آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

آغوشی به وسعت آغوش خود

نمایش مشخصات طراوت چراغی دستی به سماور زدم اوه!فعلا داغ بود با صدای بلند صدایش زدم ، چای تازه است الان برایت می آورم ، لیوان چای را روی میز گذاشتم در آینه نگاهی انداختم او را خوب میشناختم اصلا آدمی با موهای ژولیده و لباس های نا مرتب دوست نداشت ، موهایم را شانه کردم و با کش بستم ، مقداری ا ز بیسکوییت مورد علاقه اش را از کابینت چوبی درآورم ولی

راشل و استاد دانشگاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی راشل و استاد دانشگاه راشل یک وقت‌هایی فکر می‌کرد چه چیزی باعث شد وارد رشته جامعه شناسی شود؟ چند بار باید از پدر حرف می‌شنید که تغییر رشته بدهد! مادر ولی عقیده‌اش فرق می‌کرد. او همیشه سعی داشت جلوی سابین که ماه‌ها می‌شد از راشل خواستگاری کرده بود از دخترش تعریف کند. پر آب‌وتاب!

عکس نگاتیف

نمایش مشخصات بهروزعامری این تجربه من است شما را نمی دانم عکس نگاتیو را می گویم دوست داشتنی. اینکار پر از لذت است اگر خودش بداند از حسادت دق می کند آخر خیلی دوست داشت من خودش را دوست داشته باشم ولی نه نشد آخه شاید من ساده بودم و امتناع ایشان را جدی می گرفتم ولی عکس نگاتیو چیز دیگری است نیاز نیست لبها را با

کفترباز

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) شنبه اولین روز آذر ماه با شتاب رسید . آفتاب کم رنگ پاییزی ابرهای صبور را که با تانی راه می رفتندبا شانه های طلایی اش صاف کرده و برای خود نم نم راه باز میکرد که پاهای لاغر زن جوان ، تن زار و نحیفش را به بالای پشت بام ساختمان پنج طبقه ای رساند . زن تازه از شمردن هفتادمین پله فارغ مانند

قفس تنهایی

پسری جوانی دراتاقش تنهانشسته بودودوپاهای خودش رادرآغوش گرفته بود.وهمه فکرش ناامیدی وبی احساسس بود.وهمیشه دلش می خواست یک آدم پرانرژی ومثبت گرایی باشدولی نمی دانست چطوری ؟خیلی ازهمه کمک می گرفت وهیچ کسی اوراتحویل نمی گرفت وفقط مسخره می کردند.واین برایش خیلی ناراحت کننده بود.وفقط

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جوهر ! مثل اسب های سرکش شده بود. زبان آدمیزاد را نمی فهمید ! عصبانیت از چشم هایم می ریخت. کمی آب نوشیدم و به آرامی گفتم : امروز چه مرگت شده که نافرمانی می کنید ! چیزی نگفت ! سکوتش بیشتر مرا رنج می داد. از روی صندلی برخاستم و نوازشش کردم شاید رام شود اما بی فایده بود. مادر اخم هایم را

خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا خانم پرستار بالای سرش آمد و گفت: - هنوز باور نمی‌کنم شما روی تخت بیوفیتد مانوی بزرگ... مانو دیبانگو نگاهی به پرستار انداخت و با صدای ضعیف و شکسته گفت: - دنبال خیلی چیزها بودم. نه برای خودم. برای همه مردم دنیا... صلح، آزادی، رفع گرسنگی، ماندلا... پرستار

زیبایی

روزهارامی توان زیباترکردباگلهای که بوی خوبی به مشام آدم می رسانند.وتلخی بوی دوداتومبیل وبوی تندی که درفضای پیچیده این فقط بوی باران ودرختان سربرفلک کشیده ای که برای هرکسی می تواندزیبایی رابه یادش بیاورد.زیباست بوی فصل خداوندکه درهمه روزهامی توان آن رادرقلب وروح احساس کرد. درتمام

برگ های دربند

برگ های دربند چراغ های رنگین شهر نمایان شده بود ،ابرهای خشم الود ماه را در میان خود پنهان کرده بودند ؛وبه مهمانی آسمان قدم زنان می امدند .با صدایی ک سراسر ذهنم رافرا گرفته بود ،لرزه به تنم افتاد،خودرا کناره کشیدم دستانم را در هفتیه لباسم فرو بردم وبه راهم ادامه دادم هرچه پیش میرفتم برگ های بیشتری هم قدم خود میدیدم

هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو

نمایش مشخصات علی ستارزاده هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو! حتی از آنهایی که در اوج نیاز رهایت میکنند! حتی از آنهایی که رؤیاهایت را مسخره میکنند! حتی از آنهایی که روی زخم هایت نمک میپاشند! حتی از آنهایی که جواب اعتمادت را باخیانت میدهند! حتی از آنهایی که با ژست صمیمیت از پشت خنجر میزنند! حتی از آنهایی

لحظه وداع

و لحظه وداع معشوق لحظه اش تلخ تر از زهر، تلخ تر از خنجر، تلخ تر از داغ عزیز باورش سخت تر از باور مرگ، باورش سخت تر از سخت ثانیه هایش دیر تر از قرن و آهسته تر چشم ها سوزان و گریان  حس و حالش بدتر از سیاهی و تاریکی و بامداد شروع میشود، چشم بی گناه به ریختن اشک، و دل ساده به بیتابی دوری، دستان به جراحت،  و منطقی که بی منطق میشود

بازگشت جاودانه

نمایش مشخصات ک جعفری اسیر جنگی بود.5 سال. برای 13 مرد؛ مردان جنگجو،مجاهد،چریک .چه فرقی می کند؟ مردان تفنگ به دست. آنان که می کُشند؛ آدم را ، حیوان را. خورشید و زمین و ستاره را. اما او را نکُشتند. بچه ها و شوهر را کُشتند. او را نکشتند. زیرا زیبا بود. در سرزمین های نفرین شده ، آنجای که تفنگ سلطان است، همه چیز

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جدول ! پدرم آدم فهمیده‌ای بود و با افراد زیادی رفت و آمد داشت. دفتر یادداشتی داشت که جدولی در آن ترسیم کرده بود که دو ستون داشت که بالای آن نوشته بود. بته دار ! بی بته ! بعد از مراجعه از اداره‌ها اسامی افرادی را در آن می نوشت. من که معنای آن را نمی دانستم. هر بار که اسامی افراد را می شمردم تعداد بی بته‌ها زیادتر بودند

شعر نیما _ سبک نیما

نمایش مشخصات حسن ایمانی شعر نیما _ سبک نیما نیما چهارده سال سن داشت. عاشق شعر به سبک نیما یوشیج. چندتایی شعر سروده بود که یک روز حال و هوای مادر با شنیدن شعرهایش عوض شد. حال و روز دو تا داداش دیگر هم. ولی بابا قضیه‌اش فرق می‌کرد. مگر توی خانه پیدایش می‌شد که بخواهد حال و روزش با شعرهای نیماییِ نیما عوض شود

پنجره ای رو به قفس 3

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) زندگی اش را اگر به تولد ومرگ ودوره های کودکی جوانی میانسالی پیری محدودکنیم می توان گفت که ازجنگل آمارتون پا به دنیا نهادوحوصله اش ازآنجائیکه قبلا بودسررفته وخسته شده بود تا کاربه اینجا رسیدکه تصمیم اش راعملی کرد وبه دنیا پانهاد... از اول اول ازهمه بیزاربود تاآنجا که ازهمه دوری میکردوازهمه چیز وهمه کس گریزان بود

تنها ولی باوفا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند

مرد درون آیینه

نمایش مشخصات علی ستارزاده گاهی چه غم آلود و نالان است مرد درون آینه بی‌مقدمه با لبخندی تلخ بسیار مرا مینگرد سپس مظلومانه بغض کرده و اندکی بعد به آهستگی تمام از چشمان ناآرامش قطرات اشک جاری میشود و در سکوت مطلق آینه با صدای بی صدایی متعدد و پی در پی می گرید؛ از اشک هایش می توان پی برد که چه فراوان حرف های نگفته

فراسوی حقیقت

نمایش مشخصات علی ستارزاده آری میروانا تو راست گفته بودی...! این زندگی یک بازی بیهوده ویک پوچی مطلق بود،اکنون به یقین رسیده ام که این دنیا بی ارزش ترین آفریده خداست! وسرانجام دراین ایام به این راستی پی بردم که حقیقی ترین اتفاق دراین دنیا تنها مرگی بی صداست... حال که موهایم به رنگ دندان هایم درآمده، حقیقت واحد

عشقم بگم تو فقط بگو جونم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره تو ای هر نفس بهانه ای منی سلام امروز میگم از قدرت های با ور نکردنی بعضی ها هستن کوه جا بجا میکنن بعضی ها هستن زمان نگه میدارن بعض ها هستن اتیش میخورن بعضی ها هم هستن که باد اب هوا رو کنترل میکنن الان حتما میگین من دیونه شدم اینا کار خداست باشه بابا من دیونه ولی منم این قدرت دارم

بخاطر یک پنجه پنیر!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی در زمستانی نه چندان دور روباهی بی فریب و بی حیله، به طمع تکه ی بزرگی از پنیر با تملق های بی حد و بی اندازه، زاغکی را در رسیدن به مسند قدرت همراهیِ بسیار نمود. زاغک چون بر شاخه ی سبز و تنومند قدرت نشست، روباه به طمع تکه پنیر رویاهایش نزد او رفت. زاغک گفت:(( ای روباه مطابق معمول چشمانت

شهرسکوت

دانیال شروع به عوض کردن لباسهای خودکرد.ولباس کاررابه تن کرد.خیلی روزخوبی برای او بود.چون می توانست کارهای راکه یادگرفته به نمایش بگذاردولی همش به فکراستادمحمودبودکه دوست داشت .اوهم اینجابودکنارش تاباراهنماییهایی که اون می کرد.بااعتمادبه نفس کارخودراآغازکند.بنابراین شروع به کارکردن کرد

وارونگی سیال

نمایش مشخصات بهروزعامری وارد رستورانی می شوم سلام میکنم هنوز آواز بیان سلام بپایان نرسیده ،ضربه ی گیج کننده ای به پشت سرم می خورد وقتی برمی گردم لبخند جوانی از عصبانیتم می کاهد تا بخود می آیم که دلیل این کارزشتش را بپرسم با همان لبخند می گوید شاید شما اطلاع نداشته باشید مدتیست که این واژه بمنزله ی توهین

عشق مرز نمی‌شناسد

نمایش مشخصات حسن ایمانی عشق مرز نمی‌شناسد دیدارهای این چند روز با بقیه دیدارها فرق می‌کرد. شاید قبلاً می‌شد همدیگر را در آغوش کشید و بوسید اما این بار... خب سن و سالی از آن‌ها گذشته بود و به توصیه دوستان باید مراقبت می‌کردند. به خصوص دوستانی که آن‌ها را می‌شناختند. دیگر می‌رفت که دیدارهای این دو عاشق و معشوق، تیتر اول رسانه‌های جهان شود

عشق جنگ زده

نمایش مشخصات سید صالح فتوحی درست ۱۸ سال بود که او را می شناختم، دقیقا از دوران بچگی. بهترین دوست و همبازی من در دوران کودکی بود. خانه آنها در همسایگی ما بود در یک روستای کوچک در فرانکفورت آلمان. پدرش یک کشاورز زحمت کش بود و مادرش زنی مهربان و شجاع اما بیماری او را زود از پای در آورد و ماتیاس در سن ۹ سالگی مادرش را از دست داد

مرگ خبر نمی‌کند

نمایش مشخصات حسن ایمانی مرگ خبر نمی‌کند توی کوچه خیابان‌ها پُرشده از آدم‌های مریض! ویروس کرونا همه جا پخش شده است. در خانه می‌مانیم، همین!خانواده باید در قرنطینه باشند تا مرگ به سراغ ما نیاید و شرّ ویروس کرونا کنده شود. این یک دستور قطعی از سوی پدر خانواده بود. مادر خانواده هم بخاطر رهایی از بلا و مرگ با پدر هم عقیده بود

سرگردان

نمایش مشخصات لویذا هدایتی به خاطر قد کوتاهم هميشه احساس مي کنم مردم از بالا به من نگاه مي کنند. موهايم را کمي سيخ کرده ام تا ابهت بيشتري داشته باشم اما در عوض نگاه بد افراد را رويم احساس مي کنم. هميشه به خاطر اينکه مدل گوشهايم کمي زاويه دار است خجالت مي کشم. آنقدر به اين مسائل فکر مي کنم که ناگهان پايم پيچ مي خورد و داخل جوي آب مي افتم

* تسبیح صورتی *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده اولین باری که قرار بود تا به مشهد بروم، مادرم برایم چادری سفید دوخت با گل هایی قرمز که اگر دقیق می شدی می دیدی گل نیستند و انگار چند قطره ی قرمز پاشیده اند به روی پارچه. آن روزها از شوق به سر کردن چادر، پیش از خواب، صحن حرم را تجسم میکردم. می دیدم که چادرم را به سر کرده ام و مثل مادربزرگم

سالها دلتنگی

نمایش مشخصات علی ستارزاده یازده سال از ناپدید شدنش می‌گذشت و او همچنان در خیال من، لحظه ای فراموشش نکرده بودم و هر روز به پارکی می رفتم و روی نیمکتی می نشستم که خاطرات قرارها وتک تک حرف هایمان را برایم زنده میکرد، هر روز برایم تکراری بود جز آخرین روزی که به پارک رفتم، تاریخش را دقیق یادم نیست اما میدانم اواخر

دیدار در ریوولی

نمایش مشخصات علی ستارزاده آن روز بطور غیر منتظره ای خیابان ریوولی خلوت بود واین اتفاق یک منظره غیرطبیعی از میدان کنکورد تا موزه لوور ایجاد کرده بود، همانطور که آدریان در پیاده رو در حال قدم زدن بود و از دور باغ تویلری را مشاهده میکرد، یک لحظه بوی عطری آشنا مشامش را پر کرد، بویی که انگار سالهاست با آن خاطره

سالگرد ازدواج

نمایش مشخصات افشین یوسف پور به نام خدا روز به این قسمت: سالگرد ازدواج نویسنده افشین یوسف پور داخلی/ اتاق نشیمن / شب تصویر درب آپارتمان را می بینیم، درب باز می شود ،البرز سراسیمه و باهیجان وارد خانه می شود. البرز: مانی...آقا مانی!؟ سپس کیفش را گوشه ای در نزدیکی درب ورودی می گذارد .بانو با لبخند و ظاهری متفاوت و آراسته به سمت البرز می آید

هرمز بخش هشتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره یک لحظه احساس کرد چشمانش سیاهی رفت سرگیجه ای گرفت قبل ازبر زمین خوردن دستش را به دیواره غار تکیه داد او قوی تر از این حرف ها بود نباید از خود ضعف نشان میداد هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود محکم در جای خود ایستاد بطوری که ذره های نور از سوراخی از غار بدن تنومندش را شکوهمند تر به نمایش گذاشته بود رو به سرباز کرد اسمت چیست؟ من

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

مسابقه از نوع منظوم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی خدا بزرگان گذشته ي ما را که گفته اند:< ميراث پدر خواهي، علم پدر آموز>* بيامرزد. اما نمي دانم چرا به جاي علم، من کسب پدر را آموخته بودم تا اينکه در کتابي خواندم:< ميراث پدر خواهي، کسب پدر آموز> و پيش خود گفتم:< بيچاره اين بزرگان ما که احتمالاً خودشان هم نمي دانند چند جور حرف زده اند.> کسب و کار پدر خدا بيامرزم فحش خوردن از در و همسايه بود

گیوجینگ در ووهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی گیوجینگ در ووهان چقدر بد! اینکه شهر ناگهان در سکوت فرو برود. یک آن فرمان حکومتی صادر بشود که هیچ‌کسی حق ندارد بی‌جهت توی خیابان‌های ووهان بچرخد! برای گیوجینگ همه چیز عجیب به نظر می‌آمد. مگر یک ویروس چقدر می‌تواند ترسناک باشد؟ گیو کمتر از پانزده روز بود که وارد شهر ووهان شده بود

فریاد اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی فریاد اعتراض سن کمی نداشت. حوصله هم نداشت. مدتی می‌شد که خبری از کارهای جدیدش نبود. با این حال به چشم تماشاگران عرب هنوز، به پایانِ کار نرسیده است. هفتادویک سال، خیلی هم سن خوبی است! برای بسیاری از بازیگرها، این سن، سن پذیرفتن نقش‌های ماندگار است. هیچ غیرممکنی وجود ندارد. باید پذیرفت که در سن بالا هم می‌توان یک ستاره درخشان تلویزیون ماند

فستیوال بی زمانی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند. جیغی که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم. میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه

زندگیم فدای تو

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام عمر من میدونم هرشب با داستان های من میخوابی با گذشته سیاهم ولی از این به بعد دوست دارم داستان های خودمون رو بخونی یعنی من و تو مادر بچه های من . رفیقم از مادربزرگش شنیده بود که می گفت: دل هر آدمی دری داره و هر دری یه کلید بیشتر نداره. می گفت: کلید دل آدم دست خود آدم نیست و انگاری

سبیل گنده

نمایش مشخصات لیلی شایق سبیل گنده نویسنده : "لیلی شایق بروجنی" داستانی برای گروه سنی کودک "9-13" روز اولی که سبیل گنده را دیدم درست جلوی خانه ی ما ایستاده بود و جارو میزد . پشتش به من بود ولی سبیل های گنده اش از این طرف و آن طرف کله اش پیدا بود . تا چشمش به من افتاد از جارو زدن دست کشید . سلام کردم . گفت، سلام دختر خوشگل

مهمانِ کوچک امام حسین

نمایش مشخصات مصطفی ارشد شاه‌تقی یادمه وقتی نه ساله بودم ، با موهای فرفری و جثه‌ی نحیفم از وسط آدم بزرگ‌ها به زور خودم را به جلوی صف ، کنار خیابان می‌رساندم تا که دسته‌های عزاداری امام حسین را ببینم. آخه می‌دونید ، علاقه‌ی زیادی داشتم که با لباس مشکی‌ و زنجیر کوچکم در اول صفِ هییت باشم. ولی خب متاسفانه به خاطر

من خودم قبلاً پلیس بودم

نمایش مشخصات حسن ایمانی من خودم قبلاً پلیس بودم سابقه نداشت دهلی‌نو این‌قدر خلوت به چشم بیاید !از روزی که پلیس هند وارد عمل شد، اوضاع خیلی فرق کرد. زمان می‌برد تا همه با قانون جدید خو بگیرند. این خاصیت بشر است. ترک عادت موجب مرض است! فاجعه‌ای بزرگ در پیش است. باید کاری انجام می‌شد. برای آدم‌هایی که

گوهر شب چراغ( قسمت اول)

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان « چرا من اینجوریم؟ اینقدر بدشناسم.... اه خسته شدم دیگه... چرا مردم دیگه، اینقدر همه چی براشون خوب پیش میره اما من دست به هر کاری دست میرنم بدبخت میشم توش... جرات اینکه برم در خونشونو بگم سلام هم ندارم. دو سال مفت و مجانی عمرمون تو سربازی هدر رفت. حالام که دربدرم دنبال کار... باید بریم از اول شاگردی که اونم پرتمون میکنن بیرون

هنر پرستاری _ هنر عکاسی

نمایش مشخصات حسن ایمانی هنر پرستاری _ هنر عکاسی یک وقت‌هایی احساس می‌کنی حرفه‌ای هستی اما وقتی می‌خواهی از پا دربیایی، حس و حالت دود می‌شود می‌رود هوا! ترس وجودمان را گرفته است... چه کنیم؟ خدایا به داد ما برس. مرگ بخواهی نخواهی سراغ آدم می‌آید اما خیلی بد است در تنهایی بمیری! در جایی که که هیچ‌کس جرات

تاریکی قسمت اول

نمایش مشخصات نیما موذن با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شود؛ ساعت ۱۰ صبح است و خود گوشی هم باور نمی کند که کسی وجود دارد که برای بیدار شدن در این ساعت نیاز به آلارم داشته باشد. موهایش ژولیده و لباس هایش نامرتب است، مثل هرکس دیگه ای که تازه از خواب بیدار می شود. در سفید اتاقش را باز می کند و مستقیما وارد هال می شود

2

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق پاهایم جان نداشت،اما دیگر برای ماندن خیلی دیر شده بود.گوش هایم نسبت به صدای گریه های محمد هم عادی شده بود و فقط می دویدم.هیچگاه شب هنگام به باغ نیامده بودم برایم واهمه برانگیز بود. تاریکی؛درون باغ غلیظ تر بود و درختان گویی سایه های موحشی بودند که در نظرم همچون موجودات دهشتناک جلوه می نمودند

خواب و خیال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار میخواهم مانند تخته شکسته ایی برروی آب در وسط اقیانوس شناور باشم . تخته پاره ی که فقط می تواند اراده کند که به آسمان نگاه کند و یا چشمانش را ببند ، یا اینکه پشتش را به آسمان کند و صورتش را داخل آب فرو ببرد و محو زیبایی های اقیانوس و دنیای زیر آب بشود یا چشم به اعماق تاریک و سیاه اقیانوس بدوزد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

سابقه درخشان

نمایش مشخصات حسن ایمانی سابقه درخشان مردِ جوياي كار به مدير شركت گفت: _همه چي بلدم!... آهنگري ، نجاري ، تراشكاري ، جوشكاري ، بنّايي ، لوله كشي ، خياطي ... توي ده تا شركت و هفت تا كارگاه كار كردم همه چي ياد گرفتم! حالا اومدم واسه هميشه براي شما كار كنم! مدير شركت دستور داد به جاي يك سال، سه ماه قرارداد موقت

پسرک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري "قبل از اینکه کنار این بزرگراه شلوغ جلوی پای کسی ترمز کنی، اول یک دست به جیبت بزن. اگه پول مولی توش بود بعدترمز کن" "پول مولم داریم زیبا. حالا سوارشو بعددرموردش حرف میزنیم." زن باصدایی گرفته گفت:"بعدحرف میزنیم نداریم.اگه روی پول حرفی نیست سوارشم. وگرنه خدافظ" ماشین عقبی چراغ داد وبوق زد

نفرین معشوقه

علی یک پسر صاف و ساده بود. دختر همسایه ای داشت به نام سمیرا، میشه گفت از بچگی سمیرا رو دوستش داشت. اونا همبازی های بچگی بودن، خلاصه علی که 20 سالش شده بود و سمیرا هم 18 بود تصمیم گرفتن که باهم ازدواج بکنن، خانواده ها صحبت کردن و قرار شد نامزد بکنن، اونا خوب و خوش خرم بودن، عاشق و دیوونه

1

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق زمستان بود و از آسمان دانه دانه بلور های سفید برف فرو میریخت و در غلظت بی انتهای شب همه جا را سفید پوش می کرد.شب از نمیه گذشته بود و مردم ده در خواب عمیق خودشان غوطه ور بودند؛اما از دور کورسوی چراغ های نظمیه ،ظلمت شب را می درید و همچون مقراضی چادر شب را تکه تکه میکرد. همه مردم خواب

عروسک شیطانی

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار عروسک به اصطلاح شیطانی رو با خودم به خونه آوردم. دوست داشتم آتیشش بزنم که دیگه این شایعات تموم بشه. اما با دوستم شرط بسته بودم یک شب باهاش تنها بخوابم. شب گذاشتمش روی صندلی کنار تخت و گرفتم خوابیدم. توی خواب دیدم عروسک، یک دختر واقعیه. دستش رو گرفته بودم و کنار ساحل قدم میزدیم. یکدفعه برگشت بهم نگاه کرد و با بغض گفت: منو همیشه دوست داشته باش

کرونا و ژنرال‌ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان اول: کرونا و ژنرال‌ها! وقتی وارد سالن استقبال شد، هر کسی که آنجا بود خبردار ایستاد. ژنرال جاروسلاو میکا از ژنرال‌های برجسته کشور لهستان و یکی از فرمانده‌های ارشد کشورهای اروپای مرکزی است. کمتر کسی پیدا می‌شود او را نشناسد. وقتی اجلاس نظامی در خصوص ارتباطات استراتژیک

جواب "نه!"

نمایش مشخصات حسن ایمانی جواب "نه!" وقتي با يك جواب "نه!" دلش شكست با حالتي عصباني از پله ها بالا دويد. هنوز پا روي پله آخر نگذاشته بود كه زمين خورد و دستش شكست! از فرط فشارِ درد، سرش را به ديوار كوبيد سرش شكست! با تقلاي زياد از جا برخاست اما توي يك چشم بر هم زدن از روي پله ها سُر خورد پايين پاي راستش هم شكست!!

رنگ آميزي قو!

نمایش مشخصات حسن ایمانی رنگ آميزي قو! بين ده كودكِ مهد ده تا كاغذ پخش شد كه روي كاغذها طرحي از قو كشيده شده بود. مربي مهد گفت:_با مداد رنگي اين قوي سفيد رو رنگ كنيد! بچه ها همه مشغول شدند! بعد از ده دقيقه كاغذها كه جمع شد مربي از پدر و مادرها درباره هوش بچه هايشان پرسيد و همه يك جواب دادند: _بچه ما نابغه ست!

داستان‌واره‌ی «گاو شدن محال است!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی دیدم ناراحت وارد طویله شد؛ من داشتم علفمو می‌خوردمو عین خیالم نبود؛ ولی انقدر مثل دیوونه‌ها وِر وِر کرد و ازین‌طرف به اون‌طرف سَرَک کشید که صبرم سر اومدو روانیِ‌روانی شدم، زدم به سیم آخر، با عصبانیت گفتم: «ماااا، چته بابا؟ مگه کِشتیات غرق شده؟» اومد نزدیکمو دستی به سرم کشید؛

پيشنهاد به پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی پيشنهاد به پادشاه شاهزاده هجده ساله تاج پادشاهي بر سر گذاشت! يك روز وزير اعظم پرسيد:_مي دونيد چرا پدر شما گردن خيلي از آدم هارو زد؟... پادشاه جوان گفت:_واسه اينكه اونها بيشتر از پدر مي دونستند! وزير اعظم بعد از اين پاسخ به همه درباري ها دستور داد دست از هر نظر و پيشنهادي به پادشاه

یخ زدم

نمایش مشخصات طراوت چراغی کتابچه کاهی سبز را برای چندمین بار باز کردم ، به دنبال چه می گشتم ؟ ورق زدم ، ورق زدم آه یادم آمد ، دختری با موهای بلند یافته شده ، صورتی لاغر ، پوستی زرد و چشمانی بس جذاب .... یاد قهوه سرد افتادم خودم را به شوفاژ نزدیک کردم ، هنوز هم با به یاد آوردن او یخ می زنم . قهوه ای که دیگر تلخ

سه، چهار، دوازده؛ یک

یک داستان: توی ِ پستوی ِ سه‌در‌چاری ِ اتاقم گنجه‌ای دارم که از بی‌بی به مامان به ارث رسیده. و توی ِ گنجه چاقو دارم. چاقوهای ِ بسیار. از همه نوع‌. همه‌گی اصیل و سنّتی. پدرم کابینت‌ساز است و معتاد به افیون و مخدّر. پدرم آدم ِ عبوثی‌ست که چاک ِ یقه‌اش تا ناف باز است و هیچ‌وقت کفش ِ چرم ِ خاکی ِ نوک‌تیز-اش را کامل نمی‌پوشد

پسرک معتاد

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار آن روز پسرک معتاد خیلی بدحال به نظر می‌رسید. رفتم کنارش و ازش پرسیدم: "کمک نمیخوای داداش؟" چشمهایش را باز کرد و نگاه عجیبی بهم کرد. با کمی مکث گفت: "امروز خیلی مراقب ماشینها باش." بعد پوزخندی زد و ادامه داد "هرچند دیگه فرقی نمی کنه، یک ماه و نیم دیگه هممون میمیریم." دلم برایش سوخت. انگار بدجوری توهم زده بود

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیروز وسط خاطرات کودکی و نوجوانیم ایستاده بودم ؛ آرام از پله های رنگ و رو رفته بالا رفتم صدای جیرجیر آهن و چوب بهم آمیخته بود ، هر پله را که بالا میرفتم تصویری محو شده در ذهنم با بوی کاهگل نقش می بست به یاد آن روزها ، آن صفا و طراوتی که مادربزرگم به آن حیاط و خانه میداد . گلهای شمعدانی

کفش هایم کو.............

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور به نام خداوند قلم: بعد از دقایق طولانی انتظار در ایستگاه اتوبوس به قصد رفتن به مدرسه من وتعداد ی دیگر از مسافران با هر زحمتی که بود وارد اتوبوس شدیم. راستش اتوبوس انقدر شلوغ بود که مجال نفس کشیدن هم نبود. هوف...................... دیگر حوصله ام از این مسافت طولانی سر رفته بود که پسر بچه

هرمز بخش هفتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرمانده... فرمانده... شما زنده اید خدا را شکر دیگر ناامید شده بودم هرمز فقط نگاهش میکرد باور نمی کرد آنها دنبالش آمده بودند سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد هرمز محکم بر زمین خورد توان بلند شدن نداشت سرباز که موضوع را فهمیده بود از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت و مشک

بی تو نمیشود ماند

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان *به نام خاطراتی که موندگاریش مانندعطرست * لحظه ی حال مراببین... که چگونه بیقرارت شدم...مانندکسی هستم که ندانم درکجای روزگارقرار دارد...دلگیرم ازتمام لحظه های که بی توسپری میشود ... شب شده: ستاره وماه رقص کنان دربغل آسمان قرارمی گیرند . ومن درست لحظی که شیشه الکل روبه روم ودردفتری

قفسه خالی ...

در یک گوشه از دنیا ، خیلی آرام نشسته بودم نه فریاد میزدم و نه فریادی میشنیدم ؛ با تماشا کردن درخشش نور آفتاب لبخند میزدم ، با آمدن ابر سیاه لبخند میزدم ، با نم نم باران شاد تر بودم حتی در سیاهی شب هم لبخند میزدم . زندگی را بی هدف پر از آرامش میدیدم و در لحظه لحظه ی زندگی قدم میزدم ؛

داستان : فرصت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرصت ************* سخنی نغز ******** از محدودیت ها برای خود فرصت بساز هر چند فرصت ها هم محدودیت دارند (مرتضی حاجی آقاجانی) ****** همیشه محدودیت باعث میگردد از بعضی موهبت ها فاصله بگیری و لذت استفاده از آنها عملا از تو ساقط میگردد ، در صورتیکه نتوانی با این موضوع کنار بیایی ودر گام

اسكناس كهنه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اسكناس كهنه يك اسكناس كهنه و بي ارزش در يك گوشه از پياده روي بانك مركزي شهر افتاده بود. رهگذرهاي زيادي از كنارش مي گذشتند بدون آنكه خم شوند و اسكناس را بردارند. چند لحظه بعد مردي از بانك خارج شد و با ديدن اسكناس، آن را برداشت و توي جيب گذاشت. او يكي از ميلياردرهاي معروف شهر بود!!

جعبه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مانده بودم به پیرزن بیچاره چه بگویم؟! انگار همین دیروز بود که آمد پیشم و گفت اون قطعه زمین لب جاده را بفروش و پولش را بفرست برای احمد. حالا چشمهایش کم سو شده بود و گونه¬هایش ترک برداشته بود. تا دلش هوای احمد را می کرد، خودش را تا خانۀ ما می¬کشانید. می¬نشست کنار مادرم و آنقدر از احمد می¬گفت تا گونه¬هایش صورتی می شد و چشمهایش سو می گرفت و پاهایش جان

کابوس

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار همچون قطره آبی در وسط دریا دستم از ساحل کوتاه است به زور روی دوش موج غول پیکر می نشینم تا به سمت ساحل بروم هر چه تقلا میکنم باز پس و پیش می شوم به قعر دریا میروم تاریکی مطلق نفسم بند می آید سرم گیج میرود نگاه میکنم وسط گرداب در حال چرخیدنم ؛ روی آب می آیم وای از ساحل دور شده ام . نفس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

نقطه سياه

نمایش مشخصات حسن ایمانی نقطه سياه توي جلسه مديرها، رئيس شركت روي يك كاغذ سفيد نقطه اي سياه كشيد و از همه پرسيد:_ چه چيزي توي كاغذ مي بينيد؟ همه يكصدا گفتند:...نقطه سياه. رئيس گفت:_ متاسفم كه اين يك نقطه را ديديد اما ميليون ها نقطه سفيد داخل كاغذ را نديديد! خوب است بجاي ديدن نقطه ضعف يك آدم، نقطه قوت هايش

روزی که یک پسر مَرد شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی در گذر از هجده سالگی بودم که تمام اهالی کوچه به مراسم ختم بیبی خاتون رفتند غیر از من. در خانه بودم و با تخیلات بی حد و مرزم از تمام خطوط ممنوعه و قرمز میگذشتم که ناگهان کسی شتابزده و سراسیمه به زنگ خانه مان هجومی ناباورانه آورد و بی وقفه زنگ خانه را میفشرد تمام افکارم نخکش

امید

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان زن و شوهرجوانی غرق در افکار نشسته بودند و گاهی زن آهی از ته دل سر می داد و گاهی هم شوهر آهی از نهادش بلند می شد. شوهر با چهره و صدایی غمگین روبه زن گفت :حالا به نظرت چی کارباید بکنیم؟ زن دوباره آهی غمگین کشید وبا ناراحتی و چهره ای درهم گفت:نمی دونم من که دیگه عقلم به جایی نمیر سه

نجات یافته

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) نجات یافته نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های بسیار، پاهای لطیف و سفیدش را خراشیده و خون‌آلود کرده بود. با هرچه توان در بدن داشت، می‌دوید. صدای نفس‌های بریده بریده‌اش، سکوت شب سیاه بیابان را می‌شکست

پادشاهی دنیای تو

با هر بار نفس کشیدن نا امید تر میشوی ، با هر بار نا امیدی خسته تر ؛ از روی خستگی است یا چیزی دیگر که هر روز آه و ناله هایت بیشتر میشود . در ذهن پریشان تو دنیا خاکستری رنگ است و احساسات پوچ و یخ زده شاید زندگی برایت بی مفهوم باشد اما دنیا رنگارنگ و زندگی لبریز از احساسات پر مفهوم است

زيباترين مخلوق

نمایش مشخصات حسن ایمانی زيباترين مخلوق با همسر وارد نمايشگاه گل و گياه شد و به همه غرفه ها سر زد. توي يكي از غرفه ها دسته گلي خريد و به همسر هديه داد. وقتي از نمايشگاه برگشتند به همسر گفت:_چيزهايي كه ديديم زيباترين مخلوقات خدا بودند! همسر دسته گلش را بو كرد و گفت: _نه به زيبايي گل هايي كه بهم دادي!

برگ

نمایش مشخصات آزاده اسلامی برگ دوشنبه حسابی خیس شده بود. پاییز بارانش گرفته بود و چکه چکه روی پنجره¬های کلاس می بارید. زن روی صندلی چوبی نشسته بود و به سایۀ کنار تخته سیاه زل زده بود. صدای سایه توی چک چک باران می پیچید. انگار باران شعر می¬گفت. کلاس حافظ بود. سایۀ کنار تحته سیاه غزل می خواند و تخته پر می شد از واژه¬ها: «ساقی»، «عشق»، «شراب»، «عشق»، «زن»، «عشق»

قصه پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی قصه پادشاه (... توي يك سرزمين دور پادشاهي زندگي مي كرد كه دو پسر داشت. يك روز كه پادشاه براي جنگ با دشمن آماده مي شد دو پسر پادشاه سوار بر اسب ...) دختر كوچولو گفت:_قصه بسه! راستي بابابزرگ، شما چرا پادشاه نشديد؟!! بابابزرگ بعد از كمي مكث گفت:_واسه اينكه نه وقت داشتم نه حوصله و نه پسر!!

بخاطر فروش بالا

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخاطر فروش بالا با انفجار در نيروگاه، شهر ساعت ها در خاموشي شبانه فرو رفت. توي نيم ساعت، شمع هاي تمام مغازه ها غارت شد. يك هفته بعد، در مراسم تجليل از صنعتگرها، مدير كارخانه شمع سازي به خاطر فروش بالا جايزه گرفت. مدير شمع سازي تا رفت پشت تريبون، گفت: _جايزه ام را تقديم مي كنم به

داستان‌واره‌ی «پیرزن پرحاشیه!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی چندشب پیش همگی رفتیم روستا، خانه‌ی بابابزرگم؛ جای شما خالی! داخل حیاط داشتیم کباب می‌پختیم؛ چه‌کبابی! چه‌دودی راه انداختیم! دود کلّ روستا را برداشته بود! مردم فکر کردند خانه آتش گرفته؛ یکی هم آمد درِ خانه را زد و داشت در را از پاشنش در می‌آورد؛ سریع در را باز کردم؛ دیدم پیرزنی‌پرحاشیه

روزهای خاکستری (قسمت اول)

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده کسی نبود که بی بی طاهره را نشناسد.هیکل تقریبا چاق و صورت گرد و سفید با اون چارقد سفید که سر می کرد و غبغش می زد بیرون برای همه اهالی روستا جذاب بود.چند سالی می شد که شوهرش به رحمت خدا رفته بود.پنجشنبه ای ندیده بودم که بی بی طاهر سر خاک شوهرش نرفته باشد.با او حرف میزد ، گاهی می خندید و گاهی گریه می کرد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1