آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

بايد برم...2

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خميازه اى کشيدم و چشم دوختم به مسعود که از روى ساعت درست نيم ساعت بود داشت يک بند حرف مى زد؛ از کجا مى آورد اينهمه حرف را نمى دانم... من يک غلطى کردم گفتم حرف بزن پدرآمرزيده؛ نگفتم که هر چه کتاب توى اين سى و چند سال خواندى، برايم تعريف کنى! يک جايى وسط بحث روانشناختى بنيان خانواده

آوای ماه وحشی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از اداره پلیس بیرون آمدم و سوار ماشین شدم به طرف خانه ام رفتم. سلیک شهری جنگلی بود و من در همین شهر به دنیا آمده بودم . همه مردم شهر را می شناختم . نظم و امنیت شهر با همکاری خود مردم قابل قبول بود . هر چند شهر را هاله ایی از شایعات و افسانه ها در برگرفته بود . با ماشین پلیس آرام حرکت می کردم

خاکستر-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وارد اتاق کنترل شدم . اپراتورها مشغول رد یابی و هدایت عملیات ها بودند . به سمت آخرین اپراتور که در انتهای سالن قرار داشت رفتم . نگاهی به صفحه مانتیور کردم و پرسید : خبری نشد ؟! اِدی : نه ! هیچ ردی ازش نیست ، نمی تونیم پیداش کنیم . - یعنی چی ؟ پس این همه ماهواره و این لوازم واسه چیه ؟

از کلکته تا پامپلونا، یک دیالکتیک فرهنگی روی بشقاب جواد نکونام

نمایش مشخصات حسین شعیبی نامه اول: پسرعموی عزیزم سلام با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم

دلم می خواهد از آتنا دخترکی که غریبانه مرد بنویسم

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی اتفاقا" هفت ساله بوده ، سالی که خندیدن با قهقهه را یاد گرفته و با یار دبستانی اش هم می دویده و هم می خندیده . و اتفاقا" زیبا هم بوده و قطعا چون دخترک بوده معصوم هم بوده است. واای چه موهبتی، دخترک زیبای معصوم با قهقه های بلند. چه قدر خوشبخت بوده که همه را باهم برده است و ما چه قدر بدبختیم

,تابلو

نمایش مشخصات داود عزیزی ساعقه بود ، رگ های دست و پایش ، محکم روی کاناپه کنار بوفه نشست ، وانگشتان بلندش را در هم گره زد و آرنجش را روی زانو هایش تکیه داد . مهری خاتون که موهای گندمی اش را شانه میکرد ، بهار روی پاهایش تاب میخورد. صدای جیر جیر از دشت جلو خانه ، هوای طاقت فرسای اتاق را گرم تر کرده بود ، قباد

میم ...مثل

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان میم ... مثل چی میتونه باشه؟؟ خیلی سخت پاسخ دادن به سوالی که حتی خودم جواب سوالش نمی دونم..! میم مثل چی آخ میتونه باشه؟؟صدای ثپش های قلبی بگوش میرسه این قلب چه بیقرار تاپ تاپ میکند. گوش جان سپردم به این صدا که یه طنینی ازیه موجود زنده آمیخت میشد . تاپ تاپ بازم همان سوال اول وآخر میم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فلسفه گفت : فلسفه چیست ؟ گفتم : پلک هایم من که باز و بسته می شوند.خانم دکتر خندید و گفت : من هم می خواستم به همین پی ببرم .گفتم : حالا که پی بردید ؛ منطق ایجاب می کند که جواب فلسفه را بدهید. خدای خویش سر در گریبان خود فرو برده بودم که شیخ گفت : چه کار می کنید؟ گفتم : به خدا فکر می کنم ! شیخ فریاد زد : در کار ما دخالت نکنید

سالن انتظار

نمایش مشخصات روح الله شیخزاده در میدان هوایی* بامیان منتظر پروازی نشسته بودم که قرار بود به کابل بیاید. دو پیرمرد با ظاهری عجیب به طرفم آمدند و در کنارم نشستند. یکی شان یک چینی با ریش دراز، چشمان ریزه و پیشانی بلند بود مثل کاهنان فرزانه معبد شائولین. دیگری یک سیاه پوست با کت و شلواری سیاه و مستعملی در تن و یک کلاه

داستان دخترک و سرباز

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گروهبان آروم سرش رو آورد پایین و یه نگاه بهم کرد و گفت: تی هفتاد دوهه، آر پی جی رو بذار زمین و بازوکا رو بردار. بازوکا رو با پام کشیدم سمت خودم و پرش کردم، باید دقت کنم که زیر برجکش بزنم چون ممکنه گلوله بازوکا رو هم منحرف کنه، نمیدونم این عراقیهای لعنتی این تانکها رو از کجا آوردن؟

آتنا

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند هادی، با لنگی که در دست داشت به لباس‌ها و وسایلی که روی گونی آبی‌رنگی چیده بود می‌زد: «بدو حراجش کردیم... آتیش زدم به مالم»! دختر کوچولویی؛ کتابی که روی آن نوشته شده بود "فارسی اول دبستان" در دستش بود، کنار مرد نشست و به او نگاه ‌کرد. دستش را دراز کرد و پشه‌ای را که مقابل صورت هادی در حال پرواز بود را دور کرد

اساسا ظاهر به ما "نیامده"

نمایش مشخصات سروش جنتی نسیم ملایمی که امروز می وزید مرا ترغیب کرد تا برای پیاده روی به پارک محله بروم، آخر تابستان های شیراز هر دو هفته شاید این هوا اینچنین خنک می‌شود. امیدوار بودم تا شاید بتوانم امروز کمی از اضافه وزنم را تفریق کنم و با غلبه بر معضل چاقی، تغییری ظاهری در خودم ایجاد کنم و اگر امروز خوب پیش رفت، برای بعد هم برنامه بریزم

مرگ در می زند

نمایش مشخصات سیروس جاهد شب بود. یک شب گرم تابستان. مرد داخل اتاق روی صندلی نشسته بود و تند و تند می نوشت گویی فرصت زیادی برای نوشتن نخواهد داشت. مدت زیادی نبود که بازنشست شده بود. بعد از سی سال کار مداوم در قسمت بایگانی اداره، سرانجام صبح یک روز بازنشستگی اش به او ابلاغ شده بود. با دریافت یک نیم سکه و یک جعبه خودکار نفیس از اداره بیرون بیرون آمد

خاطرات کودکی من

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان زمانی که یادی ازخاطرات شیرین کودکی یادمیکنم لبخندملیحی برروی لبانم نقش می بنند.درست که شایدبعضی ازخاطراتم به شیرینی عسل وبعضی هم به شوری نمک بود.الان 18سالم شده و18سال ازاون دوران شیرین گذشته است .الان که دارم این خاطرات رامینویسم سیل عظیمی ازخاطرات درذهنم جرقه زد. سلام مامان

رمان چایی سرد قسمت اول

نمایش مشخصات سحر حیدری دفتر خاطراتشو باز کردم بدون هیچ هدفی شروع به خوندن خاطراتش کردم البته شاید هم هدفم این بود که به اسم خودم توی این دفتر برسم اما مثل اینکه اون دیو شرور اصلا به من اهمیتی نمیداد اه یلداساکت باش اون رئیس تو هست اون کارخونه داره پولداره اما تو فقط خدمتکاری دفتر خاطراتشو برداشتی که چی

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده به نام خالق بهترین ها.... قلبت که سیاه باشد دنیا را هم سیاه می بینی و نسبت به همه اطرافت بدبین تر می شوی و نگاهت متفاوت است با زمانی که قلبت همچون بلور پاک باشد،تفاوت دارد با زمانی که افکارت درگیر بیهودگی ها باشد،یا پاکی.

پایتخت ایران

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خواندن انشایم به پایان رسید . نشستم و منتظر عکس العمل آقا معلم بودم که صدای خنده ی کلاس جفتی تمام مدرسه را پر کرد . من و دوستان همکلاسی خیلی دلمان می خواست علت خنده ی بلند بچه های کلاس چهارم دبستان را که کنار کلاسمان بود ، بدانیم . به محض اینکه زنگ تفریح زده شد به سمت بچه های کلاس

همیشه عاشق تنهاست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. فکر کرد کم‌کم از راه می‌رسد! حتی این فکر هم باعث شد ضربان قلبش بالا برود. نگاهی به دور و برش کرد. همه‌چیز مرتب بود. میز ناهار باسلیقه خاصی چیده شده بود، عطر چند غذا در خانه پیچیده بود. جلوی آینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد. فکر کرد شاید این لباس را دوست نداشته باشد

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ادامه داستان:آن شب تا صبح خوابم نبرد،نمی دانم دلیلش شادی بود یا عذاب وجدان؟! با طلوع خورشید روزی دیگر برای من آغاز شد.روزی پر اضطراب و سخت.تا شب از ترس اینکه مبادا پلیس من را پیدا کند از خانه بیرون نرفتم؛ساعت 12 شب بود به شدت خسته بودم و از خستگی بسیار به سرعت خوابم برد،اما،اما چه

معشوقه ی با وفا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ....به نام تک نوازنده ی گیتار عشق.... من در خلوت تنهایی خود ، هنگامی که نگاهم به افق دوخته شده و افکارم از افق های دور خاطره می سازد به او می اندیشم ، به دوری ام از او ،و انتظار

در قاب عکسم میجویمت...

نمایش مشخصات سارا کوثری کِنار پنجره ایستاده بود و زُل زده بود به بدن لخت درختایی که تا طبقه چهارم ساختمون قد کشیده بودن.انگشترمو آروم زدم به در تا متوجه حضورم بشه.سلام کشیده و بلندی گفتم و نشستم روی صندلیِ کنار پنجره نرگس هایی که براش گرفته بودم رو یکی یکی تو گلدونِ روی میز گذاشتم مثل همیشه به عطر نَرگس واکنش نشون داد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاورش بحث سیاست که پیش آمد؛ استاد گفت : در دنیای امروز؛ شیری موفق خواهدبود که روباهی ؛ مشاورش باشد. کاپیتان دوستم را معرفی کردم و گفتم : سال های زیادی کاپیتان بوده است. پسرم گفت : آبی یا قرمز.دوستم خندید و گفت : من ورزشکار نبوده ام.پسرم گفت : مگر می شود کسی ورزشکارنباشد؛ اما کاپیتان باشد

باور کن

نمایش مشخصات رضا فرازمند دو دستی سرم را گرفته ام - می پرسی چرا؟؟/ امروز سخت ترین کار دنیا به من محول شده بود باید یک حرف جدید الفبا کشف می کردم مثل - پ- ر- ف -هم آن را می نوشتم- هم تلفظ می کردم-اول که این پیشنهاد به من شد بود فکر کردم خیلی آسان است-ولی نتوانستم که نتوانستم. فقط فردا متنی نوشتم وگفتم

دو راهی( قسمت آخر)

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کارت را از کیفش بیرون آوردم . تاریخش 2 ماه پیش تمام شده بود . گفتم : می خواستم وقتی دکترا می یان وسوسم کنن ، چه تصمیمی باید بگیرم ، حالا که تاریخش تموم شده ، همون موقع جوابم : نه ! خودمم هم حاضرم تموم بدنم زیر خاک بپوسه تا با بدن تیکه پاره خاکم کنن . وقتی سالم از اینجا بیرون رفتی ، خواستی می تونی تمدیدش کنی

داستان غار

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه

بايد برم...1

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟ فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم

چگونه بخوابم

نمایش مشخصات سروش جنتی در اين كشور كه نمى شود يك دلِ سير،آسوده خوابيد آخر من كه تا دير وقت مى نويسم چرا؟ صبح ساعت ٥:٣٠ با صداىِ زنگِ كوك كرده ى همسايه ى سمتِ راستى،از خواب مى پرم كه معلمى مذهبى و زنى خانه دار با چهار بچه در آن زندگى مى كند. ساعت ٦ دوباره با صداى همسايه ى سمتِ چپى از خواب مى پرم كه زن و شوهرى كارمند در آنند كه بعد از ٨ سال ازدواج هنوز بچه اى ندارند

صبح یک روز زمستانی سرد

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" پول غذا را روی میز گذاشتم و با عجله از کافه بیرون زدم . خودم را برای یک نبرد نابرابر آماده کرده بودم ، برای همین در انتهای کوچه ایستادم و منتظر شدم . چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و بلافاصه جواب دادم . سعید در حالی که به شدت عصبانی بود ، گفت : سریع خودت را به کافه برسان و منتظر باش تا بیایم

پنالتی در دقیقه 94

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده‌ام و به روبه‌رو خیره شده‌ام! نقطه سرنوشت‌ساز زندگی من! قلبم به‌شدت می‌تپد! همه سرنوشت من به این چند لحظه بستگی دارد. فقط به آن نقطه نگاه می‌کنم! نقطه عطف زندگی‌ام! فکر می‌کنم تابه‌حال چند نفر توانسته‌اند نقطه عطف زندگی‌شان را به چشم ببینند! ولی سریع این فکر را ازسرم بیرون می‌کنم

دو راهی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از 2 سال زندگی ، با اینکه با بچه دار شدن مخالف بودم ، اما بالاخره تسلیم شدم ، دکتر بچه دار شدمان را تأ یید کرد . او بسیار خوشحال بود ، ولی من در دل راضی نبودم . با این حال به خاطر اینکه او را ناراحت نکنم ، همیشه در مقابل تعریف و حرف زدن از بچه لبخند می زدم و در کارها کمکش می کردم . مدتی

یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه

نمایش مشخصات محمد ملکی صدای شلیک در ها باز شد گارد ها نشانه ها رفتنتد گارد ها تفنگ را پایین آوردند اتاق بعدی اتاق بعدی و سر انجام گارد هایی که همچون دیو بودند تفنگ هارا روی زمین گذاشتند و تسلیم شدند در آخر باز شد مبل هایی که خارق العاده زیبا و شیک طراحی شده بود میز وسط خالی ، یک صندلی سلطنتی ی طلا

اسمی نمیتونم بذارم

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان رنگ آسمان مثل رنگ دریا هرترگه های دریا شده بودمثل آسمان طوری که آسمان نبودش دریا بود. سلام ...خانم دکتر به دادم برسین بچم داره میمره ازدردوشدت تب توروخدا کمکم کنید. دکتر:بیارش داخل صدای غلغله مردم های داخل معطب دکتر:اه بی نوبت بی انظباطی این نشد کارنمیشه که هرکی درحال مرگ ذودبره داخل که

آزاد

باقدم هایم خط سفیدخیابان راطی میکنم وبی هدف به اطرافم می نگرم،عظمت کوه هاوگستردگی آسمان مراباخدایم همدل میسازدوازتمام وجودپروردگارم راستایش می کنم امادنیایی که من درآن زندگی میکنم همیشه زیباست.؟ کمی که بادقت بیشتری به اطرافم نگاه کردم پسرکی باتمام وجودشیشه های ماشین راتمیز

نگاره اول

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت موژه هام رو به هم چسبونده باشه /سعی کردم دستمو بلند کنم ولی حالتی مثل خواب رفتگی داشت /تقریبا تمام

سالگرد جدایمون مبارک

نمایش مشخصات محمد رضا بادره دیگر نمیدانم کدامین نفس روزگارم ... آن نفس بی پروای دیروزم که هر لحظه با هر نفس حسرت بر دلش آموخت یا نفسی که حال با هر نفسش حسرت می آموزد . . برو بگیرش فرار کنه میمیرم نترس در بستست کجا میخوای بری آوردمت اینجا تا بهت یه چیزای یاد بدم که به دردت میخوره ولم

باغ مرموز

نمایش مشخصات سعید بیک زاده حدود چهل سال پیش بود.هنوز ده سالم نشده بود.تقریباً سیصد، چهار صد متر بالاتر از خونه ما باغی قرار داشت که بین اهالی محل به باغ ننه سرهنگ مشهور شده بود.ننه سرهنگ که صاحب باغ و البته تنها ساکن اونجا هم بود، زن واقعاً عجیب و غریبی بود.هیچ جا رفت و آمد نمی کرد.با هیچ کس حشر و نشر نداشت.همیشه گرفته و ناراحت بنظر میرسید

زیر پوست شهر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از تمام حرکاتش استرس و ترس می بارید، نوک کفش پاشنه بلندش را دائم روی کف موزایک ضرب می زد و صدای تق تقش را بلند می کرد. زنی که کنارش نشسته بود در حالی که با ناخن های لاک زده اش بازی می کرد، با بی حوصله گی گفت: « وای سرم رفت حدیث! چته تو؟ اینقدر صدا نده!...» اینبار حدیث به لبان پوسته پوسته

مسافر قطار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سوت قطار و مسافری که باز هم جا مانده است . بار اول نیست که به قطار نمی رسد و بارها و بارها این صحنه برایش تکرار شده است . چمدانش را به دست می گیرد و از ایستگاه بیرون می زند . مسیر قطار را می گیرد و به راهش ادامه می دهد . یکی دو ساعتی که راه می رود خسته می شود و بر روی جاده ی قطار می نشیند

" روزی که گمان کردم نویسنده شده ام ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / هر چه زنگ ریاضی ضعیف و ذلیل بودم، زنگ انشا در آسمان ها پرواز می کردم. زنگ انشا، چه دبستان، چه راهنمایی و چه دبیرستان، معلم که وارد کلاس می شد، چشم می چرخاند به جستجوی من. خوشحال از اینکه هستم، با اشاره ی انگشت و همراهی لبخند، مرا برای خواندن انشا فرا می خواند. البته پیش

مطهره نفس بابایی

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام دخترم خوبی نفس بابا دخترم امشب اسمون دلش اینجا گرفته امشب آسمونم خستست فکر کنم آسمونم دلش تنگ شده مثل من که دلم هم برای تو و هم برای مامانیت تنگه مطهره امشب کمی درد و دل میکنی با بابای امشب بابا محمد دسسته دخترشو تو دستاش میخواد بابای بابا ممکنه تن به کاری بده که خودش هرگز

سرزمین افسانه ای

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" روز اول مدرسه بود . خانم معلم که خیلی دلش خوش بود و معلوم بود که از جایی سود زیادی نصیبش می شود ، گفت : ما مردمی هستیم که به خونگرمی معروف هستیم و در دنیا خیلیها آرزو دارند که در کشور ما زندگی کنند . امیدوارترین مردم در دنیاییم و مردم به خوبی و خوشی ...... که اجازه ی حرف زدن را به او ندادم

جنون منطقی

نمایش مشخصات فرشید طریقی همین امروز عصر از دیوانه خانه برگشتم.به هر حال دیوانه بودم که برم داشتند و بردند دیوانه خانه.خودم هم هیچ مقاومتی نکردم.اگر به آنجا نمی رفتم باید می رفتم سرکار.از اینکه این همه منطقی انتخاب بهتری انجام دادم به خودم می بالم.اصلا شاید دیوانه شدم که از این کار لعنتی خلاص شوم.فکر می کنم منطقی باشد،چون تنها راه خلاص از آنجا دیوانگی بود

خواب

نمایش مشخصات مصطفی زمانی همه خواب می بینند، ما هم خواب می بینیم! دیشب خواب دیدم که مرده ام. قبرم سوراخ شد و توی راهرویی که درست زیر مدفنم بود افتادم. انتهای راهرو دری قرار داشت که راستش را بخواهید خودم هم درست و حسابی در خاطر نیست که اتومات باز شده بود یا خودم بازش کرده بودم. به هر حال وارد اتاقی شدم که در گوشه ای روی یک مبل، مرد جوانی سرش توی گوشی بود

بابا برنامه ریز می شود

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی من و مادر و خواهر کوچیکه با دستی پر به خانه آمدیم.بیش از نیم ساعت کل بازار را دوره کرده بودیم تا بتوانیم مایحتاج مورد نیازمان را با نازل‌ترین قیمت خریداری کنیم.از کَت و کول افتاده بودیم،تلوتلو خوران خودمان را توی اتاق هل دادیم و روی زمین ولو شدیم.چشمان‌مان تازه داشت با نور کم سوی اتاق خو می‌گرفت که هیکل بابا و برادر جلومان قد علم کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 2 هیچ ! زن سیب را برداشت و گفت : گور بابای سیاست ! مانباید نه به این و نه آن کاری داشته باشیم و برای هیچ کس مرگ را نخواهیم.مرد عصبانی شد و گفت : مگر دلت آب خنک را می خواهد که این حرف را می زنید ! زن گفت : کدام حرف ! مرد گفت : همین که برای دشمنان مرگ را نمی خواهید.زن خندید و گفت : دشمن ! مرد

اصول فلسفه و روش نرجسیسم (من باب عشق)

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف شبی شیخ در عوالم خود سیر افاق و انفاس می کرد. مریدی که تازه به جمع مریدان اضافه بشده بود به دنبال موشی درافتاده بود .موش سر زده و بی هوا در پاچه شیخ وارد بشد. شیخ از خود بی خود شده و رقص کنان به حرکت در آمد. مرید به خنده همی در افتاد. شیخ تا این اوضاع را بدید چوب به دست به جان مرید بیفتاد

ماه و ماهى

نمایش مشخصات الهام آزده ‎چه همهمه اى بود آن شب ... كلاغ سياهِِِ محله هم سكوت اختيار كرده بود و تنها گوش ميسپرد به نواى چوپانِ قصه ... رقصِ ستاره ها آن شب عجب ديدنى بود وقتى كه ماه در طلبِ ماهى به سراىِ حوضِ خانهِ مادربزرگ شرف ياب شد! گوسفندها هم حتى آن شب دل از آخور بريدند ، آزاد شدند از بند و پا به پاى چوپان نِى نواختند

سردرگمی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" امتحان آخری که تمام شد از دانشگاه بیرون زدم و در هوای آزاد و به دور از تمام دغدغه های فکری ، سیگاری روشن کردم و در حال سیگار کشیدن ، شروع به قدم زدن کردم . خسته که شدم بر روی صندلی نشستم و خودم را به دنیای فکر و اندیشه بردم . دو سه هفته ای که دور امتحانهای پایان ترم بودم خیلی سخت گذشت و بنظرم هیچوقت به این شکل دچار سردرگمی و استرس نشده بودم

پاییز جملات

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی زندگی،فلسفه ی پیچیده ی خندیدن؛جادوی مهر و محبت؛سرآغاز خوشبختی؛دریای آرامش.. و آنگاه که هستی به آرزویت غبطه خورد،عشق خود را نهان در آغوش یک غنچه پیدا خواهی کرد و آواز چکاوک سروده ی زندگی تو خواهد شد. و چه زود هنگام است ترک این کره ی خاکی؛ آنگاه که به اوج می رسی با کوله باری از هستی به سوی ابد خواهی شتافت

عشق یعنی...

نمایش مشخصات ماریه آزاد قدیما میگفتن عشق بین زن وشوهر بعد ازدواج به وجکد میاد.اون زمانی عشق میشه نامید که طرفت بویی از عشق برده باشه.من نمیدونم بعضیا کتک و بعد بوسه رو میگن عشق.فحش و ناسازا و بعدش نوازش اسمش عشقه.نمیدونم برام قابل درک نیست عقده هایی که تبدیل به دیوانگی و جنون میشه میگن عشق.ادمی که عشقش رو زیر غرورش له کنه علت دوستی بیش از حده

سایه ی خیس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی امان از سفر! امان از سفر و امان از اتوبوس! خیلی ها عاشق سفرند اما من هرگز جزئی از آن دسته نبوده ام. من را زیادی خیالباف می کند. من را بگذارند توی خانه ای که دو تا پنجره داشته باشد کافیست. در هم اگر نداشت، نداشت! راستش یکی از دلخوشی های من در سفر با اتوبوس، توقف های بین راهی آن است. در اتوبوس را که باز می کنند جنی می شوم که زلفش را رها کرده اند

مغولها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" به همراه دکتر "henkel" که تازه از آلمان آمده بود به هتل محل اقامتمان رفتیم . بعد از چند ساعتی استراحت ، هتل را ترک کردیم و با اتومبیل به سمت شیراز حرکت کردیم . نزدیکیهای غروب بود و به در خواست دکتر چند دقیقه ای در کنار جاده توقف کردیم و به کوه دماوند خیره شدیم . با او و همراهان چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم

واقعه بعدالظهر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده دو مأمور پلیس از کنار مرد جوانی که جنب مغازه لوستر فروشی ایستاده است، می گذرند.با دور شدن آنها مرد نفس راحتی می کشد و در حالیکه همچنان ریموت کمربند انفجاری اش را که با سیم نازک سفید رنگی تا شکمش امتداد یافته است را در میان انگشتان عرق کرده دستش گرفته است، با دقت پیاده رو و بعد آنسوی خیابان را از نظر می گذراند

دروغ !!!

نمایش مشخصات قاسم محمودی همیشه سعی میکنه خودشو پشت دروغ هاش قایم کنه ، پرخاشگره وقتی میگم دروغ میگی با صدای بلند فریاد میزنه بهم حمله میکنه و همیشه پر اضطراب دنبال گرفتن پول از دیگران برای خرج زندگی شخصی خودشه ؛ بهش اعتماد ندارم نه من هیچکس اعتماد نداره ؛ تمام خصوصیات اخلاقی زشت رو که فکر کنی بهم نشون داده

نگاره چهارم

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا کابوس لشگر بزرگ انگار دارم از زمین جدا میشم / یه اسب سفید/ که تمام عضله هاشو میشه شمرد /روش یه دختر تراشیده تر از خودش نشسته/ با زره تمام تنش پوشیده شده / یه کلاه خوود سرشه /جلوی کلاه خوودش/ دریچه ای شبیه به یه صلیبه/ فکر کنم ازاون شیار صلیب مانند/ روبروش رو ببینه / نمی دونم منو دیده یا

عشق و بهار

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی در آنجا که سحرگاه جای نیمه شب را خواهد گرفت و خورشید مشرق خود را آغاز می کند به یادت هستم. سوگند به آن آرامش چشمانت در نسیم بیداری و سوگند به دیوار کلبه ی آشنایی که مرا فرسنگ ها به کیهان دور می رباید، عشقی از جنس نیلو در برگ های رقصنده نگاهی از جنس طوفان در آتش رخشنده تو را قسم که عشق است و بهار در این دل سوزنده

سکوت

نمایش مشخصات سیروس جاهد سکوت زن جلوی آینه آرایش می کرد. پوستی شفاف داشت که از سفیدی به مهتابی می زد، با چشم هایی سیاه و نافذ. بعد رفت کمد لباس هایش را باز کرد. چند لحظه ای به لباس های گران قیمتی که کنار هم چیده شده بودند نگاه کرد. انتخاب کردن یکی از میان آنها بنظر کار سختی می آمد. یکی را بیرون کشید و به تن کرد اما نپسندید

ماهمون عسل(قسمت دوم)

با لبخند جلویم نشست و بدون هیچ مقدمه ای گفت این هم لیست من ، نظر مثبت تو چیست؟ برای هر روز رمضان جای مختلفی را انتخاب کرده بود بجز روز اول..گفتم روز اول را خالی گذاشتی؟گفت تو که میدانی من عدالت را رعایت میکنم 29روز من 1یک روز تو روز اول هم مال تو..خب بعد از افطار کجا بریم؟ گفتم خب پس

گزارش یک قتل

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دانستن برای گریختن از تنهایی. اما هر دانستنی، تنهایی خاص خود را می‌طلبد تا در هر جستجویی به گوشه‌ای از عزلت پناه ببریم؛ از تنهایی تا تنهایی. من از زندگی به ستوه آمده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی از خویشتن خویش درگذرم و به زمان حال راه یابم. من مرده‌ام! بعضی‌ها می‌میرند سپس به خواب عمیقی می‌روند و تا دوران رستاخیز بیدار نمی‌شوند

تنفس اجباری

در حالی که رانندگی می کنم، غرق ترانه ی خاطره انگیز careless whisper جورج مایکل شده ام... لیلا کنارم نشسته است و گاهگاهی پسته ای پوست می گیرد و در دهانم می چپاند...احساس تردید شدیدی دارم... دیگر هرگز نخواهم توانست با کسی برقصم...پاهای گناهکار هیچ ریتمی ندارد... حمید که روی صندلی عقب نشسته است

کوله ای از عشق

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی در تلاطم اقیانوس جاییست برای اندیشیدن،اندیشه ای برگذشته و فالی نیک برای فردایی دل انگیز .... بر روی آن قایق و در اعماق سفر،سهراب کوله ای از عشق را بر دوش می کشد . آنگاه که فرهاد شیرین را شیرین بوسید و آنگاه که شیرین به عشق فرهادش زنده ماند و مرد،سهراب قایقش را نواخت و آنگاه که لیلی دل مجنون را برد،سهراب صدایش را پارو زد

صداى پاى پدر

نمایش مشخصات الهام آزده به نام پدر آغاز ميكنم ... واژه اى از بوى گذشت با عطر اقاقى هاى قرمز رنگِ باغچهِ به يادگار مانده از تمام سال هاى تنهايى.... صداى غريبيست كه به گوش ميرسد... سالهاست نوازش هاى دستى پر محبت برايم ناآشنا شده... تير نگاهش چه بلندايى داشت.... مثل رهگذر جا مانده از زندگى عجب خزانى بود عبورش.

پيانو

نمایش مشخصات الهام آزده پسرك سالها با پيانوى قديمى خاك خورده در گوشه انبار خانه پدربزرگ روياهايش را مى نواخت... سخت بود تعبير خواب هايى كه هر شب با نواختن لالايى هايش بارها و بارها با خود زمزمه ميكرد... گوشه اى از قاب عكس پدربزرگ گلبرگى از گل نرگس بى شرمانه به نگاهش چشمك ميزد و چشمانِ مُلتمسانه اش را خودخواهانه نيشخندى به رخ ميكشيد

انقلاب سایه

نمایش مشخصات سید رسول بهشتی ساختمان بزرگ تعمیرگاه در میانه ی راه خاکی دو شهر قرار داشت، تعمیرگاهی قدیمی که پر شده بود از ماشین های اوراقی که هیچ مشکلی نداشتند، تنها نقصشان سوراخ های متعدد گلوله های مختلف بود. در گوشه ای دیگر چند ماشین نظامی سوخته دیده می شد، ماشین های بیگانه ای که از مدتی پیش تمام کشور را در

دوست داشتن واقعی

نمایش مشخصات تیشکه رستاری محله ی ما در نخستین پاییز پس از سالها دوری از آن بسیار پر شور ، دل انگیز و زیبا بود . اواخر آبان ماه وزش بادهای سرد ، درختان را به کلی برهنه کرده بود و زمین سرد را با رقص برگها به رنگهای گرم پاییزی مُزین کرده بود . دستانم را درجیبهایم گذاشتم و در حال عبوراز کوچه های محله بودم . با صدای

لبخند طبيعت

نمایش مشخصات الهام آزده فارغ از هر روزمرگى كوله بار سفر بستم و ميهمانِ طبيعت شدم ... نفسى تازه كردن در آن همه هواى پاك با رودهاى خروشان طراوت تازه اى به جانم بخشيد كه تا چندى براى رويارويى با اين زندگى پرهياهو حال عجيبى توشه كرده بودم .... روز سوم از سفر ، حضورم را به سكوتى سرشار از حس آرامشِ جنگل متبرك كردم

ماهمون عسل(قسمت اول)

سه سال و نیم : کم نیست ،آدم است یکجا دیگر توانش را از دست می دهد کم می آورد و قبول می کند مرد میدان نیست.میترسی از این که آینده ات بدون او باشد و از آن ترسناکتر این است که فکر کنی مبادا بودن الانش با تو آینده اش را خراب کند.تصمیم خودم را گرفته بودم .با هم گرم صحبت بودیم از آن صحبتهای مجازی که یک هو میبینی سه ساعت یکجا نشستی و داری چت می کنی

فراسو

نمایش مشخصات محمد قبادی تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک... پایان همیشه جذاب است... عقربه های ساعت آرام آرام حرکت میکنند. حتی گاهی از حرکت می ایستند که پایان را از دست ندهند. لحظاتی پایانی کُند و حماسی طی میشوند، هر ثانیه تَجلی عمری سوخته است. پایان همیشه جذاب است... دستهایم یخ کرده، گوشهایم سرخ شده، قلبم

عشق زخم عمیقیه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - ببین من تو رو خیلی دوست دارم ، اما خوب پدرم ... اون به گردنم خیلی حق داره اون پدرمه بالاخره هر چی بگه ... صلاح منه + یعنی چی ؟ یعنی جوابت منفیه؟ سمانه !! من همیشه به فکر خوشبختیت بودم حالا هم هستم و تا آخر عمر خواهم بود !! - ممنون !! من ... من .. .. چادرش رو جمع و جور کرد و رفت به سمت ماشین باباش

نگاره چهارم جایگاه هیچ

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا میشنوی صدامو ؟/باز نمیکنی چشمهای زیباتو ؟/این مژه های بلندی که بغیر از من هیچکس از این فاصله ندیده رو باز کن میخوام خودم رو توی مردمک چشمهات ببینم / بیدار شو /این صدا اینقدر دردناک و آشنا بود که مثل تیرچه فولادییکه انگار تازه از کوره آهنگری بیرون اومده باشه/ تا باریک ترین رگهای مغزش

مي‌خواهي براي شهر كوچك‌ات كاري كني

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مي‌خواهي براي شهر كوچك‌ات كاري كني، بارها شنيده اي كه بودجه هاي فرهنگي زيادي براي امور فرهنگي هزينه مي شود به اولين آشنايي كه در اداره داري مراجعه مي كني ساعت 10 صبح است آشنايت با دوستانش روي ميز بزرگ كنفرانس صبحانه مي خورند خجالت مي كشي مزاحم شوي ، كنار تابلوي ايستاده تكريم ارباب رجوع منتظر مي ماني

عادت نمیکنیم ، اقتباسی ازاد از اثار زویا پیرزاد

غمگین روی موبایلش خم شده بود وقطرات اشک اش ارام روی میز میریخت حلزون پخته را کنار زد بلند شد و به سمت اشپزخانه رفت چند سال بود دیگر بچه ها و همسرم از تمیزی خانه از غذاهایی که دوساعت وقت میگذارم و انان را میپزم تعریف نکرده اند ? ،دیگر باید برای خودم وقت بگذارم آنتا مسخره ام میکند

آخرین شب از هزار و یک‌شب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خانه پر از گل است. مامان هرچه گلدان و پارچ و سطل داشته آورده و گل‌ها را توی آن‌ها می‌گذارد. حتی چند تا قابلمه هم پر از گل شده است. بی‌حوصله نشسته‌ام و به رفت‌وآمدهای مامان نگاه می‌کنم. یک‌ساعتی هست که با گل‌ها سرگرم است. حرفی نمی‌زنم. می‌دانم عاشق گل و گیاه است. مامان مشغول مرتب کردن دسته رزهای صورتی است

نگاره سوم ورودی دنیای ماطب

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا نگاره سوم ورودی دنیای ماطب یک ساعتی میشد که در حال حرکت بود / دیگه پاهاش نا نداشت / توی کوله هم چیزی برای خوردن نداشت / خب واقعا قرار نبود این سفر این شکلی بشه /خیلی خسته بود / دردعجیبی توی رگهای ورم کرده زیر کشکک زانوش حس میکرد که تا انتهایی ترین سلول مغزش رو خراش میداد/صدای قدمهاش

شکلی از بد بودن !!!

نمایش مشخصات قاسم محمودی تا حالا از دست رفتن خودتو دیدی ،ذره ذره آب شدن و . . . دیدن این واقعیت خیلی سخته، تنها عده ی کمی در جهان هستند که تحمل از دست رفتن خودشون رو دارن و این واقعیت رو قبول میکنن !!! میدونی من مثل بقیه نیستم ،فرق دارم ، فرق داشتن در انسان فقط به تفکر بستگی داره خیلی ریز به زندگی نگاه کردن ،ذربین

حیدر حیدری حیدر....

نمایش مشخصات عباس عابد یادم می آید جوان ترکه بودیم و بالطّبع جاهل تر، اگر یکی از بچه های محل از یکی دیگر در محله ای دیگر درگیری یا دلخوری داشت، به حمایت از او، جمع می شدیم می رفتیم محل آنها و در جایی که خالی بود و خلوت، می شد مانور داد. جمعی و با صدای بلند به می گفتیم:( حیدر حیدری حیدر، ما دعوا داریم حیدر

"جیب مردم"

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از همون بچگی، شر بودم، هرجا که دعوا و کتک کاری بود امکان نداشت من اونجا پیدام نباشه. اون موقعها هم می دونستم که هیچ گوهی نمی شم! ننه و بابام خیلی حرصمو می خوردن همش زیر گوشم فک می زدن" اکبر، یکم آدم شو! بچسب به درسو مشقت، پس فردا پشیمون میشیا که اینقدر ول گشتی..." ولی گوشم پی این حرفا نبود

قاصدكم كو؟

نمایش مشخصات الهام آزده صورتم را كه چرخاندم پروانه اى زيبا مملو از رنگ هاى صورتى و كهربايى درست پشت سر من روى رز قرمز نشسته بود... لبخند مهمان ناخوانده اى بود كه بى اختيار روى لب هايم جارى شد... چكمه هايم را دوباره به پا كردم ، داسَم را برداشتم و از جا بلند شدم... خوشه هاى گندم چه ماهرانه در ميزبانى باد ميرقصيدند

پایانِ ریش سپیدی هایش

نمایش مشخصات سارا کوثری طرفای غروب بود که تلفن خانه به صدا درآمد هرسال این موقع ها گوش به زنگ بودیم.فردا اولین روز از ماه رمضان بود و طبق روال هرسال برای صرف افطاری خانه ی عزیز و آقاجان دعوت بودیم... آخ که چه ذوقی در وجودم هویدا میشد وقتی صدای زنگ را میشنیدم عزیز میگفت:((این چند صباح باقی مانده از عمرم را

عمر

نمایش مشخصات شهرام شیبانی به دهه چهارم عمرم نزدیک میشوم،وترسم بیشتر،که عاشقی نکرده بمیرم. می دانم که خواهی آمد اما،می ترسم زمانی بیایی که دیگر نه زمان برایم معنا داشته باشد، نه رمقی برای عاشقی بی وفا چه کسی میتوانست این همه عاشقانه برایت بنویسد،اصلا چه کسی بدون شعرهای من ،تو را خواهد شناخت. تو را من جاودانه کردم در نوشته هایم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1