آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گلستان ! پدرم می گفت : اگر همه‌ی آدم ها رعایت می کردند و این کار را نمی کردند دنیا گلستان می شد. با تعجب پرسیدم کدام کار ؟ پدرم آهی کشید و گفت : دروغ نگویند ! خندیدم و گفتم : بابا جون خیلی ها اگر این کار را نکنند نان شان آجر می شود. پدرم تاملی کرد و گفت : آره پسرم ! مثل این‌ها.....! اژدها

روزهای ابری (قسمت سیزدهم)

روزهای ابری شطیطه گلشاهی قسمت سیزدهم مادرم خدابیامرز ،پانزده سالی هست که دیگر درمیان ما نیست .خیلی اوقات به حرفهایش فکرمی کنم یادم می آید ، هروقت کسی حرفی می زد و بواسطه حرفش مشکلی بوجودمی آمد ، می گفت :زبان گوشت بی استخوان هست . آدمی ، وقتی حرفی می زند، حواسش باید خیلی جمع باشد

شکستِ تنهایی

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی به نام خدا نویسندگان: علی علی‌زاده آملی، آرمین اسلامی‌نژاد داشتم صندوقچه‌ی قدیمی را زیرورو می‌کردم که مامان بی‌سروصدا بالای سرم حاضر شد؛ گوشم را کشید و از اتاق بیرونم انداخت‌ و گفت: «یه‌امروزه‌ رو آتیش نسوزون! خرابکاری نکن! شب لیلا و خانوادش قراره بیان؛ به هیچی دست نمی‌زنیا!»

من نمرده‌ام؟!

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی به نام خدا علی علی‌زاده آملی، محمدحسین شهپر با ضربه‌های دردناک سنگ و چوب‌ آسیب دیدم و به‌زحمت و لنگ‌لنگان در گوشه‌ای از خرابه پنهان شدم؛ جرأت تکان‌خوردن ندارم! هنوز هم صدای سردسته‌ی بدجنس‌ها به گوشم می‌رسد که می‌گوید: - «شَلِ سیاه! کدوم گوری رفتی؟» - «بچه‌ها! اونجا رو هم

هرمز بخش نهم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره کمی تاریک بود اما آن موجود بزرگ وحشتناک به وضوح دیده می شد هرمز نگاهی به داریوش انداخت با لرز به عقب قدم برمیداشت ترس را می شد در سرتاسر بدنش دید شمشیر در دستانش می لرزید با اینکه با دودست آن را گرفته بود ماه از سوراخ کوچکی در سقف غار نظاره گر آنها بود تا رقص شمشیرشان را بنگرد

چشم هایش!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی sهیچکس نمی داند که چرا دریا، لاشه ی نهنگ ها رو تُف میکند رویِ ماسه های ساحل. در حالی که چشمانِ بازِ نهنگ ها هنوز رو به ناکجا آبادی سمتِ دریاست. و من غرق در چشمان نهنگ، ماهی کوچکی را سر قلاب طعمه کردم و قلاب را به سوی...

اصل انسانیت

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده آری مورد تحقیر واقع شدن ، بسیار بسیار از مورد تنفر واقع شدن بدتر است ، اگر من حتی یک انسان که مرتکب گناه بزرگ و عمل ناشایستی شده را تحقیر کنم دیگر چگونه میتوانم راجع به فرهنگ و انسانیت صحبت کنم و دیگر چگونه میتوانم خود را فرهیخته و دانا بنامم. هرکس چه ثروتمند چه انسانی که وضعیت اقتصادی

ستاره‌‌ی متین

_یکسال گذشت بزرگ شدی لبخند می زند یکسال زمان زیادی بود تخت دقیق کنار پنجره بود پنجره تیمارستان نمای خوبی برای نشان دادن اسمان تاریک و بی نور امشب بود _متین دکتر داشت کسی را صدا می زد این اسم چقد برایش اشنا بود انگار که او را میشناخت شاید دوست کودکی؟ یانه! نوجوانی اش ؟ شایدم از

باید زندگی کرد

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده من یک روانشناس نیستم که بخواهم زندگی را علمی توضیح بدهم و یا یک امید دهنده الکی نیستم که فقط از دیدگاه خودم حرف بزنم اگر میگویم زندگی‌ زیباست چون ما فقط یکبار آن را تجربه خواهیم کرد و قدرت انتخاب داریم . اگر ما ناراحت و غمگین و دلشکسته باشیم ، دنیا هیچ کاری برای ما نخواهد کرد پس خوشحال باشیم بهتر است

مجنون بی لیلا (فصل اول)

نمایش مشخصات مهدی نجفی گاهـی از عشق طُ عشـق طُ دیــوانه جان بی هوا و بـی هوس دیوانه بـــار در فنجـان مینویســم عاشقانه دوصتت دارم من یــار من بـاش ماه من بـاش جــان من جـانان مـن... .............................. در تاریڪی قلب من گاهـی لکه ای از طُ میدرخشــد،خنده ای از طُ صدا به راه می اندازد و پلڪ زدنی از طُ وجودم

امروز

نمایش مشخصات م.ماندگار چه واژه ی غریبیست امروز! همه ی اتفاقات امروز می افتند! امروز بر خلاف روزهای گذشته که موهایم را با بندی بالا ی سرم جمع می کردم، رهایشان کردم. تابشان دادم. امروز دیگر نظرم این نیست، یار که نیست موهایت را احساست را دار بزن! بلکه می گویم موهایت را رها کن و در انتظار دست نوازشی بمان! شاید این افکارم چندان دوامی نداشته باشند

من اما هنوز منتظرم...

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده با یک دست ساکت را گرفته بودی و با آن یکی اش،حجمی از هوا را هول می دادی به جلو و قدم بر می داشتی. توی آن هوا، نفس های من و مردم این شهر بود، پر بود از ایکاش ها و هق هق گریه ها و قهقهه ی بچه ها و هورای شادی بعد از گل و هر چه احساس توی این شهر وامانده باشد، همه را داشتی با خودت می بردی. من اما پشت سرت بودم، کمین کرده بودم پشت پرچین های خانه مان

روزهای ابری (قسمت دوازدهم)

روزهای ابری شطیطه گلشاهی قسمت دوازدهم عمه نرگس همیشه می گفت : هرچه خدابخواهد ،همان می شود.این بارهم حتما ،خدا می خواست صبر و طاقت عمه رابیازماید. آقای مهدوی باوجودتمام درمان های مرسوم آن زمان ،بالاخره به ندای حق لبیک گفت و دریک روز ابری غمگین درحالی که همه ی فرزندانش وعمه

غبار

داستان داستان اصالت است داستان هویت هایی که گم می شوند در خودشان به فراموشی می سپارند و فراموش می شوند از دل برود آنچه که از دیده برفت ما چرا خودمان را فراموش می کنیم چرا مرز های اعتقادات و باور اصیل ما این همه تغییر می کند چه می خواهیم بکنیم؟ جای برای رفتن داریم یا نه؟ خواستن

هیچ چیز غیر ممکن نیست.

دانیس پسری بسیار باهوش با آرزوهای بزرگ. اما دوستانش همیشه او را مسخره میکردند و به آرزوهایش می خندیدند. تنها کسی که آرزوهای دانیس را قبول داشت پدربزرگش بود. بزرگترین آرزوی آن این بود که روزی روزگاری ظالمترین اژدهای جهان راشکست دهد. تیزدندون ظالمترین اژدهای جهان

انتخاب

نمایش مشخصات مریم موسوی هرکدام از ما در زندگی انتخاب های زیادی داریم . مثلا انتخاب می کنیم چه کاره بشویم ؟در چه رشته ای تحصیل کنیم ؟ و یا اینکه با چه کسانی در ارتباط باشیم؟ اما به نظر من مهم ترین انتخاب ما این است که چه کسی را دوست داشته باشیم . این انتخاب می تواد تمام انتخاب های دیگرمان را تحت تاثیر قرار دهد

ابعاد زمان

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده زندگی مثل رانندگی تو ی جاده میمونه ، باید حواسمون به جلومون جمع باشه ، البته گه گداهی هم باید نگاه به آینه ها(نگاه به عقب) کنیم مواظب باشیم از عقب خطری یا حادثه ای تهدیدمون نکنه. تو زندگی ما درسته با خاطرات دست و پنجه نرم میکنیم و خیلی وقتا میریم تو فکر گذشته به خوبی هایی که دیدیم

ساز ناکوک 1

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری این داستان براساس رویدادهای واقعی نوشته شده است. برای حفظ حریم خصوصی نام برخی از اشخاص تغییر یافته است. برای تجربه بهتر در هنگام خواندن داستان به موسیقی زیر گوش فرا دهید. soundcloud.com/maryamhnr/cvgxeo2eapft والس تهران ... + شنیدیش؟ خوب بود؟ - آره، قشنگ بود. + من که عاشقش شدم. - عاشق آهنگ؟ + هم آهنگ هم صدای آکاردئون، خیلی قشنگه

روزهای ابری (قسمت یازدهم)

روزهای ابری قسمت یازدهم شطیطه گلشاهی روزها یکی ازپس ازدیگری می گذشت .عمه نرگس باتشویش ونگرانی اما مقتدر و قوی ،روزها راسپری می کرد .دیگر نیازی به مخفی کردن بیماری آقای مهدوی نبود،چون ظاهرآقای مهدوی خبر از بیماری اش می دادو همه، من جمله خودش هم می دانست ،که دیگر چاره ای جزپذیرش بیماری ندارد

پسرک و مادربزرگ

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده این طبیعیه که تو این دنیا هرکسی بالاخره عمرش تموم میشه و ما انسان ها باید این واقعیت رو بپذیریم ، اما بعضی ها رفتنشون مثل شکسته شدن ستون اصلی ی ساختمونه که سال ها طول میکشه جای نبودشون ترمیم بشه یا شایدم هیچوقت نشه چون ی تکیه گاه و پشتوانه بودن ، حتی افراد بزرگ مثل پیامبر خودمون

گوسفندِ الاغ

نمایش مشخصات آرش خرم فر اون شب،شب دهم محرم بود و اونسال،مثل همه سال ها شور و حال خاصی توی محله ما به پا بود.درِ اکثر خونه ها باز بود و مردم یا توی خونه هاشون بساط نذری پزون پهن بود یا داشتند عزاداری میکردند.خونه ما دقیقا پشت مسجد محل بود که اسمش رو به خاطر اینکه واقف زمینش عاشق حضرت ابوالفضل بود گذاشته بودن حضرت ابوالفضل(ع)

زرد کم رنگ

نمایش مشخصات محمد ملکی خیلی بچه بودم ، هنو کامل یاد نگرفته بودم ادب و معاشرت یعنی چی تو کوچه داشتم بازی میکردم خوشگل ترین دختر بچه ی شرِ کوچه بود صدام کرد گفتم ها ؟ گفت تو شبیه منی میای دوست شیم ؟ بهش گفتم نه ما شبیه نیسیم من موهام طلاییه تو موهات مشکی اسکیت من مشکیه واسه تو طلایی نگام کرد تازه انگار

"ترينِ من"

sمي دانم تو دست نيافتني ترين معشوق زمين باش ! حتي دور از دستانِ من ، ولي باش ...! اينجا ميانِ دنيايِ من دستِ كسي به تو نخواهد رسيد اما تو فقط براي من دست نيافتني ترين هستي برايم دوسداشتني تريني . آري گویا اسم تفضیل براي من موثر ترين درس بود . #زهراي_بي_تو

روزهای ابری (قسمت دهم)

روزهای ابری قسمت دهم شطیطه گلشاهی سال 1353درحالی آغاز شد که جای خالی آقاجان درخانواده به شدت احساس می شد.هیچکس دنبال سبزه ، سفره هفت سین ، ماهی قرمز و اسپند و عودو.... وخلاصه بساط عید نبود.هنوز فرزندان ،عروسان ودامادهای آقاجان لباس های سیاه برتن داشتند .بزرگترها به زن عمو فاطی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هفت سین ! نگاهی به سفره‌ی هفت سین کرد و لبخند‌ی زد. زن گفت : به فقیرانه بودن آن می خندی ‌؟ مرد گفت : نه ! به تاثیر حرف‌ها که به مریم زدم ! باید به حقوق همه‌ی آفریده‌های خداوند احترام گذاشت ! زن با تعجب پرسید من که آفریده‌ای را نمی بینم ! مریم از اتاق بیرون آمد و گفت : مادر جان ! در سفره

بخند لعنتی :)

نمایش مشخصات محمد رضا بادره میـــــگن چرا انقدر غمـــــگین می نویسی افسرده میـــــشیم••• ببخشـــــید•••حق باشـماست چندخطی مینویســـــم بخند ســـــاده بودم خیلی ســـــاده به همه محبت کردم...بی محبـــــتی های ک بهم میشد زود فراموش کردم اماسادگی ام رانـــــشانه گرفتن و زمینـــــم زدند ••• بخند اولین

"هیچ فکر نمی کردم بزنی زیر تمام حرف هات"

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده هیچ فکر نمی کردم بزنی زیر تمام حرف هات، وقتی من را بغل گرفتی و در گوشی بهم گفتی: "تا ابد، تا همیشه تو را خواهم داشت." نمی دانستی دلم چه لرزه ای به خودش گرفت. آن قدر لرزید که باورم شد من می توانم تا ابد جزئی از زندگی تو باشم. گاهی به یاد زیباترین لحظه ای می افتم که کنارت گذشت، روزی بود

پارچه

نمایش مشخصات رمضان یاحقی پارچه رمضان یاحقی مشتري پارچه را با دستش نوازش كرد. - متري چنده؟ - قابل شما رو نداره،اول ببينيد مي پسنديد. - خيلي ممنون. و رو به زنش كرد. - چطوره؟ زن دست جلو برد و پارچه را لمس كرد و شانه ها را بالا انداخت. مرد باز پرسيد؛ - خوب! متري چنده؟ -قابل شما رو نداره، متري دو هزار تومن. - خيلي كه گرانه! - پارچش خوبه، ژاپني يه! زن به كمك شوهرش آمد

روزهای ابری (قسمت نهم)

روزهای ابری قسمت نهم شطیطه گلشاهی ...بعداز ازدواج عمه شیرین که کوچکترین فرزند خانواده بود، فرزندان آقا جان یکی پس ازدیگری درمدت سه سال ازدواج کردند ،عمه فاطی با آقای عباسی که مردی خوش پوش وخوش مشرب و خوش صحبت بود،ازدواج کرد . آقای عباسی دوره تزریقات و امورات پرستاری دیده بود ودرمطب* دکترکاکوان * که ازپزشکان قدیمی شهرلاهیجان بودکارمی کرد

سگ گله نباشیم

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده چند روز پیش فرصتی پیش اومد که برای ساعاتی بریم تو دل طبیعت و از دنیای آهنی و آلودگی و صدای بوق ماشینا بدور باشیم،اتفاقا نزدیکی ما چوپانی بود که گله اش رو برای چرا آورده بود و ی سگ خوشکل به اسم شرکی داشت ، شرکی با تمام حواسش مواظب گوسفندا بود و همش دور گله میدوید . ما چوپان رو دعوت کردیم که بیاد پیشمون و بامون هم سفره بشه و اونم پذیرفت

وقتی عمو آمد

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه هیچ وقت آن فصل از سال باغ نرفته بودم. اگرهم رفته بودم خیلی کوچک بودم و چیزی به خاطرنداشتم. همه چیز عوض شده بود.درختان بزرگ گردو،تبریزی وتوت که همیشه درانبوه برگ های شاداب وسبز بسیارباابهت بودند،لخت ولاغر انگار مرده و جان در بدن نداشتند. گنجشک هاکه روزی دسته جمعی ایستگاه راروی

گالش من

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا 100 داستان داستان شماره : 1 یکی روز سرد زمستانی با صدای قل قل سماور بیدار شدم خونه درسکوت مطلق بود انگار هیچ کسی نیست وای من زودتراز خواهرم بیدار شدم " فصای خانه خنک بود و کرسی گرم و دلنشین، ازگرمای کرسی دل کندن کمی سخت بود، حالا بخوابم تا مادرم بیدار شد منو صدا میزنه!

تفرجگاه

نمایش مشخصات میثم فکوری زیر یک درخت پر برگ...هوای خنک...اسمان ابی زیبا...چند دقیقه لذت میشه برد ازاین لحظه؟اصلا میشه اسمشو لحظه بزاریم؟یا بهتره بگیم مکان؟ خلاصه هرچی که هست مدت زمانش محدوده.اخرش دلو میزنه.پس این یه بازیه.مشکلات نباشه ارامش بی معناست.ارامش نباشه مشکلاتی وجودنداره...توهم؟یا بازی؟ مثل کنسولی((اتاری))میمونیم

افسانه گالوس ۲

نمایش مشخصات اصغر محمودی فراتاگون عصبانی از اینکه به هشدارش توجهی نکرده از دربار خارج شد .‌فوگان با اینکه از فناناپذیری خود مطمئن بود و ارتش قدرتمندی داشت به فکر فرو رفت . چگونه ممکن است من نابود شوم . جاودانه ام . هیچ پهلوانی نمانده که نکشته باشم .‌همه موجودات این دنیا از من می ترسند . نیمه های شب بود به تریتی گفت تا فراتاگون را یک بار دیگر برای گفتگو بیاورد

جنبش جنوب

سال ۱۲۷۸ خورشیدی بود که با وجود اعلام بی طرفی ایران در جنگ جهانی اول نیرو های انگلیسی بی طرفی ایران را نقض کردند و وارد بوشهر شدند و آنجا را اشغال کردند . رئیس علی دلواری (زاده روستای دلوار که اصالتا اهل ممسنی کازرون بود) با خوانین جنوب (از جمله صولت الدوله قشقایی،خان ایل ممسنی و

صبح خیلی زود

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

پا کوتاه

نمایش مشخصات آرش خرم فر زمین را یخ فرا گرفته بود و دانه های درشت برف سوار بر بال های باد،بر صورت ها تازیانه میزدند.برف سنگینی زده بود و پاها تا ساق غرق میشدند.کریم پا کوتاه از خانه بیرون آمد و بعد از بستن،آن را سه قفل کرد و سپس کفش های مشکی و پاره خود را ورکشید.شال گردنش را دور صورت خود انداخت و کلاه پشمی خود را بر روی سرش محکم کرد

روزهای ابری (قسمت هشتم)

روزهای ابری قسمت هشتم شطیطه گلشاهی منزل آقاجان ،دریکی ازمحلات قدیمی لاهیجان به *نام میدان* بود ،این کوچه نمونه ای بارز از کوچه های آشتی کنان بود.کوچه هایی باریک که بخاطر کم عرض بودنشان به کوچه های آشتی کنان معروف بودند.البته درحال حاضر ، باوجود عقب نشینی منازل ، تغییراتی کرده است ولی هنوز هم ازآن محله های باصفاست که حال وروز قدیم رادارد

روزهای ابری (قسمت هفتم)

روزهای ابری قسمت هفتم شطیطه گلشاهی مادرم عروس بزرگ خانواده گلشاهی بودوهمیشه ارتباط خوبی با خواهران همسرش داشت . عمه نرگس، بعدازدرگذشت مادرم به من وخواهرانم گفت : مادرت، وقتی پا به منزل ما گذاشت،جوری رفتار میکرد که انگار درخانه خودمان بزرگ شده بود. مامثل خواهر بودیم مادرت خیاط ماهری بود

مسجد و میخانه

نمایش مشخصات علی اکبری سالها پیش درمرکزشهر خیابانی بود که مسجدنسبتا بزرگی درآن قرارداشت درآن سوی خیابان درست روبروی مسجد یک میخانه بود.هرکه دوست داشت می رفت دنبال شراب و هرکه اهل دل بود به مسجد می رفت. یک روز امام جماعت،هیات امنای مسجد را به جلسه ای دعوت کرد که گروهی ازخیرین درآن حاضربودند امام جماعت

افسانه گالوس

نمایش مشخصات اصغر محمودی هزاران سال پیش از این سرزمین پارسیان ، سرزمینی که همواره سرسبز و خرم بود و مردم در شادی و صفا زندگی می کردند مورد هجوم ارتشی خونخوار و تا دندان مسلح قرار گرفت . هر ارتشی یا پهلوانی پیش رویشان قرار می گرفت نابود می شد و از بین می رفت . شهرها به ویرانه تبدیل می شد و مردان و زنان را به بردگی می بردند

وقتی عمو آمد

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه هیچ وقت آن فصل از سال باغ نرفته بودم. اگرهم رفته بودم خیلی کوچک بودم و چیزی به خاطرنداشتم. همه چیز عوض شده بود.درختان بزرگ گردو،تبریزی وتوت که همیشه درانبوه برگ های شاداب وسبز بسیارباابهت بودند،لخت ولاغر انگار مرده و جان در بدن نداشتند. گنجشک هاکه روزی دسته جمعی ایستگاه راروی

داستان تولد یا توجه

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تولد یا توجه ******************* امروز هم یک روز عادیه با این تفاوت که 46 سال قبل تو به دنیا اومدی اره من به دنیا اومدم مگر اتفاق خاصی بوده ، هااان این مصیبت برای والدینت خاص بوده ، اونم 46 سال پیش ، خب حالا یادشون رفت تبریک بگن ، خیلی تو این سالها خاطره خوش گذاشتی براشون ، از اول

روزهای ابری (قسمت پنجم)

روزهای ابری قسمت پنجم شطیطه گلشاهی عمه نرگس باهمراهی پدر ومادرم راهی خانه بخت شد .مادرم می گفت آن موقع لاهیجان به نسبت نوشهر شهر بزرگتری بود و ا مکانات بیشتری داشت، بعدازگذشت پنج شش ساعت بامینی بوس وقتی به نوشهر رسیدیم، رفتیم منزل آقای مهدوی درآنجا پسر بزرگش محمدعلی ونوعروسش

سیاه دوس داشتنی

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور سلام من معتقدم که سوسک ها حیوانات نه ببخشید حشرات یا شاید هم جانداران ارزشمندی اند و بسیار مفید و قدر شناس. زیرا سال های سال میتوانند در کنار ادمیان یک زندگی مسالمت امیز داشته باشند. اما نمید انم که چرا ادم هاا مخصوصا خانم خانه تا مرا و دوستانم را میبیند جیغ میزند و پا به فرار میگذارد ؟ من فقط سیاهم و بی ازارم

روزهای ابری (قسمت ششم)

روزهای ابری قسمت ششم شطیطه گلشاهی عمه نرگس همانند یک فرشته به زندگی آقای مهدوی بخصوص به مهوش کوچک عشق وزندگی بخشید .خودش تعریف می کرد، وقتی مهوش را برای اولین باربه حمام بردم ، دربدنش کبودی وزخم هایی دیدم .موهایش مدت ها بودکه مرتب شانه نشده بود. به موهای صاف ولختش دستی کشیدم

زندگی بی بوسه

نمایش مشخصات ماریه آزاد دوباره هوا سرد شد همه به خانه های شهرنشین و مدرن خود برگشتند برندگان همچنان دنبال دانه می گشتند و من به عادت هر روزه روی بالکن را با دانه های برنج شب مانده پر میکردم و صبح نظاره گر دعوای کبوتران و گنجشکان لبه بالکن بودم. این روزها موجودی عجیب همه را درگیر خودکرده آنچنان

هاجر-قسمت سوم

نمایش مشخصات حمید جعفری کوری، مسیر زندگی و آرزوهای هاجر را تغییر می دهد. او دوست داشت که به شهرهای مختلف سفر کند و حتی به مرد شهری شوهر کند اما با این بلا که بر سرش هوار شد، فقط سعی می کند خودش را از جمعیت دور نگه دارد تا کسی به چهره او؛ به چشم کور او ذل نزند و خیره خیره نگاهش کند. این نگاه و نگاه ها برای او مثل مرگ تدریجی است و روز به روز پیرش می کند

مجبوریم کار خلاف کنیم

نمایش مشخصات حسن ایمانی مجبوریم کار خلاف کنیم! از روزی که پدر پِن چان _ دختر سیزده ساله تایلندی _ بخاطر بیماری سرطان جان خود را از دست داد، روزگار ساز ناسازگارش کوک شد. مادر پِن چان برای تأمین مایحتاج خانه به خدمتکاری توی یکی از هتل‌های مجلل جزیره پوکت درآمد و حقوق بخور نمیری برایش تعیین شد. سه ماه بعد،

از نسل حوا از جنس آدم

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی رودر روی آیینه ی قدنمای قدیمی با قاب چوبی و تراشیده شده و رنگین، تصویر پسرکی درونش پاشیده غمگین. پسرک رو ممیشناختم، هم خوب بود و هم بد، صبور بود و خودسر. . پسرک در کیلومتر هجده سالگی خیره بودش به خویشتن خویش. گوش داده بودش به نجوای بیصدا و خاموش روح درونش. نفسی از سر حسرت کشید، شیشه ی تصویر آیینه از آه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری زرگری ‌! استخوان‌ها را که دیدند ؛ واق واق‌شان شروع شد واز سر و کول هم بالا می رفتند. با تعجب به آن‌ها نگاه می کردم! پدرم گفت : سگ‌ها عادت‌شان همین است ؛ سفره‌ای که پهن می شود به جان هم می افتند ! نگران نباش دعوایشان زرگری است. روزهای جنگ ! پای صحبت‌های دکتر که نشستم ؛ گفت : امروز

هاجر- قسمت اول

نمایش مشخصات حمید جعفری صدای رود زلال و آرامی که از وسط روستا می گذرد، به همراهی جیک جیک پرندگان پنهان در لابلای شاخسار درختان، موسیقی زیستن را در گوش اهالی می نوازد. کوه های بلند و سر به فلک کشیده در اطراف روستا جا خوش کرده اند و آن را همچون فرزندی در آغوش خودشان جای داده اند. گاهی صدای مینی بوس های عبوری

سنگر ( پایان)

نمایش مشخصات اصغر محمودی .... - آقای مدیر درس حسن چطوره ؟ با این سوال زن به خودم آمدم و گفتم : خب ، بذار صداش کنم . بعد از اینکه حسن آمد و کنار مادرش ایستاد واقعا به هم می آمدند . به به !! چه صحنه زیبایی !! حیف که یه کم گل آلود بود . نگاهی به بچه ، نگاهی به مادر . هر چه بچه کثیف بود مادر کثیف تر . حال و هوای مقایسه درگیرم کرده بود که مادر حسن گفت : من تو خونه باهاش کار می کنم

من

sتو همیشه یادم بودی ، همیشه دوستم داشتی ؛ تو برایم مهرباترین و معصوم ترین دختر دنیا بودی و همینطور بهترین بازیگر دنیا و من هم ابله ترین بیننده ی فیلم بازی کردن تو مهدی خسروی

هاجر-قسمت دوم

نمایش مشخصات حمید جعفری هاجر از زندگی قالی بافی را می شناسد و پول هایش که هیچ وقت به خودش یا مادرش نمی رسد و فقط جیب میرزا را پر می کند. مادر گوهر آنقدر پای دار قالی می نشیند و کارهای خانه را انجام می دهد که توان رفتن به بالای روستا و آوردن آب از سرچشمه را ندارد و از جوی کثیف جلوی در خانه آب برمی دارد. دنیای

مأموریت تیم پزشک‌های کوبایی

نمایش مشخصات حسن ایمانی مأموریت تیم پزشک‌های کوبایی اسم کوچکش رائول بود. توی تیم درمان امدادی کشور کوبا، یکی دو تا از رفقای نزدیک، او را رئیس صدا می‌کردند. چون همنام رئیس‌جمهور قبلی کشورشان بود. اما رائول نه به‌اندازه دیه‌گو شجاع بود و نه به‌اندازه آلوارو از فوت‌وفن کار سر درمی‌آورد و نه به‌اندازه لئوناردو فرناندز سابقه پزشکی بین‌المللی داشت

دِلی

ازتوخیابون ردمیشدم که چشمم به یه اعلامیه افتاد.اسمُ خوندم،آره خودش بوددوستم که خیلی دنبالش گشتم تابدهیمُ باهاش صاف کنم. آدرسُ خوندم ورفتم به اون نشونی که تواعلامیه بود. گفتم : ببخشید من ازدوستای مرحومه هستم.دخترش اشاره به تابلوی رودیوارکردوگفت : مادرم فرشته بود.تازه فهمیدم که تشابه اسمی بوده

سنگر ( قسمت ۲)

نمایش مشخصات اصغر محمودی ... دروازه دبستان در سمت راست ورودی ، کف حیاط ، بی ادبانه دراز کشیده بود و آسمان صاف و آبی بیکران را متفکرانه نظاره می کرد . دیوار حیاط اما ویران شده و خراب و سوراخ سوراخ . شنیده بودم به سوراخ دیوار می خندند ولی این سوراخ ها گریه داشت و ماتم . نمی دانم چون سوراخ ها بزرگ و گشاد بودند خنده نداشت یا اینکه چون بر دیوار دبستان بود گریه داشت

فرضیه غلط اما نتایج درست

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرضیه غلط اما نتایج درست ************ ریاضیات بسیار زیبا و پیچیده است مخصوصا هندسه حال میخواهم از ابتدایی ترین و اصولی ترین مبحث در هندسه داستانی را بگویم که بر اساس فرضیه ی غلط بنا شده اما نتایج بسیار قوی در برداشته و خیلی از معادلات و محاسبات و احجام و سطوح براساس همین فرضیه

روزهای ابری (قسمت چهارم)

روزهای ابری قسمت چهارم شطیطه گلشاهی امروز صبح وقتی ازخواب پاشدم هوابارانی بودو حال وهوای شمال راداشت .زمانی که بچه بودم ، درهمه فصول چکمه وچتردرجای کفشی دیده می شد.هوس کردم تاس کباب درست کنم ،ناخودآگاه یادم به تاس کباب های عمه نرگس افتاد .هروقت که چندروزی به دیدن عمه نرگس

پسرخوانده ی رشت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی یه بچه ی سر راهی سمت محله ی ضرب ، بعد پل باریک رودخانه ی زَر پیدا شد... . سالها گذشت، پسرک قصه ی ما خوش صدا و خوش چهره و اهل آواز شد. اون همه جا جاشه. همه واسش مادرن. کلی هم داداش داره. اما همگی قرضی و رویای پیدا کردن مادر واقعيش ، نه این مادرهای فرضی. بچه ی سنگ فرش خیابوناست

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نخل ! پدر بلند بلند گریه می کرد ! پسر با تعجب پرسید برای افتادن نخلی این قدر گریه می کنید؟ پدر آهی کشید و گفت : من شب و روزم را پای این نخل گذاشته بودم. پسر گفت : ‌ما که نخل‌های‌زیادی داریم ! پدر گفت : آری ! اگر با هر طوفان نخلی بر زمین افتد تا چند سال دیگر نخلی نخواهیم داشت. برعکس !

روزهای ابری (قسمت سوم)

روزهای ابری (قسمت سوم) شطیطه گلشاهی بهار ،تابستان ،پاییز و زمستان به سرعت می آمد و می رفت .خانواده پرجمعیت گلشاهی در خانه پدری ،دورهم جمع بودند و ایام سپری می شد.خانه آقاجان در محله میدان ،هنوز هم پابرجاست. گاهی اوقات که به منزل عمو تقی عزیز می روم، منظره خانه آقا جان وپیله خانوم را در ذهنم مجسم می کنم

دل نوشته سردار سلیسمانی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري اگر دستت را کردن از تن جدا ملالی نیست آنکه دست داده است بال می نهد تو را . چه طلوعی داشتی همگان شیفته تو نه جهان غرق ابهت تو! و چه غروب عاشقانه ی بود وداع مردم با سردار دلها هایشان! سرداری که فقط سر نه؛ بلکه دست و جان داد. برای مردمش. دستی که با عطوفت سر یتیمان را نوازش می کرد اکنون فتاده در خاک

سنگر

نمایش مشخصات اصغر محمودی سنگر چیست ؟ سنگر کجاست ؟ منطقه ای کوهستانی در نزدیکی شاه جهان با زمستان هایی بسیار سرد ، بهاری بسیار زیبا . گویند تابستان هایش سرسبز است و خرم و تماشایی . هر چه هست در این خطه از ایران زمین کلمه ی بسیار درباره اش صادق است . بسیار دور افتاده . بسیار نزدیک . بسیار کثیف . بسیار تمیز . می شود گفت یا از این طرف قضیه افتاده اند یا از آن طرف

عشق

sزمونی دیدمش که سوی چشماش رفته بودودیگه منونمی دید.مادرم رومیگم که جوونیش روپای من گذاشت ولی دل من لیاقت عشق بیکرانش رونداشت.خداخدامیکنم پسرم مث من نشه.

روزهای ابری (قسمت دوم)

روزهای ابری قسمت دوم شطیطه گلشاهی خلاصه عمه نرگس سالهای سال درخانه ی پدری ماند و به خانواده پرجمعیتش خدمت کرد .برادرها محمد علی و عباس و جعفر ومحمدرضا وتقی دربیرون کار می کردند ،آقاجان وپیله خانم (خانم بزرگ)پیر شده بودند و فاطمه خواهردوم هم درکنارخواهربزرگترش درمنزل برای این خانواده پرجمعیت پخت وپز ورفت وروب می کرد ، شیرین هم درس می خواند

خدا

sعکس کودک کاری رودیدم که بدلیل فقرخودکشی کرده بود.اشک توچشمام جمع شدویادکودکی خودم افتادم امامن همیشه باخودم میگفتم غصه نخورخداازاون بالاتورومی بینه ودستای کوچیکت رومی گیره.

عشق یا تنفر؟

عشق یا تنفر؟ موضوع همینه چیزی که چند روزه ذهنمو درگیره خودش کرده شاید چند هفته درست از وقتی که دیدمش بزارید بگم دارم درباره ی کی حرف میزنم یه پسر قد بلند یا چهره ای نه خوشگل و نه زشت یه چهره با نمک و خوشتیپ درست سه هفته پیش وقتی داشتم با یکی از همکارا حرف میزدم اون وارد شد خیلی خوشتیپ

آمپول آلماس

در یکی از شهر های بسیار دور افتاده کشور در یک درمانگاه مشغول به کار بودم . حسابدار یک درمانگاه ورشکسته که برای اینکه حقوق ماههای عقب افتاده ام را طلب نکنم به من عنوان مدریت مالی هم داده بودند. این درمانگاه عملا هیچ مریضی نداشت به جز روز های چهارشنبه که از یکی از کلان شهر ها یک چشم

تو دیگه مرد شدی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی تو دیگه مرد شدی! روز سه‌شنبه توی بازارچه دست‌فروش‌های شهر لیما _ پایتخت پرو_ هیچ مردی دیده نمی‌شد. همه فروشنده‌ها و خریدارها زن بودند! در این میان پسربچه‌ای که یک کلاه بزرگ حصیری به سر داشت و یازده، دوازده ساله به نظر می‌رسید توجه دو مأمور پلیس شهر را به خود جلب کرد. آن‌ها خود را به پسربچه رساندند

جنگل تاریک

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی جنگل تاریک، بوی دم کرده اجساد زندگانی را می داد که نمی دانستند چرا مرگ روحشان را با شبنم لطیف جنگل شستشو داده و به ارواح سرگردانی سپرده است. آن شب تنها صدای حیوانات به گوش نمی رسید. گاهی در میان هیاهوی حیوانات شب زی، امواج صداها در میان درختان طنینی ایجاد می کرد که گوش های کوزت آرزو

سی مرد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 یکی بود یکی نبود یک‌چارجی مهربون توی شهر بود که اخبار را بعد از گرفتن پول از اسپانسر خبر در شهر پخش میکرد و امروز قرار بود خبر فوق العاده ای را در شهر اعلام کند : مردم ،مردم جمع شوید که شخصی به اسم هد هد قصد دارد شمارا رایگان به سفر خود شناسی ببرد و جارچی موظف بود برای این خبر که

رهسپار باد

نمایش مشخصات طراوت چراغی پنجره زنگ زده اتاق را باز کرد ، هوا سرد بود ولی نه به اندازه روز های پیش لبخندی بر روی لبش نمایان شد .خوشحال بود که امروز میتوانست به کلاس خیاطی کبری خانم برود. نگاهی به آینه انداخت باز هم خیال همیشگی مغزش را به رقص درآورده بود ، روسری آبیش را سر کرد و چادر را روی سرش انداخت .کفشهای ساده اش را از جا کفشی درآورد و پوشید باز هم نگاهی به آینه انداخت

روزهای ابری ( قسمت اول)

روزهای ابری داشتم اتاق راتمیز می کردم ناگهان کتاب قرآن قدیمی پدرم رادیدم .قرآن رابازکردم، واقعا قدیمی ها چه رسم قشنگی داشتند اسامی اعضای خانواده تاریخ تولد و تاریخ فوت شان رابه ساعت در صفحان سفید یادداشت می کردند .موقع تولد رابا کلمات قشنگی مثل نور چشمی خانم .......یا آقای .....

دلیلی برای بودن

با مادر به قصد فاتحه بر سرمزار پدربزرگ و مادربزرگ به قبرستان رفته بودم, مزار اونها رو غبار گرفته بود ظاهرا مادر از قبل بطری خالی برای این همراه خودش داشت که از یه شیر آب اون حوالی پر از آب کنه برای شستشوی مزار اون دو عزیز از دست رفته، اما ظاهرا شیر آب همیشگی رو مسدود کرده بودن , برگشت

داستان عشق

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور عشق یعنی چه؟ می توان عشق را به یک دوست داشتن ساده تشبیه کرد"یا یک حس عمیق قلبی. "" اما این تعبیر ما نیست که به عشق "معنای زندگی میبخشد"بلکه تاثیر ان بر روح و روان ما است که حال هر چه حال ما خوب تر شود و "بیشتر احساس زندگی در رگ های ما جاری گردد" عشق به معنای واقعی خود نزدیک تر میشود

تامل

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی تامل *** به بیماری صعب علاجی مبتلا شده بودم و مصرف بی رویه دارو باعث شد که فلج شوم ، هر روز بی اشتهاتر ، ضعیف تر و گاها بی هوش می شدم در باز شد و پدرم آمد ، نفسش سرد و خسته بود ویلچر که تکان خورد ، گفتم کجا؟ وقت تنگ است به پرواز نمی رسیم پسرم مرا مثل گوشت قربانی به هرسو نکشید بگذارید

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول نیمه‌شب بود، باران می‌بارید. بارانی تند که در شهر پر دود تهران کم سابقه بود. رگباری که بی وقفه بر کف سرد و پرچین آسفالت‌ها، میان پیچ‌وخم جوی‌ها و در تودرتوی کوچه‌ها قدم می گذاشت. با اندک رنگ و بویی از دوران کودکی، همان دوران که وقتی گوش می داد صدایش را روی ناودانی خانه می شنیدی

عطسه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی یه روز یه نفر عطسه اش گرفت، دیگه بند نیومد... افتاد دنبال راه چاره... تا رسید به گل قاصدک... قاصدک گفت: چرا می‌خوای عطسه نکنی…؟ بیا عطسه کن و کمک کن به پخش شدن بذرهای من توی طبیعت… یه نفر با خودش فکر کرد گفت: چرا باید مفتی مفتی برا تو عطسه کنم...؟ قبلش پولشو بده… قاصدک گفت: اما مگه من از


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1