آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست

نمایش مشخصات زهرا میرزایی سارا با مادرش خداحافظی کرد و با خواهر کوچیکش راهی مدرسه شد مادرش بهش مقداری پول داد تا تو راه برگشت از مدرسه برای خونه خرید کنه ، سارا می دونست که چیز زیادی نمی تونه باهاش بخره، از پشت ویترین مغازه یه عروسک زیبایی به چشم خواهر کوچیکش( سارینا) خورد ، دوید به سمت مغازه ، محو نگاه عروسک

زشت، بد، خوب!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خسته ام! گشنه ام! داغونم! اینم شد زندگی؟ صبح ساعت شش از خونه رفتم بیرون الان ساعت ده شبه برگشتم! از صبح یک سره کار کردم! از این آموزشگاه به اون آموزشگاه! از این خونه به اون خونه! هی با این آدم های خنگ سرو کله بزن شاید دو کلمه انگلیسی یاد بگیرن! الانم باید تا صبح بشینم و مزخرفاتی که یکی

کلیشه برعکس

نمایش مشخصات مهدی محمودی شاید وقتش خوب نبود. گوشِت با منه؟ شاید بهتر بود می‌ذاشتم به موقعش! احساس می‌کنم عجله کردم. اگه به موقع این اتفاق می‌افتاد؛ شک ندارم که قبول می‌کردی. اون ‌وقت ما هم می‌شدیم مثل این زوجای جوون سرخوش! سر‍ِ بهاری چمدونامونو می‌بستیم؛ می‌رفتیم فرانسه. از فرودگاه مستقیم قبل از هتل

پسر فال فروش

نمایش مشخصات زهرا میرزایی خیلی خسته بودم به محض اینکه پلک هایم را روی هم گذاشتم خوابم گرفته بود، با صدای پسربچه از خواب بیدار شدم دیدم دارد طرف من می آید لبخندی بهم زد و گفت: خاله یه فال ازمن می خری؟ با خود گفتم : این فال چه دردی از مشکلاتم کم می کند ، گفتم نه عزیزم نمی خواهم برو، پسرک با ناراحتی سرش را پایین انداخت به راهش ادامه داد

جنس قاچاق

نمایش مشخصات رضا فرازمند ...سلام حاجی جنس های قاچاق ما را بده از راه دور آمده ایم می خواهیم زود برویم مرد گفت کدام جنس قاچاق مرد حسابی می خواهی برامون حرف دربیاوری گفت همون شربت وقرص متادون رامیگم گفت نه اینها عزیزم برای ترک اعتیادست راننده سری تکون داد ولبخند تلخی زد و گفت ای آقا کدوم ترک؟/ این معتادها

دوباره برخیز

اسمان افق چشم توست و میلرزی با هر صدا و لرزش . زمین تکیه گاه تمام وجودت است و با نگاه به اسمان هر لحظه خود را در هوا حس میکنی ترس همراه تو ترس حکمرانه تو و تو ترسان از اتفاقی جدید سقوط یا مدفون شدن بین خاک . دوباره برخیز برای خود کشتنت و دراز و زمین خوردنت زمان نمی ایستد برای به اسمان

حجاب

نمایش مشخصات حامد اکبری(حانا) حجابم بد نبود از وقتی به دانشگاه رفتم تحت تاثیر جو قرار گرفتم و به نوعی جوگیر شدم و آروم آروم داشتم تبدیل میشدم به یک آدم دیگه . حجابم به جایی رسیده بود که حس میکردم ملت دارن میان دنبالم یا نگاه بدی بهم میکنن دو سه ترمی که گذشت یه جا رفتم سخنرانی گوش میکردم که درباره حجاب بود و تو سرچای اینترنم و جاهای مختلف دیدم که واسم جالب بود

برای او که نیست

نمایش مشخصات مهدی محمودی گاهی وقت‌ها یادت می‌کنم. گلدان اطلسی‌ات را می‌گردانم؛ آبش می‌دهم؛ تو را در آن می‌بینم که روی صندلی راحتی‌ات نشسته‌ای؛ زل زده‌ای به من، می‌‌خندی، با چشمانت قربان صدقه‌ام می‌روی. زیر چشمی نگاهت ‌می‌کنم و به محض اینکه متوجه می‌شوی نگاهت را از من می‌دزدی و به کتابت می‌دهی

نگرانی نرگس

نرگس با ترس از جوب وسط خیابان پرید،چادرش را روی دست های کوچک زهرا کشید که از سرما سرخ شده بود،زیر لب با خود زمزمه کرد الان می رسیم،غروب شده بود صدای اذان از آن دور دست به گوش می رسید لب های کوچک زهرا از سرما خشک شده بود اما نرگس هنوز نگران آمدن حمید بود،اگر حمید زودتر از او برسد مثل همیشه قشقرقی به پا می کند

سهمگین و سخت

سهمگین وسخت اون روز هم مثل روز های قبل نشسته بودم و به نوشتن متن بوسیله لپتاپ میپرداختم مادر و پدرم درحال انجام کار های روزمره خود بودند و خواهرم نیز کارهایش را انجام می داد دقیقا مثل یک روز کاملا معمولی مثل بقیه روز ها کمی دلواپس بودم اما بی دلیل بود و دلیلی برای ان نمیافتم پس با بیتوجهی به ان ادامه متنم را نوشتم

داستان تولد

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تولد *********** فردا یعنی امروز ، یک روز متفاوتی برای من خواهد بود ، روزی که من متولد شدم ، احتمالا همه ی انهایی که نزدیکم هستند برایم اذین میبندند ، اذین که توقع زیادی است! ، از یک هفته قبل اعلام کرده بودم لابه لای حرفام ، هیچی هم نگویند یک تبریک گرم را فراموش نمی کنند ، حالا

الاغ و من!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی یک روز میان عَلَف‌ها دراز کشیده بودم و به آسمان و حرکت آهسته‌ی اَبرها نگاه می‌کردم. ناگهان الاغی نزدیکم شد. تا مرا دید، جا خورد! بعد خنده‌ی تلخی زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت: مثل این که ما را جا به جا کرده‌اند. تو قیافه‌ات اصلاً به آدم‌ها شباهت ندارد! الاغ در ادامه گفت: البته

بارانی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) در زندگانی لحظاتی هستند که هیچ‌وقت، از یاد انسان نمی‌روند. هراندازه ثانیه‌ها می‌گذرند و روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند، فایده‌ای ندارد و آن لحظات خاص، هرگز از ذهن انسان فراموش نمی‌شوند و تا ابد همچون سنگ‌نوشته باقی خواهند ماند. پدرم باغبان یک خانواده‌ی اشرافی است که آن خانواده، جَداندرجَد از بزرگان و اکابر هستند

زندگی من

نمایش مشخصات پریا چیت گر sریشه اصلی زندگی من افکار است. من با فکرهایی که دارم می توانم داستانی پر از عشق و جنون , پر از آرامش و داستانی که پر از لحظات زندگی من است.

دل, آرام

حالم خوب بود اما واسه خوب تر شدن پالتو و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون که قدم بزنم... هوا سرد بود شاخه های درخت ها بهم میخوردن و یه حس عجیب و ترسناک رو به خیابون میدادن اونقدر بد که دلم میترسید و پام می رفت یه چند قدمی که رفتم و سرما رو حس کردم یهو تو فکرام غرق شدم نه عاشق بودم

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با سلامی دوباره و عرض ادب ادادمه داستان علاقه مندی به هنر؛ در جایی که مادرم هنر جاجیم رو نداشت. از دست من خسته شده بود.نمی دانست چطور از دست من خلاص شود؛ یک روز مادرم رفته بود باغ ؛ خواهرم مدرسه ؛ و برای لباس زمستانه مادرم نخ ریسیده بود؛ کمی نخ برداشتم و رفتم حیاط چند تک چوب پیدا کردم

خانه کوچک و تاریکم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خانه کوچک و تاریکم، در کوچه ای تاریک قرار داشت، و من هر شب، کورسویی از فانوسی بی جان، در ذهن تاریکش روشن میکردم، گاه پروانه ای کوچک، در لذت نورش، چون عاشقی وا رفته میچرخید و سرودی اینچنین میخواند... . تو ای روشنایی،! در سیاهی ظلمات، چرا خاموش بودی..!؟ در اندیشه رقص شعله هایت، چه روزگاری است، که در کنج این سیاهی ها انتظارت را میکشم

دل

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! .. فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسرو بهت و حیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود . پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسر بی دین و شرور، بی معنی می

من در کجا هستم(سخنی با ژان ژاک روسو)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دارم می اندیشم و به مغزم فشار می آورم که در این جهان خاکی، چگونه می‌توانم دریابم که من در کجا هستم؟! نه به دنبال پاداش خوشی های خویش بلکه من در این ناکجا آباد، دارم مجازات می شوم. این گمگشتگی مرا بیمناک کرده است. بیگانه ای میان دیگر بیگانگان، گویی مثل تو از سیاره ای که در آن می زیستم، به اختری ناشناخته و بیگانه افتاده ام

جمهوری داد

........ ساعت هفت و نیم صبح، یک تاکسی رو به روی پارک دادفر توقف کرد. راننده زد به شانه ی عماد: -آقا! عماد از خواب پرید. کرایه را حساب کرد و پیاده شد. یاسی پیاده شد و پرسید: -راز تو اینجاست؟ -بله. عماد با گامهای تند از میان درختان برهنه می گذشت و می رفت به سمت قلب پارک. یاسی نفس زنان خودش را می کشید: -یواش تر

محمد (ص)*

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی پریشان حال و درمانده بودم. در بیابان خودم بودم و خودم، هنگامی که پاهایم را بر روی شن ها می گذاشتم؛ چنان اتشی به جانم می زدند که گویی پا بر اتش جهنم نهاده ام. پاهایم دیگر تاب و توان قبل را نداشتند، از فشار درد و حرارت همانند اسفنجی کهنه شده بودند. به گمانم افتاب دلش نمی خواست، کمی مهربان تر بر تن بی جانم بتابد

سرنوشت

نمایش مشخصات مسلم یزدانی الله خالِقٌ الرِزق خاِلقٌ ِنعمَهُ والله علیمٌ حکیم نام داستان: سرنوشت نویسنده : مسلم یزدانی ویراستار: محسن یزدانی شماره تماس : 09139521570 سینا هر روز به هر بهانه ای که بود سوار دوچرخه ای می¬شد که تازه پدرش برایش خریده بود و به محض اینکه مادرش فرشته خانم برای رسیدگی به

ناگهان

نمایش مشخصات بنیامین پناه در پیاده رو، همراه با سایه ی خود،درحال قدم زدن بودم. هیچ صدایی و هیچکسی جزء خودم،سایه و سوزِ سرما نبود. گاهی به بخاری که از شدت سرما؛از دهانم خارج می شد، گاهی سرم را پایین انداخته،و به راه رفتن خود، گاهی سرم را بالا بِرده،و به حرکت ماه که از لآبه لآیِ اَبرها رَد میشد، خیره می شدم

آنجا تو را خواهم دید

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری آن سوی این دیوار، جایی بلندتر از ارتفاع هر دیواری، جایی که بر آن هیچ دیواری احاطه ندارد، جایی در آن سوی دست‌های زندگی، جایی که امتداد اقیانوس ما به ساحل من ختم می‌شود، جایی که از ما و شما و آن‌ها، فقط من می‌مانم و‌ خدا. جایی است بسیار دور، در یک قدمی ما ، من و تو؛ جایی است که یک

قاتل دزد

نمایش مشخصات علی نوری مطلق خبر آن روز صبح زود در شهر پیچیده بود.«قاتل دزد رو اعدام می کنن». این خبر پیش از آنکه خورشید بالا بیاید، ابتدا به وسیله پیرزنها ی محله پخش و سپس توسط بچه های شیطان مهر تایید خورده بود. هنگامی که من به پل رسیدم، قاتل دزد را به طناب آویزان کرده بودند و او دیگر مرده بود.مردم اما همچنان همهمه و شلوغی به پا کرده بودند که گویی حالا حالاها قصد رفتن ندارند

شیرینی که روزگارم را تلخ کرد

نمایش مشخصات فیلوسوفیا نگام می کنه ... نه باز خیالاتی شدم باز توهم... کاش این توهما واقعی بود کاش می شد لمست کنم هوا برفیه مثل همون روز ... حرف میزد اما من نمی شنیدم حواسم به لب های قلوه ایش بود به حرکات صورتش به چشم های پر امیدش نگاش می کنم،لبخند میزنه از اون لبخند ها که من ضعف می کنم براش هفته دیگه قراره

مهربان نکویی

یکی از شب هایی بود که بوی مرگ را به خوبی می شد استشمام کرد .اهریمن مرگ در یکی از جاده های متروکه اطراف شهر فانوس به دست قدم می زد. امتداد نگاهش به خانه ای کاه گلی حوالی دریاچه ارومیه بود. در آن خانه پیر زنی گوژپشت با چارقدی مشکی ،پیرهنی گشاد و تار و پود در رفته و بندی در زیر پستانهایش

بهار تا بهار

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی غیژ ترمز تندش عابران را میخکوب کرد. از شیشه پایین آمده سمت راست، نگاهش چراخاند درون شلوغی پیاده رو. از قد بلندش مطمئن بود که می بیندش. ده قدم قبل دیده بودش، چشمش درست می دید، شاسی بوق ماشین رو فشار داد. خودش بود. با دست اشاره کرد بیا. پرید پایین و رفتند توی آغوش هم، معلوم است دیداری کهنه داشته اند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مصادره پیرمرد می گفت : خداوند روزی همه را می رساند ؛ اما عده ای آن را مصادره می کنند.گفتم : منظورت از آن عده چه کسانی است.پیرمرد آهی کشید و گفت : آقای خبرنگار برایم دردسر ایجاد نکنید. گل های بیشتری زن رو کرد به مرد و گفت : اگر ؛ در باغی گل نباشد ؛ بلبل ها چه می کنند.مرد گفت : آه و فغان به پا می کنند

آوای ماه وحشی _17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جولین : از این به بعد ، هوا همش بارونی و مه گرفته و طوفانیه. گفتم : آره ، موضوع گرگینه ها رو نمی دونم چطوری با مردم در میون بذارم ، نگم یه مشکله ، بگم یه مشکل دیگه درست می شه . - تا وقتی که واقعا لازم نیست ، نگو ، البته اگه تِرنِر این کارو نکنه ! : باید کنترلش کنیم ، اگه پاشو فراتر از انتظارات ما گذاشت ، یه درس خوب بهش می دیم جولین : موافقم

ساعت4بامداد

نمایش مشخصات مسعود رضایی من از کودکی با عدد چهار انس گرفتم‌...،همانگونه که تاریخ تولدم هم با ۴/۴/۷۴شروع شد...اکنون هم چهار ادامه دارد...ساعت ۴بامداد...وقتی همه خوابن من ۴مین نخ سیگار امروزم را بر میدارم و ان را روشن میکنم...به پشت بام میروم...جایی که شاید برای چند دقیقه هم که شده از دنیای ادم ها جدا میشوم‌و به

هذیان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی در اوج یاس و ناامیدی، چنان روزنه‌ای از امید به روی انسان باز می‌شود که همه کابوس‌های دهشتناک آدمی را به رویایی شیرین و خاطره‌انگیز مبدل می‌سازد. اینجا بدون شک همان بزنگاه وجود است. ساعت دقیقاً سه بامداد و تاریکی همه‌جا را فراگرفته است. صدای زوزه روباه و شاید هم گرگ، به‌خوبی شنیده می‌شود

برداشتی از کتاب دلقک

نمایش مشخصات محمد رضا بادره هوا بارونی بود از خونه به برون اومدم سوار ماشین خود شدم و تصمیم گرفتم به سالن برم قبل رفتن به سالن مثل همیشه به کافیشاپ همیشگی ماندانا رفتم و گارسون: مثل همیشه بله اگه لطف کنی بد از چند دقیقه گارسون با قهوه شیر و شکر و تکیه ای از کیک مخصوص پای سیب خود به پیش من اومد و بر روی میز گذاشت و به کلمه همیشگی؛ امید وارم از قهوه خود لذت ببری

توی هم

نمایش مشخصات سروش جنتی از خواب بیدار می شوم و هنوز نمی توانم بفهمم بیدارم یا نه، این حالت اغلب اوقات سراغم می آید و می پندارم که هنوز در خواب هستم و اولین درد مرا از خواب بیدار می کند. نور اتاق آنقدری نیست که آن را روشن کند و رب دوشامبر مسخره را که فقط برای ایجاد توهم زندگی در پاریس می پوشم را گره می زنم و با خمیازه به سمت آینه ی دستشویی می رم

ببر در زنجیر - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شام را به دور از بحث سیاسی و مارکوس خوردیم . میرنه و هِریس ، دو نفری بودند که هرگز نمی توانستم خودم را بدون آنها تصور کنم . هر دو من را با تمام خوبی ها و بدیهایم پذیرفته بودند . یکبار به هردوی آنها گفتم : اگه من دستور بدم : شخصی یا اشخاصی رو بکشین ، بدون هیچ دلیلی و شما دو نفر متوجه بشین

کمتر از چند نفر

-کمتر از چند نفر فرهاد فرخ زاده نیم ساعت پیش صدای کرکره¬ها پیچید، درست وقتی play کردم و بعد از تشویق¬ها، گفت: «ای به داد من رسیده)». گاهی به عمق ترانه می¬رفتم و با تمام وجود گوش می¬دادم، وقتی می¬گفت «تو باشی یا نباشی برام تکیه¬گاهی». نیشخند زدم، به¬خصوص جایی که می¬گفت: «ناجی عاطفه من

تمثیل 5 - 10

5 باد خنکای عجیبی به همراه داشت و با وزش بر پیراهنش، تن او را نوازش می داد. کوله اش را از شاخه ی پناه دهنده ی خود آویزان کرد. به دروازه نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سوی قصر حرکت کرد. همچنان که قدم بر میداشت اطرافش را می کاوید. از لابلای درختان پیش می رفت و سعی می کرد در تاریکی حرکت کند

سلنا -17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

دوست کشاورز

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند جوجوئک بال‌های کوچکش را به هم زد. کنار مرغابی نشست و گفت: «من خیلی گرسنه‌ام، غذایی در خانه داری؟» مرغابی که کنار رودخانه دراز کشیده بود و پاهایش را توی آب گذاشته بود گفت: «اگه غذا داشتم که اینجوری بی‌حال نبودم». جوجوئک پرواز کرد و زنبورعسل را دید که کنار کندو نشسته است و پاهایش را تمیز می‌کند

یه عالم دیوونه دوروبرم

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز وای کجا گذاشتش ؟ تو این کابینت نیست ، اه لعتتی ،حتما قایمش کرده ، پیداش می کنم ،پیداش می کنم ، هی پسر پیداش می کنی نا امید نشو . آها یادم اومد ،تو کشویی که قاب دستمالارو میذاره ،گذاشته . آره باید اینجا باشه ، یه دفعه دیدم می خواست یه چیزی رو قایم کنه اینجا گذاشته بود . اه کجا است پس ؟ اینجا هم نیست

یا مرگ یا "لیدی گاگا"!

نمایش مشخصات حسین شعیبی روی کاناپه دراز کشید و ماهنامه اجتماعی را ورق زد. خبر مربوط به درگیری بین عربستان و یمن و گزارش یونیسف در ارتباط با کشته شدن پنج هزار کودک را رد کرد. نگاهی سرسری به مقاله بحران آب و غذا در قاره آفریقا انداخت. از اینکه پانزده صفحه به این مسئله اختصاص داده بودند او را ناراحت می‌کرد،

رویای گل بهار

‍ یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد... پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن. اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت. هر شب، قبل

شبی از شب های زمستان

از کودکی من در خانه مان کار می کرد، خجالت می کشم از اینکه هر روز می آمد در خانه مان و با جثه ی کوچکش کارهای ما را انجام می داد؟ جوابش سخت است، خیلی سخت. اسمش معصومه خانوم بود و ما معصومه خانوم کوچولو صدایش می زدیم. شوهرش بی کار بود و معتاد، مرد شریفی که کارگاه نجاری اش را بخاطر بدهی فروخت، افسرده شد، معتاد شد و خوابید

رویای گل بهار

‍ یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد... پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن. اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت. هر شب، قبل

مرگ برای زندگی - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی باربارا یک فنجان نسکافه سفارش داد ، پس از مدتی مردی به سمتش آمد ، او اشاره کرد که بنشیند . مرد پرسید : تس نبود که رفت؟ باربارا سر تکان داد . - به هری تحویلش می دادی ، پاداش خوبی گیرت می اومد . : الان نه ! بهش احتیاج دارم ، می خوام یه محموله رو تا سیاتل ببره. -آها!خبری از لارا و آنیسا نیست ، بعضیا می گن گیر هری یا امیل افتادن

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با این که بار ها این هنر را دیده بودم ؛علاقه ای نداشتم. تا این که یک شب مادرم گفت: امشب زودتر بخوابید فردا کار داریم ؛ خواهرم پرسید چه کاری مادرم گفت:فردا چله کشی جاجیم دعوت شدیم !! برای من خیالی نبود؛چون بچه تر از آن بودم که بخوام چله دوان باشم . صبح شد مادرم صبحانه آماده کرده بود؛

حریم

در بسته نمی شد. هر چه تلاش کردم بسته نشد که نشد. دیگر خسته شده بودم. در سکوت مطلق بودم که ناگهان صدایی سوت کشیدن گوش هایم را متوقف کرد: _چرا میخواهی مرا ببندی؟ _خوب معلوم است برای امنیت اموالم. _نعمت عقل ازرشمند تر است یا ثروت خانه؟ کمی تامل کردم: _فکر می کنم عقل حرفی زد. بی حرکت ایستاده بودم

ذهن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پري‌خواب ذهن، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گويي در گرداگردِ سبكيِ يك خوابِ سنگين مي‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاه پنهان درونم گم بود. دستانم سنگين‌ترين وزنه‌ي زمين را حمل مي‌كردند و تمام اندامم در آستانه‌ي سقوطي بي‌اختيار قرار داشت. چشمانم ناي بازشدن نداشتند و افكارم ناخودآگاه در پشت سنگيني پلك‌هاي افتاده‌ام، پنهان شده بود

تعاونی هفت گانه

نمایش مشخصات پرویزطبسی به نام خدا سی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من

از تعقل تا واقعیت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تعقل یا واقعیت! کلیشه ای تکراری، اما هست و خواهد بود و هیچ جوابِ روشنی هم برای این مبهمِ تاریخ نیست. اما تا کجا؟ تا کی باید در این ابهام ماند! آیا روزی علم، جواب این معما را خواهد دانست؟ صدای صوت خمپاره از همه جای خط شنیده می شد. خاکریز رنگ خون گرفته بود. سنگرها شباهت بی نظیری به گورستان های دسته جمعی گرفته بودند

پیرمرد

پشت میز ریاستم لم داده بودم . پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود . چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم . موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه . با متانت

یک درخواست تلخ از خدا......

وقتی تلویزیون اعلام کرد که یک جسد مربوط به سرنشینان یک نفت کش حادثه دیده پیدا شده ،همه خانواده های سرنشینان مفقود شده نفت کش دست به دعا شدن ، که خداوندا این جنازه فرزند ما نباشه و حالا که بعد از چندروز کشتی غرق شده و همه سرنشینانش را با خود به عمق دریا برده باز همان خانواده ها دست به دعا شدن که خدایا اون جسد پیداشده مال بچه ما باشه

اینک عشق

از عشق متنفر بودم؛فکر میکردم تنها کلمه ایست که ما آن را معنادار کرده ایم.عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته و در پی اثبات ادعایم خواستم چند نفری را به چالش بکشم. رو به آسمان کردم؛فریادی بلند برآوردم: ای آسمان میدانم تو از عشق خبر نداری فقط برایم جوابی بیاور تا خیالم آسوده شود. آسمان

نفر سوم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی راجع به حافظه یا ناخودآگاه جمعی بشر چیزی شنیده اید؟ صحبت های زیادی راجع به این حافظه ی اسرار آمیز شده است. حافظه ای که خاطرات تمام انسان ها و شاید تمام موجودات جهان که چه در گذشته زیسته اند و چه حالا در حال زندگی کردن هستند، در آن انباشته می شود. مخزنی پر از اطلاعات و تجربیات که محققان برای دسترسی به آن سر و دست می شکنند

من اومدم

نمایش مشخصات شازده معتمد sداستان نیست ، شروعه. مثه زندگی مثه بدنیا اومدن ، اقاجونم خدا رحمتش کنه میگفت ادمام که بدنیا میان تازه داستانِ زندگیشون شروع میشه ... چمیدونم شاید داستانِ منم از اینجا شروع میشه .. مثه داستانی که شما از اینجا شروع کردین .

نگاهی به مهم ترین رویدادهای جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به مهم‌ترین رویدادهای جهان - بفرما خانم! این هم تلویزیونی که بهت قول داده بودم! محبوبه با خوشحالی به تلویزیون کوچک قرمزرنگی که روی طاقچه بود نگاه کرد. دلش می‌خواست دست در گردن شوهرش می‌انداخت و صورتش را غرق بوسه می‌کرد ولی خجالت کشید. یا عجله به آَشپزخانه رفت و ظرف فلزی

سیم خاردار

#سیم خاردار چند قدم دورتر، آنطرف مرز، پشت سیم خاردار همیشگی،هر روز می دیدمت! با تفنگی بر دوش و کلاهی بر سر. از وقتی مرزها گشوده شد،تو را ندیدم. رفته بودی! قار قار کلاغ های آنطرف مرز،رفتن ت را برایم خبر آورده بودند. حالا من مانده ام و سیم های خاردار و جای خالی تو! برگرد کهنه سرباز

معصومه

تقديم به آنهايي كه با لبهايي بسته در كنارمان هستند و هرگز صدايشان رو نمي شنويم. اولين بار وقتي كه براي شستن دست صورت از پله ها پايين ميرفتم ديدمش ، از در زير پله اي كه صاحب خونه مون صفيه خانوم واسه ش در درست كرده بود و جاي انباري استفاده مي كرد بيرون اومد . از صداي مادرش كه مي گفت

آن سوی آینه

روی تختش درازکشیده بودوبه اتاقش نگاه میکرد،اتاقی که ماه هاست خودرادرآن زندانی کرده بود،اتاقی تاریک که فقط درگوشه ای ازآن ودرکنارآینه لامپی روشن بود،لامپ راآنجاگذاشته بودتابتواندسارا راببیند سارایی که زیبابودوخوشحال،سارایی که ازبیرون رفتن وگشتن همراه خانواده اش خوشش میامد،هرچقدرباخودش

مرگ برای زندگی -3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی او در خیابان به راه افتاد ، اطرافش پر از خانه هایی ساخته از حلبی ، چوب ، چادر و بعضی جاها کانکس بود . بعضی ها که او را می شناختند ، برایش دست بلند می کردند . هنری با دیدنش گفت: بالاخره اومدی بیرون ، چیکار می کنی؟ - سلام ، هیچی ! کاری برام نداری ؟ یا کسی که بخواد ؟ : اگه پیدا کردی ، منم خبر کن ، همه چی برای از ما بهترونه

مسخ (نامه ای به: انسان کافکایی)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی نخستین گام برای شکستن مسخ شدگی این است که تشخیص دهی مسخ شده‌ای! (ریچارد باخ) تماشاگران مرگ، فروریختن دیوار بازدارنده را دیدند؛ و روزگاری، تو را امپراطور بی‌اقلیم و جنگجویی بیمار نامیدند؛ تا از تو پیغامی بشنوند و آسان‌ترین راه را برای سینه‌ات؛ جایی که نشان خورشید می‌درخشد،

نکته های علی و فاطمه

نمایش مشخصات پریا چیت گر سلام بچه ها حتما همه شما اطلاع دارید که دخترها از سن 9 و پسرها از سن 15 سالگی به سن قانونی می رسند من الان 9 سال دارم و برادرم 15 سال دارد راستی اسم من فاطمه است و اسم برادرم علی ما به سن قانونی رسیده ایم من امروز چند نکته را از معلم خود آموزش دیده ام و می خواهم به شما آموزش دهم من دو

تنهایی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که تنهایی جایی رفته باشد ؛ همیشه در کنارش بود و حالا مثل هر روز ، امروز صبح با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق .... ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ، در برابر حیرت رهگذران مانند کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت

یک اشتباه بزرگ

تازه پشت لبم سبز شده بود... غرور نوجوانی از من یک پادشاه ساخته بود همه را یک درجه پایئن تر از خودم می دیدم چون باشگاه بدنسازی می رفتم و یک بدن خوب هم به کمک آمپول و پودر برای خودم ساخته بودم همه مردم و حتی دوستای نزدیکم را ریز می دیدم حس خیلی خوبی بود قد بلند و یک بدن پر از ماهیچه و یک

صداي عجیب

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خیلی معلوم نبود حالش خوب است یا بد. انگشتهای باریکش را که همیشه به شکل عجیبی روی کیبورد می گذاشت برداشت و بعد به تند تند خاریدن سرش مشغول شد. با خودش هم حرفی نمی زد. از جایش که بلند شد فهمید پایش به خواب عمیقی فرورفته. نشست. کمی فکر کرد. چند قدم راه رفت مثل این که سگی پایش را گاز گرفته باشد

معرفی می کنم دوست خوب من مهتاب

نمایش مشخصات سانازرضایی امشب مهتاب پشت پنجره ی سیاه خانه ی ما مهمان شده است؛ اول فکرکردم قصد آزارم را دارد نگاه خشمناکی بهش کردم و محکم چشمهایم را بستم، اما فایده ای نداشت او باز با نور حیرت انگیزش اذیتم می کرد. بیشتر از این حرصم میگرفت که هروقت باتمام خشم به او نگاه میکردم که چرا مزاحم خواب شیرین شبم شده او فقط یک نگاه نورانی با لبخندی بر لب به من زل میزد

رویا

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی زندگی رو که خلاصه کنیم میشود محبت تست روانشناسی میگوید من انقدر ارامم که گاهی شاید به نحوی نگرانی را حس میکنم سالمم ولی دلو هوای مولا کرده ... قاطی کردم نه ولی دلم تنگه دکتر توی صندلی جابه جا میشود و میگوید دفترچه بیمه تو اوردی ..؟ -من دفتر چه بیمه ندارم ... -پس برات ازاد مینویسم

آوای ماه وحشی - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مشغول کندن علفهای هرز و تمیز کردن مسیرهای آب بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. جولین وارد مزرعه شد ، از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم . او از ماشین پیاده شد. گفتم : سلام ، از این طرفا جولین گفت: روز بخیر ، این چند وقت سرم شلوغ بود ، دانشجوهام ازم کمک می خواستن که کمکشون کنم ، ولی بالاخره تموم شد ، هم خسته و هم تنها بودم

فقط یازده ماه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی استیک نیمه آماده! چه جالب باید خوشمزه باشه! این شرکت‌ها هرروز یک‌چیز جدید می‌سازند! خوبه دیگه! زود و سریع آماده میشه! دو تا بسته سوپ و ژله! این‌طوری بهتره! حالا شد یک سفره کامل! این چیه؟ چه خوشگله! وای جای دستمال کاغذیه! شکل گل آفتابگردان! خدایا! دلم ضعف رفت! فکر کن! این را بذارم روی

مرگ برای زندگی-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : نمی دونم، کی هستی ، ولی باید برای امیل خیلی مهم باشی که دارت زد ! اون زنو می شناسی؟ او سکوت کرد . به سمت امیل رفتم . : این کیه ؟ او خندید و گفت : برو به جهنم هَری. - الان اونی که داره می ره توئی ، وقتی رسیدی یه جا برای منم نگه دار. جسدت زیر این بارون می مونه و ممکنه طعمه حیوونای وحشی بشه ، حیف که گرگها لاشخور نیستن

داستان های آصف

آصف پسری 14 ساله است و در خانواده ای زندگی می کند که پدرش جلیل در ارتش بعثی ها فرمانده است. آصف پسری مذهبی و پدرش اسرائیلی است. پدرش همیشه آصف را کتک می زند چون جلیل نمی خواست موقعیت شغلی اش به خطربیوفتد روزی از روزهاجلیل به خانه می آید ولی آصف متوجه نمیشود او به اتاق آصف می رود و

حقیقت تلخ است...

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی پسر و دختر جوان تَنگِ هم روی نیمکت نشسته و حسابی گرم گرفته بودند. پیرمرد به آرامی پاهایش را روی برگ‌های خشک زمین می‌کشید که از کنارشان عبور ‌کرد. صدای خنده و پچ‌پچ عاشقانه‌ی آنها که گوشش را نواخت، پاهایش سست شد و چند قدم جلوتر روی نیمکت نشست. سرش را به عصا تکیه داد

تصمیم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی sپدرم عراقی ست و مادرم ایرانی... گلوله ها یکی پس از دیگری از کنارم رد می‌شوند، من اما هنوز تفنگ به دست و مردد ایستاده‌ام!!!

« غیرمترقبه»

از نادره اتفاقاتی که می توانست از هر ده میلیون نفر برای یک نفر بیفتد؛ این بود که چند چیز غیر قابل پیش بینی و باور نکردنی نا خوشایند؛ همه با هم و یکدفعه و در یک زمان باهم رخ دهد. آن روزهم که این اتفاق افتاد ؛ از کو تاهترین روز های سال بود. یعنی هنوز قرار بود شب که شد ؛با عمه ها و خا

دوهفته مانده به عید

نمایش مشخصات سانازرضایی تا رسیدم خانه سریع بخاری را روشن کردم برای اینکه زودتر گرم شوم بهش تکیه دادم واز پنجره خیره شدم به سفیدی برف توی حیاط که انگار قصد آب شدن نداشت، داشتم به حرف های احمقانه امروز مهرداد فکر می کردم که به بهانه کارهای عقب افتاده پایان نامه مشتری ها صبح جمعه ای مرا به مغازه کشاند وشروع

صدایی که خاموش شد

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سنگینی بار خسته‌اش کرده بود. با یک دست کیسه بزرگ گل‌کلم و هویج را گرفته بود و با دست دیگر چادرش را. نگاهی به انتهای خیابان کرد و با خودش گفت: فقط دو تا چهارراه مانده! در ذهنش نگاه شاد شوهرش را تصور کرد که با دیدن دبه‌های ترشی خوشحال می‌شود. امیر عاشق‌ترشی بود و او هرسال شهریور و

کتابِ گردشگر

نمایش مشخصات حیدر شجاعی به وجود آورندة من، زمانی مرا پدید آورد که مردم وقت هنوز به من و امثال من وابسته بودند! من پانزده سال پیش به دنیا آمدم. دو سال قبل خانمی که عازم لندن بود مرا خریداری کرد. یک روز پیش از بازگشت او به ایران، وارد کافی شاپ ایرانیان شد و پشت میزی نشست و مشغول نوشیدن قهوه گردید. آنگاه مرا از جیب پالتویش درآورد

زلزله و خالق ان

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی حالا که بیشتر دقت می کنم تازه می فهمم چقدر ما از خدایمان دور شده ایم به حدی که برای رفع بلا، برای رفع زلزله به هر نحوی التماس زمین و زمان را می کنیم. ولی... ولی نیم نگاهی به خدا نمی اندازیم. خدایی که خالق این جهان است... خدایی که قدرتش به حدی از این زلزله بیشتر است که نمی توان به زبان اورد

سِلنا - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : می دونم ، سخته ، ولی هرچه زودتر حلش کنیم ، به خودمون کمک بزرگی کردیم . در این هنگام سارا با عجله و خوشحالی به کنار ما آمد . سارا : یه خبر خوب براتون دارم ، جسیکا تصمیم گرفته ، روی پاهاش بایسته . ما نگاهی به هم کردیم . با خوشحالی گفتم : خیلی خوبه ، یه نگرانی ام کم می شه . سلنا : باید کمکش کنیم که سر تصمیمش بمونه و موفق بشه

مادر

نمایش مشخصات ماریه آزاد مادر نویسنده : مریم سرگزی کدپرسنلی82970831 دستم را در دستان سرد و بی جان مادربزرگم گذاشتم.تمام رنجهایی که کشیده ،در خطهای پیشانی اش هویدا بود.هنوز سنش به چهارده نرسیده بود که به زور شوهرش دادند.چندی از ازدواجش نگذشته بودکه فرزند اولش احمد به دنیا امد.حالا احمد برای خود کسی شده بود و برو بیایی داشت


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1