آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

میز

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی از روزی که منشی گفت:«زیرِ میز کارتو راه میندازه.»تمام فکرم را روی این موضوع متمرکز کرده بودم،که آنجا ماجرا از چه قرار است که این قدر با آب و تاب به تعریف و تمجید از آن می‌پردازد و تاکید اکید دارد که از دستش ندهم.از آنجایی که ما حتی یک نصفه میز هم در خانه‌مان نداشتیم،طبیعی بود از معجزات و حسنات این شی گران ارزش بی‌اطلاع باشم

رنگم کن ،صورتی کم رنگ

دلش گرفته بود چند روزی بود نتوانسته بود درست وظیفه های زندگی اش را که کارهایی تعریف شده بود انجام دهد با انجام ندادن چند وظیفه از خیر کل اش گذشته بود ...شب با خداوندش حرف زد خدایش میدانست دل بنده اش از تنبلی های خودش گرفته ،شروع کرد به حرف زدن نه حرف درباره مشکلاتش بلکه درباره احساساتش

نابغه

نمایش مشخصات سعید بیک زاده _آقای صادقی ...عزیز من، اصرار نکنید.این دفعه چندمه ؟...اینجا یه موسسه غیر انتفاعی یه .می دونید تا الآن چن نفر از والدین دانش آموزان به ما زنگ زدن و اعتراض کردن.تا الآن سابقه نداشته همچین چیزی بعد به آقای مدیرکه در سکوت داشت به صحبت های آنها گوش می داد نگاه کرد.بی هوا دست برد سمت لیوان چای

درد دل

نمایش مشخصات شهرام شیبانی ميگويند چرادرددل نميكني... كمي فكرميكنم وميبينم كه دراين مدت بيشترين درد دلهايم شايدبا خودم بوده است. دوستان وآشنايان گرچه به ظاهرنزديكند ولي... ميدونيدچون ضرروزيان زيادديدم هميشه ترجيح دادم كه دردم را با خودم واگویه كنم،گاهي اوقات قلم به دست ميگيرم و چندسطري مينويسم ،شعري ميخونم

خانم جان

خانم جان از آن آدم هایی بود که قبل از انقلاب شال و کلاه می کرد میرفت لاله زار. فیلم میدید و لبو میخورد و روزنامه می خرید. به قول خودش از آن لوندهایی بود که زن های محل چشم دیدنش را نداشتند. حتی یک بار در یک مسابقه ی رقص نفر اول شده بود و آنقدر کمرش را لرزانده بود و برای مردهای محل قر داده

آواز سار

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری هر روزِ هر روز می‌آمد روی بالکن پیچک گرفته‌ی خانه‌ی ویلاییشان، روزی نمی‌شد که او را حداقل یک بار در آنجا نبینی؛ همیشه می‌آمد و روی آن صندلی چوبی می‌نشست و به افق و دور‌ دست‌ها خیره می‌شد. یک سار خوش‌آواز روی درخت سیب حیاطشان لانه داشت، هر روز که پسرک افق را نظاره می‌کرد، گوش‌هایش

بخواب لئو با آرامش

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا چشم ها باید نیمه باز باشند هر لحظه ممکنه یکی سر برسه ؛ به خاطر نرده ها از پنجره نمیتونن بیان داخل ، باید از پنجره ها به هر حال دور باشم پنجره ها آشیانه تک تیراندازها هستند . جلوی در ورودی با فاصله کنار دیوار روبه رویی طوری می نشینم که هر لحظه آمادگی مقابله را داشته باشم ؛ همیشه اینطور

روزگار گردون

نمایش مشخصات ماریه آزاد بالاخره دست تقدیر رقم زداز اداره ماموریتم  به یزد خورد و باجمعی از دوستان برای بازدید از طرحهای عمرانی راهی شدیم. روز اول که ازیکی دو منطقه بازدید داشتیم خسته به مهمانسرابرگشتیم. روز دوم به یک طرح درحال ساخت رفتیم خیلی از ما جلوتر نبودند اما از هماهنگی و درستکاری  پیمانکار ها میشد فهمید تنهاعامل پیشرفت انهادر کاربودند

کلاس مداد رنگی ها (صدای رنگین کمان)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی اون روز از معدود روز هایی بود که تمام مداد رنگی ها بدون غیبت سر کلاس حاضر شده بودن، از مداد سیاه گرفته تا مداد سبز و آبی و قرمز و نارنجی و صورتی و خلاصه همه، خانوم معلم که کمتر می شد سر کلاس همه مداد رنگی ها رو با هم ببینه به جای درس دادن شروع کرد به صحبت کردن برای بچه ها و نصیحت کردن

نیمروز

sقرار شد که برود به ماه ،همانجا ایستاد درست کنار ایستگاه متروی هفت تیر با ماتنوی سرمه ای مدرسه ، موتوری آمد و تقریبا کنارش نگه داشت و پرسید :" شما مسافر ماهی ؟" گفت :" بله " موتوری گفت :" فقط رفت داره . رفت و برگشت نداره ها " لبخند زد و گفت :" بشینم ؟"

نتیجه حسادت

روزی سلطان جنگل مسابقه ای برگذارکرد دراین مسابقه هر حیوانی که برنده می شد جایزه ای مفید می گرفت . مسابقه شروع شدٰ مسابقه نقاشی هرکس بتواندشیر را بهتر رسم کند برنده مسابقه میشود شروع به کشیدن می کنند زمانی که سوت پایان مسابقه به صدا در می آید شیر به طرف نقاشی ها می رود ازمیان نقاشی

رودآیلند دو نفر...!

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی تاحالا شده سعی کنید فرصت های طلایی که تو زندگی باهاش مواجه میشید رو از دست ندید؟! خب لااقل مطمئنم که پدرم خیلی سعی میکنه که از دستش نده،آخه من الان توی دادگاهم چون داره از مامان جدا میشه!چرا؟ چراشو الان بهتون میگم اسم من پیمانه و نه سالمه،دلیل اینکه اسم من پیمانه اینه که زمانی که

دیگر به او فکر نمی کنم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی امروز اولین روز از فصل جدید زندگی منه! چون تصمیم گرفتم دیگه به کسری فکر نکنم. سه ماه تموم نشستم و غصه خوردم چی شد؟ خوبه برم استخر! مشاورم گفت ورزش خیلی خوبه! ولی نه! کسری استخر دوست نداشت! هر وقت می‌رفتم استخر می‌گفت همه خونه بوی کلر گرفته! شوخی می‌کرد! ولی ورزش که فقط شنا و استخر

صندلی چرخدار

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر لپم را زبان زدم و یکی در میان سبیل درازم را قیچی می کردم. وقتی کارم تمام شد به تصویر خودم در آینه لبخندی از سر رضایت زدم و تابی به سبیل بلندم دادم. نگاهی به عقربۀ ساعت دیواری انداختم، ساعت 4:30 بود. با خودم گفتم: « ای بابا، قرار بود ساعت 4 بیاد! عجب آدمای بدقولی پیدا میشن...» برای گذراندن

بهار

نمایش مشخصات ماریه آزاد بهار راببین زیبایی خاص خودش رادارد انقدر هوابوی عشق می دهد که از هر جایی عشق جوانه می زند. همه عاشقان در بهار عاشق شده اند ویااوج عاشقی شان در بهار وماه اردیبهشت است . باران بهاری می رویاند. سبز می کند. عطرمحبت می پراکند. عاشقان به قاصدک پیام میدهند ودست باد می سپرندگاهی ارزوهایشان را

مردی در باران

نمایش مشخصات سعید بیک زاده باران همچنان می بارید.منوچهر با قدم های تند طول خیابان را طی می کرد.هوا کمی سوز داشت و خیابان در آن ساعت شب خلوت تر از همیشه بنظر می رسید.تک و توک ماشین هایی بوق زنان از کنارش رد می شدند. لحظه ای ایستاد، داخل پیاده رو شد وبه ساعتش نگاه کرد.درست ده شب بود.دوباره راه افتاد.با دست آب صورتش را گرفت

کلاس مداد رنگی ها (بی نظمی)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی یک روز صبح وقتی مداد سفید وارد کلاس شد متوجه شد که هیچکس سر کلاس نیست! اولش تعجب کرد و فکر کرد شاید اون روز تعطیل رسمی بوده و اون از تعطیل بودن مدرسه بی خبره، ولی متوجه شد که کلاس های دیگه برگزار شدن و معلمهاشون سر کلاس دارن به بچه ها درس میدن، برای همین رفت سمت دفتر و از ناظم مدرسه

حق انتخاب

نمایش مشخصات رجبعلی باقری تازه از خدمت سربازی آمده است.... خدمت را با تحمل دلتنگی های زیاد و مشقت دوری راه به پایان رسانده است. اکنون دوباره خود را در یک کارگاه چاپ خانه مشغول کرده است . با وجود مخالفت شدید خانواده تصمیم به ازدواج با زنی می گیرد که از همسر خود جدا و یک پسر دوساله دارد! مادرش سکته می کند وراهی

کرم کوچولو

روزی روزگاری کرم کوچکی متولد شد در همان زمان پروانه ای هم بدنیا اومد همه ی حشرات دور و بر پروانه جمع شدن و کسی حواسش به کرم کوچولو نبود . کرم کوچولو ناراحت بود میگفت چرا پروانه انقدر زیباست و من انقدر زشتم ؟ چرا پروانه انقدر مغروره چون قشنگه؟ ای کاش من پروانه بودم و اون روز رفت و

زندگی واقعی واقعی واقعی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی در را باز کرد و وارد خانه شد. طبق عادت همیشگی اول ساعت را نگاه کرد. ساعت شش و نیم بود. فکر کرد فقط چهار ساعت طول کشید! دوباره از ذهنش گذشت چقدر در این چهار ساعت تغییر کردم. به اتاق رفت تا لباسش را عوض کند. چشمش به آینه که افتاد ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد: من چه‌کار کردم؟! روی تخت نشست و به قلبش رجوع کرد

خرید سال نو

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی از پشت ویترین فروشگاه می‌شد دنیای رنگارنگی را دید که با لباس‌های جورواجور تزیین شده بود.ورودی فروشگاه با چراغ‌های تزیینی احاطه شده بود و چشمک‌زنان در تاریک روشن غروب،چشمان هر بیننده‌ای را به نظاره وامی‌داشت و با نگاهی ملتمسانه،ترغیب می‌کرد‌ به تماشای آنچه که در پشت آن خودنمایی می‌کرد،بشتابند

پدر حراجی

نمایش مشخصات فرزانه بارانی چند مدتی بود که فکر می کردم باید بروم و دعوتش کنم به کافه نبش خیابان زند...به یک نخ سیگار و یک لیوان چای لب سوز،حتما وقتی او سرگرم چای خوردنش است با سری که به جلو خم کرده ،من هم سرگرم بلند کردن فنجان کوچک قهوه ام هستم و همینطور که به گوش های بزرگ مودارش نگاه می کنم ...دارم فکرهایم را عقب و جلو می برم تا حرفم را بزنم

افسانه باباگرگر

نمایش مشخصات امیر جلالی «به نام آفریننده هستی بخش» در حال نماز خواندن و دعا بود و خدای یکتا را می پرستید و در آن هنگام صدای مهیبی در نزدیکی دهکده شنیده می شد. فرزند تیز پایش وقتی عامل آن صدای مهیب و اهرمنی را دید، همانند باقی مردمان محلی ترسان و لرزان پای به فرار گذاشت. نوجوان با گام های بلند می دوید و پیاپی

بچه دزدی که مادر بود

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی کمی خود را به کالسکه ی بچه نزدیک ميكند.لحظه ای فرزند خود را به جای کودک مورد نظر میبیند،اشکی از چشمانش جاری میشود اما چاره ای ندارد.کودک خودش روزهاست که نه شیر خورده نه غذا.رقیه مادر بچه را سوک میزند،شدیدا مشقول جدا کردن جنس های حراجی است.دستانش را دور بچه حلقه میکند در صورتی که قلبش رضا نیست

کلاس مداد رنگی ها (حق)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی مدتی بود که وضعیت کلاس آروم شده بود و مداد رنگی ها کمتر غرغر میکردن٬ مداد سفید هم اجازه داشت سر کلاس بشینه، خانوم معلم درس جدیدی رو میخواست شروع کنه، خانوم معلم رو به مدادرنگی ها کرد و گفت: بچه های موضوع درس امروز ما حق هست و من قبل از اینکه درس رو شروع کنم میخوام ازتون سوال کنم که

دروغ

نمایش مشخصات نوید عظیمیان در یکی از روز های سال بود و مرد فقیری در خانه کاهگلی خود با همسرش زندگی می کرد یک روز زن مرد فقیر گفت:برو مقداری نان حلال به خانه بیاور مرد در حین صحبت های زن خود شاکی شد و با عصبانیت گفت :وضع و اوضاع من را می بینی که هیچ پولی در خانه نیست که کسب و کار راه بیندازیم زن گفت:مقداری وسایل فرسوده در انبار خانه داریم می توانی بروی و آن ها را در بازار بفروشی

تاکسی تک مسافر

نمایش مشخصات مسعود کوشانی شهر بزرگ و شلوغیه، خیابونی داره که انتهاش یه سه راهیه و یه بازار، پر از رفت و آمد ماشین ها و آدمایی که برای خرید میان و میرن! یه ردیف مغازه از گوشت فروش گرفته ،تا سوپرمارکت و میوه فروش! جلوشونم یه ردیف ماشین که پارک شده! چندتا پراید از مدل قدیمی تا مدل جدید دوبله منتظر مسافر، البته

بی وفایی

نمایش مشخصات سعید بیک زاده حدوداً هفت، هشت سال پیش بود.تنها چیزی که ازش یادم مونده فقط یه تصویر خیلی گنگ و رنگ و رو رفته س که بعد از این همه سال هنوزم از یه جایی تو ذهنم آویزون مونده. شاید خیلی ها فکر کنند برام خیلی مهم نبوده که فقط یه خاطره درب و داغون ازش باقی مونده. اما اینجور نیست، نه...من واقعا دوستش داشتم

معجزه عشق

نمایش مشخصات ساجده حیدری صدای جیغ های نازنین در بیمارستان می پیچید دستان کوچکش را روی گوش هایش گذاشته بود و اشک می ریخت و جیغ می کشید . دستانش را در دست گرفتم ، لحظه ای ساکت شد و با چشمان مظلوم و نمدارش نگاهم کرد ، توان نگاه کردن به چشمانش را نداشتم،چشمانش انقدر معصوم و پردرد بودند که صبرم را لبریز می کرد

در باکس زباله

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي سر کیسه زباله را گره زد و چک کرد از زیرش نم پس ندهد! نمیخواست مثل کسانی باشد که رد پای لکه های زشت چکیده شده از کیسه زباله هایشان از توی آسانسور تا بیرون درب ورودی ساختمان کشیده می شد. بخصوص حالا که دوربین مداربسته ای راهروی ورودی را نشانه گرفته بود! کیسه را با یک حرکت دورانی بلند کرد تا در باکس مخصوص سر کوچه بیندازد

داستان دست ها

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دستانش تند و تند کار می‌کرد. دست چپش فاکتورها را برمی‌داشت و دست راستش سریع اعداد روی فاکتور را به کیبور منتقل می‌کرد و چشمانش صفحه مونیتور را کنترل می‌کرد که اشتباهی صورت نگیرد. هرچند دقیقه یک‌بار به دستان همکارش خیره می‌شد و با دیدن انگشتری زیبا که روی انگشتش نشسته بود بی‌اراده آه می‌کشید

چرخ خیاطی

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی زنی که پشت چرخ خیاطی نشسته بود،سهیلا نام داشت.لاغر اندام بود و صورتی استخوانی داشت.او با اینکه سبزه رو بود،از سیمای جذابی برخوردار بود.سهیلا سال‌ها بود کارش دوخت لباس‌های مردم بود.زن،بچه،پیر،جوان.....فقط مردها در ردیف مشتری‌هایش نبودند. همه چیز می‌دوخت،از لباس‌های خانگی ومهمانی

کلاس مداد رنگی ها (درس خداشناسی)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی مداد رنگیها زنگ دینی داشتن و خانوم معلم قرار بود که درس خداشناسی بهشون بده و در اون کلاس یادشون بده که خداوند چه تعریفی داره، خانوم معلم کتاب رو باز کرد و از روی کتاب شروع کرد به درس دادن که: مداد رنگیها خدا دیده نمیشه و هیچ مداد رنگی نمیتونه اون رو ببینه، خدا ما مداد رنگیها رو به

بعدظهر لطیف

نمایش مشخصات علی عطایی به سمت خانه بر می گردم،مثل تمام بعدظهرهای هفته. با اندکی تفاوت ،امروز نرم نرمک بارانی می بارد.از سر کوچه بلند و طولانی همیشگی غرق در افکار نامطبوع و نم کشیده ام.هر روز این کوچه طولانی و بلند است.هر روزش صبح خواهم آمد،بعدظهر بر میگردم. به وسط های کوچه می رسم،حالم کمی بهتر است ،شاید به واسطه ی این لطافت هواست و یا شاید میانه راه

در نزدیکی های پلاسکو

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر با دیدن انبوۀ جمعیتی که دقیقه به دقیقه بیشتر می شدند حالش منقلب شد. دستش شل شد و بستنی از لای انگشتانش سُر خورد. با آن حال خرابش بسوی جمعیت خیز برداشت همهۀ مردم باعث شد گوش تیز کند "پناه بر خدا... ببین ساختمون به این بزرگی به چه روزی افتاده!" فوری خود را از لای جمعیت عبور داد. وقتی چشمش به بالا و آتشی که لحظه به لحظه شعله ورتر می شد، افتاد

کلاس مداد رنگی ها (رویای مداد سفید)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بعد از یک روز سخت در کلاس مداد رنگیها که مثل همیشه برای مداد سفید توام با تحقیر و تنبیه بود اون به خونه برگشت و از شدت خستگی خوابش برد، مداد سفید خواب دید دوباره در کلاس مداد رنگیهاست و خانوم معلم میخواد ازش سوال بپرسه ولی با کمال تعجب دید که روز نیست و کلاس در شب برگزار میشه! خانوم

چرخ زندگی

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان چهلم را که دادند بچه هايش آمدند پارچه هاي سياه را از در و ديوار کندند. از آن روز به بعد ديگر ديدارها شد به نوبت، از شش تايشان به نوبت يکي دو تا مي آمدند آن هم بيشتر بدون بچه هايشان، سري مي زدند، نان و خوراک مي آوردند يک ساعتي مي نشستند و مي رفتند. همه ي بيماري زنش دو ماه هم نشد، شهريور بود که مادرم گفت بهارجان را مي گويند تومور مغزي دارد

بهار کوچولو

کی بود یکی نبود دختری بود به نام ساناز او به تازگی صاحب یک خواهر شده بود که نامش بهار بود . بهار کوچولو 5 روز بود که به دنیا اومده بود . مادر و پدر ساناز سرگرم بهار کوچولو بودند و از او مراقبت میکردند . ساناز در اتاقش نشسته بود و با خودش فکر میکرد که مادر و پدرش دیگر اورا دوست ندارند

جادوگر

نمایش مشخصات ماریه آزاد ساعت12ظهربود. خورشید دامن اتشین خود رابرزمین پهن کرده بود. ماشین پدرم وارد کوچه ای شد که مادر تاکسی انتظارش رامیکشیدیم. همانگونه که تصورش می رفت. کنار پدر آن زن باچادر رنگی نشسته بود. یادم می آید،چقدر با مادر درگیر بود وبه هر چیزی بهانه می گرفت وتقریبا هر روز شاهد دعوا وکتک کاری او بودیم

کلاس مداد رنگی ها (جشن عید)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بوی بهار همه جا پیچیده بود حتی در مدرسه و کلاس مداد رنگیها، یواش یواش روزهای آخر زمستون از مداد رنگیها خداحافظی میکردن، خانوم معلم چند روز قبل از عید نوروز سر کلاس به مداد رنگیها گفت که قصد داره در آخرین روز تحصیلی قبل از نوروز در کلاس جشن بزرگی بگیره و در این جشن به مداد رنگیهای

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها رو کردم به خروس ها و گفتم : شاد باشید که امسال ؛ سال شماست ! یکی از خروس ها آهی کشید و گفت : ما که از این سال ها خیری ندیدیم ؛ جز قتل های بیشتر ! همین دیروز که از دست همسرت فرار کردم ؛ تو ! برادرم را کشتی .نگاهی به اندامش انداختم و گفتم : ما برای بقایمان مجبوریم این کارها را بکنیم

یک رهبر- یک ریس جمهور/ مثل همه ی مردم/

نمایش مشخصات رضا فرازمند درقیافه گندمگون وقدبلند و گونه های گود افتاده اش می توان درد ورنج یک ملت رامشاهده کرد مثل همه ی مردم سوار یک قطا ر درجه 2 به محل کار خود می رفت. یکی از لنگه ی نعلین ساغریش به روی ریل افتاد بی درنگ لنگه ی دوم را هم پایین انداخت وزیر لب چیزی گفت:یک لنگه کفش دیگر برای من کفش نمیشود

کاغذ کاهی

پشت پنجره ایستاده بود سال های گذشته را در افکارش مرور می کرد خودش را پشت پنجره شخم می زد برای اینکه خودش را ببیند هرازگاهی به طرف آیینه کنار دیوار برمی گشت بر می گشت و اما هنوز هم انگار نمی توانست خودش را ببیند چشم هایش را بار دیگر بست بار دیگر ترس آن سال ها که خودش را در آیینه

دست فروش

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی روز از نیمه گذشته بود،آفتاب بعد از چند روز غیبت بالاخره سر و کله‌اش پیدا شده بود و گرمای کم رمقش را به مردمی هدیه می‌کرد که طی این چند روز شاهد بارانی بودند که بی‌وقفه می‌بارید و به نحوی همه را از کار و زندگی انداخته بود.کف پیاده‌رو هنوز نمناک بود و بوی باران می‌داد.آب باران،در

کلاس مداد رنگیها (نگاه سفید)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی مدتی بود که فشار مشکلات زندگی خیلی مداد سفید رو اذیت میکرد جوری که نالش به آسمون بلند شده بود، مداد سفید زیاد اهل شکایت نبود و سعی میکرد تا میتونه شکایت از زندگیش نکنه ولی فقر از یکطرف و این قانوهایی که مدرسه به اسم بهبود وضعیت مدادهای رنگیها به اجرا میذاشت از طرف دیگه انقدر بهش

در حال حاضر،من یک داستان نویس هستم

نمایش مشخصات همایون به آیین هیچ چیز برای من لذت بخش تر از این نیست که به متنی برخورد کنم تا مجهولات ذهنی ام را سروسامان بدهد! اکنون ضمن خواندن متنی از «فرانک سیبلی»در حال تجربه این لذت هستم:«بديهي است كه اين دسته از مفاهيم، هنگامي كه در توصیفات ما به عنوان یک عبارت ...» ناگهان پاهایم کرخت می شود و سوزش خفیفی

نبرد پنج ساله

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پیروز شدم ! یک پیروزی شیرین و دل‌چسب که برای به دست آوردن آن پنج سال صبر کردم. نه! فقط صبر نکردم. زحمت کشیدم، تلاش کردم، خون‌دل خوردم ولی همه شیرین بود و این پیروزی الآن از همه شیرین‌تر است.آرام و خرامان باهیبت یک ملکه از پله‌های ورودی ساختمان پایین می‌آیم و به سمت آژانس می‌روم که آن‌سوی خیابان منتظرم است

از جنسی دیگر

نمایش مشخصات ک جعفری دهان باز و گشادی دارم . گشادترین دهان دنیا. زیرا اینطور خواسته شده است. تنم فلزیست و شکم بزرگ و پاهای گردِ چرخ مانندی دارم. البته با پاهایم نمی توانم راه بروم. ولی می توانم حرکت کنم، به شرط اینکه کسی یا چیزی مرا هُل بدهد. من دست و کله ایی ندارم. اما می توانم با دهانم ببینم، بو کنم، وحتی فکر کنم

یه قرار ساده

ﺳﺤﺮ:ﺭﻫﺎﯾﻢ ﮐﻦ  -ﻧﻤﯿﺘﻮنم تو هیچی از من نمیدونی کجا میخوایی بری -چون هیچی ازت نمیدونم میخوام برم تو آدمی نه تو آدمی برای چی منو ول نمیکنی بعضی موقع ها شک میکنم بهت - به چیم - به آدم بودنت دیگه - شاید چون آدم نیستم - اون که صد در صد - نه من جنم _ مسخرم میکنی اصلا حالو حوصله شوخیاتو

آینه

باآینه آشنایی نامحسوس دارم .کنارشبدرزیرنورمهتاب خودم رادرآن تماشامیکنم .بی بی جوزی مادرم مرامی بیندچشم سیاه میکندومیگوید شب وآینه ونظرنیکونیست.می پرسم چرا پاسخ مجهول میدهد .فرقت کمان ابروانش را به درشتی وصال هم میکندومیگوید چرایش نمیدانم دیگرچیزی راکه میگویندگوش کن.به فاصله ی چشم برهم زدنی لب باز میکنم حرفهای سال دیده هاست

آنروز

آنروز رادر خاطرم میاورم که آسمان لباس نقره ای برتن داشت ونونوارکرده بودی.از آراستگی هیئت نیکویت زیرآینه ی چشمهایمان چه خوشت آمدوچقدرلذت بردی .ناگاه ازشورآنکه آنگونه پیش همه رخ مینمودی زلزله ای درجانت افتادو ریزش کرد .به خود لرزیدی .دراندیشه ی آنکه چشمهای گونه گون راشیفته خواهی کرد

دوست مجازی

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی اتاق با نور چراغی روشن شده بود،سمیرا روی تختش نشسته بود و گوشی تلفن همراهش را در دست داشت.فقط نگاهش می‌کرد،چشمانش به قرمزیه گل‌های سرخی بود که از بی‌آبی پژمرده شده بودند.بی‌حرکت بود و در فکری نامعلوم فرو رفته بود.برای لحظاتی چشمانش را بر هم نهاد،بار دیگر آن را گشود و به تلفنش خیره ماند،در روشن کردنش مردد بود، گویی چیزی او را می‌آزرد

مرضیه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر صدای بلند بگو و بخند در طبقۀ سوم به گوش می رسید، مرضیه تدارک یک مهمانی ساده و خانوادگی را داده بود. مادر، برادر و خواهر کوچکش دور یک میز جمع شده بودند و با خنده و شوخی دست پخت مرضیه را می خوردند. گاهی حرفهایی مثل "بفرمایید، تعارف نکنین، براتون بکشم..." در آن هیاهو تکرار می شد. بعد از

بختک

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) از دالانِ تنگ و تاریک بیرون آمدم. هوا گرگ و میش بود. به چپ که پیچیدم ناگهان موجودی غول پیکر و ترسناک، برق چشمانم را ربود. گویا به پیکارم آمده بود. بدون لحظه ای تامل با هم درگیر شدیم. پنجه در پنجه ی هم، همچون شیر و پلنگ انداختیم. خواستم تا با تمام قدرت، پنجه هایش را بشکنم و ولی افسوس که داشتم شکست می خوردم

چشمان مردم

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی مریم از مغازه‌ای بیرون آمد،هنوز چند قدمی راه نیفتاده بود که ایستاد،چیزی را درون کیفش وارسی کرد و بعد از اینکه لبخندی بر لبانش جاری گشت،به مسیرش ادامه داد.خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد،گرمای هوا باعث شده بود جمعیت اندکی در خیابان در حال رفت و آمد باشند.آثار خستگی را می‌شد از راه رفتن مریم تشخیص داد

نگاه چپ

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نگاه چپ ! من را که دید صورتش را برگرداند و تحویلم نگرفت. احساس کردم خیلی از دستم دلخور است. رفتم جلو و گفتم : سلام ! خوبید! سال نو مبارک ! .تو چشم هایم نگاه کرد و گفت : چه سلامی ! چه علیکی ! دلم نمی خواهد ریختت را ببینم .گفتم : چی شده ! اول سال اگه اخمو باشی تا آخر همین طور خواهی بود.گفت : از

زمانی که افسردگی را مهار کردم

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه صبح شروع شد من از خواب بیدار شدم حس بدی داشتم حالم از این دنیا بهم می خورد یکنواختی و بی لذتی را با تمام وجود حس می کردم حس ناشی از بی میلی و ناامیدی تمام انرژی من را گرفته بود. در اوج بی حوصلگی از زندگی یاد گفته های یک روان شناس افتادم که به من گفت هر وقت این حالت تو را گرفت. افسردگی را مثل یک حیوان تصور کن که می تونی بزرگ یا کوچیکش کنی

خرش بيا، خوره اش بيا، خودش نيا!

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان قديم ترها از زبان زن هايي که از شوهر تنها درآمدش را مي خواستند مي گفتند: «خرش بيا، خوره اش بيا، خودش نيا»(1) اين روزها اما برخي بانوان عزيز که خيلي به همسرشون لطف دارند شايد توي دلشان اينگونه بگويند که: «کارتش باشه، رمزش َم باشه، خودش پيداش نباشه». - (1) کتاب ضرب المثل هاي شهربابک، زهرا حسيني

قلب وترانه

نمایش مشخصات ماریه آزاد قلبم را برای دومین بار عمل کردم. پزشکان گفتند نباید هیجان زده شوم. برایم ﺽرر دارد. من چگونه بااین زندگی ماشینی میتوانم لحظه ای آرام و قرار داشته باشم. دلم رازدم به دریا ودر کنسرت خواننده محبوبم رفتم. انجا با هر ترانه اش تپش قلبم بیشتر میشد. به خصوص در  اوج ترانه... حالا حالم بهتر از همیشه هست

مسیر

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گاهی باید دلت را به دست بگیری و بیرون از خودت ، با تنهایی خلوت کنی و به دور از تمام آدمها ، به قدم زدن مشغول شوی . در این موقع ها ، آدم بیشتر به خلوت خود می رود و بهتر و بهتر با دنیای درون خود آشنا می شود . البته من هم مثل بعضی آدمها ، گاهی اینطور می شوم و دوست دارم که با خودم خلوت کنم

فُ ح ش درمانی

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... بسیاری از کشفها و اختراعات مهم بشر تصادفی صورت گرفته است . سیبی از درخت روی سر نیوتن افتاد و او هم بجای گاز زدن به سیب کمی فکر کرد و نهایتا جاذبه ی عمومی وقوانین مربوطه اش را را کشف کرد . بنده هم از بد حادثه ودر اثر همین تصادف به کشفی نائل آمده ام که اگر کمی با صبر و حوصله و به

تولدت مبارک

نمایش مشخصات حسین شعیبی sکلاه پشمی را روی سرش کشید. باران، هفت شمع کیک تولد روی سنگ قبر را خاموش کرده بود. _ «لعنت به جاده شمال، لعنت به عید»

کودک باهوش

این داستان مربوط به زمانهایی دورمیشود مردجوانی بانوه ی هفت ساله ی خوددرهشتی بودند .مردجوان بالای اتاق برزخ نشسته بود وبالحنی فرومانده زیرلب میگفت: پروردگارا یاریم رسان ،کمکم کن بگوچه کنم آن مردک ظالم باپرداختن بهایی پشیز زمینم رابه اکراه میخواهدمال خودکند .توخود میدانی معیشت خانواده ام ازآن میگذرد تمنامیکنم کمکم کن

ساخت گروه

نمایش مشخصات محمد رضا بادره اخرین اجرا بود میدونستم بعدش قرار برم خدمت و دوسال از تئاتر دور باشم پس دوست داشتم اخرین اجرام پر انرژی تر از قبل باشه و کلی دعای خیرپشت من و گروه انار باشه دوست داشتم همیشه اسم بازی اخرم تو دهنا باشه وصیت نامه یه کار بسیار عالی بود که میتونست دل افراد زیادی بخندونه یادم نمیره چطور

روز تولدم

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ امروز تولدمه... روزي كه پا به اين دنياي بي رحم گذاشتم. روزي كه چشمامو باز كردم و به خيال خودم به دنيايي رسيدم كه از دنياي قبليم هزاران بار بزرگتر بود. وقتي آدماي اطرافم رو ميديدم كه منو بغل ميكردن و مي بوسيدن، با خودم ميگفتن چه آدمايمهربوني.چقدر خوشحالن.چقدر دوستم دارن. فكر ميكردم آدما هميشه خوشحالن

ترازو

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی پاییز هنوز گرمای تابستان را همراه خود داشت،برگ‌های زرد درختان روی کف پیاده‌رو جولان می‌دادند و با باد ملایمی که می‌وزید این سو و آن سومی‌رفتند. پسرک طبق معمول گوشه‌ای نشسته بود و چشمانِ در انتظارش نظاره‌گر مردمی بود که هر کدام در پی کاری روانه بودند. نیم ساعتی می‌‌شد آمده بود، گوشه پیاده‌رو،روی پله‌های یک پاساژ نشسته بود

تنهاي تنهايي

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی كنج ديوار مينشينم اين روزا خبري از جمع دوستانم نيست،ولي تو هم نيستي مگه نگفتي كنارشان بگذارم تا تو هميشه كنارم باشي ميبيني،الان ديگه تو هم نيستي،آنها هم نيستند خرده نميگريرم ازشان،كي يك آدم رواني را تحمل ميكند كسي كه فقط به يك نقطه نا معلوم آنسوي پنجره خيره ميشه و اشك از چشمانش

دستان مسیح

نمایش مشخصات سید رسول بهشتی پرتوهای نور از پنجره دایره ای شکل سقف به داخل اتاق زیرشیروانی می تابید اما قدرت این را نداشت تا تمام محیط را روشن کند، ذرات گرد و غبار معلق در فضا ستونی نامرئی از نور را میان پنجره سقف و کف اتاق آشکار می ساخت. تاریکی مجالی برای خودنمایی به نقاشی های آویخته شده بر روی دیوارهای کثیف و زمخت را نمی داد نقاشی های که روح خالقش در آن ها موج می زد

ننفهم

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نفهم خیلی عصبانی بود که اربابش او را نفهم صدا می زد.هر کاری می کرد بی فایده بود اصلن این لقب با او عجین شده بود.چندین بار در صدد انتقام برآمد ؛ حتی تا مرحله ی تشکیل گروه و حزب پیش رفت که به طور اتفاقی لو رفت و ارباب از توطئه ی او با خبر شد و با شلاقی به جانش افتاد و تا ساعت ها در طویله

فرزند غبار

نمایش مشخصات سنامحمودی سلام داره نوروز میشه و همه جا رو گرد گیری می کنن ... گرد و خاک رو دور میریزن و دلارو پاک و تازه می کنند ... شاید خیلیا حسش نکرده باشن که بعضی گرد و خاکا با زندگی ما پیوند خورده ...انگار از بین رفتنی نیست ... واقعا هیچ کاری نمیشه کرد؟؟! شاید اگر یه جای دیگه بود درستش می کردن...من خسته شدم

احساسات رنگی

نمایش مشخصات غزل غفاری هر چیزی برای کسی رنگی دارد! زندگی هم همراه با کمی چاشنی،رنگ هایش زیبا تر می شود. اما زندگی من که چاشنی هایش تمام شده است،دیگر هیچ رنگ و بویی ندارد. تمام این زندگی مثل تلویزیون های قدیمی شده است!به جز سیاه و سفید و خاکستری،رنگ دیگری ندارد. همان دریایی که برای همه رنگی دارد،دریایی

اوازسهره

آواز سهره به آواز سهره ای برشاخه ی صنوبری، به رقص نرم درختان باوزش نسیم ، به بوی کاه نم خورده ،هوشیارشد.غنچه بیدارتابستان آوازپرندگان کنار پاچلاقی می ایستد.سرسبزی حیاط خانه ،سایه خالی بی رمق زیتون وخرزهره وگلهورو گیلاس ویاس وسروشیراز کرتهای آن وهیاهوی گاه وبی گاه پرستوها آرامشی وصف نشدنی رابربندبنداستخوانهایش مانوس میگرداند

رانده شده-35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شهر فرشتگان در حال تسخیر شدن به دست شیاطین بود. تریش به یه گروه شیطان پرست نفوذ کرده بود تا شیطان اصلی را پیدا کرد. ارغوان و نینا هم ایمن شده بودند و این کار کلارا و سندی را راحت تر کرده بود . من هم توانسته بودم ، متحد جدیدی را پیدا کنم . شهر از حالت عادی در حال خارج شدن بود، در گیرهای مسلحانه در تمام نقاط شهر جریان داشت

همه برایم تو شدند..

نمایش مشخصات بهار قمر حال بدی دارم...نمیدانم...چرا دستانی نامرئی گلویم را فشار می دهند و من کاری از دستم بر نمی آید..اشک هایم تمام شده اند و دیگر چیزی برای خالی کردن خود ندارم!بدنم تحمل این همه نامردی را یکجا با هم نداشت...تحمل این همه بی اعتمادی...دورویی...را نداشت!چه کردی با من؟ به حالی رسیده ام که در خیابان ها که راه میروم همه را شبیه تو میبینم!همه را با تو اشتباه میگیرم

دوشیزه خانم

دوشیزه خانم من بزرگتراز خواهروبرادرم هستم وعروس وار.پدرم روی سبزچمنهای کرتهایمان کنارآبگیر،زیردرخت افراشته ی بلوط مرادرآغوشش گرفته بود ودست به خرمائی موهایم میکشید.دوبلبل خرمای دمگاه سرخ که برشاخه ی پربارزیتون چهچهه میزدند روح رارزین میکردند.ملوس که مثل برف بود خودش رابه

«خاطراته یک ماهی قرمز فلک زده»

نمایش مشخصات حسین شعیبی پنجشنبه پنجم فروردین فکر کنم چند ساعتی می‌شود که به پهلو شده‌ام. چشم‌هایم را ببندم بهتر است. یک چشم توی آب، یک چشم بیرون آب! حالت تهوع دارم. ای کاش می توانستم از این رو به آن رو بشوم. یکشنبه اول فروردین این آدم های منحنی چقدر الکی خوش هستند. بیخود و بی جهت یکدفعه همدیگر را بغل کردند

مردِ کنار خیابان

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی سرگرم گپ و گفت‌‌‌وگو با سهراب،مغازه‌دار کناری‌ام بودم که سر و کله‌اش پیدا شد.موتورش را کنار خیابان پارک کرد و آمد بغل مغازه‌ای که چند وقت پیش درش را تخته کرده بودند،ایستاد.دستش را توی جیبش برد،پای راستش را به دیوار تکیه داد و زُل زد به روبرو. سهراب اندکی روی چهارپایه‌اش جابه‌جا شد و گفت:«اگه بدونم این بابا اینجا چی کار داره خوب بود

برگزیده سلام

نمایش مشخصات علی رفیعی پریش برگزیده سلام... گفته اند زنده اید هنوز...من در ابتدای جاده ی تردیدم؛ امیدوارم زودتر به شهر یقین برسم...چه بهتر که قبل از رسیدن به شهر یقین، ملاقاتی داشته باشیم با هم... اگر ببینمت تردید هایم باور خواهند شد...ای شهید... مقدمه کافی است...اگر مشکلی ندارد کمی صمیمانه تر درد و دل کنم که برایم بهتر و راحت تر خواهد بود

مادر

نمایش مشخصات نیما موذن بالای مرقد پسرش رفت.شهید علی یوسفی.شهیدی که برای ملتش چیزی کم نگذاشته بود.سطل آب رو گرفت و روی مرقد مطهر پسر عزیزش ریخت و اون رو شست. _حاج خانم!میشه ازتون بپرسم چرا شما مادرا هر روز میاید و سنگ قبر فرزنداتونو می شورید؟ اونا که مردن چیزی رو نمی بینن

دلگیر

نمایش مشخصات رکسانا کویره گاه چه دلگیرم..... از چه و از چه کس هنوز نمیدانم! شاید قانون زندگی ست... که دلت گیر شود پای کسی که دیگر نیست! من دختر خودخواه ومغروری بودم که نه به آمدن کسی دلخوش بودم ونه از رفتن کسی دلگیر..... حال نمیدانم چرا دلم گرفته انگار...! می خندم شیطنت هایم را می کنم تا شاید فراموش کنم...... باز ترانه ای، باز هوایی می آید اینوری حالم را بهم میریزد ومی رود


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1