آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

سلنا - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

ببر در زنجیر - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از آن بود که به او گفتم : باید در 100 مسابقه پیروز بشی ، تا آزادت کنم . او در روزی که می خواست آخرین مسابقه اش را بدهد ، در چشمانش درخشش خاصی دیده می شد . وقتی دروازه بالا رفت ، او با قدمهایی بسیار مطمئن و محکم وارد میدان شد . در گوشه دروازه ایستادم ، مبارزه شروع شد ، حرکاتش بسیار

داستان صخره سیاه و آب

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در سرزمینی خشک و بیابانی صخره ای سیاه زندگی میکرد که سالهای سال در گوشه ای تنها افتاده بود و هر روز هزارن بار شکر می کرد که مرگ به سراغش نمی آید و او میتواند به زندگی خود ادامه دهد٬ در این سر زمین مرگ حاکم قدرقدرت بود و همه از او سخت می ترسیدند، زیرا هر کس که فرمانیش میکرد را نابود

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خداوندهر دو جهان قسمت اول امیدوام این چند سالی که از خداوند عمر گرفتم پروردگار یکتا از این بنده کوچک خود راضی باشد یا حق برای من دنیا خیلی زیباست٬ فاطمه گودرزی هستم از استان البرز شهر کرج روستای دروان روستای دروان قدمت دیرینه دارد ٬ از دختر که در این روستا در سال

انقراض دايناسورها 1

سلام باز افتاديم تو وادي هذیون گویی و دنبال يه گوش بیکار. يه چیزي هست كه هميشه منو ميترسونه و اين ترسو هميشه با خودم يدك ميشكم . نميدون اسم اين ترسو چی بذارم . شايد انقراض دايناسورها . بچه که هستی همیشه فکر میکنی بابات قویترین مرد روي زمينه و هر كاري از دستش بر ميآد. مادر آدمم كه مهربون ترين و يه پناهگاه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت دوم امید وارم از قسمت اول داستان لذت برده باشید دختر کوچک خانواده در کنار خانواده مهربان خود کم کم بزرگ میشود ۵ساله شد و خانواده توان جواب دادن به سوالات اورا دیگر نداشتند زیاد سوال میکند و اگر جواب نمیدادند گلگز گریه میکرد و میخواست هرسوالش جوابی داشته

دنیای فانی

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر بعضی چیزا با عقل جور در نمیاد . بعضی چیزا سرجاش نیست. بعضی حرفا درست زده نمیشند و اما بعضی کارا حساب و کتاب ندارد . گربه از بالا پشت بوم میپرد. زرافه بچه میزاید. دنیای خالی پر هیاهو . پر از حجمه ی عقل و منطق و فکر و ذهن در سرابی از اندیشه و خیال و چنین برمیگزینیم.که چی چیزو چی، لایق ماست ولی گزاف است و گزاف است و گزاف

داستان نامه مادر

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی صدای توپهای روسی چند دقیقه ای هست که قطع شده و ما برای مختصر استراحتی به سنگرهای پشتیبانی برگشتیم. من جوری که کسی متوجه نشه آخرین نامه مادر رو از جیبم در میآرم و برای چندمین بار میخونمش «اشتفان عزیز سلام، امیدوارم هر کجا که هستی حالت خوب باشه٬ حال من خوبه و هیچ مشکلی ندارم و با رفتن

برای فردا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با عجله در کمد را باز کرد. دستانش به سرعت درمیان لباس ها و کیف ها و کفش ها جستجو می کرد. نگران بود دیر برسد و پسرش دچار مشکل شود. به سرعت کیف چرمی مشکی را باز کرد. خدا خدا می کرد سند خانه آنجا باشد ولی نبود. با عصبانیت کیف را گوشه کمد پرت کرد. این کار باعث شد، جعبه کفش قدیمی که کنار کمد بود پایین بیفتد و محتویاتش روی زمین پخش شود

دیوارها فرو میپاشند

نمایش مشخصات سارینامعالی ... از دور و نزدیک کنارش میایند تا واسطه ای شود بین خدا و بنده هایش ! مظلومی ک زیر حکم اوست،از حساب کتاب دنیا خاطر جمع میشود،... زمین او را طوری در آغوش گرفته بود که انگار آخرین فرزندش است. ........................ در خانه را که باز کرد کاغذ تا خورده ای از لای در زیر پایش افتاد؛ خم شد و نامه را گرفت

چرا نمی نویسم؟!

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي یک فایل باز آماده برای تایپ؛ یک فنجان چای خوشرنگ در ماگ قرمز با آرم نسکافه و یک سکوت دلپذیر مهیاست. اما نمیدانم چرا ترجیح می دهم کنترل تلویزیون را در دست بگیرم و ساعتها و بی وقفه کانالها را بالا و پایین کنم؟! نمیدانم چرا انگشتم روی صفحه موبایل روی تلگرام مدام میلغزد؟! چه خوب است

زندگی

لبِ پنجره نشستم و به اندازه چهار انگشت پنجره را باز کردم که هم صدای باران را واضح تر بشنوم و هم بوی خاک تازه را حس کنم. خدا را شکر، خانه از خیابان اصلی دور افتاده وگرنه الان به جای صدای باران، صدای بوق و سر خوردن چرخ های ماشین و گهگاه دشنام راننده ها را می بایست می شنیدم و احتمالا بوی

روشن-خاموش

نمایش مشخصات حسین شعیبی ساعت شش‌وبیست‌وپنج دقیقه با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. به مدت هفت دقیقه مسواک زد. به حمام رفت و ریش یک‌روزه‌اش را تراشید. به صورتش ادکلن زد. موهایش را سشوار کرد و با ژل به آن حالت داد. جلوی آیینه ایستاد و با قیچی موهای زائد بینی و گوش خود را گرفت و ابروی خود را مرتب کرد. صبحانه خود را در آرامش خورد

دعام مستجاب شد،عشقم خوشبخته!

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی خفه شدم! خفه شدم،هيچي نگفتم نگاهمو انداختم پايين اشكامو با پشت دستم پاك كردم رومو برگردوندم دستامو تو جيبم كردم نفس عميق كشيدم راهمو گرفتمو رفتم خونه كه رسيدم شمارشو گذاشتم ريجكت ليست تو تلگرام هم يه پي ام دادم گفتم پسر بدي به نظر نميومد خوشبخت بشي بعدش بلاكش كردم از اون

هدیه تولد

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی قدمهایش را آهسته برمی داشت و گاهی به اطرافش نگاه می کرد ، مرغان دریایی ، صدای برخورد امواج با اسکله ، نگاهی به پولهایی که بابت کارش داده بودند کرد ، برای خرید هدیه ، کم بود . مدتی بعد صدای نواختن سازی توجهش راجلب کرد ، دنبال مکانش گشت . مردی در گوشه ساحل روی نیمکتی نشسته بود و آکاردئون می نواخت ، می دانست که می تواند هم به او و هم خودش کمک کند

"علی جوبی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده سر و کله علی جوبی وقتی پیدا می شد که بهش خبر می دادن یه سکه 5 زاری یا یه تومنی افتاده توی جوی آب و صاحبش یا ازدست کردن تو لجن عقش می گیره و یا اینکه از خیر اون سکه گذشته.اسم سکه و جوب که کنار هم قرار می گرفت مثل اجنه ای که موشو آتیش زده باشن پیداش می شد.یه چهره آفتاب سوخته که کمتر ردپایی از لبخند می شد توش پیدا کرد

مترسک

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sهیچ کس او را دوست نداشت ، خیلی ها از چهره و هیکل ترسناک او می ترسیدند؛ حتی تمامی پرندگان آسمان ، ولی فقط کودکان کشاورز او را از صمیم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او ، سر گرسنه بر بالین نمی گذاشتند . به خاطر اینکه مترسک همیشه در مزرعه شان ایستاده بود .

آوای ماه وحشی - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

مصائب ارواح

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای آگوست کار خود را کرده بود. ادگار و ریموند؛ ارواحی که توفیق اجباری همسایگی در قبرستان قدیمی شهر آنها را تبدیل به دو یار جدانشدنی کرده بود، به وضوح احساس می‌کردند که دوازده تا پانزده درصد* به ابعادشان اضافه شده بود. آنها پس از تفریحی چند ساعته در سواحل پرازدحام شهر که تفرج‌گاه

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت دوم دلا تا نخندی مو نخندوم آی گُلُم که مو نخندُم دگر عهد و وفا با کس نبندُم، آی گُلُم با کس نبندُم دگر عهد و وفا با یارِ جونی، ای گُلُم با یار جونی نه چشمم سورمه کنم نه سر ببندم ای گلم نه سرببندم نه چشمم سورمه کنم نه سرببندم ای گلم نه سر ببندم به این فکر افتاد که زودتر وارد

دیوارها فرو میپاشند.

نمایش مشخصات سارینامعالی یک روز ،هنگام اذان صبح، وقتی که وفا از خواب عجیبی پرید، دنیایش عوض شده بود! خواب دیده بود دنبال یک قاصدک ،دورِ اتاقش راه میرفت. قاصدک تند و تند در خانه میچرخید و وفا، با حالِ بد و چشمان ملتمس ،پشت سرش می دوید. نهایتا قاصدک از پنجره به بیرون خزید و وفا لب پنجره مردد و ملتمس ایستاد.

ببر در زنجیر - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرمانده : تعدادی از برده ها مدت مجازاتشون تموم شده ، طبق دستورتون ، هر کس به درخواستتون جواب مثبت بده ، آزاد می شه ، با اونها چیکار کنیم ؟ گفتم : بیاریدشون پایین ، یه گزارش در مورد جرم ، اسم و مشخصات کامل برده و مدت محکومیتشو می نویسین ، یکی رو به مرکز و دومی رو در اینجا بایگانی می کنین

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 1

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت اول پیش نوشت!! : 1. داستان چندان طولانی نخواهد بود . پس مطمئن باشید ، نویسنده در محاسبه زمان و روحیه بخشی شما محاسباتی را اعمال نموده است . 2.داستان فی البداهه نوشته شده است، پس عاری از اشکالات نگارشی نخواهد بود!! 3. عبارت "پیش نوشت" رو ازتو جیب خودم به جای پی نوشت آوردم و کسی شاکی نشه

سلنا - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی : حالا که قراره بریم ، اگه پدرت و جسیکا تو دردسر افتاده باشن ، باید با حتیاط و آمادگی ، اونجا بریم. اگه خودمون هم تو دردسر بیافتیم ، رفتنمون هیچ فایده ایی نداره ! سارا : چی باید ببریم ؟ سلنا : یه چادر مسافرتی ، چراغ قوه ، مواد غذایی ، کیسه خواب ، طناب ، جعبه کمکهای اولیه ، دارو و این جور چیزا

خاکستر - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جک : رابطه اش با آدم ها خیلی خوبه، هرچند عقیده خیلی ها نسبت به اونها منفیه . لئونا : عده ایی موافق موندنشن و بعضی ها مخالفن ، یه عده هم واسشون فرق نمی کنه . آنی : دوستاش دارن می یان دنبالش ، خودشم نمی دونسن کی می یان ! جک : نگفت : چطوری ، سر از اونجا در آورده ؟ دنی : فرار کرده و قبل از دیدن شما ها ، از یه جنگ جون سالم بدر برده

"مسئله ریاضی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده یه مسئله ریاضی بود که کلافم کرده بود و آخرش هم نتونستم حلش کنم.بچه زرنگ های کلاس هم توش مونده بودن.یکی از دوستام کسیو از کلاس دیگه ای معرفی کرد و گفت احتمال قوی اون می تونه حلش کنه.برو پیشش ولی خیلی از رفتارش تعجب نکن.پسر خوبیه.گفتم مگه رفتارش چطوریه.گفت خودت می فهمی.پیدا کردنش خیلی سخت نبود چون بعدا معلوم شد مثل گاو پیشونی سفیده

ببر در زنجیر - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پزشکی که همراه آنها آمده بود ، به سراغ آنجی و لیا رفت تا زخمهایشان را معاینه کند . گاری دارو و غذا هم در گوشه دیگری توقف کرد . هِریس با صدای بلند گفت : پایان مهلت جایزه نزدیکه و این 3 روز آخر مبلغ به 10000 سکه افزایش پیدا کرده ، ما تا 3 روز دیگه منتظر می مونیم ، همگی عاقبت کار رو دیدین ،

چشم_تو

نمایش مشخصات رها تمیمی تقدیم به تمام بچه های جنگ. تو نمی دانی بعد تو بر من چه گذشت، لبخند از لبانم پرکشید و جای آن غصه نشست. برداشت آزادی از سرگذشت #بنثیه دختر پنج ساله ی یمنی. همه جا پر از دود بود، چشم چشم را نمی دید. صداها مبهم بودند، تنها صدا فریاد یا الله مادر بود که طنین انداز شد. زیر تخت پنهان شده بودم، چشم چرخاندم تا ببینمش اما چیزی که دیدم قابل باور نبود

مثل خیانت ،کثیف یا مثل عشق ،پاک

نمایش مشخصات سارا یاسمینی احسان کارمند بانک بود. درست بود که کارمند بود اما با وام های با سود کم و دراز مدتی که بانک برایش داده بود ،ماشین‌ نسبتا مدل بالایی خریده بود و به وضع خانه اش رسیده بود،خلاصه از ان زمان‌که پول شیرینی تولد بچه اش را از برادر زنش قرض گرفته بود حسابی زندگیش سرو سامان گرفته بود. او داماد

«حقیقت مبتذل»

نمایش مشخصات حمزه بنی سعید صبح شده بود و وزش باد سرد پاییزی از لای در نیمه باز تراس خانه با نور آفتاب صبح هم پیمان شده بودند تا از خواب بیدارش کنند. با اینکه به غیر از لباس زیرش چیزی به تن نداشت تمام وجودش سنگین شده بود. انگار که کاناپه به رویش افتاده بود و نه او روی کاناپه. به سختی از جا بلند شد، در حالی که گیره

پانزده ساله من

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز باورم نمی شود بعد از سالها می خواهم او را ببینم ،چقدر خوشحالم که ازدواج نکردم ،حالا وقتی او را ببینم می توانم از او بخواهم که برای همیشه مال من شود ،دیگر هرگز نمی گذارم که از کنارم برود ،صد افسوس جدایی ما از روی اجبار بوده ،متاسفانه ۳۰سال پیش من یک پسر بچه محسوب می شدم ،زمان زیادی

اعتقاد قلبی

نمایش مشخصات حسین شعیبی _ «این گردی را می‌بینی؟ بزودی ثروت بسیار زیادی بدست میاری! یک پرنده این گوشه‌ست، یک جهش بزرگ در زندگیت اتفاق می‌افته! معنی این خط کوتاه هم اینه که نزدیک‌ترین دشمنت از بین میره! یه صورت می‌بینم. به وصال یک عشق ماندگار می‌رسی!» تفنگ را از روی شقیقه زن فال‌بین برمی‌دارد. _ «به بقیه

شخصیت تنهای نرگس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی sاجازه دهید قبل از ورود به داستان مربوط به شخصیت تنهای نرگس، کمی از محیط خانه ی مجلل و فوق العاده زیبایش برایتان بگویم: در را که باز می کنی..... .....مثل اینکه دیر رسیده ایم دوستان! اگرچه پیانو و بطری خالی روی آن بی تاثیر نبوده، اما انگار "تنهایی" کار خودش را کرده است!

قطار

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ قطار انتظار ریل دیر کرد قطار و عجله اش برای گذر ناله های التماس ریل و جیغ فرار قطار قطاری که آمدنش همراه با رفتن است دریغ از یک لحظه درنگ اشتیاق ریل و بیزاری قطار اصلا باهم جور در نمی آیند « اینجا پر از اتفاقات ناجور است! » بیچاره ریل و در این میان آفتابی سوزان عرض اندام

سه زن در پرده ی انتظار

نمایش مشخصات م.ماندگار پرده ی اول روبروی آینه می روی، موهای پریشانت را پشت سرت جمع می کنی و به این می اندیشی که چقدر زود برف روزگار میان تار موهایت نشست! سر می چرخانی و اتاق را از نظر می گذرانی. عروسکی را بر می داری و در آغوشت می گیری. سرش را روی شانه ات می گذاری و نوازشش می کنی. آرام می گویی: بخواب مادر جان! بخواب عزیز دل! عروسک اما ساکت و بیجان روی شانه ات افتاده

دوست صمیمی

با صورت زمین خوردم و چنان دادی کشیدم که صدایم تا عرش هفتم رفت و برگشت و در مغزم پیچید..شانس که نداشتم نمی افتادم نمی افتادم ..همان موقعی می افتادم که عجله دارم. جور پله های استاندارد نشده را هم من باید میدادم.. زیر لب غرولند میکردم و زمینو زمان را لعنت میکردم.مادرم تند لباس هایم را

یلدایم

نمایش مشخصات فروغ قاری دزفولی وقتی بعد از مدت ها وَ با تکیه بر یک حس ناشناخته ی متلاطم شروع به نوشتنِ متنی میکنی که نمیدانی قرارست با چه حرفی آغاز شودُ با چه حرفی به پایان برسد ، سردرگم تر از همیشه میشوی... دیگر نه آهنگِ کی اشکاتو پاک میکنه ی ابی فایده داردُ نه پاییزِ شادمهرعقیلی...حتی فریاد زدن های شجریان هم کار ساز نیست

سوژه اصل است

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی چلق چلق چلق چندتا عکس انداخت، سوژه برگشت با نگاه معنی داری زل زد توی چشمای عکاس. علی که سمت راست من و مجید حرکت می کرد، با حالتی شگفت زده درجا زد و نگاهش روی عکاس و سوژه اش متوقف شد. عکاس هاج و واج مانده بود که چرا سوژه سر و صدا راه انداخته. هی می گفت: بابا من عکس انداختم قتل که نکردم که! کم کم عکاس و سوژه و علی و من و مجید بین حلقه ای از مردم بودیم

سلنا - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اینبار سوژه نقاشی سلنا بود . هنرجو ها شروع به طراحی و سپس عکس گرفتن با او کردند . هنگام برگشتن ، سارا پرسید : سلنا ، پدرم در مورد کلبه جنگلی با تو صحبت کرد ؟ سلنا : آره ، چطور مگه ؟! سارا : نگفت ، چرا یهو تصمیم گرفته ، تنهایی با جسیکا بره ؟ - به خاطر شرایطی که کلبه و اطرافش داره ، جسیکا

خاکستر - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دیوید : ما اونو تو یکی از خرابه ها پیدا کردیم، همراه چند سایبورگ بود ، توی یه درگیری ، اینها به دستمون افتاد . جعبه های دیگه تکه ایی از بدن و سلاحهای سایبورگ هاست . سونیا: جاشو، نشونمون بده . دیوید : هی ! ما نوکر شما نیستیم ! سونیا به سمتش رفت و ناگهان با پشت دست ضربه ایی به صورتش زد

فانوس

نمایش مشخصات رها تمیمی سوز بدی از لابلای درزها به داخل خانه می آمد. بافت پشمی و کلاه شالگردنش را برداشت، چکمه هایش را پا کرد. - من رفتم حوری، برو زیر کُرسی، یکی دو ساعت دیگه میام. - آخه داری کجا میری این وقت شب گل نسا! خیلی هوا سرده. ببین گُرگا چه زوزه ای می کشن خطرناکه خواهر من. خودش هم به خوبی می دانست سردی هوا چقدر استخوان سوز است، اراده اش دست خودش نبود

گمشدگان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ما گم‌شده‌ایم! باور کردن این موضوع خیلی سخت است ولی باید واقع‌بین بود. هیچ شکی نیست که ما همه باهم گم‌شده‌ایم و امیدی نیست که کسی ما را پیدا کند. اینجا، در این فضای غریبی که نمی‌دانیم کجاست غرق در تاریکی و سکوت و سکون چه کسی می‌تواند ما را پیدا کند! یک روز و دو روز نیست، اگر اشتباه

ارزش ها

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sمدرسه که میرفتم میگفتن ادم کثیفی هستی ... به یکی از بچه ها که کمی باهاش مشکل داشتم رو کاغذ نوشتم که من کثیف نیستم دقیقا همین جمله بود دیدم زنگ تفریح که کاغذ رو انداخته زیر پاش رو زمین..

ببر در زنجیر - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی میرداس : مارکوس حاضره بمیره ، اما این کار رو نکنه ! اجازه بدین ، من هم همراه فرمانده هریس به اونجا برم . گفتم : بودن تو یه جور اعلام جنگ و سوءتفاهم رو القا می کنه ، نمی خوام حادثه بازار تکرار بشه ، زودتر اقدام کن فرمانده ؛ میرداس تو هم آماده باش ، به موقعش می خوام جهنم رو به مارکوس نشون بدم ، اینبار شکست بخوری ، خودتو باید بالای صلیب تصور کنی

اونی که همش باهامه ، پاهامه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اونی که همش باهامه ، پاهامه ... علی تا دید میوه فروشی آقا ماشالله پرنده پر نمی زند ، فوری نیسانش را گوشه ای _که به قول خودش فحش خور نباشد _ پارک کرد و چپید توو!... چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از درد پیری گفت و یکی هم از درد جوانی! آقا ماشالله عینک ته استکانی اش را روی چشم ها بالا پایین کرد و خیره شد به نوشته روی دیوار

پرواز بدون بال

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی نمی دانم تا چه اندازه ای از پرواز کردن، اوج گرفتن و این جور چیزها می دانید، اما مطمئنم آن چیزی که در ادامه می خوانید؛ شاید تا به الان به آن فکر نکرده باشید ولی آن چیزی است که می دانید. چند روز پیش که در کوچه پس کوچه های محله مان قدم میزدم مردی را دیدم که خیلی عصبانی به آسمان نگاه می

آوای ماه وحشی -10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : کیت کجایی؟ - سلام کلانتر ، دارم صبحونه می خورم ، شما هم می خواین ؟ : ممنون راحت باش من صبحونه خوردم . رو به گرگ کردم و گفتم : بابت دیشب معذرت می خوام ، اولین شبی بود که آرامش داشتم ، وجود میریام و جان خیلی بهم کمک می کنه ، امشب ما سه تا می ریم به جنگل و جاهایی که حمله رخ داده می زنیم

تو منو دوست داری؟

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sراز زمینی خواستم گشتم گفتن تفکر و هر انچه به آن فکرکنی همان میشود مشاور گفت همت میخواهد خدا گفت تو منو دوست داری؟ گفتم السابقون السابقون اولئک المقربون صدای بالی صورتی کنار گوشم چراغ رو روشن کردم

پژواك پروانه ها

بسم الله الرحمن الرحيم «پژواك پروانه ها» «نويسنده : الهام احمدى (گرگينه)» صداى دستگاه هاى مختلف پزشكى توى اتاق طنين انداخته بود. تنها بوق ممتد يكى از اون ها بود كه مثل ناقوس توى سرم كوبيده مى شد و فقط يك چيز رو برام تداعى مى كرد:«مرگ!» نورى كم سو از شكاف كنار در به داخل اتاق سرك كشيده بود

وقتی برای عاشقی ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صابر خوشبین صفت: وقتی برای عاشقی ..... گلدان را درون پنجره گذاشت و کمی به گلها آب داد . گلها جان تازه ای گرفتند . شاخه ای از گلهای رز در آورد و چند بار بو کرد . شاخه ی گل را کنار تخت همسرش گذاشت و آماده شد که برود اما انگار دوست داشت هنوز هم بماند و ...... که در باز شد و کسی را که فکرش را هم نمی کرد ، وارد شد

خاکستر - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرانک و آنی نگاهی به هم کردند . فرانک به دنبال دنی رفت و با او برگشت . کاترینا سرش را به اطراف گرداند و رو به دنی کرد و گفت : تو دنی هستی ، ازت متشکرم که کمکم کردی . فرانک : خدای من ! تو تموم این مدت می تونسته مارو ببینه و حرفامونو بشنوه ! دنی با لبخند گفت : تو برگشتی ، من دانشجوی علوم رباتیک

ستاره ای روی اب

اب پاهای لختش را نوازش میداد و ماسه های را از روی انها میشست. یک صدف سه صدف ...دریا را دوست ندارم اما ستاره کوچولو همیشه کنار دریا صدف جمع میکند .دخترک چشم های اسمانیش را به من دوخت و گفت :« مامان فقط یازده تا شد.» لبخند زدم و گفتم :«بسه دیگه . بدوبریم خونه ...بعدا دوباره میایم پاهایش را روس ماسه ها کوبید و گفت:«نه

عشق و مرگ

نمایش مشخصات مسعود رضایی در یک محله زندگی می کردیم،هر روز با یک دختر به خانه می آمد،اسمش را هیچکس نمیدانست،همه در مورد او نظر مختلفی داشتند،ولی هیچکس نمیدانست او که بود از کجا آمده بود و خانواده اش چه کسی بودند. چشم هایی آبی و چهره ای دلربا داشت و یک پسر خوشتیپ و خوش قیافه بود ،همه دختر های محله مات و مبهوتش بودند

میرزا

نمایش مشخصات داود عزیزی پلک هایش کرکره ی نیمه باز مغازه ها بود ، وقتی لاالاالله میگفتند ، باد موهای جو گندمی کم پشتش را تکان میداد ، یاد حرف میرزا افتادم ، میگفت:فقط کلاهت را به احترام برای کسی که غرق میشود بردار و از آنجا رد شو . سایه های دیواری که پیر مرد پشتش دراز به دراز افتاده بود ، زیر زانوهایش بود

شیشه صبر_ قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) . - لطف دارین. شقایق حرف ها در گلوش گره می خورد و بر زبون آوردنش براش سخت بود، مهتاب هم یه حس ششم قوی بهش می گفت که قرار هست باهاش راجع به چی حرف بزنه! اتاققش از همیشه به نظرش تاریک‌تر و کشیده‌تر میومد نگاهش رو به شقایق دوخته بود و شقایق بعد از کمی مکث گفت: راستش چون بحث یه زندگی هست و تشکیل یه خانواده به خودم این اجازه رو دادم که اول با شما صحبت کنم

دنباله داری - قسمت سوم

خانم پرستار وارد اتاق شد. تازه به هوش اومده بودم. دور و برم خیلی چیزا میدیدم که انگار قبلا دیده بودم. همون بیمارستانی بود که قبلا برای عیادت از داود اونجا رفته بودم، ولی این بار با این تفاوت که خودم هم کنار تخت داود یه تخت داشتم و روی تخت دراز کشیده بودم. وقتی به هوش اومدم، پرستار سریع دکتر رو خبر کرد تا بیاد و چند تا اخطار بهم بده

سینما ایران

نمایش مشخصات محمد رضا بادره میخوام با حرفام کمی وقتتون بگیرم چند وقت پیش به پرورشگاه رفتم تا باز هم با بچه هام تنها باشم و راجب چیز های جدید بحث کنم تا اینکه گزارشگری تمام برنامه های من را خراب کرد با سوالات الکیش که ببخشید سلام اقای بادره میتونم وقتتون بگیرم بفرماید میخوام بدونم نظرتون راجب سینمای ایران

خاکستر - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در چادر بزرگ فرماندهی ، روی جعبه هایی که به عنوان صندلی قرار داده شده بودند، نشستند . دیوید و افرادش با کنجکاوی به سونیا ، کِلی ، آلیس و بقیه نگاه می کردند . به خصوص آلیس و کلی که کمترین صدمه را دیده بودند . دوید : واقعا رباتهای بینظیری داری جف ! وقتی به این دوتا نگاه می کنم ، اگه بقیه

دایی عیسی

نمایش مشخصات مصطفی زمانی دم ظهر بود و خودمان را به زور چپانده بودیم، زیر سایه ی دیوار کاه گلی خانه. خواستگاری خواهرم بود و سنم قد نمی داد جایی در محفل داشته باشم؛ اما چرا دایی عیسی هم توی آن گرما آمده بود بیرون، و همراه با من 'خاک بازی' می کرد، خدا می داند! آن موقع ها عقلش را هنوز از دست نداده بود. ریشش را خاراند

روباه محاکمه می شود

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی بالاخره بعد از کش و قوس فراوان ، قانون جنگل روی برگ نارگیل نوشته شد و به فرمان شیر رسید . شتر ، که همیشه در خدمت و مورد اعتماد شیر بود آن را به درخت کاج بزرگی که وسط جنگل بود چسباند تا همه حیوانات آن را بخوانند. شتر در راه برگشت به نزد شیر بود که دید کرگدن ، روباه را دست بسته به خدمت

ببر در زنجیر-8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت . او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟ امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم . مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟ - چیزهایی تو ذهنم هست

موهای دور من

نمایش مشخصات مصطفی زمانی اگرچه به کمر می رسید موهایش، اما موهای من بلندتر از موهای او بود. بلندتر و حتی نرم تر! غروب که می شد به شکل دایره پخش می کردیم روی علف های توی حیاط خانه شان! سرم را میگذاشتم روی موهای بورش، سرش را می گذاشت روی موهای خرمایی م. یکبار همانطور که خیره به آسمان دراز کشیده بودیم از مادرم

سلنا - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود

بی نظیر بوتو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی تو خونه ی دوستم بودیم که پدرش امد داخل سراسیمه خطاب به همسرش گفت :تلویزیون رو روشن کنید بی نظیر بوتو رو ترور کردن، تلویزیون رو روشن کنید اون موقع نمیشناختمش ،،،تو دوران راهنمایی بودم از این قضایای پاکستان یادمه که هتلی رو تو اسلام اباد زدن و خواهرم شب خواب بد میدید الان تقریبا

خاکستر - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند

منتخب

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دخترک متین و آرام روی صندلی نشسته بود. موهای خرمایی رنگش را که پایینش فر درشت میخورد به خوبی شانه زده بود ؛و منتظر ورود بود.ساعت ۱۰.۲۲دقیقه اجازه ورود یافت. در را باز کرد و با نگاهی معمولی به مرد روبرویش سلام کرد، مرد اما با نگاهی مشتاق و تحسین شده نگاهش کرد ،مرد می دانست هیئت ارزیابی

شیشه صبر_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) نفس زنان پله ها رو دو تا یکی اومد بالا خیلی خسته بود، طبق معمول آسانسور خراب بود! با خودش فکر کرد کی از این جهنم خلاص میشم؟ و بعد لبخند تلخی زد و گفت: هیچ وقت! باز با صدای بلند حرف زده بود! اطرافش رو نگاه کرد کسی نبود فقط شاید دوربین مدار بسته هر از گاهی قیافه اش رو در حال با خودش حرف زدن شکار می کرد که اونم براش مهم بود و نبود

آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه) نوشته‌ی: حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه ایرانی) نوشته‌ی: حسین خسروی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرد هر روز صبح زود با یک خر و دو گاو به مزرعه‌اش در پای کوه می‌رفت. آنقدر راهش زیاد بود که نمی‌توانست ظهر برای ناهار خوردن به خانه برگردد؛ برای همین ناهاری مختصر همراهش می‌برد

مدال و بهرام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد. امروز سال یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور

سِلنا - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف

یک روز معمولی

نمایش مشخصات ف. سکوت بالاخره رفت. حالا می توانستم با خیال راحت هر کاری دوست دارم، بکنم. با این که در کل شبانه روز سه جمله هم رد و بدل نمی کردیم، بودنش حس زیر ذره بین بودن بهم می داد و از اعماق وجدانم چیزکی به نام احساس مسئولیت یا وظیفه شناسی وادارم می کرد که حضور نامرئی ام را با غذا پختن، ظرف شستن، تمیزکاری و حتی نشستن در کنارش مرئی کنم

به بچه هایتان یاد بدهید دنبال مردم راه نیفتند

نمایش مشخصات صدف رسولی چندوقتي است حس مي‌كنم وقتي دارم از سوپرماركت دو تا كوچه بالاتر بر‌مي‌گردم به آپارتمان خودمان، كسي دنبالم مي‌كند. تا حالا نشده سرم را برگردانم تا ببينم كسي پشت سرم هست يا نه. حتي تا حالا هيچ صدايي هم از او نشنيده‌ام. اما مطمئنم كسي پشت سرم مي‌آيد. وقت‌هايي كه بايد عجله كنم و بدوم

شیشه صبر_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که آلبوم و نوشته-ها در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و حامیش هست

دنباله دار - قسمت دوم

- ماموریت امروزت یکم سخته. حواست به خودت باشه. بیشتر از این چیزی بهت نمیگم. شاید اگه الان استرس بهت وارد کنم، موقع مواجهه با مشکل کارت سخت تر بشه. اگر احساساتت رو کنترل نکنی ممکنه یادت بره که به کجا تعلق داری. شاید تا آخر عمرت توی یه هزارتو زندان بمونی. پس سعی کن از هر چی که دیدی تاثیر نگیری

پرواز

نمایش مشخصات رها تمیمی آخرین نگاهم را به مهران دوختم، از پشت شیشه برایم دست تکان داد. از دور برایش بوسه ای فرستادم‌. جانم را، راهی جایی می کردیم که از هرجای دنیا با صفاتر و زیبا تر بود. برادر عزیزم، از صاحب خانه خواستم خودش مراقبش باشد. صبح که رفته بودیم تا با خانم جان خداحافظی کند، آقاجان هم با اینکه زمین گیر و روی تخت بود، بیدار شد و به بدرقه اش آمد‌

ببر در زنجیر-7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند . دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا

مگر زندگی معنا دارد؟!

نمایش مشخصات سمیرا پوریان گویی زندگی برایش معنی نداشت شنیده اید می گویند یه گوشش در است یه گوشش دروازه؟برای او تولد در بود و مرگ دروازه اصلا حیاط بین در ها برایش مهم نبود به همین خاطر بود که شب ها در کارتونی به اندازه یک بالش کوچک می خوابید و صبح ها در خیابان های شهر پرسه میزد حتما میپرسید برای غذا چه میکرد

آمدند و رنج بردند و رفتند!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی شادمان‌ترین انسان‌ها رنگ می‌بازند. به افکاری پریشان فرو می‌روند و بر حماقت‌های خویش پوزخند می‌زنند، اما همگی گیج‌تر از آن‌اند که حقیقت را بازگو نمایند. خواب بودم، خواب می‌دیدم... نخست خود را کنار دری دیدم. آن سوی در، لیستِ اسامی افرادِ بسیاری که تاریخ مرگشان در آن ثبت شده بود، نصب کرده‌اند؛ گویی اجازه نداشتم از در بگذرم

«پانصد تومان آبرو!»

نمایش مشخصات حمزه بنی سعید کاملا مشخص بود دمپایی های تا به تایش که دو برابر سایز پاهایش بود مثل شلوار و بلوزی که به تن داشت عاریه ای است. چهار سال بیشتر نداشت؛ با موهای فر و پوست سبزه و لهجه ی شیرینش بسیار محبوب کاسبین محل بود. همیشه تا دیر وقت حوالی همان چهار راه پرسه می زد و چراغ قرمز و شیشه های پایین ماشین ها برای او معنای امید بودند

دنباله دار - قسمت یکم

- همه چیز درست پیش میره؟ - بله همه چیز درسته. - پس من دیگه تا وقتی که اتفاق خاصی نیفتاده باشه، چیزی نمیگم. دوران دبیرستان بهترین دوره تحصیلی زندگی من بود. بهترین و پایدارترین دوستانم رو توی همون دوران پیدا کرده بودم. هر روز با هم بیرون می رفتیم. یاد پیاده روی های بی هدف توی خیابون ها به خیر


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1