چکمه مانده در برف

چله زمستون بود ,برف تا بالای زانو میرسید .
اقاجون که هنوز نشئه ی تریاکش بود ,منگ و خمار سرش را از زیر لحاف کرسی بیرون اورد و با فحش گفت :
اه.......چه زمستونیییی....سگ رو با هفت جونش میکشه ,چه برسه به ادم .تف تف ....تف به این سقف که از اون ور یه قطره اب میخوره ,از این ور یه تشت شره میکنه ......و با صدای بلندی اب بینی اش را بالا کشید ....

ننه که دور پاهاش پارچه بسته بود ,داشت با دهان تکه های پلاستیک را پاره میکرد تا توی شکاف های در فرو کند ,تا شاید این طوری جلوی سوزسرمایی را که از بین درزهای در, داخل اتاق میوزید را بگیرد .در همان حال با اه کش داری زیرلب گفت :...مرد ندارم که ...مرد ندارم ....
سقف چکه میکرد و قطره قطره اب از ان بالا می افتاد روی دستمال توی سینی وسط کرسی ,بعد قطره ها با ریتم منظمی ,از هم می پاشیدند توی صورت خمار اقاجون .

اقا جون که داشت کم کم کلافه می شد ,سرش را دوباره زیر لحاف کرسی فرو کرد و گفت :تف ...تف ...سقف نداریم که ...الهی خراب می شد روی سرمون توی خواب ....راحت می شدیم از این زندگی سگی ....
ننه چند تا زغال داغ اورد .....لب کرسی را زد بالا و تا کمر زیر کرسی رفت .از همان زیر داد زد :.....پات رو جمع کن ....و چند تا فوت محکم کرد به منقل زیر کرسی, طوری که گرد زغال از توی منقل پاشیده می شود توی صورت اقاجون ....
اقا جون به سرفه می افتد .ننه پتو را برگرداند و دستمال وسط سینی را که حالا خیس اب شده بود,توی ظرفی فشار داد و دوباره وسط سینی گذاشت و با اه گفت :..مرد ندارم که .....مرد ندارم ....
صدای خر خر پیچ رادیو با امواج نامفهومش بلند می شود .اعصابم به هم میریزد ...همان طور رادیو را که با کش محکم بسته ام روی کرسی پرت میکنم ....موج رادیو صاف می شود .....:
تا بهار دلنشین امده سوی چمن ......
علی که تا ان موقع ساکت زیر کرسی ,زل زده بود به سقف ,ارام از زیر کرسی بیرون میخزد ....و با تلاش چیزی را از ان زیر بیرون می اورد .
کتاب فارسی اش بود .نگاهی می اندازد به سقف و بعد ارام دست می کشد روی سوراخ به سوراخ سوخته صفحات کتاب فارسی که از ته سیگار اقاجون گله به گله داغ دیده بودند .
صدای رادیو قطع می شود ......
با عصبانیت بلند می شوم...و از اتاق بیرون میروم .... علی هم به دنبالم با عجله از اتاق بیرون می اید ....
میگویم :..کجا ؟؟؟...و بی انکه منتظر جواب باشم ..چند پله را تا پشت بام, گرد بالا می روم .....
علی که چکمه های اقاجون را به پا کرده بود ...با تلاش خودش را از پله های بلند راه پشت بام بالا کشید ..و به میان برف ها دوید .
نگاهی می اندازم به او .....پارو را به سختی داخل برف ها فرو می کنم ...و زور می زنم .....با عجله برف های رو پارو را میبرم تا لب پشت بام و میریزم وسط کوچه ....
و دوباره این کار را تکرار میکنم .. هر بار که پارو را تا لبه پشت بام میبرم ....علی هم با چکه های گنده تر از پایش به دنبال من تا لب پشت بام شلنگ و تخته می اندازد .... دولا می شود و به برف هایی که پایین ریخته میشد ند خیره می شود .
حوصله ام سر می رود ....پارو داخل برف گیر کرده ...زور میزنم ....صدای هولوف هولوف چکمه های علی کلافه ام کرده ....داد میزنم ....
اه بچه ...اینا اندازه پا تو نیستند که .......کفر ادم را در میاری ...یعنی حالیت نیست این چکمه ها قد تو نیستند .....فکر کردی مرد شدییییی.
که یکباره پارو از فشار پایم از وسط شکاف می خورد و می شکند .
لجم میگیرد ....دسته پارو را وسط برف ها پرت میکنم ....:به جهنمممممممممم
و دست علی را به زور می کشم به طرف در پشت بام .....
علی دنبالم کشیده میشود .... یکی از چکمه ها از پایش در میاید ...داد می زند :...ای یییییی....چکمهههههههههه اقا جون ...
محل نمی دهم .....علی با یه لنگه پای لخت می اید پایین ...
داخل اتاق می شویم ......هر دو با هم میپریم زیر کرسی.....
ننه از بیرون داخل اتاق می شود ....نگاهی میکند به دم در و میگوید ...پس اون لنگه چکمه کو .....؟
همان طور که تا گردن زیر کرسی فرورفته ام ..با لگد میکوبم به پای علی ...:بدو برو بیارش ...مگه نگفتم نپوش .....
ننه شروع میکند به غر زدن ...:ذلیل مرده ها پس چکمه کو....؟؟؟
و من دوباره به پهلوی علی لگد میزنم ...:د پاشو....پاشو برو بیارش ..
علی از زیر کرسی بیرون میاید ...و می رود روی پشت بام .....
تازه چشم هایم گرم خواب شده بود که یک دفعه صدای ننه از جا پراندم :
پاشو برو ببین چکه را پیدا کرد یا نه؟؟
با بی حوصلگی از زیر کرسی می ایم بیرون ......از روی پله ها داد میزنم ....علییییییییی؟؟؟
اما جوابی نمی شنوم .....میروم بالا ....چکمه اقاجان دم در پشت بام بود....ان را بر میدارم وجلو میروم ...میخواهم دوباره علی را صدا کنم که ناگهان چیزی توجهم را جلب میکند ....
علی در حالی که تکه شکسته پارو رو در دست گرفته بود ..برف ها را ارام ارام هل میداد تا میرسید به لبه پشت بام ..و بعد یکباره همه را پایین می ریخت .
میلرزم ...میروم جلوتر.میرسم بالای سر علی که زانو زده بود روی برف ها تا با لبه پاروی شکسته برف ها را هل دهد ...
خجالت میکشم ....از خودم ....از علی....
دستم را دراز میکنم ...چکمه اقاجون را میگیرم طرف علی و می گویم :.....علی...این ....این چکمه رو پات کن ...این چکمه ها فقط اندازه تو هستند .....




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 24 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

میلاد کاویانی ,امیر مسعود میرباقری ,زهرا امیری ,حمیدرضا هرندی ,محمد رضا حامدی ,سنامحمودی , یوسف جمالی(م.اسفند) ,نادر صادقی قرق آقائی ,محمد رضا حکمی شلمزاری ,سیما شاهزمانی ,مریم شرافتی ,بهروز پورصفر بروجنی ,فاطمه خجسته سالكويه ,مریم مقدسی ,کیمیا مرادی ,حامد م ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (21/10/1391),علی توکلی (21/10/1391),میلاد کاویانی (21/10/1391),میلاد کاویانی (21/10/1391),حسین آزادی (21/10/1391),امیر مسعود میرباقری (22/10/1391),شهریار شفا (22/10/1391),غریبه (22/10/1391),میثاق (22/10/1391),نادر ال علی (22/10/1391),سیما جوکار (23/10/1391),مهدی میرسعیدی (23/10/1391),حسین پوست شور (23/10/1391),سین رِ (24/10/1391),میلاد کاویانی (26/10/1391),زهرا امیری (27/10/1391),حمیدرضا هرندی (27/10/1391),سنامحمودی (28/10/1391),بهزاد انیگما (30/10/1391),میلاد کاویانی (30/10/1391),بهزاد انیگما (1/11/1391),سید جواد میرحسینی (2/11/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1391),طیبه عبداللهی (2/11/1391),نادر صادقی قرق آقائی (3/11/1391),امیر مسعود میرباقری (4/11/1391),آسیه مهرابی (4/11/1391),حسین آزادی (5/11/1391),محمد اكبري (5/11/1391),مریم شرافتی (5/11/1391),میر حسن علوی (6/11/1391),آسیه مهرابی (6/11/1391),پروين خواجه دهي (6/11/1391),محمد رضا حکمی شلمزاری (7/11/1391),امید علی نوری (9/11/1391),میلاد کاویانی (10/11/1391),آسیه مهرابی (20/11/1391),محمدرضاخانی (25/11/1391),افشین امی (24/12/1391),سنامحمودی (4/1/1392),سید مجتبی موسوی گورابی (6/1/1392),روشن (8/1/1392),سعید آرمیده (8/1/1392),فاطمه خجسته سالكويه (26/3/1392),سنا سبحاني (26/3/1392),آسیه مهرابی (31/3/1392),مریم مقدسی (9/4/1392),امین صالحی (22/4/1392),کیمیا مرادی (28/5/1392),آسیه مهرابی (10/7/1392),حسین کهندل (25/7/1392),آسیه مهرابی (4/8/1392),نیلوفر روشن (29/8/1392),حامد م (30/9/1392),محسن نيرومند (29/9/1393),سیدصالح علوی (29/12/1393),آسیه مهرابی (8/9/1395),

نقطه نظرات

نام: میلاد کاویانی   ارسال در پنجشنبه 21 دي 1391 - 20:59

نویسنده خوش ذوق و نکته سنج ...یاد خونه مادر وپدر بزرگم افتادم خونه ای که نم سرد مرگ روی بند به بند دیواراش جا خوش کرده چه خاطره هایی زنده کردی خانم مهرابی کارت بیستس


@میلاد کاویانی توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:29

سلام خوشحالم که داستانم را دوست داشتید ممنون از تعریفتون ....:">


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 دي 1391 - 09:10

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست.
در نگاه اول وبرای هر مخاطبی واقعا داستان روایی زیبایی بود ولیکن با این حال اگر این رو منی که مخاطب عام هستم نخونه و برای مثال یکی از نویسنده ها بخونه چی میگه.ببینید اصول روایت در داستان شما عالی بود.ولیکن هیچوقت آن داستانی(مراجعه شود به کتاب ارواح شهرزاد)نباید نتیجه گیری داستان باشد.در داستان شما این اتفاق افتاد.و اینکه خوشحالم بین مطالبی که تا حالا توی این سایت خوندم به این یکی می تونم بگم داستان کوتاه.فقط حیف از راوی اول شخص نیست که تا بیش از نیمه های داستان ما اون رو پر رنگ نبینیم.آدم نکته سنجی هستید.فقط اگر بتونید حرف ها تون و در لفافه بگید بهتر هم هست.البته روی پردازش شخصیت راوی هم بیشتر کار کنید.خوشحال می شم به من هم سری بزنید و نظرتون رو در باب داستان من هم بدید.یا حق.


نام: زهرا امیری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 دي 1391 - 12:46

یعنی بعد از خوندن چند تا کار از دنیای بی جان این داستان حسابی بهم چسبید
قلمت همیشه رقصنده...@};- @};- @};- @};-


@زهرا امیری توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:31

خوشحالم عزیزم.....دنیای بیجان همیشه برای من جالب بوده حتی همون موقع کودکی .


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 دي 1391 - 18:37

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی داستان زیبایی بود

افرین

ممنون از شما


@حمیدرضا هرندی توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:32

ممنون ....منت گذاشتید و داستانم را خوندید اقای مهندس .


نام: بهزاد انیگما   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 18:16

سلام.ازینکه متن خوندید سپاس ولی فکر نکنم موضوع متن ربطی به قرن هجری یا شمسی داشته باشه.
درست این نوع نوشتن الان رایج نست ولی جاشم خالیه.
به هرحال اگه باب میل خواننده نیست میتونه نخونه
قلم شما سادست و این نوع نوشتن ها از هر کسی بر میاد. مهم زیبا نوشتنه...موفق باشید..


@بهزاد انیگما توسط آسیه مهرابی Members  ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 21:56

نمایش مشخصات آسیه مهرابی سلام .
ممنون که بهم یاداوری کردی که نگارش ساده ای دارم ...من عاشق ساده نویسی هستم چون زیبایی در سادگی است دوست عزیز .حتما نباید نثر مسجع باشه تا نشون بدی که میتونی بنویسی همان طور که جمالزاده و جلال­ آل­احمد هم نثر محاوره ای (گفتاری )داشتند و درروایت داستانهاشون این نوع نثر که به نظر شما ساده نویسی هست را استفاده میکردند
واما در مورد شما .اگر برایت نوشتم که این نوع نثر مال الان نیست به خاطر اینه که وقتی این طور مینویسی باید حق این نوع نثر را هم ادا کنی باید تسلط کاملی به جمله بندی ها داشته باشی کاربرد کلمه را بشناسی یه سری از کلماتی که استفاده کردی هم خوانی نداره ایا میخواستی به نثر مرسل بنویسی ؟؟ایا میخواستی نثر مسجع باشه ؟یا نثر فنی وووو
این کافی نیست که با چند کلمه احساس کنی که داری درست مینویسی .(اگرچه درمورد داستان شمعت نثر نوشتاری زیبایی داشتی )
نویسنده وقتی نویسنده میشه دیگه مال خودش نیست .وقتی داستانی نوشته میشه و توی سایت گذاشته میشه یعنی من از شما میخوام که بخونید یعنی من هدفم جلب خواننده است .نظر من شخصی بود همان طور که داستان شمعت را خیلی دوست داشتم و رای دادم .کمی انعطاف داشتن باعث میشه خودت پیشرفت کنی این که مستقیما بخواهی جوابی بدهی هیچ فایده نداره .اگر من نظری نوشتم یعنی این که تو با هنر نوشتنت من خواننده را وادار کردی نظر بدم و این باید شمارا خوشحال کنه هیچ کس به ادم مرده لگد نمیزنه دوست عزیز
.کار به تلخی حرف یا تعریف نداشته باش .کسی که به صداقت ادم را ناامید کنه بهتر از اینه که به دروغ امیدوارت کنه .سخن کوتاه جز این که امیدوارم متوجه صحبت هام شده باشی ...نویسنده اگر خواننده نداشته باشه نویسنده نیست یک خاطره نویس .این رو فراموش نکن (در جواب این که گفته بودی اگر کسی دوست نداره نخونه )موفق باشی .


نام: بهزاد انیگما   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 11:32

درود.ازینکه انتقاد کردی سپاس.
ولی من اسم خودمو نویسنده نذاشتم
به نطر من باید نوشتن با احساساتت گره بخوره و دلیلی نداره از اصول خاصی پیروی کنه. مهم به دل نشستنه...
ممنون از راهنماییت


نام: محمد رضا حکمی شلمزاری   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 00:24

سلام
عاشق این گونه نوشتن و داستان هستم. دیگه مرد اون روزگاری که داستان نویس برا چهارتا کور و کچل درباری بی سواد می نوشتو فکر می کرد اگه چارتا سجع و عربی و کلمات قلمبه سلمبه به کار ببره مردم میگن اه چقدر وارده !!!
علاوه بر اینکه داستان نویس قهاری هستید جواب نویس نکته سنجی هم هستید. کیف کردم از جواب و دلیل اوردنت .
و آخر اینکه من نمی تونم داستانامو داخل این شبکه منتشر کنم چون مدیریتش خیلی حساسه و هر چه داستان ارسال کردم مردود شدن و یه انگی بهشون زدن .
لطفا اسمم را در گوگل سرچ کنید و یه نگاهی به داستانام بندازید .


@محمد رضا حکمی شلمزاری توسط اسیه مهرابی   ارسال در شنبه 7 بهمن 1391 - 14:33

سلام ....منونم ....نمی دونم چی بگم جز این که شما واقعا در مورد نوشته های من به دیده لطف نگاه میکنید وممنون ممنون .


نام: نيروانا   ارسال در سه شنبه 3 بهمن 1391 - 14:58

آسيه عزيز بسيار ظريف و دقيق به اطراف نگاه ميكني ولي دوست داشتم آخر داستان را خودم نتيجه گيري كنم ،اوايل داستان مرا هل داد به سمت يادآوري قصه هايي كه مادربزرگ برايم ميگفت،زيبا نوشته بودي....@};-


نام: صادقی   ارسال در سه شنبه 3 بهمن 1391 - 19:45

سلام بر شما
آفرین
مرا بردی به دوران کودکی .دمت گرم.
پاینده باشید.


نام: سنا محمودی   ارسال در چهار شنبه 4 بهمن 1391 - 17:52

سلام آسا خانوم گل حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم همیشه خوب باشید
پس چی شد ما منتظر داستانک های قشنگت هستیم
من عاشق نوشته هاتون هستم چون واقعا تو نوشتن بهم کمک میکنه و با خوندنشون آرامش پیدا میکنم
ناراحت نشید ها چشم بهتون میگم آسا خانوم:* :* :* :* :*


نام: سنا محمودی   ارسال در چهار شنبه 4 بهمن 1391 - 23:26

بی نهایت زیبا


نام: پروین   ارسال در جمعه 6 بهمن 1391 - 22:05

آسیه جان بازم گل کاشتی...@};- @};-


نام: محمدرضاخانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 بهمن 1391 - 06:58

نمایش مشخصات محمدرضاخانی بازم مثل همیشه زیباوشیوا
درودخانم مهرابی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.