امیدوارم که مجددا" لطف بفرمایید و راهنمایی ام کنید
در مورد فرم
1 متوجه نشدم ایا این ایراد کاره یا نکته مثبت داستانم بود ...چون من اگر منظورتون از ساراماگو .....همون ژوزه ساراماگو است من رمان کوری ایشون را خونده ام .در این رمان با توجه به اسم داستان هیچ چیز کاملا مشخص نیست نمیدانیم در كجاست مي‌تواند هر جايي باشد، خيابانها بدون اسم و شخصيتهاي رمان هم اسم یا نامی ندارند .
مثال زنی که عینک دودی به چشم داشت ...دکتر وووو که فکر میکنم این سیاست نوشتن در پشت اسم رمان پنهان شده ...اما حالا چه تعریف و چه انتقاد ...من تنها خواستم با مخاطب قرار دادن اشخاص بدون نام,کلیتی را مطرح کنم که مثال هایی در هر قشر داره ...
در مورد دومین نکته که فرمودید ممنونم
در مورد محتوا
میتونم بگم که نهایت سعیم بر این شد که دقیقا منظورم را به همون شکلی که منظورم هست برسونم ...نیتم این نبود که خواننده برداشت های مختلفی از داستان داشته باشه ...صحبت شما کاملا درسته و جدیدا سیاست ها ی مختلف داستان نویسی و فیلم سازی ها بر این اساس شده که بیننده یا خواننده جزیی از اون داستان یا فیلم باشند ...حالا در ابهام قرار دادن انتها ی فیلم یا در موضوع یا روایت داستان ...ووو فرمایش شما در این مورد کاملا به جا و درست هست ...امااین دلیل نمیشه که در تمام نوشته ها خواننده سهمی بیشتر از نویسنده داشته باشه ....نیتم خودفروشی نامرئی ادمها بود که به طور اتفاقی طی یکی از صحبتها یم با یکی از استادان عزیزم در این مورد ایده نوشتنش به ذهنم رسید ...و وقتی نیتم دقیقا بیان اینه که هر کسی به نوعی خودش را فروخته به هر چیزی چه مشروع و چه نامشروع ....چه طور میشد داستانی بنویسم که با توجه به بیان اظهار خواسته قلبیم و تفکرم (همون طور که هر نویسنده ای هدفش از نوشتن بیان قسمتی از تفکرش هست ) خواننده را سهیم کنم ؟
- بیان تفکرات خام یا نپخته .....را واقعا متوجه نشدم ....ای کاش کمی بیشتر توضیح میدادید ....و ممنون میشم اگر توضیح بدید .


@آسیه مهرابی توسط امید علی نوری Members  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 02:28

نمایش مشخصات امید علی نوری سلامی دوباره

اون مسئله از نکات مثبت کارتون بود، که کاملا به جا استفاده شده بود
در مورد نقدتون روی نظر من راجبه محتوای داستانتون، احساس می کنم که اشتباهی پیش اومده، پیچیده کردن داستان بیشتر از اینکه باعث مشارکت مخاطب بشه، باعث خستگی مخاطب میشه، منظور من بدون شک پیچیده کردن داستان نبوده، منظور من خلق اثر مثل یه پازله که مخاطب خودش رو منفعل نبینه، البته همونطور که می دونید مخاطبان نویسندگانی چون م. مودب پور، فهیمه رحیمی و خیلی های دیگه حوصله ی فعالیت های مغزی اضافه رو ندارن، و سعی می کنن بار این فعالیت رو به روی دوش نویسنده بندازن، که نتیجه ش تولید مخاطب های منفعل برای داستان های بعدی میشه...
منظور من از مشارکت دادن مخاطب در اثر، مخاطبی بود که فعالانه داستان شما رو می خونه...

برگردیم به حرف های شما، وقتی که خودتون میگید که می خواید منظورتون دقیقا و بدون هیچ کمو کاستی دریافت بشه، بهتره من بیشتر از این وقت ارزشمندتون رو نگیرم، اگر این نکته رو اول یا آخر داستان ذکر می کردید، سعی می کردم نظرمو خیلی کوتاه تر بنویسم، شایدم اصلا نظری نمی دادم

پایدار باشید.


@امید علی نوری توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:15

ممنون از این که جواب ابهامات ذهنی را دادید و جواب نظری را که نوشته بودم را دادی .
در مورد صحبت هایی که الان نوشتید کاملا موافقم به جز این که ..اگر من نظرم را در مورد هدفم براتون توضیح دادم تنها روشن کردن نیتم بود ...نه این که شما نقدی ننویسید ....باعث خوش وقتی من هست که خواننده ای اشنا به داستان نویسی و تکینینک های داستان نویسی وووو نقدی روی نوشته های اماتوری من داشته باشه .ازتون صادقانه می خوام که داستان های بعدی هر کدام که ارزش کمی بر خوندن دارند را نیم نگاهی بندازید و دیدگاه های ذهنی و نقد به جاتون را بنویسید .باز هم ممنونم که وقت گذاشتید .


@آسیه مهرابی توسط امید علی نوری Members  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 17:48

نمایش مشخصات امید علی نوری چشم، من بیشتر از اینکه چیزی برای یاد دادن داشته باشم، با استفاده از خوندن نوشته های دیگرون و صحبت کردن راجبشون چیزای جدید یاد می گیرم، فکر می کنم تو این سایت شما سه تا داستان دارید، تا جایی که من دیدم، که در مورد یکیش نظر دادم، خیلی کوتاه، در مورد این داستان هم که به اندازه ای که جا داشت صحبت شد، یکیشون هم که نیاز به صحبت نداشت

موفق باشید دوست عزیز
قلمتون جاری :)
تا بعد


@آسیه مهرابی توسط امید علی نوری Members  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 17:54

نمایش مشخصات امید علی نوری یافتم مجموعه داستان های شما رو :)
نمی دونم چرا فکر کردم سه تاس، احتمالا یکی از دفتراتونو دیده بودم....


نام: آسیه مهرابی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 بهمن 1391 - 01:03

نمایش مشخصات آسیه مهرابی ممنون از رای 2 ستاره ....ای کاش به خاطر اون 0.5 ستاره اصلا ستاره بهم نداده بودید ..:D @};- @};- @};- @};- ..


نام: لیلا فام (رها نفس) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 08:35

نمایش مشخصات لیلا فام (رها نفس) سلام عزیزم..عالی بود..خوندن حرف دل ادما..دردشونو مجسم کردن و مقایسه کردن..اولین داستانی که امروز خوندم و به دلم نشست@};- @};- مرسی


@لیلا فام (رها نفس) توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:16

سلام لیلا بانو چند وقتی بود که ازت خبری نداشتم ...منت گذاشتی و داستانم را خوندید @};-


نام: عليرضا پرهام کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 13:18

نمایش مشخصات عليرضا پرهام
زیبا بود


@عليرضا پرهام توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:17

زیبا نگاه کردید به داستانم ....@};- @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:00

سلام داستانتون رو داخل سایت منتشر کردم
راستیتش نمی دونستم چه موضوعی برای این داستان انتخاب کنم
عکسی هم در خوره این داستان پیدا نکردم یه عکس دیگه ای گذاشتم

ادرس سایت:
://www.zigil.ir/archive/3772/


@مرتضی توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:31

سلام ....اصلا نمی دونم چی بگم ....باعث افتخار منه که داستانم را توی سایتتون برای گذاشتید ...خیلی خیلی ممنونم که با این کار نویسنده اماتوری مثل من را به نوشتن تشویق کردید ....واقعا ممنونم .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:46

Thanks veru much @};- @};- @};- @};-


@علی توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 20:51

I SHOULD SAY THANK YOU FOR VISITING OF MY STORIES .GOOD LUCK


نام: سنا محمودی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:54

سلام آخر داستانت عالی بودولی اولش رونفهمیدم میشه توضیح بدی؟؟؟؟؟؟؟؟


@سنا محمودی توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 21:02

سلام عزیزم .داستان با رفتن یک نویسنده پیش ناشر برای چاپ نوشته هایش شروع میشه ....اما ناشر حاضر به چاپ نوشته ها نیست ..چون از نظر اون نوشته ها ممکنه که دردسر ساز بشه .....نویسنده برای این که بتونه نوشته هایش را به چاپ برسونه به اجبار بعد از کلنجاری که با خودش داشته خودش را وادار میکنه تا نوشته هایی بنویسه که با وجود بی محتوایی بشه چاپ کنه (یعنی به زور و بر خلاف میلش خودش را به قلمش بفروشه )
ادامه داستان زنی که به خاطر نداشتن حق طلاق مجبوره خودش را باز به زندگی خالی از عشق بفروشه
داستان راننده ای که به زور خودش را به زندگی تحمیلی فروخته وو
و داستان پسری که به خاطر ابروریزی نشدن دست از استعدادهایش میکشه و خودش را به تنها یک رشته دهن پر کن می فروشه ...
داستان در کل به جایی ختم میشه که نمونه بارز یک انسان خودفروش در جامعه دیده میشه ..دریغ از این که خودفروشی ها ی دیگر چون به چشم نمی اید و در خلوت هست مورد مذمت و سرزنش هیچ کس قرار نمیگیره ...البته دوست نداشم خودم داستان را بگم ..چون یه جوریه ولی چون خواستی و خیلی خاطرت را میخوام برایت نوشتم عزیزم .


نام: بیتا رحیمی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 14:58

آفرین @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بیتا رحیمی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 15:00

فکرکنم یواش یواش دارم عاشقت می شم دوست خوبم


@بیتا رحیمی توسط آسیه مهرابی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 21:03

نمی دونم چی بگم ......من هم قلبا کسی که دوستم داشته باشه را دوست دارم بیتا ی عزیزم


نام: علی   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 00:14

اگه میشه داستان هایی هم درباره ی دو زوج عاشق بنویسین که خیلی هیجان داشته باشه مرسی:x :x


@علی توسط اسیه مهرابی   ارسال در جمعه 13 بهمن 1391 - 12:29

حتما اگر چیزی به ذهنم رسید


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 17:20

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی بسیار زیبا بود

خسته نباشید


@حمیدرضا هرندی توسط اسیه مهرابی   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 00:28

ممنونم ...منت گذاشتید اقای مهندس داستانم را خوندید @};- @};-


نام: freedom   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 21:41

آسیه عزیز
نگاه دقیق و موشکافانه ات را به اجتماعی در آن زندگی میکنی خیلی دوست داشتم . خیلی خوشحالم که هنوز در جامعه ای که خیلی ها از بد زندگی عادت کرده اند که نبینند و یا اگر می بینند مصلحتا سکوت کنند آدمهایی مثل تو چشمهایشان را شسته اند و جور دیگر می بییند و می نویسند. پایدار باشی


@freedom توسط اسیه مهرابی   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 00:29

سلام .ممنونم که این طور در موردم فکر میکنی .@};- @};- @};- @};-


نام: حسین آزادی   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 00:00

سلام خانم مهرابی عزیز مثل همیشه داستان شما بسیار زیبا بود در ضمن باید آفرین گفت به شما برای نامگذاری داستانتون مثل گذشته از خوندن داستان شما لذت بردم آفرین بر شما ، =@};-


@حسین آزادی توسط اسیه مهرابی   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 00:30

سلام اقای حسین ازادی
خیلی خوشحالم که داستان مورد پسندتون بود ...@};- @};-


نام: محمدرضاخانی   ارسال در پنجشنبه 12 بهمن 1391 - 16:49

درودبرشماوقلم توانایتان،استعدادشمافوق العاده وستودنی است@};-


نام: محمدرضاخانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 بهمن 1391 - 19:56

نمایش مشخصات محمدرضاخانی باتشکرازشماوبیان زیبای داستان قابل فهم وصریح که خلق کردید،فوق العاده وبسیاردلنشین است
درودبرشماخانم مهرابی
@};-


@محمدرضاخانی توسط اسیه مهرابی   ارسال در جمعه 13 بهمن 1391 - 12:31

سلام اقای خانی
فقط می تونم بگم ممنون .باعث خوشحالیه .ممنون ممنون


نام: محسن اسلامي   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 14:04


دلنشين بود وقابل تامل


@محسن اسلامي توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در جمعه 20 بهمن 1391 - 13:30

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای محسن اسلامی
ممنون از نظرپر مهرتون ...@};- @};- @};-


نام: علیرضا فراهانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 15:01

با سلام در داستان شما شخصیت اصلی معلوم نیست .مساله داستان نیز برای خواننده مبهم است.موفق باشید


@علیرضا فراهانی توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در جمعه 20 بهمن 1391 - 13:34

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام اقای علیرضا فراهانی
ممنون از وقتی که گذاشتید .و همین طوز نظرتون .
بله درسته شخصیت مشخصی نیست چون منظورم شخصیت مشخصی نبود ..ربط دادن موضوعی بود به طور کلی ...در مورد موضوع یا به قول شما مساله ..باید بگم موضوع خودفروشی ادمها بود به چیزهایی که خودشون خبر ندارند می تونه نوعی از خودفروشی باشه ...:D


نام: آر بی   ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 19:23

به نام پروردگار
درود بر شما بسیار حظ بردم...
این رو مینویسم در خطاب به اون دوست عزیز که علاقه ی زیادی داشتن این کار در چهارچوب و فرمول خاصی باشه!
به نظر شما کاری که با احساس قوی، خارج از چهار چوب باشه به ذات انسانی نزیک تره یا کاری که در چهارچوبها گرفتار شده و خالی از احساسه؟
آیا مولانا یا حافظ این دو بزرگوار در هنگام سرودن به فکر غالب بودند؟
من فکر میکنم فرمول مهمه اما نه جایی که احساس فوران میکنه!
باز هم به سرکار خانم مهرابی به خاطر این قلمشون تبریک میگم
من فقط یه خواننده ام و اونچه گفتم از دیدگاه یک خواننده بود...
پاینده باشید و بنویسید.


@آر بی توسط اسیه مهرابی   ارسال در جمعه 20 بهمن 1391 - 13:26

سلام
خیلی ممنونم از این که وقت گذاشتید و داستان را خوندید ....ممنون از نظرتون ..و ممنون از نوع نگاهتون به نوشته ها یم ...در مورد تفاوت دیدگاه های خواننده ها هم که چیزی نمی تونم بگم ...چون خوب دیدگاه ها متفاوته


نام: سید مجتبی حسینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 20:22

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی سلام واقعا زیبا بود...
فقط اگه کمی کوتاهتر بود بهتر میشد.@};-


@سید مجتبی حسینی توسط اسیه مهرابی   ارسال در جمعه 20 بهمن 1391 - 13:23

سلام اقای سید مجتبی میر حسینی
ممنونم از نظرتون ..بله می تونست کوتاه تر باشه اما چه کنم که قلمم دلش پر بود از نگفته ها .


نام: محمدرضا   ارسال در یکشنبه 22 بهمن 1391 - 17:22

@};- :)
سربلند و پایدار باشی، نویسنده جوان و با استعداد ایرانی.
به امید دیدن اسمتون در بین لیست ده نفره ی بهترین داستان نویسان دنیا.


نام: امین فرومدی ( حسین علی ) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 اسفند 1391 - 02:03

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی ) سلام
داستان وتمام کامنتهارو
خوندم و لذت بردم.

اگه دوست داشتی به داستانم سری بزنید.


نام: فاطمه زهرا چمنی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 21:15

نمایش مشخصات فاطمه زهرا چمنی سلام استاد...بگو راز قلمت چیه؟!!!آففففرین.یه لحظه فکر کردم خودمم اونجام.جیگرمو حال آ‌وردی...موفق باشی آسیه جان


نام: مسلم نوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 22:20

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
خوب بود
مرسی


نام: شایان افضلی ( cernel nyle) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آذر 1392 - 10:38

نمایش مشخصات شایان افضلی ( cernel nyle) فوق العاده بود . از نظر موضوعی و محتوا خیلی خوب چند اشکال جامعه رو بیان کردید .
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.