آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

این یکی از کجا اومد؟

نمایش مشخصات مهدی شاکری رابطه مستقیمیه بین اختلاف سنی فرزند اول و آخر خانواده با هم و میزان ارزش و احترامی که پدر و مادر آن خانواده برای هم، فرزندانشان و دیگران قائل اند. عرض میکنم چگونه کوچک که بودیم سوال و پاسخ های کودکانه مان در یک جمع خودمانی کافی بود برای سرگرم نگه داشتن و خندیدن بزرگ ترها به حرفهایمان

امام جوانمرد

نمایش مشخصات سعید فلاحی امام جوانمرد[1] سال 36 قمری بود و بعد از بیعت مردم در مدینه با علی(ع)؛ "معاویه" با علی(ع) سر باز زد و حاضر به واگذاری امارت شام هم نشد و علی(ع) هم اصرار داشت که "معاویه" فورأ از شام خارج شده و خود را به مدینه برساند و "سهل بن حنیف" را جانشین وی در شام کرد. معاویه به خونخواهی "عثمان" لشکری بذای مقابله با علی(ع) آماده کرد و علی(ع) هم از کوفه عازم جنگ شد

چشم‌به‌راه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت

همه كاره! هيچ كاره!

نمایش مشخصات حسن ایمانی همه کاره! هیچ کاره! آقا مرتضی کم کسی نبود! یه اوستا کار به تمام معنا. می دونید چرا میگم اوستا کار؟ چون تا دلتون بخواد توی همه شغل ها تجربه داشت. از جوراب بافی توی بازار گرفته تا تخم مرغ برگردوندن توی سفره خونه حاج ولی! از جوشکاری توی آهنگری عمو رضا تا فروشندگی بلورجات آقا صابر! از

تدبیر حکیمانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی صدای همهمه ی جماعت در کوچه بلند بود که در این میان صدای شیون و فریاد زنی جلب توجه می کرد. در این زمان امیرالمومنین(ع) به همراه جمعی از اصحاب از آن محل گذر می کردند که توجه ایشان به آن ماجرا جلب شد و به طرف جماعت رفت... یکی از مردمان فریاد بر آورد: علی آمد!!! و صدای همهمه ی جماعت خوابید

زندگی جدید

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت . در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد . روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود . چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود

دزد كفش ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی دزد کفش ها! یکی از شیرین ترین تجربه های کبلایی احمد توی زندگیش ورود چند خواستگار ترگل مرگل واسه سهیلا خانوم - دختر بیست ساله ش - بود! اولین خواستگار که خیلی هم خوش قدو قامت بود ، بعد از کلی چاق سلامتی و اینا ، وقتی خواست با ایلو طایفه ش عزم رفتن کنه یهو با صحنه عجیبی روبرو شد! کفش

ارزش حکومت

نمایش مشخصات سعید فلاحی ارزش حکومت[1] به همراه امیرالمومنین؛ علی بن ابی طالب(ع) و حدود سه هزار نفر از سپاهیان در "ذیقار"[2] اردو زده و منتظر بودیم که سایر نیروهای مردمی به ما ملحق شوند. امیرالمومنین(ع) همانند اکثر سپاهیان با زبان روزه مسیر کوفه تا اردوگاه را طی کرده بود. ایشان "دُلدُل" اسب خود را به یکی از اصحاب مسن واگذاشته بود تا مشقت راه را کمتر حس کند

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت اول )

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی راست گویی افراطی ، اتحاد قلبی با یکدیگر ، اعتماد کردن افراطی ،نشان دادن واقعی احساسات خودشان و فراموش کردن کینه ها در عرض چند ثانیه و ساده بودن و ساده دیدن زندگی ، لذت بردن از همه چیز و این توصیفات ، گوشه ایی از گنجینه ایی است که بچه ها صاحب آن هستند . واقعا ثروتی عظیم دارند چه کسی

عدل علی(ع)

نمایش مشخصات سعید فلاحی بعد از مرگ "عثمان"، مردم مدینه با گریه و زاری در خانه علی(ع) حاضر شدند و از ایشان خواهش کردند که خلافت را بپذیرند. علی(ع) حب حکومت در وجودش نبود و ابتدا با این خواسته مخالفت میکرد اما با اصرار مردم و با با قبول شروط علی(ع) از سوی نمایندگان مردم، ایشان امر خلافت را پذیرفت و بعد از بیعت

رستاخیز دنیا (قسمت 1)

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا (قسمت 1) سایش افکارم باعث شد گذر زمان را حس نکنم ، اما زمان و عقربه ها کار خودشان را میکنند ، چه زود گذشت این نیم ساعت ، در ماشین را باز کردم ، برای دومین بار رفتم پای آیفون و زنگ را فشار دادم ، دخترم آیفون را برداشت ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت ، باشه دیگه ، میایم دیگه داریم حاضر میشیم ، هی زنگ می زنی

کفش

نمایش مشخصات سعید فلاحی کفش - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. "مهری" سری تکان داد. بلند بالا بود و ترکه ای با صورت سفید و دهان و بینی خوش فرم و زیبا

آدم نمــــــــــــــــــــای یخی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری جنس سرد و بی روح آوا و بانگ های مردم از آن سوی پنجره ناجی اتاقم به گوش می رسد! نسیمی گذرا همواره با ترغیب خود به سوی آبشار موهایم به این سردی و تلخی جان می بخشد! لیک من این سردی را دوست میدارم... تلخی اش طعم تلخ روزگار بسی پست و قصیر را یادآور می شود !سردی اش می فهماند که باید گداخت

صندوق های شیشه ای

نمایش مشخصات مهدی شاکری روی پله اول بانک، پشت درِ چشمی آن دست در جیب ایستاده و کلاه را تا روی گوش هایم پایین داده بودم. با هر سرک کشیدنم درِ بیچاره تکلیفش را نمی دانست که باز بماند یا ببندد خودش را و دوباره از نو کش بیاید. تا نیمه بسته میشد و کمی که نزدیکتر میشدم دوباره نوار لاستیکی محافظش به شیشه میکشید و قیژ صدایی ممتد میداد و ورودم را التماس میکرد

کلاس 103 انسانی

نمایش مشخصات سعید فلاحی کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند. دیپلم که گرفتیم هر کسی رفت سراغ زندگی و سرنوشت خودش... البته بعضی ها هم نتونستند دیپلمه بشن و برخی هم ترک تحصیل کردند

عید

نمایش مشخصات سعید فلاحی عید (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور) همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند... صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب بیدار شدم. چهره ام گرفته و عبوس بود، اصلأ چیزی به ذهنم خطور نمی کرد. عید بود، به زحمت از رختخواب دل کندم و از جایم برخواستم

غاری در راه

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی غاری زیبا ... رهایی که در بند می اورد... یک کمد ... سرنوشتی گنگ ...ایا رها خواهم شد... به سرعت می دویدم سنگ های بزرگ و کوچک جنگل مانع سریع تر دویدنم می شد . نگاهی به پشت سرم انداختم تقریبا ان سرباز های سبز پوش پلیس با کلاه های قرمز رنگ چند صد متری از من دورتر بودند . جلوی درختی تنومند با شاخه های سبز رنگ سنگی بزرگ که از خزه پوشیده شده بود وجود داشت

عشق بی سرانجام...

نمایش مشخصات سعید فلاحی عشق بی سرانجام.... محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم... از شریعتی نکته ها یاد گرفته بودم و با شاملو و فروغ و فریدون حشر و نشر داشتم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همزیستی مرغ های خانگی ایتدا با مرغابی که تازه به جمع آنها آمده بود می جنگیدند ؛ بعدها با هم کنار آمدند. امروز سر یک سفره با هم غذا می خورند.این صحنه را که دیدم به یاد خروشچف افتادم که می گفت : با همزیستی مسالمت آمیز می شود با دنیا کنار آمد. مدارا استاد روی تخته سیاه این بیت را نوشت

نامه به برادر خوبم که شهر دیگری بود

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري حمید برادر خوبم این نامه رو بارها بارها نوشتم و به صندوق انداختم تا بخونی اما جوابی واسم نیامد . دادش کجایی که دلم واسعت یه ذره شده کجایی که با تمام وجودم بگیرمت بغل بگم شهادتت مبارک حمیدم عزیزم دادش خوبم . حمید برادر بزرگتر بود. عاشق شهادت بود.جنگ تمام شد اما خدمت سربازی اش تمام نشده بود

قادر متعال 2

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست

کمی مانده به نیمکت ابر و بادی

نمایش مشخصات شیدا محجوب این نیمکتی که انتخاب کرده ام ده بیست قدمی با دستشویی عمومی پارک_ باغ فاصله دارد.نه زیادی توی دید این وآن است نه خیلی مخفی و پنهان. پای انداخته روی این یکی پایم، یک ضرب تکان تکان میخورد و دستم گوشی بی شارژ را مدام بالا و پایین می برد. از وقت آمدنم باید یک ربع بیست دقیقه ای گذشته باشد اما مطمئن نیستم

"فری جنگلی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تولد عمه مری بود و خونه شون جای سوزن انداختن نبود.توجه همه به جشن بود ولی زیرچشمی یه نیم نگاهی هم به فریدون معروف به فری جنگلی نوه 4 ساله عمه مری داشتند .نه اینکه موهاش فر و پیچیده به هم بود بهش می گفتن فری جنگلی.به چشم به هم زدنی از دیوار راست بالا می رفت.هر جا که بود مثل یه نارنجک خرابی به بار می آورد و اقوام از دستش عاصی بودن

1383

نمایش مشخصات میثم جمشیدزهی زن جوان وقتي پس از ماهها آزار واذيت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته هاي آنها بدهدو با چشماني اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. اين زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگي براي اينکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذيت جن ها نجات يابد طلاق گرفت . ۲۱ تير ماه سال ۱۳۸۳ زن وشوهر جواني در شعبه ۱۷ دادگاه

تردید

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار s..... چند سالی بود که " روبراه " شده بود ، اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که روبرویـش ایستاده است ؛ راه است یا " بیراه " !!!

قاتل دوست داشتنی1

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!» بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم

پرچمهای سیاه

یکروز مردی از کوچه ای میگذشت که پرچمهای سیاهی را دید که روی دیوار یکی از خانه ها زده اند وحجله ای را در آن خانه گذاشته ونوار قرانی روشن است تعدادی آنجا ایستاده اند ومردم از راه میرسند به آنها تسلیت می گویند وهرکسی دارد به یک نحوی ازآنکسی که مُرده تعریف وتمجید میکند واز کارهای نیک

نیمه ی دیگرِ واقعه

نمایش مشخصات شیدا محجوب نیم ساعتی از پایان دنیا می گذرد و من یک جایی که نمی بینم کجاست، نشسته ام. احتمالا باید همان صندلیِ ولو شده یِ گوشه ی پارک باشد که اخرین لحظه رویش نشسته بودم و چیزهایی می نوشتم. خب همه چیز خیلی مسخره و ناگهانی بود. مثل یک پخ برای شوخی شوخی ترساندن یک بچه. شک ندارم هیچکس نمیدانست آنهمه اهن و تلپ تنها به یک مو بند باشد

محمد نابغه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود

رادیو موج اف ام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _وز وز میکنه...اه ع _چی؟ _رادیو....! _تو که رادیو جلوت نیست ...بازم؟؟؟ _رادیو ذهنم رو میگم دیروز یه مسیرو اشتباه سوار تبسی شدم باز شارژ گوشی ام تموم شده بود به زور یه جا پیدا کردم زدم شارژ بعد با خواهش و التماس از اسنپ خواستم که سفر رو لغو نکنه ،که من شارژ برق ندارم مسیرم بلد نبودم با

لیوان جادویی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی در زمانهای قدیم زن و شوهری فقیری به همراه دو فرزند کوچک خود زندگی میکردنند، آنها با زحمت فراوان از پس خرج و مخارج زندگی بر می آمدند و روزهای زندگی به سختی می گذشت. زن و شوهر آرزوهای زیادی داشتند و روز و شب آنها را در ذهن خود مرور میکردند. در یکی از روزهای سرد زمستان مرد خانواده، در

کجام؟

sخواب بودم نمیدانستم بیدارم! بیدار بودم نمیدانستم خوابم! پس من کجام؟!

خصلت

نمایش مشخصات مسعود کوشانی مردی تنها در کلبه ای چوبی میان جنگلی دور افتاده زندگی میکرد. یکی از روزها که برای جمع کردن هیزم بیرون از کلبه رفته بود، بچه کفتاری نظرش راجلب کرد، که کنار جسد بی جان مادرش بی حرکت ایستاده بود. مرد نتوانست بی تفاوت باشد و او را تنها و گرسنه رها کند، بنابراین بچه کفتار را با خود به کلبه برد، تا از او مراقبت کند

دفترچه یادداشت - قسمت ششم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی توی تاکسی ناگهام صدایش تغییر پیدا کرد با صدایی غم آلود گفت : آقای حاتمی تکرار نمیشه. انگار زمین و آسمان روی سرم خراب شد ، در حالی که او آرام حرف میزد و مدام مرا آقا صدا میکرد و همراه من حتی حرفم نمیزد .منه احمق خودم را بزرگ نشان دادم و او را پیش راننده تاکسی خراب کردم صندلی عقب نشسته

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

آژیر

ببین! چطور بگم قشنگ بفهمی؟ آژیر دو جوره، یکیش، اولش میگه: شنوندگان عزیز توجه توجه! صدای آژیری که می‌شنوید زرد است و احتمال بمب‌باران وجود دارد. صداش کم و زیاد میشه و معمولا هم چند دقیقه بعد میگه: خطر رفع شده و وضعیت عادی است. گوش کن اینجوری؛ لبهایم را را روی هم فشار دادم، از تهِ گلو سعی کردم صدای آژیر دربیاورم

او تصمیم گرفت نویسنده شود

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد چهل سالی داشت که تصمیم گرفت نویسنده شود. چند باری در موردش خیال‌پردازی کرده بود ولی هیچ‌وقت کار جدی برایش انجام نداده بود. تصویری از یک نویسنده در خیالات خود داشت که او را سر ذوق می¬آورد. مردی میان سال با موهای جوگندمی. مردی که یک روبدوشام گرم و راحت به رنگ قهوه¬ای سوخته به تن دارد

صدای شلیک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت

مثلث

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی خوابش نمی برد... در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است. خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی! شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند... طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود

خانه ای برای آسایش

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخه این چه خونه ایه! از دست این حسن! برادرم هم خونه برای من پیدا می کنه! یک هفته است سه چهارتا خونه رفتم ولی هیچ‌کدام را نپسندیدم! هرکدام یه ایرادی دارند! اولی یک خونه ویلایی بود، فکر کنم دو هزار متری می‌شد با یک باغ بزرگ و استخر و هزار جور وسیله و خرت‌وپرت! آخه من اونجا چکار می تونم

مرگ تدریجی

نمایش مشخصات مینا رسولی باران بشدت میبارید و ادم های به خیالم غریبه نمایشی از پاتند کردن هایشان برای گرفتن سرپناهی به راه انداخته بودند که مرا از اوهام خویش می رهانید. مانده بودم من نیز چون آن ها باید پا تند کنم یا نه ؟گرچه هیچ کدامشان راه چاره من بیچاره نبود !!من اینجا درست وسط چهاراه ولیعصر زیر باران با

درخت بی ثمر

دریک دشت سر سبز یک درختی دیدم روئیده که پراز میوه و برگ است من به نزدیک آن درخت رفتم تا از میوه های آن بخورم وقتی نزدیک درخت رسیدم وخواستم میوه ای بچینم ناگهان متوجه شدم که درخت دارد بمن نگاه میکند وبعد شنیدم آه سردی از درخت بلند شد گفتم این آه سرد از که بود ؟ که درخت گفت من بودم .من

پارتی شبانه قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با عجله به سمت ماشین رفتم. کیمیا:وایسا وایسا گوش کن. چیرو ها نامردیدتو رفتنتو گوشی خاموشتو گریه های هرشب رو چیرو چیرو توضیح بدی ها بدون اینکه گوش کنم سوار ماشین شدم فقط حرکت کردم رفتم رفتم رفتم چشام باز کردم دیدم بدون تو تک و تنها بغل خاطراتمونم حح خاطراتی که تو اون مکان گریم در میاورد

دعا میکنم.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دعا میکنم..! روز و شب.! شب و روز.! برای تو، برای خنده هایت ، برای چشمان روشن تر از عسلت.! برای دل و حالت ، برای همه چیز.! دعا میکنم ، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی ، اول از همه ، قبل از اینکه به ساعت نگاه کنی ، بخندی.! دعا میکنم هر روزت بهتر از دیروزت باشد.! دعا میکنم تو باشی و یک دنیا خوشحالی ، تو باشی و یک راز نهان من که تو میدانی و خدایت

دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی

بالهای من پله ی توست

نزدیکای ظهر بود رفتم دم در مغازش و سلام کردم کارت و نشونی رستوران و بهش دادم و گفتم هرکی اومد سراغ یه غذای خوب گرفت بفرستش پیش من فقط بهش بگو که کی هستی تا بدونم از طرف کی اومده. یکم نگام کرد و چشماشو انداخت روی کارت رستوران لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم نگران نباش منم

مرگ تو قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با کیمیا به سمت کرج راه افتادیم یه چیزی تو گلوم گیره نمیدونم چیکار کنم شاید همه این ها بخاطر منه شاید باید گروه ترک کنم واسه همیشه کیمیا همین طور داشت از خودش و کاراش حرف میزد دوست داشت هرچه زود تر کیا رو ببینه . کاش چشم آهوی منم اینطوری بود برمیگشت دیگه باید برم سراغش از دور ببینمش

برگرد ...

نمایش مشخصات لعیا زارعی تو آمدی. زودتر از قرارمان آمدی. درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد. یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند. تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود. خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بینوایان استاد رو کرد به کلاس و گفت : کدام یک از شما ؛ بینوایان را دیده است. خیلی از دانشجویان دست شان را بلند کردند.استاد گفت ؛ محمود شما بگویید ! محمود گفت : امروز صبح که از خانه خارج شدم ؛ سر خیابان چند نفر از آنها را دیدم که گدایی می کنند.استاد لبخندی زد و گفت : منظورم آنها نبود! کاوه پدرم کاوه را خیلی دوست داشت

افسانه ها و خدایان

“ نمی‌دانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟” این جمله از عباس میرزا به سفیر فرانسه می تواند جوابهای متفاوتی داشته باشد که شاید یکی از آنها را بتوان در افسانه های ملتها جستجو کرد. این افسانه ها مجموعه ای از آداب و رسوم و اخلاقیات ملل مختلف هستند که به نوعی تصویر آنها را آنطور که خود می خواهند نمایش می دهند

دفترچه یادداشت - قسمت چهارم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی در حالی که غرق کتاب خواندن بودم یک جوان لاغر با موی جو گندمی با پرسه زدن در اطراف سطل آشغال هواسم را پرت کرد . بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم چند قدم به او مانده ایستادم و نگاهی سر تا پا کنجکاوانه به او انداختم . قدمی دیگر برداشتم و به او گفتم : سلام ، آقا دنبال چیزی میگردی ؟؟ وقتی

تماما تو.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی اینکه دلتنگتم دست خودم نیست اینکه همش بهونه میگیرم دست خودم نیست حتی خیس شدن بالشم همخ دست هخودم نیست دیگه چه برسه به هق هقای شبانم و چک کردن پروفایلت و دم به ثانیه خیره شدن به چشات که تو عکس باهام حرف میزنن... اصلا هیچی دست خودم نیست همه چی دست توئه تویی که اومدی و من شدی بی هیچ

افق دوم

نمایش مشخصات محمد جعفری دست های گرم نور خورشید را روی صورتم ، همین جا ، در افق دوم حس میکنم . دچار اشتباه نشوید ! این گرمی دستان خورشید ، گرمای محبت نیست ! این گرما ، گرمای خون عاشقانیست ، که قصد نزدیک شدن به خورشید و کامیابی را داشتند . ولی هنگامی که به معشوق خود نزدیک شدند ، در یک دم ، نگاه نافذ خورشید تبدیل به نگاه گرگی درنده شد و خون را از گردن عاشقانش مکید

دفترچه یادداشت - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی 15 مرداد هم روزی است مثل روز های دیگر تابستان ، گرم و خشک است ولی هوا در این زمان در روستای ما خنک است . باد خنکی وسط قلمه های تبریزی میپیچد و صدای آن مانند موزیک سمفونی روح انسان را به وجد می آورد . واقعا دلم برای شنا در استخر آب گیری باغ با رفقا ، چیدن آلبالو ، آوردن زرد آلو با فرقون

عقاب و گرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می شد و با خودش می گفت : ای کاش من هم مثل آنها بچه ای داشتم. عقاب هر روز که شکار می کرد طعمه

سیاهی مطلق

نمایش مشخصات مینا رسولی چرا لجبازی میکنی؟مثلا میخوای بگی پای انتخابت موندی؟یا این اون زندگی ای بود که قرار بود برات بسازه؟دیدی که نتونست ...نشد...بس کن دیگه ...کاری به این کارها دیگه ندارم فقط برگرد نذار اخر عمری همه نگرانیم تو باشی .تو فکر کردی نمیدونم چی به روزت اومده؟چیکار میکنی؟حالا هی تو خودتو از بقیه

دفترچه یادداشت _ قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز 14 مرداد ، اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد در حالی که خوابیده بودم ناگهان ضربه محکمی را احساس کردم ، از خواب بیدار شدم دیدم توپ فوتبالی بغل دستم افتاده هست ،نوجوانی با ذوق و شوق دنبال توپ میگشت برای اینکه کسی نفهمند من آنجا میخوابم توپ را یواشکی سر دادم به جلوی بوته ها ، رفیقش

درخت سنجد من

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان روستاي ما کوچک بود و براي دبستان بايد مي رفتيم روستاي پايين دست، يک ساعت مي شد پياده از خانه ي ما تا آنجا، هر صبح با ناز و نوازش مادر يا گاه داد و فرياد پدر از خواب بلند مي شدم، دست و صورتم را شسته يا نشسته صبحانه اي را که مادر توي سيني برايم چيده بود مي خوردم کتاب و دفترم را توي کيف شالي دست دوز مادر مي انداختم و مي زدم به راه

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

نمایش مشخصات مینا رسولی مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ... +ولی بابا بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند درست همانند امید هایم

فدای نگاه بابا

اوایل صبح روز پاییزی بود و رفتگری وارد اورژانس شد و دختر بچه ی ظاهرآ بی هوش و پر از خون روی دو دستش ، داد میزد دکتر کجاست ؟؟ این بچه داره میمیره .. زیاد کسی اهمیت نداد تا بالاخره برانکارد رو آوردند ، گفتند باید اتاق عمل برود ، پرستار به رفتگر گفت شما بروید پذیرش کارهای اداری مالی رو انجام بدهید

عشق واقعی

نمایش مشخصات زهرا میرزایی دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه

آه سرد

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب شده بود... باز هم تنهایی ،تنها مونس من شده بود... تقریبآ چند ماهی بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم... وقتی رفت ،فکرش را نمی کردم که این آخرین باری ایست که او را میبینم... بیماری سختی داشت.. همیشه یک خودکار و یک برگه کاغذ همراهش بود... هر چه را می خواست می نوشت... به خاطر بیماری بسختی سخن می گفت

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی

زندگی عروسکی

نمایش مشخصات همراز محمدی لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار . جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره

دنیای وارونگی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری تو آرام آرام درونم نفوذ کردی، زمانی که گمانش برایم بسی دشوار بود تو بودی که روزنه ی امید را در دلم که حتی کوچکترین روشنایی برایش سم بود روشن کردی !! آنگاه که صدای شرشر سرنوشت ساز باران همچون رعدی در پندارم می‌پیچید فکرش را نمیکردم که اینک همان صدای رقت انگیز لالایی برای خواب هر

سلوک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا داستان کوتاه... نیمه شب در بیابان به سوی خدا رهسپار شدم. جامه بر تن ،چاروق در پا و شالی پیچیده به گردن داشتم... چشمانم در طوفان شنزارکویر بیرون و نیمه باز بود... دستانم به سینه و گره درهم بود... آرام آرام پیش می راندم این اسب زخم خورده وجود را... مسیر ناجوانمردانه بود..

بغض غریب

پسرک وارد پرنده فروشی شد و با نگاه عمیقی به تمام پرنده هاچشمش به یک طوطی در قفس افتاد، دید که پایش انگار لنگ است ،به فروشنده گفت قیمت این طوطی چقدر است ؟ فروشنده جواب داد فروشی نیست ، یک پایش معیوب است. پسرک اصرار کرد... فروشنده گفت اگر خوب بود دویست هزار تومان ولی چون ناقص است و ارزش ندارد ده هزار تومان بده

آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات! نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها

جوجه کلاغ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود ،روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز صبح که کلاغ روی تخم هایش خوابیده بود ، یکدفعه دید تخم هایش تکان می خورندکلاغ فهمید دیگر موقع در آمدن جوجه ها از تخم است و خیلی خوشحال شد

انتقام

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - وای مامان! اول صبحی چقدر بلند حرف می‌زنی! چند لحظه گذشت تا توانست حواسش را جمع کند. درحالی‌که چشمانش را می‌مالید، خودش را از میان انبوه لباس و کتاب و ظرف‌های یک‌بارمصرف که همه‌جا پخش‌شده بود، به تلفن رساند و دکمه‌اش را فشار داد تا دوباره پیام مادر را گوش کند. - مهدی جان خوبی!

افق اول

نمایش مشخصات محمد جعفری من پیامی دارم . از روی زمین . از عمیق ترین دره ها . از ساکت ترین نقطه جهان . از سرد ترین دست ها . از گرم ترین روز های تابستان . از خونین ترین غروب . از تلخ ترین طلوع . از تاریک ترین خانه . از بی ابر ترین آسمان. انتهای هستی مقصد من است . جایی که تابحال ، هیچ دخترک بازیگوشی به آن سرک نکشیده و بوی پستی و حتی عشق آدم ها تا آنجا بلند نشده

از تو فقط حسرت ماند و ...

نمایش مشخصات مینا رسولی نبودن هایت مرا به بی رحمانه ترین شکل ممکن زمین زد ...به بی رحمانه ترین شکل ممکن تمام وجود و هستی ام تکه تکه شد و از صدای دردها و شکستن هایم حتی حال دشمنانم هم بحالم سوخت ... روا نبود این چنین انتقام بگیری ...بخدا که روا نبود این چنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی ... روا نبود من صاحب عزا باشم و داغدارت

من به دنبال تو!

نمایش مشخصات نگین پارسا دلم هنوزم گرمه به امید اون روزی که باز با حافظ همقدم بشمو توی مهرماه روی برگای زردونارنجی رد بشم وصدای خش خش برگاقلقلک بده ذهنمو_اونقدر راه بریم که برسیم به بوستان!!و روی نیمکت های سعدی بشینیم واستراحت کنیم!اونجا هی حافظ غزل بگه ومن براش بخندم!بشم همون دلبرشیرین غزلهاش بشم نگین

طناب

نمایش مشخصات مصطفی باقرزاده #طناب حیاطمان کوچک بود و باغچه ای در دو سمت آن که بوی خوش و زیبایی آن آدمی را سرمست می کرد ، بهار خوابی گوشه ی آن می درخشید و حوض کوچک و کم عمقی وسط آن به طوریکه چند ماهی قرمز را می شد به راحتی شمرد، من بر روی بهار خواب روی بالشی لم زده بودم و داشتم مادرم را نگاه می کردم. تلفن همراهش

عشق مرگ

نمایش مشخصات مبینا صادقی اگر به شما بگویند که امروز آخرین روز عمرتان است چه کار می کنید ؟؟ فکر کردن به این موضوع سخت است چون وقتی عصبانی، یا با مشکلات رو به رو می شویم از خدا آرزوی مرگ می کنیم حال خبر دارید کی وکجا و چه زمان آیا هدفی برای زندگی کردن در خود یافت می کنید ؟؟ مرگ مشکل نیست مرگ یکی از اتفاقات


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1