آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

بد شانس - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد . در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم. بازی داشت تموم میشد و

سرود ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی sبعد از سرود ملی یک بار دیگر همه دست گذاشتند روی لبه های صندلی سالن همایش و بلند شدند به احترام ورود کسی که دست و پایی نداشت!

جوانی

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد. می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن

كارولين (فصل اول)

همه ي ماجرا از یک تصادف آغاز شد. این اتفاق زندگی او را کاملا عوض کرد. مو های بلند قهوه ای اش در هوا میجرخید، قطرات اشک او در زیر نور ماه میدرخشید. با چشمان بهت زده به رودخانه ی مواج نگاه میکرد. شاید در آن لحظه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود. از اینکه چرا تلاش کرده بود خودش را به سمت رود پرتاب کند

خاطرات موش و خانواده هنگام دیدار هم

نمایش مشخصات مریم یانپی همه چیز آرام بود ، من مشغول انجام تکالیفم بودم ، برادر کوچکترم از تلوزیون برنامه کودک نگاه می کرد ،مادرم در کنار شومینه بافتنی به دست نشسته بود ، برادر بزرگترم در اتاق خود مشقول خواندن درس هایش بود و پدرم ورقه های دانش آموزان را که امروز صبح امتحان علوم گرفته بود صحیح می کردو مدام غر میزد که چرا دانش آموزانش درس نمی خوانند

رضایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !... از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود! یاد حرف

در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت

سیاهی

نمایش مشخصات مزان بهرام دکتربالبخندپرسید:چه حسی داری؟ نگارباهیجان گفت:حس می کنم قراره تازه متولدبشم دکتر:پس تولدت مبارک،می خوام قبل ازاینکه چشماتو بازکنی بگی که دنیای بیرونتو چطورتصورمی کنی؟ نگاردرحالی که لبخندروی لب هایش جاخوش کرده بودگفت:من چیززیادی نمی دونم مامانم میگه درخت سبزه من نمیدونم سبز

خطاکار

نمایش مشخصات مزان بهرام باکلافگی دستی روی موهایش کشید،ازهمه چیزبریده بود،دوست داشت زندگی اش روال عادی داشته باشداماافسوس که دیگرچیزی برایش باقی نمانده بود،به چه دلش راخوش می کرد؟خانواده ای که تردش کرده بودند؟دوستانی که رفاقت نیمه راهه رابرایش تمام کرده بودند؟یاشایدهم پلیس هایی که سایه اش را باتیر

تصادف

نمایش مشخصات مزان بهرام آخرین جیغ رابادیدن صحنه ی وحشتناک تصادف وآتش سوزی ماشین کشیدم وبه زمین افتادم،چه صحنه ی دلخراشی بود باناباوری به پلاک ماشین که بعدازآتش سوزی بانهایت سرعت کنده شده وروی زمین مقابلم افتاده بودنگاه کردم نمیدانستم چندبارپلاک ماشین راخواندم،دوبار،سه بار،چهاربار،صدبار،هزاربار

آری؛این است دردِ ....

نمایش مشخصات ماریا-لشکری در تاریکی شب سایه مردی تنها را میبینم که سرش را رو به آسمان سیاه مهتابی بلند میکند و به قرص سفیدرنگ شب می نگرد.گاه و بی گاه چنگی به موهای خود و پکی به سیگار در دستش که بروی زانوانش جا خوش کرده میزند و گه گاهی نسیمی که مقصودش نا معلوم است موهایش را در هوای خنک شب می رقصاند... همچنان که به درخت سرو بلند قامت تکیه کرده

یادبودی برای بانو

نمایش مشخصات وحید رضائی گاهی اتفاقات ملموسی در ذهنم رخ میدهد، مکان ها و اشخاص مختلف ،معشوقه های بیگانه با داستان های مزحک مربوط به خودشان؛ اما باران عزیز میدانی از همه عجیب تر اینست گاهی نمیتوانم تمییز دهم کدام شان رویا بوده و کدامشان مربوط به خاطره ای در واقعیت ! این ایام بسیار خیال میبافم، آنقدر که دیگر وسعتشان از حدود ذهنم وسیع تر شده

نظافت

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد امروز جمعست. همون هفت پاشدم ولی تا هشت تو رخت خواب موندم. کلی کار داشتم که انجام بدم ولی تقریبن تا ده هیچ غلطی نکردم. هیچ وقت نفهمیدم چطور بعضیا از همون اول که از خواب پا میشن میافتن دنبال کار و زندگیشون. من با اونکه هر روز طبق عادت هفت پا میشم زودتر نمیتونم از خونه بزنم بیرون و همیشه یه یه ساعتی دیر میرسم سر کار که البته مجبورم از اون ور جبران کنم

پیوند من و خانه

نمایش مشخصات ماریا-لشکری آنقدر در خانه مانده ام که از بیرون رفتن میترسم! معلوم نیست اگر من از این خانه بیرون بروم چه کسانی را ملاقات کنم ؟ممکن است باز هم مانند 15 سال پیش دلم شکسته شود!!! امروز خداوند زنجیره پیوند سی سالگی من این خانه را میشکند و من راهی جز تسلیم ندارم. تنها همسایه مان که هر روز برای من غذاهای

تولید ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی پسرش دراز کشیده پای سریال کره ای تلویزیون #سامسونگ و با یه دستش داره با نخای نشان #آدیداس رو شلوارش ور میره... خانومش چادر محصول ترکش را رو سرش مرتب می کنه، برای بردن چایی آلبالو نشان ۱۰۰ درصد خارجی! آقای خونه گوشی اندرویدش را میگیره طرف دوستش و میپرسه؟ علی آقا تلگرام که داری! .

سرخ 1

نمایش مشخصات کامران غفوری در اتاقتون رو باز کردی هنوز لامپ رو روشن نکرده بودی ریسه ها و چراغ‌های رنگارنگ پشت سرت دلیلی بر این شدند که حتی سایه‌ی خودت هم با عجله ازت پیشی بگیره به دیوار روبه روت برخوردکنه و دست و پاش بشکنه و بشدت جراحت ببینه. خستگی و کسلی از دامان لباس قرمز ملیله دوزی و سنگ دوزی شُدَت بالا می‌رفت و همه‌ی وجودت رو زیر سلطه ی خودش گرفته بود

آخرین ایستگاه

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سپیده که دمید ، بیدار شدم . چشم هایم را باز نکرده و در مقابل فشار پلک هایم مقاومت کردم . دوست داشتم مثل همیشه یدالله بیدارم کنه ، همینطور هم شد ، چند لحظه بعد ، یدالله اومد و لحاف را از رویم به کنار کشیده و با صدایی که خشونت و مهربونی قاطی هم بود، گفت : طیبه ؛ طیبه بلند شو عزیز داداشی ؛ تا من برم نون بخرم تو هم سفره بندازیا

تفاوت مهربانی در شهر روستا

نمایش مشخصات مریم یانپی با صدایی چشمانم را باز کردم چون تازه از خواب بیدار شده بودم هنوزی هم احساس منگی می کردم برای همین یکی از دستانم را محکم روی ساعتی که روی میز کنار تختم قرار داشت و بی خبر از دنیا خوابیده بود ، کوبیدم ولی با هم صدا قطع نشد. به اطرافم نگاه کردم دیدم بعلله...... ای صدا ، صدای ساعت خراب من نیست بلکه صدای خروس همسایه است

هبوط

خوب زندگی کردن نیازی به برطرف کردن تمام مشکلات ندارد و نیاز به هیچ واقع گرای .چه برسد به فرا واقعه گرایی پس عمر شیرین زندگی خود را به بر طرف کردن مشکلات زندگی خود تلف نکنید چون باید با مشکلات زندگی کرد و مشکلات تحمل زندگی ما را ندارند و در سراب زندگی کنار کشی می کنند و محو می شوند

دخترک تنها

نمایش مشخصات نگین پارسا دخترک باخوشحالی رتبه کنکورش رادردست گرفت و دوان دوان به سمت خانه میرفت تا ان خبررا به خانواده اش بدهد....دربین راه خاطرات دوران سخت یادش می امد ...حرفهایی که درمورد او گفته بودند تهمت های ناروا و این برگ خمیدگی کمر پدرش را راست میکند لبخند به لبهای مادرش می اورد و اشک شوق درچشمان خواهرش

زندگی و ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" دلم گرفته است . شامم را با بی میلی می خورم و از کافه بیرون می زنم . سیگاری روشن می کنم و به سمت خانه راه می افتم . چند قدمی دور نشده ام که صدایی مرا از حرکت باز می دارد . بر می گردم و به سمت صدا ، نگاه می کنم . "پریسا" را می بینم که دارد به سمتم می آید . می ایستم و منتظرش می مانم .نزدیک می شود و سلام می کند

رویای شیرین

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پسرک آشفته است .گاه و بی گاه ضربه ای به تکه سنگ جلوی پایش میزند و گاهی انگشتانش را در هم گره میزند و می گشاید.منتظر مریم خواهر کوچکترش است.مدرسه اش دیر شده و هنوز پاهایش برهنه است.با خود فکر میکند اگر شماره پای او و مریم یکی نبود چه میشد؟؟؟دخترک دوان دوان از انتهای کوچه خود را به برادرش میرساند

زمستان زندگی

نمایش مشخصات مزان بهرام تصمیم خودراگرفته بود،میخواست آدمی دیگرشودمیخواست ازباتلاقی که به اسم زندگی برای خودساخته خلاص شود،درهمین افکارغرق بودکه یکی ازهمان دوستانی که موجب ازهم ریختن زندگی اش شده بودزنگ زدوازاو برای مهمانی دعوت کرد باخودگفت:این آخرین باراست،امشب بگذردازفردا آدمی دیگرخواهم شد آن

خود عاشورا

نمایش مشخصات امیر یزدی از همان شبی که عباس تصادف کرد، اضطراب و التهاب شدیدی دارم؛ هر صدای آرامی هم که می شنونم به دلم رعشه می افتد. این چند روز سخت ترین روزهای زندگی ام بوده، به آینه که نگاه می کنم چند سال پیر شدنم را می بینم. خدا هیچ کافری را به چنین روزی دچار نکند!! من اولین نفری بودم که سر جنازه داداش حسین رسیدم

شاید کمی اعتماد؟؟

استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود اگر می فهمید چه ؟؟ اگر شک می کرد ؟ مازیار پسر باهوشی بود زود می فهمید با صدای بهم خوردن در از جا پرید . مازیار عصبی بود نکند فهمیده بود از همین حالا خودش را باخته بود چند سیلی روی صورتش خواباند تا از رنگ پریدگی و حالت شک در آید . دستی به پیراهن سفید

بد شانس - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دارم فوتبال رو از تلوزیون ترمینال تهران جنوب نگاه میکنم فقط 50 هزار تومن پول همرام هست و اونم پسر خالم داده تا از شر من خلاص بشه . میخوام بازی آلمان و مکزیک رو از طریق سایت شرط بندی کنم فکر میکنم آلمان میبره ولی اگه آلمان ببازه چی ؟! بر سر دو راهی زندگی گیر کرده بودم واقعا تصمیم بزرگی

یلدا

نیم طبقه ی فوقانی خانه ای کوچک و قدیمی - آخرین شب پاییز اتاقی چند متری با دیوارهای تیره رنگ و سقفی کوتاه که با نور کم و دود سیگار پُر شده است . کنار سطل زباله ی گوشه ی اتاق که تعدادی سُرنگ استفاده شده و بطری خالی درون آن است ، انبوهی کتاب خاک می خورند . دختری جوان با اندامی کشیده

گذر زمان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری صدای تیک تیک ثانیه شمار ساعت کابوس شب هایم شده. زمان که بگذرد،فراموش میکنی ؛ اماهنوز رد پایش باقیست... زمان که بگذرد؛برایت عادت میشود ،یک عادت بد... زمان که بگذرد؛کم کم عادتت را ترک میکنی ولیکن ؛ترک عادت مرض است... زمان که بگذرد؛دیدت نسبت به بعضی ها عوض میشود... زمان که بگذرد؛ زود میگذرد،من و تو ندارد

زندان فکر

گفت گو کنید بخوانید بنویسد بگوید داد بزنید فریاد دلتان را باز گوکنید ار مغرتان دستور نگیرید مغز شما مرکز شما نیست قلبتان است که شما را در دست دارد کلید بند زندانتان را به دست عجایبات روز گارتان ندهید که این تمام فلاکت بشر است بنویسید تمام انچه در ذهن دارید همین زیباست پرده ی مشکی

سهراب

نمایش مشخصات علی عطایی ...کمی تمرکز می کنم و ذوقم را بخاطر می آورم، امروز یک روز بهاری است هوا در منصافه ترین حالت خودش و اعتدال فقط واژه ایی است برای وصفش، چرا که اعتدال را فقط منی حس می کنم آفتاب دم چاشت بر صورتم می تابد و پیاده دنبال مادر، راهی خونه پدر بزرگیم.آسمان بهترین رنگش را برای همراهی انتخاب کرده

...اهل نامردی نیستم

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی از همان روزهای اول حسن‌آقا می‌گوید آقا "فضل‌الله" خوابی دیده که باید بشنوی. این دومین سفر است که به زاهد شهر می‌روم و آقا فضل‌الله مسافر احسان و صله رحم است و توفیق دیداراش نصیبم نمی‌شود. فضل‌الله هم سن و سال کریم است. از همان هم سن و سال‌هایی که مثل کریم پر و بال جبهه رفتن می‌زدند

باران كه مي بارد سردر گم مي شوم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باران كه مي بارد سردر گم مي شوم . همينطور يكباره و آني ابرهاي ضخيم و كبود محاصره ام مي كنند وسقف آسمان بالاي سرم سنگين مي شود. قطره هاي باران كه روي سنگفرش پياده رو مي ريزند سرعت مي گيرم اما باران هم تند مي شود و سريع به من مي رسد .ثانيه اي بعد انگار از آسمان سيل مي بارد خيس كه مي شوم

"حلقه ی ازدواج"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نگاهش کردم و با آنکه باران می بارید ولی از جایش تکان نخورد و مثل تمام پنجشنبه هایی که می دیدمش ، نشست و در خلوت خود فرو رفت . نزدیک یک ساعت نشست و بعد بلند شد که برود . به سمتش رفتم و سلام کردم . خیلی محترمانه جوابم را داد و در نگاهم خیره شد . نگاهش کردم و برای اینکه با او هم کلام شوم

دست و دلباز

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وارد شرکت شدم جلوی اتاقم که رسیدم زیپ کیفم رو باز کردم تا کلید اتاقم رو از توش بردارم ، دیدم لواشکی که دیروز واسه پسر خواهرم خریدم نصفش تو کیفم هست ، یادم افتاد که همکار صمیمیم بدجور عاشق لواشک کیوی هست ، بدون اینکه در رو باز کنم رفتم سمت اتاقش بعد یه احوال پرسی لواشک رو در آوردم

آب- شام

نمایش مشخصات امیر یزدی حق بده در نگاه اول نشناختمت! موهای سفید شده ات و نگاه تکیه ات گویاتر از خبر بشیر بود. می دانم چه اتفاقی افتاده... به خاطر همین است که نمی پرسم چرا با برادرها رفتی و بی برادر برگشتی! حتی از فرزندهایم از تو سوال نپرسیدم. چون می دانم کجایند. از اول هم معلوم بود... بلاخره جنگ حق و باطل است دیگر

بوی آشنایی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) از شیشه کدر پنجره آپارتمان، پیاده‌رو خیابان را نگاه می‌کنم. عابران شتابان درحرکت‌اند؛ پیر و جوان، زن و مرد. ناگهان دختری با چادر مشکی و روسری لاجوردی از لابه‌لای ازدحام جمعیت، برق نگاهم را می‌رباید. چشمانم را گِرد می‌کنم و به او خیره می‌گردم. به یاد ندارم جایی او را ملاقات کرده

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پایان شب محمود برخاست و گفت: ببخشید استاد ! چگونه می شود فهمید که شب رو به پایان است. استاد مکثی کرد و گفت : هر گاه خروس ها آواز خواندند؛ بدان که صبح نزدیک می شود. محافظ ها پسر رو کرد به پدر و گفت : آیا دیکتاتورها می فهمند که روزی خواهند مرد.پدر تبسمی کرد و گفت : اگر می فهمیدند ؛ دیواری از محافظ ها برای خود نمی ساختند

آرام تر ار همیشه . . .

ناشر ( با اعتماد به نفس ) : توی داستانهاتون خیلی اغراق شده ، من توو فضای جنگ نبودم ولی مصنوعی بودن قصه های جنگیتونو حس می کنم . نویسنده ( در حالی که لبخند می زند ) : شما چه راهنمایی می فرمایید ؟ ناشر ( با غرور ) : به نظرم از آدمای جنگ دیده مشاوره بگیرید ؛ راستی اسمی برای مجموعه داستانهاتون

شیرین و فرهاد

نمایش مشخصات کامران غفوری شیرین و فرهاد زن با عجله از خواب بیدار می‌شود ساعت حدود 2 نصف شب شاید چند دقیقه مانده یا چند دقیقه گذشته. مکثی کوتاه می‌کند و برای چند ثانیه به این فکر می‌کند که چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی او را اینگونه از خواب پرانده؟ " صدایی از آشپزخانه بلند می‌شود" گوش هایش را تیز می‌کند

گردش آخر

نمایش مشخصات م.ماندگار پشت پنجره ایستاده بودم و روشن شدن هوا را انتظار می کشیدم. خورشید که خودش را نشان داد از پنجره دست کشیدم. به سمت اتاقش رفتم و در زدم. جوابی نشنیدم. در را باز کردم و داخل شدم. خوابیده بود. کنارش نشستم. دستی روی سرش کشیدم و گفتم: خواب بسه! پاشو امروز می خوایم خوش بگذرونیم. چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد

دلتنگی

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی مامان مامان خیلی دل تنگم . حوصلم سر رفته . چرا ما هیچ کسی رو نداریم ؟ چرا جایی نمیریم؟ همه کنار هم جمع هستن .دوستام و دختر خاله هام هر کسی یه جای یا تو یه جمع شلوغی کنار خانوادش هست .ما چی؟ دستان گرمش رو روی سرم کشید و نگاهم به نگاه مهربونش . باران دخترم ما هم الان همه کنار هم هستیم من

سی سالگی

به سی سالگی ام فکر میکنم ، شبی سرد در اواخر آذر ماه .... از خانه تا کافه قدم زنان در حالیکه سیگار داغ کنار لبانم جان میدهد به گذشته ام فکر میکنم به اکنونم به روزهایی قدیمی تر به جوانی ام به عشق های نافرجامی که هرکدام سرنوشتی جدا گانه برایم رقم زد و به تو .... من از تو خبری نخواهم داشت از رویاهای بدست آمده و از دست رفته ات

حلقه و صدقه!

نمایش مشخصات آزاد معلم *لبش را می گزید. قدم می زد، حواسش به راهش نبود، برای فرار از سرما دستانش را در جیبش کرده بود. با سکه های ته جیبش بازی میکرد، خشمش را بر سر آن ها میریخت. در جیب دیگرش حلقه نامزدیش بود. حلقه را لمس میکرد، فشارش میداد... *به صندوق صدقه رسید، وقت خوبی بود تا از دست سکه ها خلاص شود. «صدقه عمر را زیاد می کند»، از روی صندوق صدقه خواند

یک شنبه ی آخر

با سلام و عرض ادب و احترام نامه ایی که برای شما می نویسم بسیار مهم است پس ممنون می شوم با دقت بخوانید. ازیکی از دانش اموزان شنیدم که می گفت سال چهار فصل دارد اما انسان ها سه نوع اند : دسته ی اول ادم هایی اند که زجر ها انها را پاک و مقدس می کند مثل بهار گویی تازه زنده شده اند. دسته ی دوم ادم هایی اند که زجر ها انها را می کشند و نابود می کنند مثل پاییز

هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست

روزهای زیادی گذشت که عادت کنم ! به رفتنش ... به نبودنش ... به زیر قول زدناش ... به خیلی چیزای دیگه ایی که ازش دیدم ... روزها و شب های زیادی گذشت تا فهمیدم همه اونقدر که نشون میدن هم نمیتونن خوب باشن ! یعنی کسی نمیتونه خوب مطلق باشه ! زمان طولانی ای از زندگیم سپری شد تا جمله ی « هیچ چیز

آزادی

نمایش مشخصات سروش جنتی تیغه‌ی آفتاب به چشمان نیمه بازش کشید. -صبح بخیر آقای فرامرزی. امروز دکتر اومد؟ -نه -این وضعیت اصلا به شما کمک نمی کنه. -کدوم وضعیت؟ -همین نا امیدی. - باشه. پرستار رفت بدون این که چک لیست را کامل کند. از تخت بلند شد. دو قدم برداشت. سرش گیج رفت. نشست. دوباره بلند شد. سیم سرم کش آمد و استند صدا داد

رمان عشق و نفرت

#Part_1 در رو باز میکنم میرم تو ،صدا میزنم -زنعموووو زنعمو کجایی من اومدم از جلوی اشپزخونه که رد میشم صداش در میاد -جونم عزیزم اومدی کم کم داشتم نگران میشدم از اشپزخونه میاد بیرون کمی من جلوتر میرم و کمی اون میاد طرفم دستاشو میزاره تو دو طرف صورتمو پیشونیمو

نیجریه مظلوم - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی نیمه شب از وسط یک کابوس پریدم ، بیرون رو نگاه کردم دلم شور میزد ، چیز خاصی نبود بغل بندر دو گربه با هم دعوا میکردند ساعت را نگاه کردم ساعت 3 نصف شب بود. دوباره خودم را روی قایق تکانی دادم و دوباره خوابیدم . و با نور آفتاب بیدار شدم ، دست و صورتم را شستم و قایق را سمت خانه هدایت کردم ، دلشوره ایی مرا از کابوس دیشب احاطه کرده بود

شیزوفرنی

ناخنهای ذهن فرسوده و‌مریضم که به دیواره های مغزم‌ چنگ می اندازد ، تنهایی عمیق و دنباله دار درون بیمارم .... سیگار با سیگار روشن کردن و‌ لم دادن بر روی تخت های تیمارستانی اتاقم .... کتاب های کافکا و هدایت و وولف و جویس اگزستانسیالیسم و نهیلیسم و ارمانگرایی انارشیسمیک عقایدم .... تنهایی و‌افسردگی و‌شیزوفرنی و مالیخولیا و خودکشی

چه کسی پرده ی من را جا به جا کرد؟

تاریخ مملو از موجوداتیست که به اشکال مختلف مورد سوءتفاهم قرار گرفته اند. فرضیه ی حساسیت داشتن به رنگ قرمز٫ سوءتفاهمیست که گریبان گاوهای اسپانیایی را در طول سالها گرفته و یکی از اصول پایه ای مسابقات گاوبازی است. اما این فرضیه اخیرا به وسیله ی آزمایش عملی رد شد. در این آزمایش ۳ پرده

آرزوی راز

دیگه بس بود باید یه جایی تمامش می کرد شاید امروز وقتش بود؟ در تمام عمرش در کودکی با اسرار , گریه ,و باج دادن سعی می کرد افراد فامیل را خانه ایشان نگه دارد تا دقایقی با انها بازی کند. وقتی نوجوان بود تمام تلاشش را می کرد تا هنگام مسافرت کسی آنها را همراهی کند . مسافرت تنهایی را دوست نداشت

جویندگان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) با زنگ گوشی از خواب می‌پرم. دیشب خیلی دیروقت خوابیدم. چند خمیازه موزی کش‌دار کافی است تا از روی تخت فلزی خوابگاه برخیزم. تا طلوع آفتاب چیزی نمانده است. زود وضو می‌گیرم و نماز را می‌خوانم. نگاهم در اتاق به‌هم‌ریخته مجردی‌مان، غوطه‌ور می‌شود. خوابگاه، واقعاً خواب گاه شده است

مردی که می‌دانست

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مرد می‌دانست باید چکار کند. او می‌دانست اگر بیشتر کار کند، حواسش را به نشانه‌ها جمع کند و امید داشته باشد شانس موفقیت بیشتری خواهد داشت. او می‌دانست هیچ چیز در زندگی آسان به‌دست نمی‌آید مگر آدم شانس بیاورد و می‌دانست شانس از عهده‌ی او خارج است. مرد می‌دانست باید با آدم‌ها

خانه های سنگی

خانه های سنگی ......................... هفته گذشته آنجا بودم ؛پشت بام خانه های سنگی خوابیده در تپه های میمند، دشت ،لباسی زرد از گون های خشک ودامنی خاکستری از درمنه های پراکنده کوتاه و بلند پوشیده بود. ریشه های چند تا درخت «داغوک» از دل سنگ ،کمی پایین تر از خانه های سنگی بیرون زده بود. سایه درختان بنه و بادام مهمان پذیرهای چندان خوبی نبودند

باران که بند آمد.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف برفکرش پتک می کوبید و روحش در کوره آتش می سوخت، جانش را آب دیده می کرد. چشمانش رنگ سرخ گداخته به خود گرفته بود و دستانش ستبر می کوبید... می کوبید... می کوبید... در دلش وطن داشت وقتی که شب پر پر شد، وقتی که نفسش با عطر گلها وزیدن گرفت، وقتی که دنیا به سخن آمد در زیر نورافکن ماه

دلتنگی

دلم براش تنگ بود ... باید هر جوری شده بود این دل لعنتی که هر چند وقت یبار آشوب میشد رو آروم میکردم ! همه ی راه هارو امتحان کرده بودم ، سیگار ... موسیقی ... نوشتن ... انگار هیچکدوم نمیتونستن دردی که رو دلم سنگینی میکرد رو آروم کنن ! انگار یه چیزی تو وجودم گم شده بود ، دنبالش بودم اما پیداش نمیکردم ! خسته شده بودم

علم بهتر است یا ثروت ؟

خدا خیرش بدهد . پیرمرد نیکوکار با انگشت زدن بیعنامه ، کار خرید یک بنای دیگر را تمام کرد و به زودی ساخت یکصدمین مدرسه اش را شروع می کند . با تخریب بنای قدیمی ، مستاجر بی چاره با چند سر عائله اش آواره می شود . آموزگاری دلسوز که در طول خدمتش دست کم به هزار دانش آموز خواندن و نوشتن آموخته است

حیرت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سر چهارراه شلوغ شده بود !صدای بوق لحظه ای قطع نمی شد.صاحب خودروی گران قیمت مرتباً فریاد می زد و اجازه نمی داد کسی نزدیک ماشینش شود و فقط دو کلمه را تکرار می کرد : پلیس و خسارت ... ترافیک سنگین تر شد و هر کس که از راه می رسید، با دیدن صحنه تصادف علامت تعجب در مردمک چشمانش نقش می بست !!! افسر راهنمایی رسید

مثل آب

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی مثل آب فکر کنم ۶ نه خدایا ٧سالم بود تو همون حیاط کوچیک خونمون یه حوض نقلی داشتیم که همیشه پر از آب بود ، گاهی وقت ها ماهی های عید مهمون این حوض بودن و اگه ماهی ها نبودن ما جای ماهی های کوچولو توش شنا میکردیم . آب بازی رو دوست داشتم بابام همیشه پیش ما کنار حوض می نشست و بازی ما روتماشا

ماه من

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی ماه من دیشب نگاهم یکدفعه به ماه افتاد . چقدر قشنگ بود من و این ماه کلی خاطره با هم داشتیم . خیلی از شب ها به هم نگاه میکردیم و با هم حرف میزدیم . یادته چقدر برات درد و دل میکردم . تو تنها کسی بودی که راز هام رو حرف های دلم و آرزوهام رو براش می گفتم. هنوز من و یادته؟ اونوقتا دنیای من آسمون یه حیاط کوچولو بود

یک روز بارانی و گرم

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی یک روز بارانی و گرم دیروز که داشتم با همسرم میرفتم خونه تو خیابان یه هاله از دود دیدیم وقتی که نزدیک شدیم به ه ه ه بوی آتیش ، چه حس گرمی بهم دست داد . رفتم به گذشته ، گذشته ای که خیلی زود تموم شد و زود گذشت تو حیاط کوچیک خونمون برگ های خشک درخت ازگیل و انگور رو جمع می کردم و یواشکی

روزهایی که خدا را ندید

نمایش مشخصات ماریه آزاد این روزها شیطان دست ودل بازتر از قبل شده.باور نداشتم اما دیدم این بار امانت راکه خداهمان عشق نامیده بودحالا بازیچه دست شیطانی شده که انسانها را از انسانیت دور میکندتابه خدانشان بدهد حتی به امانتت خیانت کرد ادمی که تو عاشقش بودی.ادمی که بویی از حیوان هم نبرده تاانجاکه نه مردبه زن

غروردیوانه

دختر وای دختر تو دیووونه ایی دیوانه اخه کدوم آدم عاقلی پامیشه میره درخونه ی طرف از دیوارش بالا بکشه که چی ؟ دنبال یه فرش . _وای معصوم باز شروع نکن که اصلا حس توضیح دادن ن. ن. دارم صد دفعه گفتم نمیر اون ه آخر اسمم بچسبان بعد بگو _بیخیال معصوم. بعدم اون واصه تو یه فرش پاره و پوره و سادست

بلو مون ۲

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی فصل اول قسمت دوم کم کم سر و کله ی امیر هم پیدا شد و بی مقدمه دست علی را کشید علی گفت(بابا کجا میبری منو) _(باید بریم یه جا که یه دیوار صاف و بلند داره اونجا دروازه ی آویراست) +(نمیخوای بگی اویرا چیه؟! این گردنبندا داستانش چیه؟! اصلا مگه این چیزا وجود داره!) _(فک کردی چرا همه ی مردم فکر میکنن جادو و ماورای طبیعی ساختگیه؟ چون ما خواستیم رازمون فاش نشه

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت پنجم: باور کنید ترس برادر مرگه؛ برای این که کیف مدرسه را در ایوان عموجا گذاشته بودم؛ می ترسیدم برم بیارم. به برادرم گفتم میتونی بری کیفمو از ایوان عمو بیاری ؟ گفت: یک شرط داره گفتم خب بگو؛ گفت: باید مشق شب منو بنویسی؛چون چاره ای نداشتم قبول کردم. برادرم رفت کیفم

مفهوم زمان

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی حکایت زندکی عجیب است .... در 15سالگی زندگی را توجه و نگاه های زیر زیرکی عشق تفسیر میکردم و تمام من به غرورم بود ،من مثل بقیه نیسم ،من اشتباه نمیکنم شعار زندگی پر رونقم بود. در 18 سالگی تنهایی اوج عقاید من بود و هر روز برای غرورم به خودم میبالیدم ودیگران را گدای محبت میدیدم ...کم کم زندگی

دل لرزه

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان داستان کوتاه ... دل لرزه .... هر طور بود به زحمت یه سکه پیدا کردم و چند تا خیابون رو طی کردم پیاده تا اینکه از دور هیبت زرد و قشنگش نمایان شد دل تو دلم نبود تپش قلبم داشت همینطور بالا می رفت بذاق دهنم تقریبا خشک شده بود هر طور بود حرکت کردم رفتم سمتش این تنها کیوسک دور تو دور و اطراف

چهره آسمان

امروز خیلی اتفاقی آسمان را دیدم. همه جا پهن بود، ابری و گرفته. بعد نگاهم چرخید و به افق افتاد جایی که ابری تو در تو، گوشه آسمان را چروک می داد. آنگاه با خود اندیشیدم: من یکبار دیگر این تصویر را دیده ام، نه، که صدها بار دیده ام و باز هم نه. من این تصویر را زندگی کرده ام. آه... دارد یادم می آید

نیجریه مظلوم - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی تمام بشکه ها رو بار زدیم و بچه ها هم سوار شدن ، این قایق رو از کنده درست کردیم ، یه قایق ابتکاری هست، یه موتور گازوییلی هم وصل کردیم . شبیه لنج نیست ولی کار لنج رو انجام میده . در طول راه چند تا از بچه ها با هم دیگه ترانه رپی رو میخوندن ، بهشون گفتم اینا چیه میخونین. یکیشون گفت : ما میخواییم Rick Ross بشیم

هدیه ای برای صلح

یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن رد نمی شدند با لبخندی به آنها خیره میشد و چیزی را زمزمه می کرد. عصر امروز وقتی همه ی ما را در محوطه اردوگاه با شتاب به خط کردند،

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کلمه ی ممنوعه آزادی را بخش کرد و روی تخته سیاه نوشت و فریاد زد اگر بود من به این جا تبعید نمی شدم.بازجو با عصبانیت گفت : مگر شما تعهد ندادی که دیگر حرفی را زنید.معلم به آرامی گفت : من که چیزی را نگفته ام .بازجو گفت : پس بچه ها دروغ می گویند که روی تخته سیاه نوشته اید.معلم تبسمی کرد و

بُعد تاریکی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی وقت‌‌ها، وقتی به قهقرای تاریکی ذل می‌زنم احساس می‌کنم کسی آنجاست ولی هیچ کسی را نمی‌بینم. این حس ترسناک مثل بختک به جانم می‌افتد و همچون خوره ذهنم را می‌خورد. ای کاش روزی جوابِ این مجهول را پیدا کنم! ولی چگونه؟ سرم را بالا می‌گیرم چون بالای سرم خداست و از او که قادر متعال است کمک می‌خواهم! این گره کور فقط به دست او باز می‌شود

برگرد

نمایش مشخصات سروش جنتی سیگار را گرانید. لرزش دستانش، خاکستر سیگار را ناخودآگاه روی لباس می ریزد. لباسش از حرارت خاکستر سوراخ شد و از سوزش رانش، غرید. لرزش دستش را دید. نگران تر شد. . قبل تر: - کی این بچه رو راه داده؟ -بچه باباته عنتر - زبون درازت رو می چینم می اندازم جلوی سگ تا دیگه زر مفت نزنی. -غلط می کنی

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت چهارم: بعد از آن روز که نتوانستم جاجیم ببافی کنم. به خاطر دارم برادرم برای من یک کرسی درست کرده بود؛و خواهرم در گوشه ی اتاق چیده بود؛ که فقط بک جاجیم کم داشت. دوست داشتم برای کرسی عروسکم جاجیم درست کنم. آن روز ها و روز های دیگر هم گذشت. حالا زمان مدرسه رفتن شده و باید کم کم آماده بشم برای رفتن به مدرسه

قصه باغ و باغبان بخش 2

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد باغبان پیر تمام وقت خود را در باغ می گذراند. ظهر ها وقت ناهار از گل هایش جدا می شد و بی منت برایشان زحمت می کشید وبرای باغ و به ثمر نشاندنش از جان و دل کار می کرد . حتی شب ها فانوسی بدست می گرفت و گردا گرد باغ قدم می زد و پاور چین پاورچین راه می رفت و دوست نداشت خواب پرنده ای آزرده شود و جوجه ای از ترس زیر بال مادر پنهان شود

بلو مون 1

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی مقدمه ی کوتاه بار ها بود که میخواستم داستانم را بنویسم ولی چیز هایی میخواست که من ندارم و دلم میخواست میداشتم چیز هایی مانند سواد،وقت و صبر زیادی،اما چیزی همه ی این ها را کنار زد "حیفم آمد به گوش دو تا آدم بزرگ دیگر نرسد" پس امیدوارم کم و کاستی های من را بخشوده و از داستان اصلی لذت ببرید

کارمند در ماه رمضان

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی به طور کلی کارمند های جوان اول هر ماه که حقوقشون رو میگیرن یه حس پادشاه ژاپن رو میگیرن و ماهی های عج وجق واسه آکواریوم خونه میگیرن کلی ریخت و پاش میکنن. این حس پادشاهی زیاد دوام نداره و همون وسطای پادشاهی یهو میبینن که رسیدن به ته دیگ و میبرن هر چی آت آشغال بوده رو به حراجی یا نرم

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

کدخدا

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی دهی بود در لا به لای کوه های تقریبا" بلند . آن ده حاصلخیز بود . گندم داشت ، ذرت داشت و باغ های انگور و توت و میوه ها ی دیگر هم داشت. حصار باغ ها از درخت سنجد بهم طنیده بود تا از ورود احشام جلوگیری کند. آن ده یک حمام داشت ، یک مسجد داشت و یک مدرسه با یک معلم و 15 محصل . اسم معلم محمدجواد بود


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1