آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

فصل سه (رمان عشق واقعی)

نمایش مشخصات محمد امین آقایی فصل 3 سلام داداشی جمکران که نتونستیم بریم بیرون و یه شال بخریم بیا الان بریم من هم به پیامش پاسخ دادم که باشه هر جور میلت هست میام دم در تا ۱۰ دقیقه دیگه شما هم بیا وقتی اومدم دم در طناز-چیه این پیامایی که میدی؟ -مگه چی دادم؟ طناز-شما چیه ؟ با من راحت باش لطفا امین ببین

راز قبر بی بی سید

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) اگر عقل بشریت بیهوده است، پس چرا خداوند آن را آفرید؟! آیا خداوند حکیم کار بیهوده می کند؟ این تنها استدلالیست که باعث تشریح تمام مسائل جهان با تیغ برنده ی عقلم است. این اَبَررایانه ی خدادادی یعنی عقل، تمام شنیده های اطراف را با میکروفون های گوش می شنود و بعد از پردازش و تحلیل، به صورت نمود فیزیکی در رفتار ظاهر می سازد

رکب

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) محضر دار کاغذ را روى ميز سر مى دهد زير دستم؛ ته خودکارش را مى گيرد طرفم و از بالاى عينکش نگاهش را مى دوزد به من: بفرماييد خانم آماده است. لرزش گوشى ام را توى جيبم حس مى کنم، مى دانم روى صفحه اش عکس فريد نقش بسته از ديروز اين سى و پنجمين بارى است که تماسش را رد مى کنم. خودکار را مى گيرم و خم مى شوم تا زير برگه را امضا کنم

من عاشق سنت‌های کشورم هستم

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی این‌قدر سنت‌های ایرانی را دوست دارم! نوروز، سیزده‌بدر، چهارشنبه‌سوری، شب یلدا. خیلی قشنگ هستن. تازه چند سالیه که فهمیدم قدیم‌ترها کلی جشن و مراسم دیگه هم داشتیم و دلم می خواد اون روزها را هم جشن بگیرم. حالا جشن سراسری نباشه! می شه خودمون باشیم و خانواده و دوستان! به خاطر همین

پنج وارونه

وقتی اشتباهی دستت به لیوان شیشه ای ای تا خرخره پر ازنوشابه بخورد و اشتباهی بیفتد روی فرش مادرت و اشتباهی تر اینکه بشکند و لکه های سیاه روی فرش خودنمایی کنند،دلت می خواهد دست هایت را از خجالت بگذاری روی چشمانت و مثل قایم موشک بازی دوران طفولیت خودت را درون کمد دیواری پر از خنزر پنزر قایم کنی و نفست را در سینه حبس کنی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دایره معلم روی تخته سیاه دایره ای را کشید و گفت : اگر این دایره بزرگ باشد ما در رفاه و اگر کوچک در تنگدستی قرار داریم .علی برخاست و گفت : اجازه این دایره را چه کسانی می کشند. زایمان دختر با التماس می گفت : موهایم را رها کن تا زایمانم را بر زمین بگذارم .مادر با عصبانیت فریاد زد صاب

آه آناستازیا دخترم

نمایش مشخصات بهروزعامری اینروزها دارم راجع به پست مدرن فکر میکنم آنچه پیش از شروع برای نوشتن راجع به آن می آزارمم ، پیش داوری زهر آگین حسیست که به آن دارم و آن از راه نقاشی این گروه ضد اندیشه در ذهنم شکل گرفته است البته خواهم گفت چرا پاد اندیشه و این که چرا پاد اندیشند و این دو واژگی( پاد اندیشه) از کجا آمده است

ترکش عشق

ترکش عشق پسر لبه‏ی تخت نشست. دست برد تا دکمه‏های پیراهنش را باز کند. دختر رو به روی او ایستاد تا کمکش کند. پسر اخم کرده بود و بی تاقت. دختر آرام دست او را پس زد. پسر بی صدا و طولانی نفس حبس شده‏اش را بیرون داد. دختر آستین پاره و خون آلود را از حلقه قیچی کرد و در سطل زیر تخت انداخت

رویای شیرین آقای بله

نمایش مشخصات سعید واحد همه چیز باید عوض می شد.باید همه چیز را درس میکردم. وقت آن رسیده بود که دیگر خودم باشم. تصمیم گرفتم براي شروع یک اتفاق بزرگ قدمی بزرگ بردارم.اما نمیدانستم باید از کجا شروع کنم. اوایل تابستان بود و هوا بگی نگی گرم .چند روزي از ماه رمضان هم مانده بود که تمام شود منم با دهن روزه روي

کودکی

نمایش مشخصات کیمیا کویره کودکی برای خود عالمی داشت مثلا اشتباهمان را پای بچگیمان میگذاشتن مثلا دوست داشتنمان را به بهانه ی بازی میگرفتن مثلا زخمهایمان کوچک بود انقد که با بزرگ شدنمان فراموشمان شد مثلا قلبهایمان انقدر بزرگ بود که خیلیها را در ان به راحتی جای میدادیم... دشمنمان اون کسی بود که به دوستامون زور میگفت

در میان آتش - 40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هنگام ظهر ، مریدا و بقیه کارکنان ، آماده شدن تا مشتریها و مسافران به سالن غذاخوری بیایند . جای روهان خالی بود ، دنبال والرین گشت ، او را در گوشه دیگری از سالن پیدا کرد . نفس راحتی کشید . با آمدن مسافران و مشتریان ، به میان آنها رفتند تاسفارششان را بگیرند. روهان وارد شد و به سمت میز همیشگی اش رفت

تجدید بی خاطره

نمایش مشخصات ف. سکوت چند روزی بود به خوابم می آمد. آشفته و سردرگم. پنداری در جستجوی کمک بود. از دوران مدرسه راهنمایی به بعد دیگر ندیده بودمش. با تنبلی پتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم. یاد آن وقت ها افتادم. حتی لباس عیدمان را مثل هم می خریدیم. تا این که کلاس پنجم مردود شد و مادرش در گلایه ای آن را به گردن من انداخت

دلنوشته

نمایش مشخصات رکسانا کویره خيلي بعيد بود كه قبول ميكردم عاشق شده ام.تا آن زمان شايد عشق در نگاه اول خنده دار ترين جكي بود كه به عمرم شنيده بودم؛ حالا من دچار عشق در صداي اول شده بودم. بي خود نمي گفتند هركس به هرچيزي بخندد سرش مي آيد. حالا چندین سال از آن كلاس ، از آن روز ، از آن صدا مي گذرد. از آن زمان ديگر هيچ چيزي مثل آن صدا توجهم را جلب نكرد

بهار

نمایش مشخصات حسین شعیبی بعدازظهر خشک و بسیار گرمی بود. هیچ لکه ابری در آسمان داغ تابستانی تهران نبود. بهار در حالیکه چند کیسه پلاستیک میوه در دستش بود، از سمت سایه کوچه در حال حرکت بود. موهای بیرون‌زده از روسری، به شقیقه‌های عرق‌کرده‌اش چسبیده بودند. حمید با صورتی استخوانی و اندامی نحیف، با تند کردن قدم‌هایش به زن نزدیک شد

در میان آتش - 39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از طریق جاده شایر خودش را به آریانا رساند. اسب را آزاد گذاشت تا آهسته به رفتنش ادامه دهد . 15 سال گذشته بود . اگر موجود ونیروی دیگری در وجودش پنهان نشده بود ، الان که در خیابان و شهر راه می رفت. مردم و سربازان او را می شناختند و به او احترام می گذاشتند . اما حالا مانند یه غریبه و مردم عادی

فصل دو (رمان عشق واقعی)

نمایش مشخصات محمد امین آقایی فصل 2 همین طور که با گوشیش کار و ور می رفت می کردم طناز روش رو برگردوند و طناز-میشه باهات در ارتباط باشم بدون هیچ هیجان و حالی -برا چی؟ طناز-تا اخر سفرمون بیش از 10 روز وقته با هم باشیم -این که دلیل نمیشه بعدش زل زد توی شمام و با حالت خیلی لطیف طناز-خواهش می کنم داداشی من

تولد یک جهان

همه چیز در حال تغییر است بعضی وقتها به آرامی و هرازگاهی خیلی سریع هماهنگ با افکارمان همه چیز در حال نوشدن و احساساتمان در حال جهانی شدن همه چیزدر حال زیباشدن همه در تکا‍پوی انسان شدن ................................................ حضورش خالیست جای شکوفه ها بر شاخسار های مهر جای آدم ها در آغوش

فصل یک (رمان عشق واقعی)

نمایش مشخصات محمد امین آقایی به نام خدایی که یکتاست نویسنده : محمد امین نام رمان:عشق واقعی فصل1 تازه از خواب بیدار شدم حدود ساعت 11 صبح با خیال راحت که چمدونم رو بستم رفتم دست و صورتم رو شستم و بعد آماده مسافرت رفتن شدم قرار بود ساعت 12 یعنی 1 ساعت دیگه حرکت باشه کم کم همه چیز جور شد برای رفتن آماده و شاد

درمیان آتش -38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی یک هفته از زمانی که روران به همراه اریک و هاموند ، اسیر شده بودند می گذشت . نگهبان فقط برای آوردن و بردن ظرف غذا به سراغش آمده بود و در مقابل سئوالهای او ساکت بود و هیچ حرفی نمی زد . او نمی فهمید چرا به سراغشان نمی آیند ، شاید همه چی را فهمیده بودند و نیازی به بازجویی از آنها ندارند

صندل

نمایش مشخصات هما ورودی صندل اوایل پاییز بود داشتم مثل همیشه جلوی آیینه با خودم سر و کله میزدم که بهترین و بپوشم و برم ببینمش که یهو چشمم افتاد به صندل های سفید صدفی و بدون توجه به هیچ چیز پام کردم چند ساعتی بود که باهم توی خیابون و پارک قدم میزدیم مشغول حرف زدن بودیم که بارون گرفت. با اون هوای گرم صبح اون بارون سیل‌ آسا تقریبا غیر ممکن بود

من کودک عجیبی بودم....

نمایش مشخصات فاطمه فرشیدفر من بلعکس همه ی بچه ها، نه خلبانی را دوست داشتم و نه پزشکی را! من دوست داشتم قناد شوم! نه چون عاشق شیرینی بودم! نه چون شکلات را میپرستیدم! چون دلم میخواست ساعت ها فکر کنم ،برای دختر بچه ی 6 ساله ای که امروز تولدش است،چه کیکی مناسب تر است؟ چه کیکی سالگرد پیوند یک زوج را زنده میکند؟

هدیه آقای دایی به من

نمایش مشخصات سعید واحد سال 1382 بود اوج علاقه ي من به ورزش فوتبال از همان زمان آغاز شد . با بازگشت علی دایی به پرسپولیس علاقه اي من به این ورزش و شخص علی دایی دوچندان شد بود هر روز بعد از مدرسه با حسام و بهرام و چندتا دیگه از بچه هاي محل پشت خونمون که یه زمین چمن بزرگ قرار داشت که با زحمت بسیار یه زمین فوتبال

توهم یک مرد

نمایش مشخصات سعید واحد مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال ، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد

" نقشه های تا خورده "

نمایش مشخصات فرزانه رازي فنجان پر از قهوه را تعارفت میکنم و سپس ، با احتیاط نقشه ی تا خورده را به هم می چسبانم . حالا که گمت کرده بودم ، مجبور بودم پیدایت کنم . نمی دانستم چطور ... اما باید پیدایت می کردم . هر جا که می رفتیم چشم هایم در جست و جوی شلوارک سبز تیره بود . زنگ تک تک خانه های همسایه هایمان را می زدم .

من خونتو بلدم...

نمایش مشخصات ابوالفضل محمدی پیروز من خونتو بلدم... خلاصه از حیاط زدم بیرون خیلی شلوغ شده بود اون شب. رسیدم دم ایستگاهی که چای میدادن یک دفعه دیدم یک پسر بچه کوچولو دستم رو گرفت. عمو جون تورو خدا یک دونه فال ازم بخر تورو خدا! به لیافش نگاه کردم دلم سوخت یک معصومیت خاصی توی چشماش بود گفتم چنده عمو جون گفت هزار تومن بهش گفتم چمدر گرون! گفت همه جا همینه

رانده شده -16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مأمورین پلیس ، تمام مدرسه را گشتند . ولی چیزی پیدا نکردند . خبر حمله در رادیو و تلویزیون پخش شد . نوع حمله پای میلر را به دبیرستان دخترانه کشاند . و وقتی فهمید که نینا و ارغوان در این مدرسه درس می خوانند ، همه چی دستگیرش شد . در بین دانش آموزان ، آنها را پیدا کرد و به یکی از اتاقهایی که کسی مزاحمشان نمی شد ،برد

فلک و خورشید و مه و باد و ابر

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی حیاط خانه ی روستایی چندان بزرگ نبود. دور تا دورش حصار چوبی کشیده شده بود. سطح زمین پوشیده از علف و گل و لای بود. چند تکه الوار و حلبی های زنگ زده، سمت چپ حصارهای چوبی به چشم می خورد. سمت دیگر درختهای سر به فلک کشیده ی نارون خودنمایی می کردند. برگ های سبز و زرد شاخه ها، خبر از اواخر فصل تابستان می داد

رانده شده -15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در مقابل محراب زانو زده بود. بعد از تمام شدن دعا از جایش بلند شد. کشیش به طرفش آمد و گفت : تو یه حرفه ایی ، اما اینکه در مراسم پوشیدن لباس شرکت نکردی ، باعث رنجش بقیه شد. من هم به عنوان یکی از اعضا این کارت رو تایید نمی کنم ، از ورود به انجمن هم منع شدی . آزونا : من احتیاجی به انجمن ندارم ، و برام مهم نیست ، فقط سر راه من نیان

عبور موقت

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف هیچی بدتر از این نیست که یه صبح سرد ماشینت به ریپ ریپ بیفته و صندلی بغلیت یه خانوم پر حرف نشسته باشه که حین تعریف از اوضاع زندگیش دماغش کیپ شده باشه و فین فین کنه و مجبور بشی کناری نگه داری برای تعمیر کردن و حین ور رفتن با دلکو و کاربرات، سرما بزنه به کلیه ها و کمرت و بهت فشار

تارزان و رفقا

نمایش مشخصات حسین شعیبی در کودکی همیشه از خدا می‌خواستم که به دل پدرم بیاندازد تا او یک تلویزیون برای ما بخرد. مادرم از تمام احوالات دنیا بی‌خبر بود و دودش به چشم من می‌رفت. وقتی با دو تکه چوب و مقداری طناب برای خودم چاقو درست کردم و آن را در شورتم گذاشتم، مادرم زیرچشمی مرا نگاه می‌کرد، طوریکه انگار تا به حال تارزان ندیده است

من هستم

به نام خدای هستی منشور شیشه ای روی میز تحریر جای گرفته بود،نور از پنجره خود را به منشور می رساند ورقص رنگ را خلق می کرد،رقص رنگ به همه جا سرک می کشید.به قفسه ی کتابها ،به دیوار ها وبه بوم رنگی که کمی آنطرفتر از میز قرار گرفته بود.بوم رنگی که هر از گاهی نقاشی زیبایی بر آن نقش می بست وسرشار ار زندگی می شد وگاهی مدت ها پر از سکون وخالی از حیات

بنشین با تو حرف دارم

نمایش مشخصات سعید واحد آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند! اصلا نمیشود با بقیه مقایسه شان کرد! اینها دنبال خیابان های خلوت و تاریک اند که بعد از دیدن فیلم در شخصیت های داستان غرق شوند! ما هم در اولین قرارمان سر از سینما در آوردیم! اولین بار از هر چیزی سخت است. من با این همه بچه پررو بودنم دلهره داشتم و دستم یخ کرده بود

همه ی آرزوهای من

نمایش مشخصات همایون به آیین وقتی از برابر آینه زنگار گرفته ی اتاق رد می شدم، چشمم به خودم افتاد که نگاه غریبانه ای بمن انداخته بود! برگشتم و دوباره نگاهش کردم. لبای نازک و کدری داشت، مثه لب کسایی که دور منقل می شینند! از ذوق کمرنگ بجامانده از سالیان دور، اون سالهای اول دوران بلوغ، که هنوز توی سفیدی چشام، سوسو

بدون اسم بهتره

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ از يه جايي به بعد به خودت ميگي... اصلن چه دليلي داره به كسي بگم حالم بده ؟ اونا چيكار ميتونن واسم كنن... جز گفتنِ يه الهي بميرم ، جز گفتنِ يه ناراحت نباش ميگذره ... در روز اونقد مي خنديو ميگي واي ... من چقد خوشحالم كه خودتم باورت ميشه واقعن حالت خوبه اما شبا وقتي سرتو ميذاري رو بالش ميگي نه !! اونقدرا هم خوب نيستم

زندگی

نمایش مشخصات رویا نویدی کاش میشد اینقدر کلیشه ایی زندگی نکرد و واقعا فهمید که زندگی ساده است ولی ما آدما از زندگی پنج حرفی پنج تا غول بی شاخ و دم ساختیم و خیلی از ما که نمیتونیم این پنج خان زندگی رو رد کنیم هلاک می شیم خیلی وقتا اونقدر مقاومیم که همه ما رو تشویق میکنند تو بعضی خان ها هم اونقدر سست میشیم که

در میان آتش - 37

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شارلوت از روی تخت پایین آمد ، روهان شمشیر و بوتهایش را به او برگرداند . از کلبه خارج شدند . دو اسب بیرون منتظر آنها بودند . روهان یکی از اسبها را جلو آورد تا شارلوت سوار شود . تعظیمی کرد و خودش هم سوار اسبش شد . او را تا میهمانخانه همراهی کرد . روهان : با همراهانتون به سمت آریانا بیاین

قسمت اول رمان نقره ای

نقره ای نویسنده:آرشام مقدمه بعد از برشکستگی کامل شرکت آریان گستر و بیکار شدن همه اعضا اعم از حسابدار ارشد شرکت که من باشم،یک ماه طعم بیکاری را چشیدم.تنها دلخوشی برایم کار بود که با این اتفاق به دلپوچی تبدیل شد.مشکالت روانی هم به قول دکتر موسوی همراهم بود که باعث شده بود نزدیک دوماه به مطب شخصی اش بروم

حقیقت تلخ

دنیای غریبی است.کم سن و سال که باشی می گویند:بچه است چیزی متوجه نمی شود. کمی که بزرگ تر میشوی می گویند:جوان و خام است و سرش پر از باد! پیر که میشوی میگویند:دیگر پیر شده و یک پایش لب گور است.حالی اش نیست که چه می گوید و چه می کند. فقط کافیست که بمیری تا همان مردم از دانایی و

خود کشی مرگ

- این چه کاریه، توکه...؟ - من چی، ها؟! - ... جواب بده. من چی؟ عمری با عزت و حرمت زندگی کردم. ببین کارم به کجا رسیده! - - حااااالا مگه چی شده که این‏قدر سخت گرفتی؟ - !!! تمام ابهتم مفت مفت از دست رفت که رفت!! - بیا پایین تا با هم درد دل کنیم. یا تو از خر شیطون میای پایین یا من قانع می شم و دست همدیگه رو می گیریم و می پریم پایین

رانده شده - 14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سورنا و کوین با دیدن آنها ، با احتیاط به سمتشان رفتند. دیگر خبری از صاعقه نشد . نینا و ارغوان خودشان را در آغوش پدرانشان انداختند . سورنا رو به کیمیا کرد و گفت : خوشحالم که سالمین، خانم پارکر، دختر شجاعی دارین . کیت : دختر شما هم فوق العاده بود . میلر این پرونده عجیب بسته شد . ولی فهمیدین کی و چرا شما رو دزدید ؟ کیمیا : یه زن قد بلند بود

نان

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی چند نفری مانده بود تا نوبتم شود...نان گرم خوردن معطلی هم دارد...خوب شد تنها نیامدم... - چه خبر احمد؟ راستی اون اضافه کاری ها را نریختن حساب؟ - نه بابا...من که این ماه بیچارم... هم شهریه دانشگاه شهروز را باید بدم هم پول کلاس موسیقی سارا... - ای بابا احمد...دست رو دلم نزار...من هم قول دادم مبل های خونه را عوض کنم

گلادیاتور بدبختی

صدایی در گوشش پژواک کرد:این یک زن شیطانی ست نابودش کن. بی اعتنا شد. نی را برداشت. زن رجز خواند وحریفی برای مبارزه طلبید.از چشمانش خشم شره میکرد.زن پیش رقت وشانه مرد را تکانی داد.مرد جوان تعادلش را از دست داد.سکندری خورد ودستش را به لبه مبل قلاب کرد. زن به آشپزخانه رفت.لقمه نان وپنیری گرفت

سرما فروش

سرما بیداد می کرد،اما برفی به چشم نمی خورد.دمای هوا افت شدیدی کرده بود.برگهای پژمرده را باد خنکی به این سو وآن سو می دواند.شهر خلوت بود و حتی پرنده ای به ندرت در آن حوالی پر مزد.مدارس تعطیل بودوا ز شر و شور دانش آموزان خبری نبود.اگر سایه رهگذرانی هم دیده می شد،محو می شد،چرا که آنان

نويسنده

نويسنده آمريكايي‌ها يه ضرب المثل دارن كه ميگه" نويسنده‌ها يا بي‌پولند يا رواني" اما ميدوني كجاي اين كار براي من رقت انگيزه اونجايي كه مجبوري خواندن كتابت رو گدايي كني! زماني به دوستي گفتم اگر ماركز صدسال تنهايي رو به زبان فارسي نوشته بود عاقبتي بهتر از هدايت نداشت گاهي فكر

آواریا ( سقوط)

سه ماهی میشد که از افسردگی شدید هشت ماهه ام جان سالم بدر برده بودم. میگویم جان سالم، چون در طی ان مدت بار ها میخواستم خودم را بکشم .روز سردی بود همانند تمامی روز های سرد پاییزی،به راه افتادم میان راه طبق عادت همیشگی ام به همه چیز فکر می کردم؛به آدمها، ماشین ها، پرندگان و به باد سردی

تـــــــــــــــــــــاوان

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر همهمۀ صدای زنان و مردان در دادگاه پخش بود در میان بگو مگو و آن شلوغی چشمم به دختر جوان ریز نقشی افتاد که روی صندلی ای جای گرفته بود، صورت غمگینش باعث ترحم و دلسوزی اطرافیانش می شد. نمی دانم چه چیزی در چهرۀ او نهفته بود که نا خودآگاه جذبم کرد با قدم هایی صاف و آرام روی صندلی- کنار او نشستم

مستآصل

آنی هستیم که در چشم هامان افق های ناکرانمند دو دو می زنند و عادت داریم نگه جز پیش پا را نتوان دید که ذره های خرد و کوچک و حقیر و ناچیز اندوهی به قدر سیارات عظیم الجثه بر قلب هامان می اندازند و سراسر درد و رنج از دیدگانمان منبعث می گردد… چه می شود کرد هنگامی که دست بسته و پا بسته

فرار اول

رضا ماشین را به طرف راست منحرف کرد و در شانه خاکی جاده نگه داشت. سوییچ را چرخاند و خاموش کرد. رامین آرام در را باز کرد و پیاده شد. کش و قوسی به بدنش داد و پیراهنش را مرتب کرد. رضا هم پیاده شد و ماشین را دور زد و نزدیک رامین ایستاد. - اون پایین، اون رودخونه، بریم کنار رودخونه. رامین از جیب پیراهنش سیگاری بیرون آورد و روشن کرد

در میان آتش - 36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مریدا به دیدن روهان رفت و خبر موفقیت ربایش را به او داد . روهان : خیلی عالیه ؛نشون دادی اگه بخوایی می تونی کاری رو انجام بدی . - خیلی سخت بود . اینقدر هم تا به حال نترسیده بودم . اگه ممکنه دیگه از این مأموریت ها بهم نده . اما در مورد قولت کی بهش عمل می کنی ؟ : بعد از دیدار با شارلوت ، قرار

توقف در طبقه سوم

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تق...خش...دینگ تق...خش...دینگ خنده‌اش گرفته بود. فکر کرد هیچ موجودی در جهان وجود ندارد که صدای پایش این‌قدر مضحک باشد! ولی دست خودش نبود. پای راستش را محکم برمی‌داشت. تق. پای دومش کمی درد می‌کرد بی‌اراده روی زمین می‌کشید. خش! لاستیک ته عصایش از بین رفته بود و فلزش با کف زمین برخورد می‌کرد

درمیان آتش- 35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کم کم محوطه سالن غذا خوری خلوت می شد و مسافران برای استراحت به اتاقهای خودشان می رفتند . مریدا به بدنه کیسه چنگ زد و از جایش بلند شد . امیدوار بود شارلوت از آن نوشیدنی استفاده کرده باشد . در غیر این صورت اگر تنها راه به دست آوردن شارلوت ، در گیری رو در رو با او بود ؛ این کار را انجام می داد

بى هر چه عشق...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) صداى ساييده شدن چرخ هاى چمدانم روى آسفالت، گه گاه نگاه هايى را متوجه ام مى کند؛ ولى اهميت نمى دهم. سنگينى چمدان با دسته ى لقش اذيتم مى کند، نزديک ايستگاه اتوبوس ديگر نفس کم مى آورم و روى نيمکت خالى اش جا خوش مى کنم. نگاهم مى رود پى مسيرى که آمدم، تند سر مى چرخانم و نوک انگشت هاى يخ زده ام را بهم مى مالم

یک روز بارانی

نمایش مشخصات میثم سردویی از خواب بیدار شدم کنار پنجره رفتم باران داشت نم نم می بارید،مادرم صدایم زد پسرم زود باش که مدرسه ات دیر شده زود رفتم صبحانه خوردم آماده شدم. از خانه که خارج شدم چترم را باز کردم وبالای سرم بردم که مبادا خیس بشم، چند قدمی نرفتم که بارش باران شدید تر شد ،من دویدم که به مدرسه برسم در

آن روز آسمان هم می بارید ...

نمایش مشخصات الف . محمدی نگاهم به آسمان خیره مانده و تنم از سرما مچاله شده است .ابرها را می بینم که به جنگ تن به تن می روند .زخمی می شوند و قطره قطره دردهایشان را بر سر و صورتم هوار می کنند ! سکوت اطراف ، گوشم را کر می کند . حتی کلاغ ها هم نمی خوانند ! ناگهان تو از دور دست ها می آیی . با صدای قدم هایت ، قفسه ی سینه ام پر هیاهو می شود

درد اسارت۳

چند روزی به همین منوال سپری شد وصبح روزی کاکل به سر گفت:-) تو اولین قدم پیروزی را بر داشته ای وحالا باید دومین وسومین قدمها را هم بر داریم تا به هدفمون برسیم.گفتم،چه خوب.من منتظرم تا دو قدم دیگر را هم بر دارم،اما قدم اول چی بود؟ گفت:-) زمانش فرا رسید لحظه شیرین آزادی.قدم اول تو صبر بود وقدم دوم اینه که باید شجاع وتیز باشی

هیس!...

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ وقتی دیگه دلخوش هيچ کس و هيچ چيز نباشی تازه ميشی من.. وقتی روزاتو به اميد شب بگذرونی تازه ميشی من... وقتی گوشيت مخاطبی نداشته باشه حتی از نوع عامش چه برسه خاصش تازه ميشی من.. وقتی دمخور لحظه هات بشه موسيقی های غمگين تازه ميشی من... وقتی همه ش از خودت بپرسی آخه چرا من؟؟؟تازه ميشی من

در میان آتش - 34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مگی : یه نفوذی رو بینشون فرستادم ، اگه در جای مناسب عمل کنه ، به نتیجه ایی که می خوایم می رسیم. شری : ازش استفاده کردی ؟ - آره ، اگه ازش بنوشن ، همه به خواب عمیق می رن و راحت می شه اون زن رو که رئیشون بود رو بدست بیاریم . نقشه مریدا برای تغییر دادن در بشکه ها حرف نداشت . روی زوار فلزی دور

کله‌پاچه یک قهرمان، گرانتر نیست!

نمایش مشخصات حسین شعیبی ولوله‌ای بین گله گوسفندان بوجود آمده بود. غرور در چشم تک تک آنها دیده می‌شد. وقتی به هم می‌رسیدند، پیشانی خود را به هم می‌مالیدند. یکی از گوسفندان که به خاطر خنگ بودن همیشه مورد شماتت بقیه قرار می‌گرفت، دلیل این همه شور را متوجه نمی‌شد. گوسفند خنگ با خجالت از میش پیر پرسید: «چی

چایی به طعم عشق

نمایش مشخصات محدثه نعیمی پسر بیا از این شهر بریم ؛ دست هاتو بهم بده تا تو رو از این شهر ببرم ، شلوغی شهر روز به روز اخموترت کرده ، اصلا یادم نمی آد آخرین باری که خنده هاتو دیدم کی بود؟! روزهاست که همه ی رزندگیت شده کار ، پسر دست هاتو بهم بده تا به همه ثابت کنیم مهمتر از حساب بانکی هاموم عشقیه که در دل داریم

داستان یک شیء

آدمها به فهمیدن اشیا علاقه ندارند. اینجوری زندگی راحتتر می شود. مثلا تصور کنید که هر بار که غذا می خورید، لازم باشد فکر کنید که آیا بشقاب از حرارت غذای تویش احساس ناراحتی می کند، یا طعم و بوی غذا باعث سرگیجه اش می شود. حالا قاشق و چنگال را هم اگر به حساب بیاوریم که دیگر غذا خوردن تبدیل می شود به یک پروسه ی معذب کننده و ناراحت

فقر در روستا

نمایش مشخصات میثم سردویی مردمان روستا مردمانی خوش قلب ،مهربان و البته فقیر. مردمانی که فقط به کشاورزی ودامداری می پردازند آن هم فقط برای رفع نیاز های روزمره ی خود. خانواده های که نهار برای خوردن دارند وشام ندارند وخانواده ی که شام دارند ونهار ندارندو افسوس... مردمانی که با قلب صاف ساده و مهربانی و بدون ریا و دروغ ودزدی به زندگی خود ادامه می دهند

درد اسارت ۲

چند روزی به همین منوال گذشت وزندگی تکراری ما ادامه داشت.گنج قفس دو نفری کنار هم می نشستیم وبه حال هم گریه می کردیم تا این که روزی پرنده ای پر انرژی وارد قفس شد.اسمش رانمی دونستم چیه ووقتی ازش پرسیدم حسابی زد زیرخنده وگفت:-) تو چه پرنده ای هستی که از دنیا بی خبری گفتم ،چه کنم که توی

" گمشده "

نمایش مشخصات فرزانه رازي فنجان پر از قهوه را تعارفت میکنم و دوباره دست هایت را میان دست هایم می گیرم . یادم هست ، همان صبحی که نگاه خدا درخشید ، نیلوفرهایمان را خالی کردیم . گلبرگ کاملیای صورتی ام را که خدا نوشته بود ، برداشتم و برای بار آخر ، نیلوفرم را نفس کشیدم و ترکش کردم . چند برگ آن طرف تر ایستاده بودی و نگاهت به کاملیای توی دستت بود

در میان آتش-33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مگی و شری به طرف وِنز در حرکت بودند . ادوارد و جاناتان در جاده قبل از سرانو اردو زدند . با هم قرار گذاشته بودند ، هرکدام پرنسس را پیدا کرد ، هر طور شده به گروه دیگر خبر بدهد که آنها راه را ادامه ندهند .نزدیک ظهر بود . شری چشم به جاده دوخته بود . تا هر گروه یا کسی که به آنها نزدیک می شود را ببیند

درد اسارت

به نام آنکه جان بخشید. یه روز برفی وسرد بود از اون روزای یخبندون زمستونی که آب روی پرام یخ می زد.داشتم برای خودم از این ور به اون ور جست وخیز می کردم وبه دنبال یه دون ویه جای گرم و نرم بودم که افتادم به دام دشمن دیرینه ام یه گربه سیاه. با خودم گفتم:-) خداحافظ زندگی.در حال خوندن غزل آخر

عصای برعکس

عصای پیرمد توجه‌ام را جلب کرد، وقتی دیدم آن‌را برعکس به دست گرفته و دارد بین جمعیت راه‌ می‌رود. اول لبخندی زدم « حتماً حال نداشته که عصایش را درست به دست بگیرد و یا پیمرد بیچاره حواسش نبوده است، برای همین تهش را به دست گرفته و دسته‌اش را روی زمین قرار داده است.» اما وقتی خواستم از در عبور کنم یک لحظه فهمیدم که او حواسش از من جمع‌تر است

حسرت

نمایش مشخصات حسین شعیبی s_ چرا گریه می‌کنی آقا پسر؟ _ تیله شیش‌پر دوستمو تو بازی بردم. _ این‌که ناراحتی نداره. _ نادر گفت دیگه نمیذارم بیایی خونمون تلویزیون نگا کنی!

روزمرگیها

#روزمرگیها روزهای خوب کودکی‌ام به سرعت برق و باد طی شد. روزهایی که تمام وقت متعلق به خودم بودم و تنها غصه‌ام از جا در آمدن دست عروسکم بود و غم عالم به دلم سرازیر می‌شد وقتی تل سرم از وسط به دونیم می‌شد. همان روزها دستان سفید و صاف مادر را محکم بغل می‌کردم و بوسه بارانش می‌کردم

من به تو فکر میکنم

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ وقتی به تو فکر می‌کنم از آسـمــانِ تابســتــان بهـــــــااااار می‌بارد… من، به تو فکر می‌کنم!!! پشت میز تحریرم می‌نشینم. دهان لپ‌تاپم را باز می‌کنم. دکمه بیدار شدنش را فشار می‌دهم. دست‌هایم را بههم می‌مالم. انگار می‌خواهم واژه‌ها را به نوک انگشت‌هایم

بچه‌های من، بچه‌های مامان، بچه‌های بابا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی درد دارم. درد، درد... درد امانم را بریده... این دفعه با دفعات قبل فرق دارد. این بچه نمی‌آید که نمی‌آید. سر می‌خورد، می‌گردد، می‌چرخد، ولی نمی‌آید. کلافه‌ام. درد در همه وجودم پیچیده، دلم، سرم، عضلاتم، اصلاً بندبند وجودم دارد از هم پاره می‌شود، ولی این بچه خیلی بدقلق است. خیال ندارد من را راحت کند

زن ها گریه می کنند اما فریاد نمی زنند

نمایش مشخصات محدثه نعیمی هلیا چراغ قرمز شد و مامان مجبوره ترمز کنه ، حالا که وایستادم نگاهش می کنم ، چرا اخم کردی دخترم ، دنبال چی می گردی هلیا ، حالا لب هاشو غنچه می کنه و من چه عاشقانه بهش نگاه می کنم . - مامان چرا بابایی دیر می آد خونه ؟ - خب بابایی سخت کار می کنه ، عزیزم زندگی خرج داره - مگه قبلا کار نمی

می روم

نمایش مشخصات رکسانا کویره R.k: شبی ازاین شب ها برای همیشه خواهم رفت! دور می شوم آنقدر دور که دیگر نباشد اثری ازمن و ازنامم! تمام رد پاهایم را می پوشانم.... و همه ی خاطراتم را می سوزانم..! همه ی آنچه گذشت برمن را آتش میکشم! ومیروم! آنقدر دور می شوم که نباشد ازمن خبری! آنقدر دور که هرگز مزاحم لحظه هایت نشوم...! بعد

مرگ تار

تصور کن! برهوتی که هیچ روزنه نوری هم از آن نمیگذرد .پر از دام و خطر. نوعی تنوع درد در عین تکرار آن. این یعنی زندگی ! وقتی عرق سرد زندگی بر پیشانیت سنگینی میکند و تو هنوز هم بیهوده در این برهوت بی کران در چشم تو ولی حقیقتا محدود برای موقعیت بهتر جان ،میکنی ناگهان ! خورشید تیره مرگ از پشت ابر هایی به نام "عادت" و "جهالت" بیرون می آید

کاش بلبل هم زمستان را می خوابید

خیابان،همان خیابان بود.همان که اولین چیز قابل توجهش خانه ای با در سفید و عطر گل های یاس پیچیده در فضا بود.همان که هر روز از آن صدای پیانو می آمد و همسایه ها،از پیر گرفته تا جوان گوش تیز می کردند تا از قافله عقب نمانند!چند وقتی می شد که دیگر باد با نوای ساز نمی رقصید و در عوض،آسمان با آن آوای سوزناک می گریست

دلقک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی دلقک *** سِن تئاتر صندلی های پُر از تماشاگر پرده ی سِن افتاد دلقک ها شروع به رقصیدن کردند حضار ریسه شدند از خنده . . . نمایش تمام شد از سکوی سِن پایین آمد دلقک سوکتش را آویخت به پنجره لبخند حضار لیوان آب را به همراه قرص هایش سَر کشید و خرامان خرامان به سمت درب خروج رفت مردم

درد مشترک

نمایش مشخصات بهناز باران خواه صدای گریه ی نوزاد می شنوم. دم دمای صبح است. چشم هایم را که باز می کنم، صدا بیشتر می شود. چشم هایم گوش می شود، گوش هایم چشم و با دهان به اطراف نگاه می کنم! دست هایم را دراز میکنم، لامپ روشن می شود. خبری از نوزاد نیست اما صدای وَنگ وَنگِ تند و تیزش، قاشق و چنگال به دست گرفته، نصف بیشتر مخم را میخورد

منفورِ دوست داشتنی

نمایش مشخصات محمد قبادی پای لپ تاپ نشسته بودم، چه چیزی نگاه میکردم و لبخند میزدم؟ نمیدانم بعد انگار خودم را دیدم که چگونه لبخند میزدم. زمان کِش آمد، چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت شد؟ نمیدانم. میخواستم از یک چیزی یا کسی که به سمت من در حال حمله است، از آن موج بزرگ بخواهم تا کاری به من نداشته باشد. مرگ آن موج بزرگ بود که آدمها را با خود می برد

پلان فرهيختگي

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) لپ هايش را باد كرد و سبيل هايش را در آيينه ي جلوي ماشين ، مرتب كرد . عرق پيشاني اش را با دستمال كاغذي گرفت ، هايي به عينك آفتابي اش كرد و ترمز دستي را آزاد كرد . بيست سي متر كه جلو رفت كنار يك جوانك ، پا را روي ترمز كوبيد . صداي موزيك را كم كرد ، شيشه را پايين آورد و سرش را خم كرد . ــ

مطبخ

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف معمولا این طوریه که وقتی چیزی رو بلد نیستی یا از اهل فنش می پرسی یا تحقیق می کنی یا پیش استادی میری برای یادگیری و یا... ولی بعضی از علوم هست که نیازی به آموزش و یادگیری نداره یعنی داره ولی تو فکر می کنی که نداره و بدون آموزش و تمرین از پسش برمیای؛مثل آشپزی. فقط خیلی بهت فشار

شکستن قلب درد دارد

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ وقتی یه روز میبینی خودت اینجایی و دلت یه جایی دیگه...بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی طوری میشه که قلب فقط وفقط واسه عشق میتپه، چقد قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن. همه چی با یه نگاه شروع میشه، این نگاه مثل نگاه های دیگه نیست یه چیزی داره که اونای دیگه نداره ،محو زیبایی نگاهش میشی، تا ابر تصویر نگاهش رو توی قلبت حس میکنی


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1