آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شوخی شوخی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است . نمایش : "شوخی شوخی" (محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان) جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش

زندگی زهرماری

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی در، نیمه باز است و نسیم ملایمی که از بین آن رد می شود، نقشه ای را که با یک نخ زرد به دیوار آویزان است، پس و پیش می کند. لقمه اول را می گیرم وبه آرامی در دهانم می گذارم، مزه زهر مار می دهد، همه ی نان پنیرها مزه زهر مار می دهند. من اولین کسی هستم که مزه زهر مار را در نان و پنیر کشف کردم. البته

عشق خیابانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده بود و با دقت به گل‌ها خیره شده بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. فکر کرد در فیلم‌ها همیشه برای آشنایی یک شاخه رز سرخ هدیه می‌دهند. از این فکر خنده‌اش گرفت. زیر لب گفت: کجای زندگی من مثل فیلم‌هاست! ناگهان چشمش به یک شاخه رز صورتی افتاد. گلی ظریف و نیمه‌باز که رنگ لطیفش او را به یاد رنگ زیبای گونه‌های دخترک انداخت

من رازی دارم .... (2)

نمایش مشخصات سجاد طغرایی چه آورده او به سرم مدام سرگشته و حیرانم در قبال او، در قبال خودم، در قبال همه چیز. او شده کعبه آمالم انگار فقط اوست که می تواند آنچه را که می خواهم به من ارزانی کند همه آن چه نیاز من است یا حتی بیشتر . او اما راز من است بزرگ ترین رازم رازی که باید پنهان می بود به هر قیمت . ولی من می خواهم آن را با شما در میان بگزارم

فصل اول کتاب پایان نامه

فصل اول/صفحه1 از کتاب پایان نامه اثر سعید مبیّن شهیر/اولین کتاب در مکتب نمادگرایی جادویی بوی تلخی قهوه را هم می زند.. برهه ای زخم بر چشم خواهد گذاشت.. و اهریمن به آستینش شباهنگام،نیزه ای خواهد زد.. بغض و دلتنگی انسان را به خود می پیچاند و خون جوشانش او را متلاشی می سازد.. این بلا همیشگی انسان است

سرنوشت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دریا متلاطم شد ، وهر آنچه را که در درون داشت بیرون ریخت و با موجهای پی در پی به ساحل حواله داد ! بیچاره صدفهای کوچک که پناهی و جایی جز دل دریا نداشتند از پی آخرین موج دوباره بدنبال آب دوان دوان می دویدند ولی باز موج بعدی آنها را ازدریا میراند و به دورتر روانه می ساخت ؛ هنگامی

آدم برفی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی sتنهاتر شدم از وقتیکه زمستان رفت و تو پرکشیدی آدم برفی...!

پشت چراغ قرمز

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" موتور را روشن کردم و به سرعت از کوچه وارد خیابان اصلی شدم . چند متری نرفته بودم که یک ماشین شاسی بلند باکلاس ، از جلویم رد شد و اگر دیر جنبیده بودم و ترمز نمی کردم ممکن بود که با آن سرعتی زیادی که داشت ، دستم را در دست عزرائیل بگذارد و چه بسا به سینه ی قبرستان بفرستد . کمی که از من فاصله

مهربانی نامیرا

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) برخی از بستگان، دست به قلم بودنم را می‌دانند. خیلی مهم نیست ولی امان از یک کلاغ- چهل کلاغ. اگر بنده باشیم، شاه مان می‌کنند و اگر فقیر باشیم، غنی. این زبانِ کوچک، چه کارهای بزرگی که بلد نیست. وقتی کودکان یا نوجوانانِ فامیل را در دید و بازدید عید، مشاهده می‌کنم، با من درباره‌ی داستان و نوشتن صحبت می‌کنند

یک پایان بی پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی چرا همیشه باید از اول شروع کنیم؟ اول روز، اول هفته، اول ماه، اول سال، اول صبح و ... این بار من می خواهم از آخر شروع کنم... امروز بیست و نهم اسفند سال نود پنج است، آخرین روز سال، می خواهم از امروز دیگر بدبینی را کنار بگذارم. می خواهم مثل روانشناس ها فقط خوبی ها را ببینم، می خواهم به خودم دروغ های شاخدار بگویم

دغدغه های جناب مدیرکل

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی دغدغه های جناب مدیرکل چند روز بود که می خواستم جناب مدیر کل را ببینم و با ایشان در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی که به ادامه زندگی کاریم و البته به تبع آن زندگی خانوادگیم بستگی داشت، صحبت کنم. اما هر بار که جهت عرض ادب و بیان موضوع به دفتر ایشان مراجعه می کردم، خانم منشی که به دقت

حسرت‌به‌دل!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به‌به مامان رفت! حالا می‌توانم هرچه دوست دارم بپوشم! اصلاً نمی‌فهمم مامان چرا این لباس‌ها را برای من می‌خرد. من دوست دارم همان لباس‌هایی که دارم بپوشم. مثلاً عاشق این بلوز و شلوار قرمز و مشکی هستم! وای چقدر خوشگل شدم! مثل‌اینکه واقعاً چاق شدم! این لباس این‌قدر تنگ نبود! چقدر

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر *************** نیاز به یک مکان برای زندگی و درآمدی جهت تهیه غذا و پوشاک و... را دارم ، از طرفی تصمیم گرفتم شبانه درس بخوانم ، و وقتی این مشکلات را رفع کردم ،به دنبال هویتم باشم ، لذا ابتدا به ساکن تصمیم گرفتم جاهای مستعد که دارای این پتانسیل

از عشق ها و حسرت ها

نمایش مشخصات سیروس جاهد مرد آخرین قسمت از سایه روشن های تابلو را تمام کرد. بعد چند قدم فاصله گرفت؛ چشم هایش را ریز کرد و مدتی طولانی به تابلو نگاه کرد. اینطور بنظر می آمد که از نتیجه کارش راضی نیست. تابلو زنی زیبا را نشان می داد که کنار پنجره روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و کتاب می خواند. نور زرد رنگی به مانند

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

من رازی دارم ....

نمایش مشخصات سجاد طغرایی خواننده عزیز، نه، این خوب نیست... بیایید دوباره امتحان کنیم، هوووم دوست عزیز، نه هنوز هم به اندازه کافی خوب نیست... باشه بزار ببینم... آه، این یکی چطوره؟ " به نظر می رسد که داستان من ممکن است برای زمان های سخت و دشوار راهنمای خوب و جالبی باشد... " بله، این خودشه! اما صبر کن

پسرک دعا فروش

sشب بود ! سرما در شکستگی ناخن های دست پسرک زوزه می کشید ! بوی اسفند محرم در هوا، خاطرات کودکی را تکرار می کرد ! خیلی ها از او زیارت عاشورا خریدند... اما در این جمع کسی از او نپرسید : چرا اینجایی ؟! پ.ن : ظاهر !

حالم از احوالات صورتی مایل به کرم

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی دلم میخواهدهایم وقتی تمام میشود که در اوجم مانند گل سرخی که سر بلند میکند رو به افتاب این روز ها برایم معنی دوستت دارم زیبایی و خوشبختی یکی شده است اصلا این واژگان در خور معنای حقیقی خود جای نگرفته اند و مانند کلمه دیوانه و احمق و جود خارجی ندارند زیرا جهان زیباتر از این کلمات

چشم‌زخم

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چند روز دیگر عید نوروز است. عیدِ خاطرات. عیدِ دید و بازدید. عیدِ گَرت گیری. آجیل، سبزه و ماهی. لباس‌های نو. پارسال خیلی تیپ و لباس برایم اهمیتی نداشت ولی امسال نه. روزهاست که به لباس‌های عید فکر می‌کنم. خریدن لباس مرحله آخر و آسان‌ترین کار است. مهم این است که چه باید خرید؟! نمی‌دانم؟! چه رنگی؟! چه جنسی؟! تمام بوتیک‌های شهر را زیر و رو می‌کنم

عصرفصل رنگ ها

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد ابرها به میهمانی آمده بودند ، موجی از ابر در آسمان حرکت می کرد ، در ختان لخت و بی برگ در سایه باغ در دل هم فرو رفته بودند ، و خورشید هنوز اشعه های زرد جانبخش خود را روی چتر در خت داشت و چراغ های خانه های اطراف یکی پس از دیگری درحال روشن شدن بودند ، پرندگان شهر عزم لانه داشتند وجیک جیک ها شروع شده بودند ، انگار یکدیگر را صدا می زدند

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر:قسمت اول

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی قسمت اول خرداد ماه سال 1368 ، من سال سوم راهنمایی بودم و به عبارتی سال سرنوشت من بود ، چون در این سال امتحانات نهایی داشتم و تمام دغدغه خودم و خانواده ام این بود که بتوانم از این امتحانات سربلند بیرون بیام تا در نتیجه بتوانم در دبیرستان رشته خوبی را انتخاب کنم ، از شانس بد ما تو این

عشق در نگاه اول

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی شب تولدم بود، یک سال بزرگتر شده بودم. اما این یک سال بزرگتر شدن با سال های دیگر خیلی فرق داشت؛ یعنی دیگه بزرگ شده بودم‌ شمع تولدم رو که فوت کردم، رقم تک و تنهای سنم، دوستی برای خودش پیدا کرد و به قول بزرگترها سنم دو رقمی شد. برایم خیلی عجیب بود؛ انگار تا آن لحظه نه پدر و مادرم را می شناختم و نه کس دیگه ای را، حتی هیچ حسی نسبت به هیچ کسی نداشتم

غرور

نمایش مشخصات محمد ملکی - کیه ؟ + نمیشناسمش - حتی نپرسیدی کیو میگم ، تو یه مهمونی 100 نفری ، بعد انتظار داری حرفتو باور کنم ؟ - نمیشناسمش ، واقعا + از کی نمیشناسیش - 5 سال و 2 ماه پیش + قبل اون چه قد میشناختیش ؟ - هیچی + تو چشمام نگاه کن - جانم ؟ + برام تعریف کن - نگاش کن ، چشم هاش رو نگاه کن + همه جارو نگاه میکنه

بوسه امید

آن روز ها عطر باران باروت، چکمه های مشکی جنگ را بوسه میزد! سفیدی گچ دیوار های خانه های صلح، ویران، زیر پاهای چکمه های جنگ لگدمال و سیاه می شد! سیاهی دود سوختن خاطرات نامه های عاشقانه ای در لبه طاقچه خانه ای، رنگ سیاهی به سفیدی دیوار های شب های عاشقی خانه میزد! و بوسه تلخ و خونین

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم آبرومندی باشه ، قول میدهم دخترمون رو فرستادیم خونه بخت منم خیاطی را کلا تعطیل میکنم ، بابام وسط حرفش پرید و گفت حالا این مشتریت کی هست؟ مادرم گفت همسایه روبه روی خانم افشار با دو تا دختراش ، بابام که چایش را خورده بود داشت دست میکرد

دلقک سیرک

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی دلنوشته هایم را به مغز خسته دلشکسته ای تزریق کردم؛ به گونه ای غرق انها شده بود که پیوند دیده اش با کلمات شکسته نمی شد هر کلمه ای را که می خواندم، روح خاطرات در تنم دمیده می شدو جانی دوباره به من می داد؛ اما در آخر ناگهان با خواندن کلمه ای که به شدت بوی جدایی و تنهایی می داد؛ خود را دور از اطرافیان می دیدم

ایستاده در سیل

نمایش مشخصات سروش جنتی "این بار از همه چیز خواهم برید و به سمت ناکجا آباد می روم. به جان خودم تا جایی مه پاهایم جان داشته باشند می تازم و از هر جا که شد آذوقه ای گیر می آورم و فارغ از تمامی اطرافیان یک نعل تا خود نا کجا آباد می روم. بیشتر از نیمروزی در جایی نمی مانم تا راکد نشوم و گند نزنم.می روم تا نگویند همیشه می ماند، کسی که می ماند همان کسی است که احمق تر می شود

بازیگری

قهقه می زد. بی خود, الکی اما از ته دل پاهایش را همچون آدم شکست خورده دنبال خودش روی زمین می کشید . گویا پاهایش تحمل وزنش را نداشتند حس زن 150 کیلویی به او دست داده بود هرقدم که بر می داشت زانو هایش خم تر و خم تر می شد خسته و عصبی شالش را از سرش کند و به سویی پرتاب کرد . دوباره از ته دل قهقه ی دیگری زد

ضیافت

نمایش مشخصات آرش شهنواز عروس و داماد لا به لای سبدهای رز و ارکیده و لیلیوم ، چشم در چشم هم می دوزند. لبخند که رد و بدل می شود ، میهمانان به هیجان آمده کف می زنند و چند خانم کل می کشند. دختر برای تعویض رخت سفید با مانتو و روسری از میان جمعیت راه باز می کند و داماد همان کنار ، تی شرت و کالج را با کت و کراوات جایگزین می کند

عاشقانه های مجازی

به نام خدا عشق سر آغاز وجود هر روحی هست وقتی با تفکر و از روی عقل باشد نه از روی احساس، عشق هست . زندگی بدون عشق بی معنی هست عشق وقتی معنا دار هست که عاشق و معشوق با تمام وجود برای هم بسوزند نه برای مدتی گذرا بوده و به فراموشی سپرده شوداز عشقی میخواهم بگویم تا مرز رسوا شدن عاشق پیش رفت چون واقعا عاشق بود چون می میرد برای معشوقش

مزد

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ..... بعد از تحمل چندین روز تاریکی، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ،

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری معتاد دخترک می گفت : پدرم معتاد بود؛ هر روز مردهای زیادی را به خانه می آورد و با مادرم تنها می گذاشت و از حیاط خارج می شد. دلار شیخ رو کرد به باغبان و گفت : چه کار می کنید؟ باغبان گفت : انگورهای خراب را شراب می کنم .شیخ عصبانی شد و گفت : می دانید که کار حرامی را انجام می دهید.باغبان گفت : بله ؛ می دانم !

گدایی

عرق سردش را با آستین پیراهن گل گلیش از روی پیشانی اش پاک کرد اینقدر عجله کرده بود که اصلا نفهمید چه پوشید. تنها یادش بود که چادرش را بر سر انداخته و به کوچه دوید . پاهایش خود به خود تیک عصبی گرفته و روی زمین همچون اسبی تیز پا کوفته می شدند ناخن هایش از جویدن زیاد, خون بالا می آوردند اما او بی توجه, منتظر شنیدن اسمش بود

وطن

وطن ما دوست ماست،نگه دار ماست،مال ماست و یادگاریست گوهر نشان که از قدیم بر جای مانده. میتوانم حس کنم که سوالاتی در ذهن شما به وجود امده که فکرتان را درگیر کرده . وطن ما دوست ماست.چگونه؟دوستا با وطن نشانه ی ایمان بلند بالای ماست.وطن ما سرشار از دوستی بین مردمان و ملت هاست. نگه دار ماست

متن ادبی ( از مسیر غم به سوی خوشبختی)

غم چیز عجیب و منحصر به فردی است ...اگر آدم ها نتوانند غم شان را باهم تقسیم کنند غم آن ها را تقسیم خواهد کرد... شاید منبع امتحان ما این است که بر هر چه که نمی خواهیم برسیم.اما این نمی خواهم ها چیست؟ چگونه اند که با ورودشان آدمی را به هم می ریزند و غم های زیادی را نصیبش می کنند ....می بینم که مردم عادی به آن می گویند مصیبت یا بلاو بدبختی

آنشرلی

یکی رو ,یکی زیر, یکی رو, یکی زیر نگاه متعجبش , روی دستان پریسا کشیده شد . خسته نمی شد ؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ یا شایدم ؟ چند هفته بود که پریسا حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود . عادت خواهرش را می دانست هر گاه عصبی میشد کاموا دست می گرفت اینقدر تند تند می بافت که در ارض دو یا سه روز یک کت و دامن یا بلوز شلوار را آماده می کرد

کلاه پشمی

نمایش مشخصات داود عزیزی صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

گریپ‌فروت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) - حمید، امروز نوبتته. لبخندی تصنعی می‌زنم. کیف قهوه‌ای سوخته‌ام را برمی‌دارم. از بچه‌های اتاق خداحافظی می‌کنم. کلاسم ساعت ۸ صبح شروع می‌شود. ناگزیرم از سرعت. از مقابل حراست خوابگاه می‌گذرم و از خوابگاه بیرون می‌آیم. در این ساعت، انبوه دانشجوها هستند که از خوابگاه به‌سوی دانشگاه گسیل می‌شوند

پیرمرد

نمایش مشخصات حسین جعفری در راه مدرسه بودم. برای خودم شعری سرودم و زیر لب خندیدم. نگاهم به پیرمردی با پشتی قوز کرده افتاد که عصایی فرسوده به دست داشت. ناگهان پیرمرد به زمین افتاده. به سرعت به طرف او دویدم. مشکلی برای او پیش نیامده بود. با دستانی پینه بسته اما دلی آرام نشسته بود. وقتی او را بلند کردم به من گفت: "الهی پیر شوی پسرم! " و من را نگاه کرد و لبخندی زد

پشت هفتم

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سال ها همين جور مي آيند و مي روند، پي در پي، و قطار زندگي بي ايست بر ريل زمان مي تازد، جايي نگه نمي دارد که کسي پايين شود، يا کسي سوار گردد، مسافران در آن به دنيا مي آيند و در آن بزرگ مي شوند، کسي به مقصد نمي رسد، همه در نقطه اي، دير يا زود، خواسته يا ناخواسته، با پيري و ازکارافتادگي،

شاید این تابلو فرصت آخرین ترسیم باشد

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه: شاید این تابلو آخرین فرصت ترسیم باشد... ********** رو به افقی اریب نشسته ام و تابلوی گذشته را نگاه میکنم نمیدانم زمین کج است و یا نگاهم در حال سقوط... هر سال که میگذرد اریب تر می شود ، این خط سیر یاد دارم اوایل که معنای بوم و رنگ را درک کردم این سایه روشن تابلو در دور

نسبیت ماورایی

نمایش مشخصات حسین شعیبی کمی درنگ لازم بود. این بار مرگ را نزدیک‌تر از همیشه به خود می‌دیدم، قلبم تیر می‌کشید، فرمان را محکم در دستانم فشردم. پانزدهم اسفند سال چهل‌وهفت، درست روز درخت‌کاری. نمی‌دانم چرا تاریخ تولدم به خاطرم آمد، کنار خیابان زیر سایه یک درخت توقف کردم و پیشانی‌ام را روی فرمان گذاشتم، زیر لب گفتم «چیزی نیست رد میکنه»، در ماشین باز شد و او کنارم نشست

کف استخر

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ماه فروردین بود و ما برای گذراندن تعطیلات عید نوروز به ولایت پدرم رفته بودیم من هم تازه لیسانس را گرفته بودم و در ولایت به همه توضیح میدادم که لیسانس گرفتن چقدر سخت هست - و همه هم مرا خوب تحویل میگرفتند و من وقتی میدیدم که همه مجذوب من شده اند چند جمله ایی از بزرگان که از اینترنت

حیران

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار صبح اولین روز بهار ، 1/1/1397 شد . دخترک دفتر خاطرات گل منگولی اش را باز کرد تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد. ساعات بعد از تحویل سال را نوشت وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش تاریخ بزند ، همچون گلهای آفتابگردان در یک روز ابری سرگردان بود که دیروز قسمتی از آخرین روز سال

مغالطه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) زنگ ریاضی است. معلم ریاضی‌مان در حال نوشتن، یک‌ضرب چهار رقمی بر روی تخته‌سیاه گچ آلود کلاس است. صدای تق‌تق گچ و کشیدن آن روی تخته، در لابه‌لای ولوله بچه‌ها، گم می‌شود. وقتی آقا معلم، یک‌لحظه نگاهش را از بچه‌ها بر می‌دزدد، این ولوله‌ها موزی کشدار شروع می‌شوند. کمربند چرمی شلوارم را شل‌تر می‌کنم

تحویل سال1392

نمایش مشخصات مینا رسولی امروز اصلا روز خوبی نیست حتی در اوج نبودن هایت هم هستی ...تا کی باید سراغ تورا از من غریبه بگیرند؟ چرا هیچ کس باورش نمیشود دیگر تو را ندارم ... لعنت به تو ..لعنت بمن به گمانم همه عاشقت شده اند ازبس از تو زیبا نوشته ام ...زیبا گفته ام. تقصیر تو که نیست ,تقصیر من است که از تو دلبرانه مینویسم

" باکره ی مقدس" از "پرستو زارعی"

نمایش مشخصات پرستو زارعی باکره ی مقدس (توهمات یک شیزوفرنی) بیدار که شدم سرم درد می کرد. البته سر دردهایم چندان بی سابقه هم نیست. از زمان بچگی همین اوضاع رو داشتم. یادمه ازکله ی سحر شروع می شد و گند می زد به کل روزم. بعدها متوجه شدم سردردم رابطه ی اسرارآمیزی با کابوس هام داره. به یاد ندارم هیچ وقت خواب خوب دیده باشم

سراب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پنجره را باز کرد و آرام وارد ایوان شد. آفتاب تازه طلوع کرده و هوا نیمه‌روشن بود. عصایش را به دیوار ایوان تکیه داد و روی صندلی نشست و مثل هرروز به ساختمان قدیمی که دو کوچه با خانه‌اش فاصله داشت خیره شد. دوست داشت روز را با خیره شدن به خانه و ایوان و ستون‌های بلند و گچ‌بری‌های زیبایش شروع کند

از پارک لاله تا حال و هوای بهار

نمایش مشخصات مینا رسولی برای رفتن به پارک لاله به پیشنهاد تو مترو را انتخاب میکنیم و من حواسم به تمام حرکات تو در آن قطار شلوغ میان همهمه آدم هاست حواسم هست بدون اینکه مرا لمس کنی احاطه ام کردی تا کسی نزدیک من نشود ... حواسم هست برای تعادل بیشتر من گوشه ی پیراهنت را اشاره میکنی تابگیرم حواسم هست که حواست هست

مرجان من

نمایش مشخصات مینا رسولی به لطف مادر جان و هوای بهار و خانه تکانی پنجره ها عریان بودند گرچه زیبا نبود اما میشد خیابان ها را بدون فیلترشکن به تماشا نشست. میشد آرام بودن هوای اسفند چمدان بسته را دید... طبق عادت همیشگی روی کابینت آشپزخانه نشسته و پاهایم را تکان میدادم و به جابه جایی اشیا منزل نظارت میکردم

افسردگی

شاید نوشتن حالم را خوب می کند شاید هم فکر می کنم هیچ چیزی درجهان بجز نوشتن نمی تواند این حجم عظیم از دردهایم را تسکین دهد و شاید هم من تنها تر از انم که بخواهم با کسی در مورد تنهایی عمیقی که در درونم غوطه ور است حرف بزنم و شاید نمی توانم از ان حرف بزنم ، من نمی توانم حرف بزنم و همیشه

وفاي گوسفندان

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در دل شب سه دزد با وانت پيکان خود به روستايي وارد شدند و سراغ خانه ي پيرمرد پيرزن تنهايي رفتند که چند روز قبل نشان کرده بودند، از ديوار خانه بالا رفتند و از بيست ميش و بره هشت تا جدا کردند، بار وانت زدند و بردند، از خاکي به جاده ي آسفالت، و بيست کيلومتر دورتر دوباره به خاکي زدند و

امر و نهی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی انسان هایی که استعداد عجیبی به امر و نهی کردن دارن و با دیدن افراد خطا کار شروع به نصیحت کردن میکنند خود شان اگر زمینه فراهم شود آن فرد خطا کار را میگزارند به جیب پشتشان و در مسابقه ایی باور نکردنی فرد مفعول یا مسئول را شکست میدهند. همین پسر عمویم وقتی پدرم را میدید که سیگار میکشید

عمونوروز

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پیرزن تنها، در خانه کوچک و اساطیری‌اش در رفت‌وآمد بود. از صبح زود مشغول خانه‌تکانی بود. تشک‌ها و متکاهایش را به ایوان آورده بود تا هوا بخورند. فرش‌ها را جارو کرده بود. گردوغبار شیشه‌ها را زدوده بود. پرده‌ها را شسته بود. حیاط را جارو کرده بود و حوض را شسته بود. خاک گلدان‌ها را عوض کرده بود و گل‌های تازه در آن‌ها کاشته بود

سبد

نمایش مشخصات هلیا حسنلو نصف شب بود.دوباره در فکر فرو رفتم.خوابم نمی برد.فردا دوباره باید به گدایی می پرداختم.جیب هایم پر از خالی بود.قرونی برای تهیه نانی نداشتم.آب خانه را شش ماهی می شود قطع کرده اند و من و فرزندم از لوله ی ترک خورده ای که در باغ کنار خانه مان داریم استفاده می کنیم.خانه ای که محل سکونت ما

اب سرد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري یکی دو مشت آب سرد که به صورتم می زنم تازه چشم های پف کرده ام باز می شود و می توانم درست و حسابی خودم را از توی آیینه دستشویی نگاه کنم . از توی لیوان بغل آیینه دارد با دندان های ردیف سفید و براقش بهم می خندد و وسوسه ام می کند اگر می خواهم مثل او جذاب باشم و هر وقت که می خندم بدرخشم و همه

مین

نمایش مشخصات صغرا آقایی باران بند نمی آمد . جاده گل ولای گرفته بود. کوله بارهایمان خیلی سنگین بود ، کار تخریب مین را با سینه خیز شروع کردیم . تیر انداز های عراقی همچنان می زدند . همه جا از مین پر شده بود و جایی برای استتار نبود . سینه خیز می رفتیم و تلفاتمان خیلی زیاد شده بود . ناگهان در حین پیشروی ، پایم به مین خورد

آه آناستازیا دخترم (21)

نمایش مشخصات بهروزعامری حواسم نبود ،از چارراهی که روز اول به اشتباه گذشتیم خیلی دور شدیم ،بهترست به عقب برگردیم؛نمی دانم چقدر زمان می برد راستی زمان هم مقوله ایست،مقوله ای که هستی بدون آن بی معنیست یعنی زمان یکی از بعد های هستیدن است همه ی سه طرف یک جسم درازی،بلندی،پهنی با خود بعد زمان را دارد یعنی حرکت

رابطه

رابطه شجاعت میخواهد... زندگی در یک رابطه مشترک انسانی شجاعت میخواهد،تمام دلسوزی یا به معنای واژه کلمه ؛تمام پرستاری یک قلب مهربان را میطلبد،سالها وقرنهاست بشر تنهاست،چه آنهایی که خودشان تنهایی را برگزیدند به معنای نبود شخص دیگر،چه آنهایی که بهشان تحمیل شد وچه آنانی که درجمع

از نهال تا درخت

مردی بود که به پرورش گل و گیاه علاقه زیادی داشت.روزی دشمنش که همه چیزش را ازشگرفته بود برایش گلدانی فرستاد و گفت:دراین گلدان گلی زیبا کاشته ام.مرد بارهاان گلدان را پس فرستاد اما همان مرد بد جنس دوباره برایش میفرستادومرداز سر ناچاری مجبور شد گلدان گل را قبول کند.اصلا ان گیاه را دوست نداشت اما از سر دلسوزی هر از گاهی به ان اب میداد

حقیقت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی خود و دنیای کودکی اش را شناخت ، مفهوم کلمه پدر و جای خالی او را درک کرد و تازه متوجه شد که پدرش به جرمی نابخشودنی ، 25 سال را باید در چهاردیواری زندان سپری کند ! از آن پس منفورترین کلمه برایش چهاردیواری بود ! چندین سال بعد ، از بد حادثه هنگام تقسیم سربازان جزو نگهبانان زندان شد !

نثر ادبی برای امام حسین (ع)

بسمه تعالی به حضرت سیدالشهدا (ع) ستارگان آسمان نور فشانی کردند تا مولود یگانه ی شهدای ادیان الهی را با چشم خویش نگریستند ! در روز میلاد تو فرشتگان الهی گریستند و ابرهای رحمت باران ایثار فرو ریختند . ایثار را قلّه گشته ای و مومنین و مومنات آرزوی یک لحظه دیدار تو را در شب وفات

غرور

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) باد و بوران به‌شدت در حال وزیدن است. آن‌قدر سردند که همچون چنگال بر صورتم کشیده می‌شوند. هیچ برگی هم برایم نمانده تا مشتی محکم بر دهانشان بکوبد و گرمم کند. پاییز ناجوانمردانه برگ‌هایم را به یغما برد. پرنده‌های نغمه‌سرا هم کوچ کرده‌اند. تنها دل‌خوشیم ترانه‌های آن‌ها بود. من ماندم و یک‌تنه‌ی لخت‌وعور

زیر باران

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بلند شو! ببین چه باران قشنگی میاد! تنبلی نکن! خودت همیشه میگی عاشق باران هستی! بلند شو بریم زیر باران باهم قدم بزنیم! آفرین! من که حاضرم! نگاه کن چتر هم برنداشتم! مگه نمی گی که عاشق خیس شدن زیر باران هستی! پس بیا بریم تا حسابی خیس بشیم! وای عالیه! بیا از این‌طرف بریم! باران از این‌طرف

اعتراف عشق یا خیانت؟

نمایش مشخصات مینا رسولی دنیای ما ادمهای امروزی با این همه تکنولوژی وامکانات و اگاهی حدود یک قرن از دنیای ادمهای دیروز (نسل مادربزرگ و پدربزرگامون)عقب مونده... درسته ازادی عمل داریم ... حق بیرون رفتن با دوستامون رو داریم ... و بقول خودمون خیلی شیک و لاکچری زندگی میکنیم اما دلامون خوش نیست زندگیامون

"چهارشنبه سوری" از پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی چند سالی می شد که بساطش جلوی در پهن بود. منظورم از بساط ، کارتنی بود که به عنوان زیرانداز ازش استفاده می کرد، یک پتوی کهنه ، یک کت رنگ و رو رفته ی گشاد و یک سری قلم و کاغذ. داخل کوچه ی ما خانه های بیشماری بود اما همیشه فقط و فقط جلوی درب خانه ی ما بساطش رو پهن میکرد.شاید دلیلش این باشد که در آن کوچه تنها خانواده ی ما کاری به کارش نداشتند

در به در

نمایش مشخصات سروش جنتی در به در دنبال او می گشتم هر در را که باز می کردم محیطی جدید به رویم باز می شد که تجربه ای از بودن در آن نداشتم. گاهی به خودم فحش می دادم که لعنت به من توی این هوای سرد با این وضعیت سینوزیت خرابم دنبال چی می گردم؟ گاهی در رو که باز می کردم کتک می خوردم. یاد گرفتم قبل از باز کردن در، در بزنم و اگر بیش از 5 ثانبه کسی جواب نداد بعد سر زده وارد بشم

آتش در نیستان یاد تصویر ماه در چشمه !

باران می بارد ! روی ابر کاموایی حجیم باد های رویایی زیر سرم... سیل سخت می شوید روستای لب رود وجودم... من عقاب رویاهای دیوار صاف و ساده امید ! تو پرنده پرستو ! و من نمی دانستم که کلاغ های مهاجر این دایره دوار بغض دیوار صوت ترس و اعتماد خانه احساست را می شکنند ! گویا همسایه شاعرم

مردی خوش سیما

در جنگلی گم گشته بودم . ابشاری همان نزدیکی ها بود ارام با قدم های پیوسته به سمت جلو حرکت کردم که ناگهان اب از وسط به دو نیم شد. در طرفی اب گرم ودر طرف دیگر اب سرد که در اخر ابشار با هم امیخته می شدند.در وسط فرق ابشار غاری بود ترس اور و وحشت امیز اما اما....... مردی با صدایی نالان از من درخواست

چند روز بعد...

نمایش مشخصات مینا رسولی قصه شروع شد ... هر دو سوار بر یک اتوبوس زوار در رفته ... او در قسمت اقایان و من هم در قسمت خانم ها ,مدام بر میگردد و نگاه میکند و من خجالت زده نگاه از او میدزدم نتوانست تاب بیاورد و پیامکی زد: سلام خانوم زیبا سعید هستم و من با شیطنت همیشگی ام :سلام من هم مجید هستم زیر چشمی نگاهش

صعودی که فرودش غروب شد ..

نمایش مشخصات زهرا حلوائی نگاه کن. چشم در چشمان افق بدوز و شیون سر بده خاطرات بر باد رفته ات را مرور کن این همان من است که بی تاب آغوش مادر اشک میریزد . آنان خود ما بودند. بودند کسانی که چشم هایشان از غرور لب ریز و دلشان از عشق سر ریز بود . همه جمع بودند از کودک چند ساله تا پیرمرد ،همه بودند عاشق چشم انتظار

بهنام 1

نمایش مشخصات مهدی و بخشی بهنام من هوای خانه گرم بود. دی ماه است. اخبار صبح اعلام کرده بود که هوا رو به سردی میرود. ساعت 7:15 که بهنام میرفت سمت پایگاه، بخاری را بیشتر کرد. اما حالا که ساعت نزدیک 9 بود، هوای خانه گرم شده بود. سمت پنجره رفتم. با باز کردن پنجره، هوای سرد دیماه به صورتم خورد و حالم جا آمد. پنجره را کمی باز کردم تا هوای خانه تازه شود

بود و نبود

نمایش مشخصات علی عطاپور دلم می خواد بدونی همیشه من حرف زدم و تو فقط گوش کردی بدون اینکه هیچ حرفی بزنی. دلم می خواد بدونی که تو این دو سالی که گذشت , من واقعا داغون شدم و از بین رفتم. بعد از دیدن تو , اون منِ قبلی خاموش و بی صدا مُرد , بدون اینکه هیچ کسی بفهمه . اما تو فهمیدی ولی باز هم هیچ حرفی نزدی. دلم می خواد

عشق و عجله

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاد. سنگ مینداختم بهشون. می‌پریدند، دورتر می‌نشستن. کمی بعد دوباره برمی‌گشتن، جلوم رژه می‌رفتن. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیومد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد… طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم رو خالی کردم سرِ کلاغ‌ها

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاد استاد روی تخته سیاه نوشت ؛ اگر مردم شاد باشند چه پیامدهایی به دنبال دارد.حسن بلند شد و گفت : شاد بودن باعث نشاط جامعه می شود و مردمی که شاد باشند کمتر دچار بیماری های روحی و روانی می شوند و شادی اوقات فراغت بیشتری را برای مردم فراهم می کند و این وقت بیشتر باعث می شود که به مسافرت

قسمتی از داستان زباله دونی نوشته ی

نمایش مشخصات پرستو زارعی احساس خستگی می کردم. کمی با بی حوصلگی زباله ها رو این طرف و آن طرف انداختم و تنها چیزی که نگاهم رو جلب کرد یک گلدان سیاه بود با نوارهای سفیدی که دور تا دورش مثل مار پیچیده بود. از زیر لاشه ها آرام آرام بیرون کشیدمش. درست حس باستان شناس پیری رو داشتم که عمرش رو گذاشته برای پیدا کردن یک اثر قدیمی! حس غریبی از جنس شادی توی رگهام چرخید

بار کج به منزل نمی رسد

از مدرسه به خانه آمده بودم پدرم به من گفت رضا جان بلند شو لباس هایت را بپوش تا به خانه ای اکب آقا شوفر برویم وقتی به آنجا رسیدیم سلام و احوال پرسی کردیم و بعد نشستم با تعجب به پدرم گفتم پس شایان و رایان کجا هستند اکبر آقا گفت:شایان مشغول کار کردن با گوشی هست رایان هم در اتاقش مشغول

سوسن جون 1

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی یا این دل شکسته ما را صبور کن یالااقل بخاطر دل زینب ظهور کن! سلام. با همه ی کم سوادی و سن کمم و نداشتن قلم و دست نوشتنم بذارید بنویسم این برگه زرین دفتر ماضی زندگیم رو. قبول شدم مدرسه نمونه دولتی.اونجا با خیلیا آشنا شدم و مخصوصا سوسن جون یا همون خانم دهقان که دبیر شیمی بود

لبخندی نادر

نمایش مشخصات مینا رسولی چشم های خواب آلود و پف کرده ام را به زور باز میکنم تا صاحب صدای پیچیده شده در فضای خانه را رصد کنم دقیق تر میشوم ...بلی صدای پسر عموجان می باشد مثل اینکه مرا صدا میزند...آهای دور دونه باباش ... آهای دختر خواب آلوی عموخان ...آهای دختر چشم سبز خونه ما ... بی آنکه جوابی بدهم ساعت را نگاه

بهار بیابان

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی صبح روز شنبه٬ ساعت آیدا طبق معمول روزهای شنبه که برای فرار از ترافیک زودتر بیدار میشه راس ساعت پنج و نیم زنگ زد، آیدا بلند شد، ولی کمی فکر کرد و دوباره خوابید٬ فکر آیدا در اون لحظات کوتاه بیداری این بود که امروز نمی خواست سرکار بره، بلکه باید به جایی در بیابانهای اطراف تهران برای فیلم برداری می رفت


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1