آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

آیینه

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت کار هر ماه پدرم این بود که مبلغی از حقوقش را به نیازمندان می داد، این برایش تبدیل به عادت شده بود، عادتی که مرا آزار می داد، من همیشه در سودای ثروت اندوزی بودم به خصوص اینکه دلم نمی خواست مقابل هم کلاسی هایم کم بیاورم، با وجود اینکه پدرم در یک کارگاه فرش بافی کار می کرد، حقوقش کفاف

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاجره ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛ تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد

عید گلباران

نمایش مشخصات ماریه آزاد عید امسال خیلی  دیدنی  است چون برای اولین بار همه  دور هم جمع می شوند جای هیچ کی خالی نیست.به یک فامیل پر جمعیت تبدیل شده خانواده ی ده نفره. عکس می گیریم بیشتر قیافه ها  تغییر کرده و اگر با رنگ و لعاب نباشند همه کمی پیر شدیم. میانگین سنی ما سی تا چهل سالگی ست.مادر و پدر هم شکسته تر

عطربهشت

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت نگاهم را به چهره اش دوخته بودم و چیزی نمی گفتم، فقط نگاه می کردم، به لباس های خاکی رنگش، به صورتش که مملو از ریش های تنک بود و به نورانیت خاصی که در نگاهش موج می زد، در همان زمانی که در اعماق ذهنم مشغول کند و کاو ظاهرش بودم، خم شد، دستانش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:«ما اومدیم براتون

آه آناستازیا دخترم(32)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی هنرمندان خارج از مهندسی هنر غرب اما با فرم قرض گرفته از پست مدرن محتوای اندیشه ی خودرا بزیبایی بیان داشته اند که نمی توان به آن پست مدرن گفت چون دارای محتوای مدرن اما با فرمی غیر عادی بیان شده اند این هنرهاهرگز پست مدرن نیستند حتی اگر در ابتدا آنطور بنظر آمده باشند در میهن ماهم

داستان زندگی من

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان زندگی من ********** زندگی گاهی اونطوری که میخواهی نمی‌شود بد از هر سربالایی بازم هم سر بالایی است اگر او بخواهد حرام هم حلال می‌شود و حلال حرام میشود قانون خداوند را نمی‌شود با نگاه بشری درک کرد زندگی سرشار از سوپرایزهای غافلگیرانه است..... . . . اهای تو نترس تکلیف تو

سوال در کلاس درس

نمایش مشخصات آرش شهنواز sآرزوت چیه پسرم؟ _ اینکه به بهشت برم و یکبار دیگه مادر و پدرم رو ببینم.

وقتی کسی رو دوست داری ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده روبروی آینه نشسته بود زل زده بود به تصویر داخل آینه و تو ذهنش شروع حرف زدنش رو تمرین می کرد. .. ببین من خیلی دوستت دارم ، ببخشید که اینقدر صاف میرم سر اصل مطلب ولی واقعیت رو دارم میگم ! دوست دارم تو هم حست نسبت به من همین باشه! .............اه نه ، نشد خیلی لوس و منت کشی بود !! خوشم نیومد.... خودش رو دوباره جمع و جور کرد و دوباره از اول

ایمان

نمایش مشخصات زهرا میرزایی هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به روشنایی خانه ای افتاد ،گویا دنیا را به او داده باشند.با زحمت خود را به آن رساند و آخرین

پریدن از توی مشت!

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا پریدن از توی مشت! ■ ۱. دانش آموز اسدی 》 هیچ گرمایی که از گردنت هجوم‌بیاورد سمت گونه ها و گوشهایت و سرخشان‌کند، به نکبتی آتش شرمندگی و خجالت نیست؛ وقتی که کسی را ببینی در جایی که نباید می دیدی؛ وقتی که توی یک امتحان، گرماگرم تقلبی و فقط یک قدم تا پریدن به آنسوی نمره

مادر شدن چه‌ رنگیه شهرزاد؟

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی مادر شدن چه رنگیه شهرزاد؟ به نام خدا: کمی، قربان قد و قامتت ریخته‌ای در قابلمه که تفت بخورد، تفت خورده نخورده، سفره را چیده نچیده، برایش لقمه می‌گیری. بو می‌کند، بوی خون، شامّه‌اش را تیز کرده نکرده، می‌آیی می‌نشینی سر سفره‌ای که پهن شده نشده. داشتی لقمه‌ی دوم را می‌گرفتی

آه آناستازیا دخترم (31)

نمایش مشخصات بهروزعامری در گذشته مردم فرهیخته باصرف وقت بسیار می توانستند کلاف های سردرگم را باز کنند اما امروز هرگز کسی قادر نخواهد بود که کلاف درهم بافته ی هزار سر را که بیشتر شبیه سیم ظرفشوییست از هم بازکند متاسفانه این چنین است اثرهای پست مدرنیستی ایهاب حسن یکی از پرچمداران مصری - آمریکایی توصیه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادر یک سال و نیم روی بستر افتاده بود.هر صبح که به بالینش می رفتم.می گفت : پسرم ! دعا کن تا راحت بشوم.من بغض گلویم را می گرفت و می گفتم : من با هوای شما حال می کنم هر روز با صدای شما حال می کنم ای مادرم که جهان فدای تو باد هر صبح با دعای شما حال می کنم حرف هایم را که می شنید دست هایش را بلند می کرد و می گفت : خدایا ! آرزوهای پسرم را اجابت کن

خوراک به سبک ایرانی

نمایش مشخصات آرش شهنواز کرکره را که دادند بالا ، زعفران قائنات و نبات یزد را در ظرفی چیدند . کیسه برنج آستانه و گل سرخ تبریز را کنار ورودی گذاشتند و عسل سبلان و خرمای بم را روی میز . دبه رب انار ساوه و شیره ملایر را نزدیک دخل قرار دادند و شیشه های گلاب کاشان و شربت بیدمشک شیراز را داخل قفسه . کره کرمانشاهی

عروس انار دزد

نمایش مشخصات مینا رسولی درب ورودی حیاط باز بود بی انکه تقه ای به در بزنم و کسی را متوجه کنم,وارد شدم .چندقدمی بر نداشته بودم که صدای دختر جوانی نگاه مرا به پنجره ای کشاند که پرده هایش از داخل جمع شده بودند و نمای اتاق کوچکی شاید 9متری نمایان بود و دختری که مدام عرض و طول اتاق را قدم میزد و حرفهایش را یکی پس از دیگری بر سر پسری جوان که همسرش بود,آوار میکرد

شاید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود خش...خش...خش سایه ای همه جا را بلعیده بود همه چیز فقط صدا بود انگار اذبین رفتنی نبود از گردی دهان هیولای شب نوری می تابید خش...خش...خش بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد هر بار از گوشه ای درختان هم تحمل نداشتند از ترس به خود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پاپ ها پدرم اهل مطالعه بود و می گفت : تا زمانی که پاپ ها نماینده ی خدا هستند ما پیشرفتی نخواهیم کرد.من خندیدم و گفتم : پدر! ما که مسیحی نیستیم.پدرم آهی کشید و گفت : پسرم می دانم ! تاریخ جنگ های صلیبی را بخوانید. الاغ الاغ رو به فرزندانش کرد و گفت : از محدوده ی جنگل خارج نشوید.آنها اعتراض کردند و گفتند باید دلیلش را بدانیم

من کنارتم

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی چشماتو آروم ببند. پاهاتو می‌بینی.. دستاتو دراز ‌کن و کفشاتو از پات در بیار و جفت کن و بذار کنار. ‏حالا اروم اروم روی خاکِ سرد قدم بردار. صدای جریان آب به گوشت می‌رسه. سرتو بلند کن و ‏رودخونه رو ببین. از اون بالا میاد و می ره این پایین اما تو قراره از وسطش رد شی. حالا پاچه‌ی ‏شلوارت رو بکش بالا و نگه دار

سایه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سریع قدم میزد صورتش را پوشانده بود لبه های پالتو را روی صورتش میکشید پراسترس . نیم نگاهی به اطراف میکرد و قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت . انگار نیمه شب بود چراغ ها نوبتی چشمک میزدند سایه ها شهر را دردست داشتند . هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود تیز تر به اطراف مینگریست صدایی می آید

ترس

نمایش مشخصات علیرضاهزاره ترس رهایش نمیکرد کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود و ترس در اطراف قدم میزد سرش را پایین انداخته بود نفسش همانند مه ضربان قلبش بسیار بالا بود هیچ چیزی به فکرش نمی آمد ترس چیزی با خود زمزمه میکرد انگار ته دلش را خالی میکرد دستانش میلرزید ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید ترس نزدیک نمی آمد!!!

"کتاب عشقی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تو اتوبوس، فارغ از ولوله و سر و صدای حاضرین غرق در مطالعه بودم.جوونی که کنارم نشسته بود آروم سرکی کشید توی کتابم و پرسید : عشقیه؟گفتم نه.گفت:کلا حرفی از عشق توش نیست؟گفتم اونم نه و باز پرسید یعنی اصلا هیچ چیزی که سر و سری با عشق داشته باشه توی این کتاب دیده نمیشه؟بهش گفتم حالا چه اصراری

داستان دختري كه فكر مي كرد طلبكار برادرش عاشقش شده

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري از بچگي عاشق بودم اونم عاشق دوست برادرم رفت امدش به در خانه ما زياد بود و من بيشتر باورم مي شد كه يه عشق دو طرفه هست سال 67 بود دادشم به جنگ رفت درست همون سال من پيش دانشگاهي بودم كم كم سال 68 شد يه روز باران شديدي ميامد سقف خانه ما خراب بود و چكخ چكه باران به خانمان ميامد سطلي زيرش گذاشتم

دستهای قشنگ خدا

sدختر کو چولو به خدا گفت: خداجون خیلی دوست دارم دستهای قشنگ تو رو نقاشی کنم اما نمیدونم دستهای تو چه شکلیه؟! خدا لبخندی زد و گفت: دستهای من شکل دستهای مادر مهربونته! باشنیدن این حرف دخترکو چولو هورایی کشید و با خوشحالی شروع کرد به نقاشی کردن دستهای خدا

آخرین پرواز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار رعد خشمگین بالای سرش ایستاده بود و مرتب نهیب میزد. ابر بیچاره چهره اش از شدت بغض سیاه شده بود و دلش می خواست زودتر فرزندانش را به سوی زمین روانه سازد ، ولی قطرات آب دست های مادر را رها نمی کردند." چون سقوط همیشه و برای همه ترسناک بوده و هست." اشک در چشم های ابر و قطره کوچک جمع شده بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کارانه کارمند به رئیس اعتراض کرد که چرا کارانه شامل او نمی شود.رئیس گفت : یکی از ملاک هایی که کارانه تعلق می گیرد داشتن محاسن است که شما متاسفانه هیچ گاه نداشته اید.کارمند گفت : داشتن محاسن چه ربطی به کارایی دارد.رئیس عصبانی شد و گفت : در قانون آمده است و من طبق آن با شما رفتار کرده ام

زلزله

نمایش مشخصات علیرضاهزاره بلند فریاد میزد نامفهوم زمزمه میکرد قدرتش را به رخ میکشید خانه ها زمین درختان از غرشش به لرزه افتاده بودند ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد گویی مانند پر سبک هستند دهان باز میکرد هرچه در توانش بود میبلعید . میبلعید . . . و به قعر درونش میکشید هرچه بیشتر آرام

قصاب یا قاتل؟

نمایش مشخصات بهار قمر خانم دکتر با یه فشار کوچیک اون ماسماسکُ کشید رو شکمش و پرسید: اینجاتم درد میکنه؟؟ وای اره خانم دکتر خیلی ..چیز خاصی متوجه شدین؟؟ الان یه هفتس این درد ول کنم نیس.. دکتر وسط حرفش پرید و با بی حوصلگی گفت: نه خانوم شما حامله ایی مبارک باشه. یهو خشکش زد ولی چند ثانیه نگذشت که لبخند زد

"اتفاقی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" همه چیز .... اتفاقی ست . مثل آن روز که من پنجره را باز کردم و تو را دیدم . در خنکای عصر روز سه شنبه : ساعت 10 دقیقه به شش . چه لبخندی داشتی و چه شادمانه نگاه می کردی . من پنجره را باز کردم و در همین لحظه کفتر از پشت پنجره پرید و نگاه من و تو به هم گره خورد . با همان نگاه ، همه چیز شروع شد و مثل همه ی اتفاقها

رگ خواب

نمایش مشخصات مبینا صادقی روزی روزگاری در جنگی نا برابر رگ های خوابمان را به دست طغیان گر تاریخ دادیم . شاید درک این طغیان گر سخت باشد .مغز من بگذار بخوابم در خواب دیدم که فکر می کنی ولی من آسوده می خوابم و در واقعیت آرامشم را سلب می کنی . وجست جو می کنم کیست ؟که آرامش دهد، رگ خوابم را تا شب را در تاریکی چشمانم بگذرانم نه در تاریکی اتاق، آن

معشوق قناری

به نام خالق هستی قناری کوچکی وسط روستایی بی رحم زندگی میکرد.روستایی ک مردمانش پدر و مادرش را با بی رحمی تمام کشته بودند.چه روز های سختی را بدون پدر و مادرش پشت سر گذاشته بود.درقفس کوچک خود همیشه غصه میخورد و ناله میکرد.آواز غم میخواندو گریه میکرد.اما افسوس ک هیچ کس هم صحبت او نبود،هیچ کس متوجه غم آهنگ او نمیشد

مینی بوس

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مینی بوس مینی بوس سر گذاشت تو گوش اتوبوس و گفت : مامان جون ! از وقتی که پای این غریبه به شهر باز شده کسی محلی به ما نمی گذارد.اتوبوس دستی به سر و روی مینی بوس کشید و گفت : گریه نکن دخترم ! بگو این غریبه کیه تا بچه ها به حسابش برسند.مینی بوس اشک هایش را پاک کرد و گفت : اون که تو خیابون نمی یاد

ناهید

نمایش مشخصات حسن ایمانی ناهيد     شش تا آدم جورواجور برایش تصمیم می گرفتند. برای هیچ کدام از این شش تا آدم مهم نبود که این بچه بینوا دختر است. ده سال دارد و اسمش هم ناهيد است. چه بخواهد چه نخواهد بايد بزرگ شود. مهم انگار چیز دیگری بود.      یکی از این شش آدم اسمش مدینه بود. يك مادر همیشه داغون و تودار. آدمی که سه تا بچه قد و نیم قد غیر از ناهید هم داشت

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بستری دکتر پدرم را که دید گفت : این داروها را که برایش تجویز می کنم باید همه ی اعضای خانواده آن را مصرف کنند.با تعجب پرسید آقای دکتر یعنی مادر ؛ برادر و خواهرانم همه!. دکتر گفت : بله ! گفتم : اگر آنها مصرف نکنند چه مشکلی ایجاد می شود.دکتر گفت : اگر امتناع کردند همه باید بستری شوند.گفتم

لاتاری

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مجبور شد استراحت ناهارش را کمی دیرتر داشته باشد چون سرآشپز تصمیم گرفته بود او اتاق سردکن را تمیز کند. زیر آفتاب گرم پشتبام مرکز خرید هنوز لاله گوشهایش و نک بینیاش از سرما زقزق میکرد. وقتی روی نیمکت منطقهای که برای سیگار کشیدن مشخص شده بود نشست درد لذتبخشی در رانهای پایش احساس کرد

عطر باران، عطر شعر

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد نوشته‌های تکه کاغذ قدیمی که در دستش بود را بخواند. هر کلمه آن بریده مجله قدیمی مثل یک پتک بر سرش فرود می‌آمد. احساس ضعف کرد. روی تخت نشست و گیج‌وگنگ به اطرافش نگاه کرد. فکر کرد چند سال است در این خانه هستم؟ چند سال است در این اتاق می‌خوابم؟! ناگهان فکری به ذهنش رسید

نارنگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی پاییز زمستون که میشه، همیشه باید تو یخچالمون نارنگی باشه. یعنی از نون واجبتره، تازه از کارم تموم شده بودم و داشتم لباسامو عوض میکردم که برم خونه یهویی گوشیم زنگ خورد، مادرم بود بعد سلام و احوال پرسی ازم پرسید: علی مادر نارنگی ها تموم شده؟ گفتم آره،اتفاقا الان تو مغازه میوه فروشیم داشتم میخریدم

تمنـــای رستن!!!

نمایش مشخصات ماریا-لشکری مینویسم به آنچه ک باید بدانند و نمیدانند همانانی که در خلوت و فضیحت خود یارای عاروننگ بی گمان خود هستند. همانانی که میدانند ولیک خویش را به حماقت و تسامح زدند. آنانی که انقدر مستمند تعشق و شیفتگی هستند که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز میکنند آری گدایی عشق! من از همانانم ولیک نه

قیامت

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای آژیر بلند و بلند تر میشد فریاد ها بیشتر و بیشتر صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود بیرون که آمد از میان آتش ها نورهایی به آسمان پرواز میکرد آسمان خونین بود نعره میزد طاقت نداشت مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند کودکان زیر پاها اشک میریختند و آتش افرادی را می بلعید قیامت

سکوت پر صدا...

نمایش مشخصات نیما فریبرزی #داستان_کوتاه_کوتاه وقتی صدات رو می شنوم... دیگه نمی تونم چیزی گوش کنم. مثل سوت ممتد قطار می مونه که میپیچه توی تمام ریل ها و من فقط اون لحظه چشمام رو می بندم و به صدات گوش میدم. تمام ستون های خونه هم اعتراض می کنند زمان حرکت قطار... دود و بخاراز دودکش قطار بلند میشه و مه تمام مسیر و دید رو می پوشونه

ساعت ملاقات

نمایش مشخصات آرش شهنواز sپیرمرد با زحمت ملحفه سفید را از روی پاهایش کنار زد . چشم به سقف دوخت و آرام نجوا کرد : "بچه که بودم مادرم داد می زد خواب به خواب بری. نمی دانستم چه می گه اما حالا می فهمم دعام می کرده."

غوغا

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دم اذان بود که هراسان از خواب پريدم، نفسم بند آمده بود، گلويم از خشکى ترک برداشته بود... از همه بدتر خوابى بود که ديدم؛ خواب ديدم عاشوراست و يک لشگر آدم سرخ پوش سرازير شدند توى کوچه. از کوچه پشتى مسجد سيلى از مردم و نعشى که مثل قايق روى شانه مردم، در تلاطم بود، روانه گورستان شده بودند

جوش و خروش

❣به نام خدا❣ در کنار دریا نشسته بود . به نقطه ای نا معلوم چشم دوخته بود. نقطه ای که ،انگار پایانی نداشت؛ به قدری چشمانش بی روح و سرد بود. که باز کردن صندوق گفته های دلش کار هیچ کلیدی نبود. انگار که در ذهنش به چیزی فکر میکرد ؛گویا چیز خوبی نبود! . چون همانند خورشید در حال غروب چشمان او هم بی محبت و لطافت می شد انگار که خورشید چشمان اوهم درحال غروب بود

دیوانه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دیوانه طی دوران چهل ساله ی عمرم هیچکس را چون آقای "فتاح" خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را "دیوانه" می خواندند. من در همسایگی خونه به خونه آقای "فتاح" زندگی می کردم و در آن دوران در شهرشان دانشجوی پزشکی بودم و گهگاهی با آقای و خانم "فتاح" به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم

غم نان

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی هفته پیش گفت موضوع انشا بعدی " آزاد " ، فکرش را هم نمی کرد دانش آموز سوم راهنمایی آن هم در شهرستانی محروم چیزی بنویسد که واژه ها را برای دبیر ادبیات برای همیشه بی معنا کند !! پسرک دفتر رنگ و رو رفته اش را باز کرد و با صدایی شکسته از جور روزگار شروع به خواندن کرد : ...... وقتی جهان

عمیق ترین قسمتِ گودال

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری عمیق ترین قسمتِ گودال زمانِ زیادی نگذشته و صدایِ کنده شدنِ خاک با بیلچه ای کوچک، کلِ فضایِ حیاط پشتیِ یک خانه با سقف های بلند پیچیده است. انگار یک نفر افتاده به جانِ زمین و خاطراتِ دفن شده را از دلِ خاک بیرون می کشد. کسی به درونِ گودال فرو می رود که نیمه جان است و صدای نفس های هورشید که بر روی او خاک می ریزد را می شنود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گل پیچک دیوارهای بلند مانع می شدند تا اخباری به گل ها برسد.آنها شبانه جلسه ای را تشکیل دادند تا از اتفاقاتی که در شهر رخ می دهد اطلاع پیدا کنند.گل سرخ ابتدا از محرمانه بودن جلسه صحبت کرد و بعد گفت : چه کسی مامور این کار می شود.گل پیچک گفت : من این کار را انجام می دهم.گل سرخ با تعجب پرسید

خال

نمایش مشخصات حسن ایمانی "خال" دیگر به سنی رسیده بود که خیلی ها می گفتند سن کنجکاوی! یعنی درست سنی که دوست دارد از هر چیزی سر دربیاورد! مثل کارآگاه های ذره بین به دست! دوره پرسش و پاسخ و به قول بابا: دوره پدر درآری! از هر چه که می گذشت و به جواب می رسید یا نمی رسید ، از خال کمرش نمی توانست بگذرد. یک خال بیضی

پنجره مشرف به مردمک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا #داستان_کوتاه_کوتاه نورهای سرخ و زرد از لا به لای پرده حریری و سفید رنگ خونه قدیمی و با تجربه ایی که درپشت خودشون پنجره های مشبک رنگی قایم کرده بودن، بیرون می پرید و می افتاد روی قالی دستباف ترنج مادربزگ... بوی سرمای زمستون که هنوز نرسیده بود و چای که با ذغال جوش آورده بود، از یک طبقه پایین تر به مشام می رسید

خیال و خواب

نمایش مشخصات شادمان هستیار مانند شکوفه ای خوابیده بودم،در واقع نخوابیده بودم بعد از شناختنت نگاه کردن به دنیا برایم لذت بخش بود پشت کوه ها طلوع کردی و زیبایی چهره ام از شوق شعله ور شد صدات کردم:ای آفتاب،آفتاب؟هی فلانی! گفتی:سلام!گل زندگی ام،من پروانه ام پروانه تو روی شونه هام اومدی و باهم گفت وگو کردیم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شکار پدرم متوجه حرکات من شده بود.یک روز گفت : پسرم ! شنیده ام که قصد شکار آهو را دارید.با تعجب پرسیدم من که تفنگی ندارم که به شکاربروم.پدرم با اشاره به خانه ی همسایه گفت : این شکار نیازی به تفنگ ندارد. بیمار دکتر عکس را که دید گفت : باید عمل بشود.با نگرانی پرسیدم عملش سخت خواهد بود

اشک شوق

نمایش مشخصات زهرا میرزایی بسم الله الرحمن الرحیم داستانک (اشک شوق) امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع بودند و مشغول صحبت کردن، مسعود مثل همیشه با پُز و ادا از شغل باباش حرف می زد یکدفعه یکی از بچه

دختر خانواده اسمیت

صبح روز پنجشنبه بود. ابرها انگار تمایل به باریدن داشتند. سامی نامه را تا کرده، روی میز کار کنار پیپ پدربزرگ گذاشت. چشمانش را مالید. وای خدای من، امروز است..مسابقه تیراندازی که مدت ها انتظارش را می کشید. تلویزیون را خاموش کرد. قطره های آب از پنجره سر می خوردند. نگاه سامی به بالماسکه سارا که از جشن تولدش جا مانده بود برخورد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری یلدا مرد تا گفت : یلدا را دوست دارم .زن عصبانی شد و گفت : کدام یلدا ! مرد گفت : مگر چند تا یلدا داریم .زن لحظه ای فکر کرد و گفت : در همین کوچه پنج تا یلدا داریم.مرد سری تکان داد و گفت : من که آنها را نمی شناسم .زن فریاد کشید و گفت : مگر می شود ؛ کارمند ثبت احوال باشی ؛ آنها را نشناسی ! مرد گفت : من فقط یک یلدا را می شناسم

سگی را به سگی ببخش!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چشمانش را کمی می‌مالد. خمیازه‌ای عمیق می‌کشد. نشانه‌ای بین صفحات کتاب قرار می‌دهد و آن را می‌بندد. کتاب قطور را بالای سرش می‌گذارد. عینک ته‌استکانی را از روی چشم برمی‌دارد. آن‌قدر خسته است که زود خوابش می‌برد. در خواب دوست مرحومش مهدی قوام را می‌بیند. در میان کاخی ست؛ کاخ در میان باغی ست؛ باغ در فردوس برین

منجلاب

نمایش مشخصات مبینا صادقی آب بیش از یک دوره به عقب گشت و به سرش چشم انداخت چیزی نمی فهمید ؟ می رفت و می رفت ولی نمی دانست کجا و وقتی دانا از آنچه که رفته برای همیشه متوقف شد و ابد گاه ، متروک برای خودش سر و سامان داد که هر آن کس در آن پای نهاد اسیر دردی بی بازگشت و عقب گرد خویش بر ماهیتش چربید و انسانی با عقب

زنگ آتش

نمایش مشخصات ماریه آزاد زنگ تفریح به صدا در آمد .زنگ موبایل معلم هم از کیف شروع به نواختن کرد.قبل از بچه ها از کلاس بیرون رفت.مونا و یکتا هنوز مشغول نوشتن تمرین ها بودند.مریم هم خوراکی اش را از داخل کیف برداشت و صبا کتاب و دفترمشقش را از روی میز برداشت تا داخل کیف بگذارید.عسل از بیرون دوید و یادش آمد کاپشن

پیرمردارزوهایم

نمایش مشخصات نگین پارسا عروس فصلها بی تابانه منتظر به نمایش گذاشتن زیباییش است و پیرمرد تنها به سختی میگذرد عروس فصلها حریص تر میشود و پیرمرد شکسته تر عروس فصلها میجنبد تا پیرمرد به اخر خط برسد تا او شروع کند بازی اش را با داوری به نام دنیا...اما گویا این شروع طول میکشد به اندازه ی سه شعر !!سه شعر 30 بیتی!و

راز نگهدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی راز نگهدار می خواهند ریشه من را بزنند! می خواهند دستگيره و قفل و لولایم را دربیاورند و بیاندازند توی جعبه ابزار! با این کار وانمود می کنند که به فکر روز مبادا هستند. طوری نیست. همین که به فکر روز مبادا باشند خوب است. تمام گرفتاری ها حاصل نادیده گرفتن روز مباداست. اگر صدایی نداشتم که شنیده شوم ، بجایش دلی دارم که کلی راز و رمز با خود دارد

رها در رویا

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیشب درخواب خودم را دیدم ؛ خوابیده برروی شانه های نسیم رو به آسمان با دستانی باز باز در دامنه ی دشتی پراز زنبق های وحشی آرام آرام رو به انتهای دره سٌر می خوردم و با دستانم زنبق های سفید در حال رقص با نسیم را لمس میکردم . صخره سنگی دستم را خراشید و خونی سیاه برروی گلبرگهای سفید

« حادثه ای که هرروز آرزویش کرده بودم »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی پایین پله ها افتاده بودم و از درد به خودم می پیچیدم... تمام حافظه ام انگار که در لحظه پاک شده باشد، هیچ تصویر- و حتا واژه ی معناداری را به یاد نمی آورد! بدنم یخ کرده بود و به شدت می لرزید... درون گوشم قطاری درحال حرکت، ممتد و کش دار سوت می کشید... و من، از هم پاشیده شدنِ مغزم را روی ریل

قراری عاشقانه در یک کافه خواب زده

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خواب دیدم به خواستگاری دوست چندین ساله ام رفته ام که تغییر جنسیت داده و تبدیل به یک دختر زیبا شده. بعد از خوش و بش اولیه و خوردن چایی، بزرگترها می گویند برویم در اتاقی و حرفهایمان را بزنیم. نمی دانستم قرار است چه حرفی بزنیم. ولی انگار حرف زدن عروس و داماد در جلسه خواستگاری از ملزومات جلسه است

"مگر کله ام را خر کنده؟!"

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی "مگر کله ام را خر کنده؟!" ................................ -حالا بهتره یا حالا...؟ -الان بهتره...! - یکباردیگه ... -این یکی بهتره یا اون یکی؟! -این یکی بهتره. -دست بذار روی چشم چپت ! -حالا بهتره یا حالا؟ -یکبار دیگه... -این یکی بهتره یا اون یکی؟! -اون یکی. لابد این را می دانید که در این مملکت تعیین نمره عینک کار بسیار سخت و هزینه بر و وقت تلف کنی است

کلوچه هایی با طعم مرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ ) در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغازه پیرمرد، مرد جوانی بود با کلی وسایل بیشتر اما زیاد مشتری نداشت ،بخاطر اخلاق بدش ،مشتری

رهايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی رهايي در اولين برخوردي كه با من داشت ، خيلي چيزها دستگيرم شد. اينكه بدجوري از درون داغون شده است. اينكه كنترل خيلي چيزها از دستش در رفته و اينكه يك وقت هايي به فكر خودكشي مي افتد! مچاله گي از سر و رويش پيدا بود. كوفتگي هم از يك طرف. كوفتگي نه آن كوفتگي اي كه همه فكرش را مي كنند

الآن بهش بگم؟

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اوه اوه! چقدر عصبانیه! یعنی چی شده؟ انگار از چشمش آتیش می زنه بیرون! الآن وقت مناسبی نیست. خوبه برم بادمجان‌ها سرخ‌کنم تا مهدی یه کم آروم بشه! باید شعله اجاق گاز را کم کنم. مهدی هرقدر بوی بادمجون سرخ کرده را دوست داره، از صدای جلز و ولز روغن بدش میاد! فکر کنم اوضاع یه کم بهتر شد! چهره

عبور

نمایش مشخصات حسن ایمانی "عبور" ترس را می فهمید. درست مثل ترس آدم هایی که یک جای کارشان می لنگد! تا پنجه های منحني اش به سنگریزه های حاشيه جاده خورد ، تن مچاله اش لرزید. حس نبود که به او فرمان ایست می داد ، غریزه بود. چه کارهایی که از دست غریزه بر می آید! كارش را خوب بلد است. نیشگونی از تو می گیرد که فریاد مخمورت به هوا بر می خیزد

مرده های متحرک

نمایش مشخصات نگین پارسا سراپا گوش میشوم در فریاد سکوت هایم!انجا که نامی اشنادر تمامشان است!انجا که فقط جسمی از من است وروانی که در پی نامی اشنا میگردد!چشمانم میچرخند به دنبال ساعتی که زمان را نشانشان بدهد دریغ از یک ساعت و چند عقربه گویا باز ساعت را شکسته ام چون برای به دنبال خویش بودن زمان نمیخواهم! ارام

بچه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ¤ بچه... "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از وقتی که دختری نابالغ بود، وردست مادرش که اون هم ماما بود، فن و فوت کار را یاد گرفته بود و تقریبأ تمامی بچه ها و جوانان فعلی ده رو او به دنیا آورده بود

از غم خون دل من

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sسرش را از روی بالش برمیدارد و بلند داد میزند گرچه ز محنت خارم کرده ای .. شوهرش شششویش از اتاق داد میزند :خموش بخور از شرب شراب انگورت چشمانش برق زده لیوان را بر داشته مینوشد سی دی میخواند شد خزان گلشن اشنایی آب لیوان را تف میکند ...

تی ریپ دهه ی شصتی

نمایش مشخصات رضا فرازمند کنار تابلوی اعلانات دانشگاه ایستاده بودم .چشمم به یک اعلامیه افتاد شروع کردم به نچ نچ کردن. آره خودش بود-خود خود خودش/// دست گرمی شانه ام را فشرد . کمی جلو تر آمد .استاد چی شده ؟؟؟/ از کنار تابلوی اعلانات پاورچین پاورچین دور شدیم وشروع کردم به تعریف کردن-...همیشه عادتم این بود که

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت اول ماهیهارو از توی کاسه روی سینک برداشتم و با احتیاط توی تنگی که قبلا آماده کرده بودم ، انداختم و تنگ رو کنار قران توی سفره هفت سین گذاشتم دیگه کامل شد. دوباره نگاهی به هفت سین انداختم . تا چیزی و از قلم ننداخته باشم. آیینه وقرآن .سیب قرمزخوش رنگ, سماق, سیر ,سنجد , سبزه, سرکه , سکه ویه شاخه گل سمبل

پیرمردها عاشق نمی شوند

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی دکمه شماره 4 آسانسور را میزنم. همین طور که آسانسور مرا بالا میکشد به این فکر میکنم که شکل مطبِ دکتر چگونه خواهد بود؟ بعد میگویم چرا احمق شده ای؟ مثل همه مطبهای دکترهای دیگر. بعد باز سوال احمقانه دیگری طرح میکنم. یعنی مریضهای یک دکتر روانپزشک هم مثل همه مریضهای مطبهای دیگر هستند؟ جوابی ندارم

مجنون

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند به سرانجام رساندند و خورشید را به روی زمین کشیدند! اما فقط برای

نمی خوام خاطره بفروشم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی "نمی خوام خاطره بفروشم!"        خورشید تا آنجا که جا داشت پشت ساختمان های کوچه پنهان شد. با سرعت جت خود را به خانه رساند. یک ربع دیر تر از ساعت مشخص! درست مثل سه روز پیش! کلاسورش را پرت کرد کنار پشتی قرمزی که رنگ پریده تر از جلد کلاسور بود. یک متر آن ورتر از کرسی. آدامسش را فرستاد ته

چی ساختی از من...

نمایش مشخصات هادی هادوی s- سلام خوبی؟ کجا میری؟ +دارم میرم از این شهر -ااا چرا؟ توهم داغون کردی خودتو... کجا بهتراز اینجا سراغ داری؟ + سرمو بالا گرفتم اشکمو نبینه اروم گفتم: دیگ نمیکشم... لعنتی اینجا همش بارون میاد...

هم تئاتر، هم کنسرت!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: به‌به! پیش‌فروش بلیت یه تئاتر جدید شروع‌شده! دومی: تئاتر چیه؟ کنسرت خوبه! نگاه کن! بیشتر بلیت هاش فروخته‌شده! اولی: ولی من تئاتر را بیشتر دوست دارم! حداقل یه ماه اجرا داره! سومی: ولی من هر دو را دوست دارم! کنسرت، تئاتر! دومی: نمی شه که دوتاش را رفت! سومی: چرا نمی شه! تئاتر ساعت

وقتی که تو سرطان نمی گیری!

نمایش مشخصات شیدا محجوب اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم افتاده بود روی گونه هایم و چشم هایم اشک می امد. اخرش همه جمع شدند دور صندلی که چشم هایم را باز نگه دارند. همان وقت، میان دست و پا زدن ها و ریختن قطرات اشکی که حاصل نقاشی شان را می شُست، دیدمت

مالیخولیا

•• . غمگینم، گویی در وجودم جوانی بیست ساله را به دار آویخته اند. غم انچنان غنی مرا در بر میگرد که تمام تقلایم برای رهایی به پوچی میرسد به یک پوچی کشنده و بی سرانجام، آینه چیزی نیست جزتکرار چین و چروک روحٍ هفتاد ساله ام. به خودم نگاه میکنم....غم.....بجز یک بغض کهنه ی درداور، خستگی چشمانی خیس و پژمردگی چهره ی نحیفم چیزی نمیبینم

ملاقات در هفتادمین روز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات در هفتادمين روز هنوز مهر عقدنامه اش خشك نشده بود كه هوايي شد زد توي كار ديپلم گرفتن! شنيده بود كه مي گفتن: _ بي سوادي خوب نيست. حتي اگه نو عروس خونه باشي. بعد دو سال دوندگي و اين ور آن ور رفتن ، ديپلمش را گرفت و قاب كرد گذاشت روي تاخچه تا مرادعلي گور به گور شده حال كند! يك سر

همه آدم ها مهم هستند...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم. ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی از استادانم به نام استاد "دارابی" پیدا کردم. جوانی سی و چند ساله با قدی نسبتا کوتاه اما


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1