آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

چشمانت...و ديگر هيچ

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی sچشمانت خرابم كرد،رسوايم كرد،بي كسم كرد،بي اعتبارم كرد،بي حواسم كرد،بي همه چيزم كرد ولي آرزويم است،لحظه اي با تو چشم در چشم شدن تا بگيرد بازم همه چيزم را تنها تورا داشتن خوب است و ديگر هيچ هيچِ هيچِ هيچ

❤️قلب خانه ی عشق❤️

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️به نام خالق عشق❤️ گاهی متوجه صدایش نمی شوی، انگار از کار افتاده و گاهی آنقدر می تپد که نمی توانی آرامش کنی.نیاز به آرامش دارد،به محبت ،به عشق.قلبی را می گویم که خیلی ها آن را شکستند و تو........ . آیا آن زمان که اجابتم کردی،شکرگذاری ات را نکردم؟ امروز آنقدر درمانده و دلگیرم که نمی دانم چگونه آرام و قرار یابم

تقلب

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی  الکی نیست. زبان تخصصی رو بیست شده.  چطوری بیست شدی؟ ما فکر کردیم بردنت کمیته انضباطی. به هیچ کدام از حرف ها توجه نمی کنم. **** ما دخترها تا آخرین لحظه، برای آخرین امتحان این ترم، جزوه هایمان را می خواندیم. پسرها عین خیالشان نبود و راحت سر جایشان نشسته بودند.  این قسمت گرامر رو خوندی؟  ای وای نه

آوای ماه وحشی - 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی - یه گرگ ! اهلیه ؟ : نه ! وحشی وحشی ، اسم هم نداره ، خواستی یه اسم براش انتخاب کن ، چون باهاش همکار می شی ! البته هر اسمی به جز گرگی ، خیلی کلیشه اییه ! کیت خندید و گفت : آدم شوخی هم هستین . گفتم : با اخم و تخم و گرفتن خودت برای بقیه به جایی نمی رسی ، در عین قدرت باید با همه مهربون و صمیمی

آهنگ زندگی ........ قسمت 2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" چند دقیقه ای آنجا ایستاد و مشغول نگاه کردن به ساحل و رهگذرانی که در آن اطراف بودند ، شد . بعد بلند شد و دوباره به بیمارستان رفت . در راهرو بیمارستان دکتر معالج مادرش را دید ، به سمتش رفت و جویای حال مادرش شد . دکتر نگاهی به او کرد و گفت : سری به مادرت بزن و بعد به اتاقم بیا تا در مورد موضوعی با هم حرف بزنیم

یک شب بارانی

نمایش مشخصات میثم توسلی گوشی موبایلش زنگ خورد و بعد از مکثی طولانی و در آخرین لحظه جواب داد : ((بله؟)) ((سلام، نگارم )) ((سلام چطوری نگار؟)) (( خوبم، زنگ زدم حالت و بپرسم و سراغی ازت بگیرم)) (( من خوب نیستم ، دلم گرفته و دل و دماغ هیچ کاری ندارم )) (( دلت چرا گرفته ؟ میخواستم واسه فردا شب دعوتت کنم بیای خونم ، یه

فرار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از همه طرف صدا می آمد . ترس عجیبی سرتاپا وجودم را گرفته بود . از شدت ترس جرات نفس کشیدن هم نداشتم . پشت علفها پنهان شدم و از سوراخ کوچکی به دور و بر نگاه می کردم . سر و صداها که خوابید تا حدودی احساس آرامش کردم ولی با این وجود هم هنوز کم و بیش ترس داشتم . برای احتیاط همان جا ایستادم و چون چیزی به تاریکی هوا نمانده بود ، خیالم تا حدودی راحت شد

اسکیزوفرنی دو

سرش رو از زیر پتو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش رو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش.... حالا نوبت پنهان بودن سرش زیر ملافه بود بعد از وارسی حسابی که همه جا زیر ملافه هست یانه ،چون که میدونست نباید جایی شو ببینه بالاخره نامحرمه ولی باید حرف میزدن زل زد

خاکستر-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی پرسید : متعلق به کجایی؟ پایگاتون همین نزدیکیاست؟ کاترینا جوابی نداد . آنی از داخل آینه نگاهی کرد و گفت : کاترینا ؟! فرانک . فرانک تکانش داد ، و سپس دستش را مقابل صورت او به حرکت در آورد . کاترینا عکس العملی نشان نداد . فرانک : باید از کار افتاده باشه ، اصلا با انسانها مو نمی زنه ! اگه دستش قطع نشده بود ، هرگز نمی فهمیدیم یه رباته

حس خوب زن بودن

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای بار آخر نگاهی به چهره‌ام در آینه انداختم تا جایی که می‌شد شالم را پایین کشیدم و از همه خداحافظی کردم و از در آرایشگاه خارج شدم. پایم که به خیابان رسید، ضربان قلبم بالا رفت! احساس کردم همه به من و موها و ابروهای رنگ‌شده‌ام نگاه می‌کنند. خیس عرق شدم. آرام از کنار پیاده‌رو حرکت کردم

انعکاس صدا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي از دور دست آمد: ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: ((كه هستي؟)) پاسخ شنيد: ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد و فرياد زد: ((ترسو!)) باز پاسخ شنيد: ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسيد: ((چه خبر

نو شدن را آغاز می کنم

نمایش مشخصات کوثر علیزاده تابستان امسال با تمام شادی های بسیار و تفریحات فراوان برایم خسته کننده و سرد و بی روح بود واین من بودم که روزهای متفاوتی بر ای آن نساختم و تنها دلیل مهم آن افکاری بودند که ذهن مرا رها نمی کردند و من مدام درگیر آنها بودم.من نمی توانستم اتفاقات و روزهای بسیار بد و غم انگیز را فراموش

سِلنا-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به سمت ماشین رفتم ، تا وسایلم را بردارم که لیندا هم به ما اضافه شد. بلافاصله گفتم : این سِلناست ، و از امروز برای ما کار می کنه. لیندا رو به من گفت : باهاش کجا آشنا شدی؟! - از فرودگاه ، منو آورد تا خونه ! : سوارش شدی؟! با لبخند گفتم : نه ! یه کالاسکه به شکل تاکسی داره ، سوار اون شدم. لیندا : منو بهش معرفی کن

رانده شده-37

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صدای آژیر و تیراندازی در تمام شهر شنیده می شد . میلر در کنار یکی از ماشینهای پلیس ایستاده بود . سروان به طرفش آمد و گفت : فکر نمی کردم دچار چنین کابوسی بشیم ، مردم به زندان پناه بردن و خلافکارها تو شهر حکمفرمایی می کنن ، وقتی ، اتفاقی رو که تو اون خیابون افتاد رو از زبان کسانی که توسط

کاش دستهایت را گرفته بودم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سیزده سال و هفت ماه و دوازده روز؛ انگار همین دیروز بود فاطمه، اما نه، هر لحظه‌ای از لحظه‌های بی‌تو بودن برایم قدّ یک عمر گذشت نه یک روز... درست می‌گویم دیگر، می‌بینی، حتی یک روزش را هم جا نینداخته‌ام. همه‌ی این سالها، این ماه‌ها یک طرف، این یک ساعت هم یک طرف... پس چرا به تو نمی‌رسم؟

آوای ماه وحشی - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به جولین کردم و گفتم : خب ! حالشون چطور بود ؟ جولین : چیزهایی که بهت یاد داده بودم رو خوب اجرا کرده بودی ، زخمشون رو بخیه زدم ،خوبه که تیراندازیت اینقدر خوبه ، با اون اسلحه ، به جای دیگه ایی می زدی ، یا می مردن و یا فلج می شدن . - واسه همه چی ممنون ، اونا آدمای خوبین . : ولی یه چیزی به نظرم عجیب بود ، چیزی رو پنهان می کردن

كنار در ايستاده بودي...

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی كنار در ايستاده بودي و چشمانت، طنابي بر گردن قلبم انداخته بود و آن را به سمت خود مي كشيد. اما همچنان زورش نمي رسيد و قدم از قدم بر نمي داشتم. كنار در ايستاده بودي و جنگي از روي روي اجبار را نظاره ميكردي. درحالي كه چشمانمان به هم قفل بود و دستان مشت شده مان آغوش دستان يكديگر را طلب مي كرد، ميانمان ديوار برلين را ذره ذره بالا مي بردند

سِلنا-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از کلاس همراه هنرجوهایم بیرون آمدم . سلنا کنار خیابان منتظرم بود . آنها با دیدن او به سمتش رفتند . و سلنا با گرمی آنها پذیرفت . گفتم : این سلناست و اینها هنرجویان کلاسم هستن . یکی از بچه ها گفت : اگه شما اجازه بدین و سلنا قبول کنه ، مدل طراحیمون بشه و باهاش عکس بندازیم . - خوبه ، سلنا : باشه

دختر چهارم

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی امروز دختر چهارم مرا كشتند. شك ندارم. چون به خانه بازنگشت. و اين يعني: مرگ. مي‌دانست، مرگش چه ميزان براي ما گران تمام مي‌شود؟ پس: دختر چهارم مرا كشته‌اند. چون بازنگشت. او سالم بود. تندرست. او را كشته‌اند. ولي مهم نيست، چگونه؟ يا كجا؟ امروز درنگاهش ماجرايي غيرمعمول موج مي‌زد. و چقدر احمق بودم، نفهميدم

سکوت

نمایش مشخصات شهرام شیبانی سكوت ميكنم... براي تمام چيزهايي كه دلم رو شكست! آنچه ناگفته ماند و پردرد آنچه آشوبم كرد و بي قرار سكوت ميكنم... سكوتي به رنگ چشمان روشن ات آه باز ياد رنگ چشمانت افتادم اين چه جادوگريست كه جادويي با من ميكند و باز هم سكوت ميكنم سكوتي به عمق فرياد قلبم كه تا زبان به شكوه باز كردم نه ديگران توانستند حالم را بفهمند و نه تو

بریم؟کجا؟

نمایش مشخصات محمد رضا بادره محمد بریم من:کجا؟ بریم پیش بچه هات من:نفس ول کن میگم بریم امروز مگه روز آخرمون نیست نمیخوای آرزوی من براورده کنی؟بریم اول تئاتر پیش دوستات و بعد بریم پیش بچهات میخوام بچه های آقامونو ببینم من:خانمی باشه اما امروز روز خوبی پیش بچها رفتن نیست نمیخوام اونا رو هم ناراحت کنم باهم

وقت ِ عزا

وقتِ عزا باد همراه من می پیچد توی کوچه و می رود جلوتر شاخه های تکیده ی درختان را می لرزاند کوچه شبیه کوره راهی خاموش مرا می بلعد دوسه گنجشک با صدا می پرند و حضور مرا جیک می زنند کسی نیست کوچه را باید تا انتها بروم و بازگردم کار هر روزه ام است ، می آیم می روم بازمی گردم می آیم می روم

خاکستر-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترینا نگاهی به اطرافش انداخت . نمی دانست چه مدت در پناه دیوار مانده ؟ صدایی از پرواز اشیاء پرنده به گوشش نمی رسید . بدنش را به دیوار تکیه داد و به پاهایش فشار آورد ، تا توانست روی پاهایش بایستد . دست جدا شده اش را به وسیله طنابی به ران پایش بسته بود . به نمایشگر اسلحه نگاه کرد . 40 گلوله در خشابش داشت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گرگ ها میش رو کرد به قاضی و گفت : من از دست گرگ ها شکایت دارم .قاضی گفت : مگر آنها چکار کرده اند.میش گفت : آنها کاری می کنند که باعث بدنامی ما می شوند.قاضی خندید و گفت : چگونه ! میش گفت : با لباس های ما؛ که گرگ ها می پوشند. روباه مرغ در جایگاه شاکی قرار گرفت و گفت : آقای قاضی ! من روباه را می بخشم

نبرد واترلو

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نبرد واترلو ضربه‌ای از پشت به کمرش خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. گرما و زبری آسفالت سوزش عجیبی در بدنش ایجاد کرد. نفسش بالا نمی‌آمد. در یک‌لحظه کوتاه، یک جفت پای لاغر و سیاه را دید که از کنارش گذشت. فکر اینکه این پسرک نحیف برود و کتاب‌ها را بردارد باعث شد درد و سوزش را فراموش کند

بگذر تا بگذرم!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) من و ماهان هر دو از پرسنل تاسیسات یک شرکت خصوصی در بیرون شهر هستیم. هر روز راس ساعت 7:30 صبح کار ما شروع می شود و راس ساعت 15:30 کار تمام می شود. البته به خاطر اینکه هر روز 2 ساعت بیشتر می مانیم، پنج شنبه ها تعطیل است. وقتی کار تمام می شود هر دو سوار موتور سیکلت های مان می شویم و به سمت منزل به راه می افتیم

ببر در زنجیر-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با توضیح یکی از فرماندهان از روی نقشه ، تا حدود زیادی با موقعیت خانه و محل استقرار مارکوس ، آشنا شدم . او یکی از بهترین تربیت کنندگان گلادیاتور به شمار میرفت و زمانی خودش جزو فرماندهان رده بالا در امپراطوری بود ، تا اینکه استعفا داد و به سینِستا برگشت . حالا من باید پنجه در پنجه او می انداختم

آرزو_قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) - از چی باید متاسف باشم، ممکنه طعنه زدن رو تمومش کنی! از معما خوشم نمییاد! - سپهر بر افروخته و نسبتا عصبانی گفت: هیچ معمایی وجود نداره، تو یا واقعا نمی بینی یا نمی خواهی که ببینی! آرزو به دیوار تکیه داد و گفت: باور کن دلم نمی خواد به روزهایی فکر کنم که با مریم خونمون درس می خووندیم

آهنگ زندگی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" تارش را برداشت و در حالی که چیزی به مسابقه ی موسیقی نمانده ، بود از خانه بیرون زد و به سمت رودخانه رفت . سوار قایق شد و در حالی که شروع به حرکت کرده بود ، سیگاری در آورد و شروع به پک زدن کرد . نگاهش را به آسمان برد و به تماشای کوچ دسته دسته جمعی پرنده ها ایستاد . همیشه از دیدن این صحنه

ببر در زنجیر-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اسب را به جلو راندم . به چهره های آنها که یا به سمت آسمان و یا به زمین دوخته شده بود ، کردم . بعضی از آنها هم از بالای صلیب نگا هی به من می کردند و دوباره سرشان روی سینه شان می افتاد . چهره هایی بی تفاوت و یا پر نفرت . به آخرین ردیف رسیدم . مدتی صبر کردم و سپس به کنار محافظین و فرمانده نگهبانان برگشتم

آه آناستازیا دخترم 13

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (13) اگر قرار باشد در عربستان بنویسیم بایستی با شکل ها و آنچه که مانع پویایی می شود در بیفتیم، مردم مانند کتاب صحبت نمی کنندو دستور زبان را ونیز شکل قراردادی ، واژگان را بفراخور دستگاه گفتاریشان بیان می کنند زبانشناسان که بیشتر با مقوله های پویای زبانی درگیرند

آوای ماه وحشی - 3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جولین را از بچگی می شناختم . از من 3 سال بزرگتر بود. و برام مثل یه خواهر و دوست خیلی خوب و نزدیک به شمار می آمد. هیچ وقت به فکر ازدواج باهاش نبودم ، یه بار رُک و صریح بهش گفتم : که خیلی دوسِت دارم ، اما می خوام ،خواهر یا بهترین دوست من برای همیشه باشی ، عشق من به تو برای ازدواج یا دوست

همان گریه که آشناست

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی صدای گریه ی زنی میآید به گوشم آشناست همان گریه که بالای جسم بی جان پدرم بلند شد و بعد از پس همان گریه که لباس نو برای عید نداشتیم بلند میشد همان گریه که از دستان لت و پار شده از سوزن های فرو رفته در دستش که صاحب پیراهن با اکراه تحویلشان میگرفتند بلند میشد همان گریه که شب ها از تاول

بدون شرح

نمایش مشخصات خسرو شهنازی قراره امروز رو مث ی مرد کار کنم و خرتو پرتای تو انباری خونمون رو بریزم تو حیاط تا راننده وانت بیاد ببرتشون سمساری آخه قراره خونه رو تخلیه کنیم واز این محله بریم. با ترفیع که بابام گرفته به قول خودش داره به زندگیمون سرو سامون میده.داریم می ریم یه محله بهترمن یکی که خیلی دلم واسه

سلنا - 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فردای آنروز با صدای در اتاق بیدار شدم . لیندا به سمت تختم آمد و رویش نشست. لیندا : سلام ، سفر چطور بود ؟ - سلام ، خوب بود . البته آنطور ی که می خواستم نشد ، اما راضیم . قرار تصمیم بگیرن که بیان پیش ما یا نه . امیدوارم سارا هم خوشحال بشه . جسیکا بعد از اون تصادف ، ماهها روی تخت بیارستان

داستان گنجشک

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در کنار جنگلی سرسبز و زیبا مزرعه ای قرار داشت، کشاورز صاحب مزرعه که زمینهای زیاد و حاصلخیزی در اختیارش بود برای محافظت محصولاتش از گزند جانوران جنگل که بسیار زیاد بودند تلاش زیادی کرده و با ایجاد حصارهای محکم و بلند مزرعه را از گزند چهارپایان جنگل مصون و برای پرندگان که از هوا

آرزو_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) سپهر به همراه دوستش، همون که می گفت صاحب کافه است، روی یه ماکت نیمه کاره خم شده بودن. مدادی که سپهر روی گوشش گذاشته بود با لباس رنگ و وارنگش به اضافه ی شلختگی محیط اطرافش باعث شد آرزو به این فکر کنه که سپهر می توونه یک تنه، بهترین عامل برای بهم ریختن منظره ی آروم، ساکت و با کلاس کافه

دروغ لعنتی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعد ظهرِ یک روز تابستان است و هیچ ابری در آسمان نیست. جوانان و نوجوانان با لباس های رنگارنگ ورزشی در حال دویدن به دنبال توپ هستند. دروازه بان ها با دقت از دروازه های آهنی و کوچک شان مراقبت می کنند. اگر بخوبی مراقب دروازه ها نباشند، گُل می خورند مثل سپهر که بخوبی از دروازه اش مراقبت نمی کند و زیاد گُل می خورد

خاکستر-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مگان وارد اتاق شد ، او رباتی قد بلند و از نظر بدنی قوی تر از سایر رباتها و رئیس گارد حفاظتی و اطلاعاتی شرکت بود . گفتم : حتما معنی حضور مگان رو فهمیدین ، با کاترینا بر می گردین ، مگان مسئول پشتیبانی شما هم هست ، غیر مگان همتون مرخصید ، موفق باشین. همگی باهم : بله رئیس ، ممنون رئیس !

فرو ریختن یک زن

مدتهای زیادی گذشته بود روز و شب های سخت و عذاب دهنده یک روز تلفن زنگ میخوره اسم و تصویرش روی صفحه نمایش داده میشه بدون هیچ واکنشی تلفن و جواب میده بعد از گذشت تمام اون برزخ کشنده طولانی در دلش میگه "خودش برگشت." باید در این موقع چکار می کرد خوشحال باشه؟ عصبانی باشه؟ گریه

ببر در زنجیر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هنگامی که حکم ، حکمرانی سینستا را از امپراطور گرفتم ، غرق در شادی و غرور بودم. بین آن همه نامزد منطقه ، بالاخره توانستم سینستا را به چنگ بیاورم ، سرزمینی وسیع در انتهایی ترین نقطه امپراطوری ، با آبشارها ، دشت و در یاچه های زیبا ؛ رقابت شدید برای به دست آوردن این قسمت از سرزمین امپراطوری

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سی سال پدرم مدتی است که نه روزنامه ای را می خواند و نه جدولی را حل می کند.وقتی که دلیلش را پرسیدم.گفت : پسرم ! سی سال در اداره کارم همین بود ؛ حالا نیاز به استراحت دارم .این را گفت و به رختخوابش رفت. وصیت مرد راضی شد که ماشین ؛ خانه و باغ را به زن بدهد تا بله را بگوید اما او قبول نکرد و گفت : هرگز وصیت مادرم را فراموش نخواهم کرد

سِلنا

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هواپیما در حال نشستن در فرودگاه بود . به ساعت نگاه کردم ، 3 صبح را نشان می داد . وقتی از در خروجی هواپیما پایم را روی اولین پله گذاشتم ، باران شروع به باریدن کرد. قدمهایم را به سمت ترمینال تندتر کردم . کنار ریل بازرسی منتظر رسیدن چمدانم شدم . با دیدنش آنرا برداشتم و از ترمینال خارج شدم

زندگی در سایه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی احساس می‌کنم رفته! نه اینکه کامل رفته باشد ولی حداقل حضورش کمرنگ‌تر شده! مدتی بود که بدجوری سایه‌اش افتاده بود روی زندگی ما و دلم می‌خواست هر طوری شده از خودمان دورش کنم ولی موفق نشدم و فقط وقتی خودش خواست و اراده کرد کمی از ما دور شد. شاید هم همین نزدیکی‌ها باشد و دوباره بیاید و سایه‌اش را روی زندگی ما بیندازد

آقا معلم

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند آقا معلم وارد کلاس شد. مثل همیشه بدون آنکه نیمکت‌ها را نگاه کند، بدون آنکه به بچه‌هانگاه کند، پای تخته سیاه رفت و گچ را برداشت. شروع به نوشتن کلماتی برای موضوع انشاء کرد. جمله‌ای نوشت تا ما ادامه آن را بنویسم. امروز آقا معلم زودتر از همیشه به کلاس آمده بود. وقتی برگشت و فقط من را

رانده شده-36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مِری را احضار کردم ، تا میلر و نیروهایش را به اینجا بیاورد . بقیه افراد داخل قصر هم به ما ملحق شدند . نمی توانستیم بدون آسیب رساندن به مردم با شیاطین مقابله کنیم . باید آنها را از دیوارها دور نگه می داشتیم و دیواری محافظ به دورشان می کشیدیم . پس از مدتی سر و کله نیروهای پلیس به همراه تعداد زیادی اتوبوس پیدا شد

تنهایی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "دور که باشی ، سراغت را نمی گیرند . اصلا کسی نمی داند زنده ای یا مرده و مرده و زنده بودنت ، برای کسی فرق نمی کند . انگار قانون دور افتاده ها در هیچ کتابی نوشته نشده است و هر چه که هست به آدمهای دور و بر و نزدیک مربوط می شود . قانون نانوشته ی دور افتاده ها در هیچ کتابی ثبت نشده است و تمامی

قایقی در مِه

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی انگار عجله دارد دستم می¬گیرد و می¬برد گوشه¬ای خلوت، اطراف را می¬پاید و آهسته می¬گوید: حسن¬جان بعضی از روزها صبحِ بعد از طلوعِ آفتاب، مهِ غلیظی روی رودخانه می¬گیرد، بیا تا با قایق بریم اونور اروند! : قاسم جان بریم چیکار؟! : هم رأس¬البشه را از نزدیک ببینیم، موانع و خورشیدی¬هایی که

آرزو_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) دوباره بارون گرفته بود، از پنجره بیرون رو نگاه می کرد اما قطرات بارون رو نمی دید. خیلی عجیب بود اما، ابرای در هم گره خورده ی آسمون و رعدی که خبر از بارون بیش تر و بیش تر می داد، تغییری در چهره اش ایجاد نمی کرد! حتی متوجه ی گرمای کافه نبود، صدای رفت و آمد آدم های اطرافش نمی شنید و بوی

آوای ماه وحشی - 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح آماده رفتن به کلانتری شدم . رو به میریام و جان گفتم : جولین امروز می یاد ، تا نگاهی به زخمتون بکنه ، من فقط در آوردن گلوله رو یاد گرفتم . یه موقع نترسونیدش و نذارین به هویت مخفی تون پی ببره ، فعلا زوده . جان : باشه . ادامه دادم : اینجا رو خونه خودتون بدونین ، من تا غروب برنمی گردم

نی لبک پسین دمان

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از دشت رو به دِه دارد. ابر مخلوطی از تیره و آبی رنگ. در هم پیچیده و آسمان را پوشیده. دخترک به بهانه بردن بادیه خاله جیران. که صبح دوغ تازه آورده. از خانه می¬زند بیرون. خانه خاله جیران نزدیک ورودیِ غربی دِه است. از بد حادثه. خاله جیران و عمه نازی و بی بی نوشی. درِ حیاط ایستاده¬اند، گرم حرف¬های زنانه و چشم¬شان مثل چشمان عقاب در اطراف می¬چرخد

همه میمیرند

نمایش مشخصات محمد رضا بادره گروسی: محمد ببین ماشین اون پسر رو چرا اون باید سوار اون ماشین بشه من با پای پیاده تو این شهر قدم بزنم من:بیخیال داداش چند روز بد محمد خونه ها رو ببین چی میشد خونه منم همچین جای بود من : بیخیال داداش چند روز بد محمد چی میشد پول داشتم و منم مثل سعید میرفتم اون ور آب من: بیخیال داداش

بايد برم...2

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خميازه اى کشيدم و چشم دوختم به مسعود که از روى ساعت درست نيم ساعت بود داشت يک بند حرف مى زد؛ از کجا مى آورد اينهمه حرف را نمى دانم... من يک غلطى کردم گفتم حرف بزن پدرآمرزيده؛ نگفتم که هر چه کتاب توى اين سى و چند سال خواندى، برايم تعريف کنى! يک جايى وسط بحث روانشناختى بنيان خانواده

آوای ماه وحشی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از اداره پلیس بیرون آمدم و سوار ماشین شدم به طرف خانه ام رفتم. سلیک شهری جنگلی بود و من در همین شهر به دنیا آمده بودم . همه مردم شهر را می شناختم . نظم و امنیت شهر با همکاری خود مردم قابل قبول بود . هر چند شهر را هاله ایی از شایعات و افسانه ها در برگرفته بود . با ماشین پلیس آرام حرکت می کردم

خاکستر-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وارد اتاق کنترل شدم . اپراتورها مشغول رد یابی و هدایت عملیات ها بودند . به سمت آخرین اپراتور که در انتهای سالن قرار داشت رفتم . نگاهی به صفحه مانتیور کردم و پرسید : خبری نشد ؟! اِدی : نه ! هیچ ردی ازش نیست ، نمی تونیم پیداش کنیم . - یعنی چی ؟ پس این همه ماهواره و این لوازم واسه چیه ؟

نمایش مشخصات حسین شعیبی نامه اول: پسرعموی عزیزم سلام با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم

دلم می خواهد از آتنا دخترکی که غریبانه مرد بنویسم

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی اتفاقا" هفت ساله بوده ، سالی که خندیدن با قهقهه را یاد گرفته و با یار دبستانی اش هم می دویده و هم می خندیده . و اتفاقا" زیبا هم بوده و قطعا چون دخترک بوده معصوم هم بوده است. واای چه موهبتی، دخترک زیبای معصوم با قهقه های بلند. چه قدر خوشبخت بوده که همه را باهم برده است و ما چه قدر بدبختیم

,تابلو

نمایش مشخصات داود عزیزی ساعقه بود ، رگ های دست و پایش ، محکم روی کاناپه کنار بوفه نشست ، وانگشتان بلندش را در هم گره زد و آرنجش را روی زانو هایش تکیه داد . مهری خاتون که موهای گندمی اش را شانه میکرد ، بهار روی پاهایش تاب میخورد. صدای جیر جیر از دشت جلو خانه ، هوای طاقت فرسای اتاق را گرم تر کرده بود ، قباد

میم ...مثل

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان میم ... مثل چی میتونه باشه؟؟ خیلی سخت پاسخ دادن به سوالی که حتی خودم جواب سوالش نمی دونم..! میم مثل چی آخ میتونه باشه؟؟صدای ثپش های قلبی بگوش میرسه این قلب چه بیقرار تاپ تاپ میکند. گوش جان سپردم به این صدا که یه طنینی ازیه موجود زنده آمیخت میشد . تاپ تاپ بازم همان سوال اول وآخر میم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فلسفه گفت : فلسفه چیست ؟ گفتم : پلک هایم من که باز و بسته می شوند.خانم دکتر خندید و گفت : من هم می خواستم به همین پی ببرم .گفتم : حالا که پی بردید ؛ منطق ایجاب می کند که جواب فلسفه را بدهید. خدای خویش سر در گریبان خود فرو برده بودم که شیخ گفت : چه کار می کنید؟ گفتم : به خدا فکر می کنم ! شیخ فریاد زد : در کار ما دخالت نکنید

سالن انتظار

نمایش مشخصات روح الله شیخزاده در میدان هوایی* بامیان منتظر پروازی نشسته بودم که قرار بود به کابل بیاید. دو پیرمرد با ظاهری عجیب به طرفم آمدند و در کنارم نشستند. یکی شان یک چینی با ریش دراز، چشمان ریزه و پیشانی بلند بود مثل کاهنان فرزانه معبد شائولین. دیگری یک سیاه پوست با کت و شلواری سیاه و مستعملی در تن و یک کلاه

داستان دخترک و سرباز

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گروهبان آروم سرش رو آورد پایین و یه نگاه بهم کرد و گفت: تی هفتاد دوهه، آر پی جی رو بذار زمین و بازوکا رو بردار. بازوکا رو با پام کشیدم سمت خودم و پرش کردم، باید دقت کنم که زیر برجکش بزنم چون ممکنه گلوله بازوکا رو هم منحرف کنه، نمیدونم این عراقیهای لعنتی این تانکها رو از کجا آوردن؟

آتنا

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند هادی، با لنگی که در دست داشت به لباس‌ها و وسایلی که روی گونی آبی‌رنگی چیده بود می‌زد: «بدو حراجش کردیم... آتیش زدم به مالم»! دختر کوچولویی؛ کتابی که روی آن نوشته شده بود "فارسی اول دبستان" در دستش بود، کنار مرد نشست و به او نگاه ‌کرد. دستش را دراز کرد و پشه‌ای را که مقابل صورت هادی در حال پرواز بود را دور کرد

اساسا ظاهر به ما "نیامده"

نمایش مشخصات سروش جنتی نسیم ملایمی که امروز می وزید مرا ترغیب کرد تا برای پیاده روی به پارک محله بروم، آخر تابستان های شیراز هر دو هفته شاید این هوا اینچنین خنک می‌شود. امیدوار بودم تا شاید بتوانم امروز کمی از اضافه وزنم را تفریق کنم و با غلبه بر معضل چاقی، تغییری ظاهری در خودم ایجاد کنم و اگر امروز خوب پیش رفت، برای بعد هم برنامه بریزم

مرگ در می زند

نمایش مشخصات سیروس جاهد شب بود. یک شب گرم تابستان. مرد داخل اتاق روی صندلی نشسته بود و تند و تند می نوشت گویی فرصت زیادی برای نوشتن نخواهد داشت. مدت زیادی نبود که بازنشست شده بود. بعد از سی سال کار مداوم در قسمت بایگانی اداره، سرانجام صبح یک روز بازنشستگی اش به او ابلاغ شده بود. با دریافت یک نیم سکه و یک جعبه خودکار نفیس از اداره بیرون بیرون آمد

خاطرات کودکی من

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان زمانی که یادی ازخاطرات شیرین کودکی یادمیکنم لبخندملیحی برروی لبانم نقش می بنند.درست که شایدبعضی ازخاطراتم به شیرینی عسل وبعضی هم به شوری نمک بود.الان 18سالم شده و18سال ازاون دوران شیرین گذشته است .الان که دارم این خاطرات رامینویسم سیل عظیمی ازخاطرات درذهنم جرقه زد. سلام مامان

رمان چایی سرد قسمت اول

نمایش مشخصات سحر حیدری دفتر خاطراتشو باز کردم بدون هیچ هدفی شروع به خوندن خاطراتش کردم البته شاید هم هدفم این بود که به اسم خودم توی این دفتر برسم اما مثل اینکه اون دیو شرور اصلا به من اهمیتی نمیداد اه یلداساکت باش اون رئیس تو هست اون کارخونه داره پولداره اما تو فقط خدمتکاری دفتر خاطراتشو برداشتی که چی

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده به نام خالق بهترین ها.... قلبت که سیاه باشد دنیا را هم سیاه می بینی و نسبت به همه اطرافت بدبین تر می شوی و نگاهت متفاوت است با زمانی که قلبت همچون بلور پاک باشد،تفاوت دارد با زمانی که افکارت درگیر بیهودگی ها باشد،یا پاکی.

پایتخت ایران

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خواندن انشایم به پایان رسید . نشستم و منتظر عکس العمل آقا معلم بودم که صدای خنده ی کلاس جفتی تمام مدرسه را پر کرد . من و دوستان همکلاسی خیلی دلمان می خواست علت خنده ی بلند بچه های کلاس چهارم دبستان را که کنار کلاسمان بود ، بدانیم . به محض اینکه زنگ تفریح زده شد به سمت بچه های کلاس

همیشه عاشق تنهاست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. فکر کرد کم‌کم از راه می‌رسد! حتی این فکر هم باعث شد ضربان قلبش بالا برود. نگاهی به دور و برش کرد. همه‌چیز مرتب بود. میز ناهار باسلیقه خاصی چیده شده بود، عطر چند غذا در خانه پیچیده بود. جلوی آینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد. فکر کرد شاید این لباس را دوست نداشته باشد

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ادامه داستان:آن شب تا صبح خوابم نبرد،نمی دانم دلیلش شادی بود یا عذاب وجدان؟! با طلوع خورشید روزی دیگر برای من آغاز شد.روزی پر اضطراب و سخت.تا شب از ترس اینکه مبادا پلیس من را پیدا کند از خانه بیرون نرفتم؛ساعت 12 شب بود به شدت خسته بودم و از خستگی بسیار به سرعت خوابم برد،اما،اما چه

معشوقه ی با وفا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ....به نام تک نوازنده ی گیتار عشق.... من در خلوت تنهایی خود ، هنگامی که نگاهم به افق دوخته شده و افکارم از افق های دور خاطره می سازد به او می اندیشم ، به دوری ام از او ،و انتظار

در قاب عکسم میجویمت...

نمایش مشخصات سارا کوثری کِنار پنجره ایستاده بود و زُل زده بود به بدن لخت درختایی که تا طبقه چهارم ساختمون قد کشیده بودن.انگشترمو آروم زدم به در تا متوجه حضورم بشه.سلام کشیده و بلندی گفتم و نشستم روی صندلیِ کنار پنجره نرگس هایی که براش گرفته بودم رو یکی یکی تو گلدونِ روی میز گذاشتم مثل همیشه به عطر نَرگس واکنش نشون داد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاورش بحث سیاست که پیش آمد؛ استاد گفت : در دنیای امروز؛ شیری موفق خواهدبود که روباهی ؛ مشاورش باشد. کاپیتان دوستم را معرفی کردم و گفتم : سال های زیادی کاپیتان بوده است. پسرم گفت : آبی یا قرمز.دوستم خندید و گفت : من ورزشکار نبوده ام.پسرم گفت : مگر می شود کسی ورزشکارنباشد؛ اما کاپیتان باشد

باور کن

نمایش مشخصات رضا فرازمند دو دستی سرم را گرفته ام - می پرسی چرا؟؟/ امروز سخت ترین کار دنیا به من محول شده بود باید یک حرف جدید الفبا کشف می کردم مثل - پ- ر- ف -هم آن را می نوشتم- هم تلفظ می کردم-اول که این پیشنهاد به من شد بود فکر کردم خیلی آسان است-ولی نتوانستم که نتوانستم. فقط فردا متنی نوشتم وگفتم

دو راهی( قسمت آخر)

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کارت را از کیفش بیرون آوردم . تاریخش 2 ماه پیش تمام شده بود . گفتم : می خواستم وقتی دکترا می یان وسوسم کنن ، چه تصمیمی باید بگیرم ، حالا که تاریخش تموم شده ، همون موقع جوابم : نه ! خودمم هم حاضرم تموم بدنم زیر خاک بپوسه تا با بدن تیکه پاره خاکم کنن . وقتی سالم از اینجا بیرون رفتی ، خواستی می تونی تمدیدش کنی

داستان غار

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه

بايد برم...1

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟ فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم

چگونه بخوابم

نمایش مشخصات سروش جنتی در اين كشور كه نمى شود يك دلِ سير،آسوده خوابيد آخر من كه تا دير وقت مى نويسم چرا؟ صبح ساعت ٥:٣٠ با صداىِ زنگِ كوك كرده ى همسايه ى سمتِ راستى،از خواب مى پرم كه معلمى مذهبى و زنى خانه دار با چهار بچه در آن زندگى مى كند. ساعت ٦ دوباره با صداى همسايه ى سمتِ چپى از خواب مى پرم كه زن و شوهرى كارمند در آنند كه بعد از ٨ سال ازدواج هنوز بچه اى ندارند

صبح یک روز زمستانی سرد

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" پول غذا را روی میز گذاشتم و با عجله از کافه بیرون زدم . خودم را برای یک نبرد نابرابر آماده کرده بودم ، برای همین در انتهای کوچه ایستادم و منتظر شدم . چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و بلافاصه جواب دادم . سعید در حالی که به شدت عصبانی بود ، گفت : سریع خودت را به کافه برسان و منتظر باش تا بیایم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1