آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

دانه

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی اون روز صبح باد بسیار شدیدی بود ، من در کنار بقیه خانواده داخل میوه کاج محکم به پوسته چسبیده بودم . همه خانواده ها درون میوه های چوبیشون در سرتاسر درخت  داشتن به خاطر اون باد سرکش بشدت جلو عقب کشیده میشدن . خانواده ما در بالاترین شاخه قرار داشت و بیشتر از بقیه تحت فشار باد بی رحم بودیم

بدترین لباس

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی داشتم سیگار میکشیدم و محو تماشای قطره های بارانی بودم که به شیشه میخورد . هر بار که قطره ای محکم به شیشه میخورد الکی چشم هامو میبستم این یه بازی قدیمی بود برام، واسه اون موقع ها بود که مامان کوکوی سیبزمینی واسِ شام درست میکرد و من هم طبق عادت فقط تو خیالم با عروسک های زیبای پشت ویترین

«سُم»

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف ها- داستان ها گفتنی نیستند. شاید بهتر باشد که آنها را پُشت قالی پنهان کنیم و بیاندیشیم که اصلن وجود ندارند. آنها را به هیچکس نمی توان گفت چون عادی نیستند. آنها همچون بسیاری از کلیشه ها که می خوانیم یا می شنویم، خُنثی نیستند. فلسفه دارند. حرف دارند. ضجه دارند و ... . گاهی وقت

هزار و یک شب

نمایش مشخصات همایون طراح ساعت از نیمه های شب گذشته است. در حاشیه خیابان ، دست در جیب های کاپشنم ، ایستاده ام و به انتهای خیابان نگاه می کنم. انتهایی ندارد! خیابان خالی است و تنها تکه رنگ های زرد بی روح چراغ های کنار خیابان با فاصله روی زمین افتاده اند. پشت سرم روی جدول کنار خیابان نشسته است و او هم به انتهای خیابان نگاه می کند

ستاره داود

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد «.... و آنگاه پسرک نيمه بالغي را لخت کني و او را زير پتو روي يک تشت آب باران بگذاري و از او بخواهي که اين ورد بخواند و آن جن که مي‌خواهي بانگ کند تا او بانگ تو بشنود و به سراغ تو آيد. پس زنهار وقتي که آمد نترسي و قالب تهي نکني که آن جن همين خواهد تا از ترس تو قدرت بگيرد و

قصه ی شیرینِ سنگِ سیاه

نمایش مشخصات محمد جهاني اسد قصةشيرينِ (سنگ سياه) داستان از اينجا آغاز شد. خدا داشت توي آسمان براي فرشتگانش قصه تعريف مي كرد تا خوابشان ببرد. يكي از فرشته ها خيلي قصه دوست داشت، براي همين روي زانوي خدا دراز مي كشيد و به قصه هاي او گوش مي كرد. به جز او و بقيه فرشته ها هيچ كس ديگر توي قصة زندگي نبود. روزي خدا فرشته

راه خانه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر در تاریکی شب اتوبوس ایستاد و مرد جوانی در حالی که ساک نظامی اش را روی دوشش جا به جا می کرد از آن خارج شد. شرشر باران پاییزی و باد های سرد به سرمای آن شب می افزود. مرد، زیب کت نظامی اش را تا بالای گلویش کشید و دستهایش را بطرف زیر بغلش پنهان کرد تا کمی گرم بماند. او از سرما درخود مچاله

زخم خورده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صدای کوبش دو بال خروس در میان مزرعه پیچید و به دنبال آن بانکی که طنین انداز شد . گلناز روسری سپید بر شانه اش انداخته و به طرف شالیزار شروع به دویدن کرد . ماما ن گلی و بابا مراد با چشمانی اشک بار رفتن او را دنبال کردند . خروس حنایی مسیر نگاه آنها تعقیب کرده و بانکی دیگر سر داد . گلناز

دو فنجان چای

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به کودکش کرد که آرام در رختخواب کوچکش خوابیده بود. گونه‌اش را بوسید و دستی به موهای فرفری‌اش کشید. در قابلمه را برداشت. غذایش را هم زد. دو فنجان برداشت و با وسواس خاصی صاف و مرتب در سینی گذاشت. قوری را از روی سماور برداشت و فنجان‌ها را پر کرد. روبه روی آینه ایستاد، موهایش را

هزار و يک شب مولوى...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) يک جايى از زندگى , لاى همين دست و پا زدن ها ياد مى گيرى بايد بزرگ شوى, بايد عاقل باشى؛ شده به قيمت هر شب هر شب بى خوابى، شده به قيمت هر روز هر روز دلمردگى... از يک جايى به بعد ديگر احساس کارت را پيش نمى برد. اشک هايت هر چند زياد؛ روغن نمى شود براى چرخدنده هاى زندگى تا روزگارت را بچرخاند

طلسم وخشفناک

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي دفعه اولي که ميترا را ديدم يک حال عجيبي بهم دست داد.حالي که خودم هم نمي دانستم چرا آن طوري شدم.همه اش دلم مي خواست تماشايش کنم.ازش خيلي خوشم آمده بود.قيافه اش قشنگ بود.موهاي مشکي بلند داشت و دستهايش راجلوي خودش قلاب مي کرد وبه من نگاه ميکرد.يک کوله قهوه اي مشکي پشت خودش مينداخت وزل ميزد به آدم

ساختمان عاشقی

نمایش مشخصات علی عطاپور من حال ام خوبه اما تو باور نکن..... بگم باشه مهم نیست؟ بگم همه چی به درک؟ چه جوری می تونم؟ من تازه حالم خوب شده بود اصلا دلم نمی خواست به این زودی دلم بشکنه.... ای کاش دوباره با هم رو به رو نمی شدیم. اصلا فکر نمی کردم با دیدن کسی که روز و شب آرزو می کردم دوباره ببینمش این جوری بهم بریزم

باز هم بخند برایم...!

نمایش مشخصات م.ماندگار همانطور که از سرما به خود می پیچیدم یکریز زنگ می زدم و زیر لب دری وری می گفتم: - د باز کن لعنتی یخ زدم! د باز کن ریخت! و باز زنگ می زنم : ای سگ تو روحت... اونم از نوع پا کوتا! از خنده ی بی موقع ام حرصم می گیرد و ران هایم را محکم به هم می چسبانم. نگاهی رویم سنگینی می کند. سر بر می گردانم، زن همسایه را می بینم که با پوزخندی نگاهم می کند

جایزه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند روزی می شد که کارنامه ش رو گرفته بود ! همون طور که حدس می زد ! شاگرد اول کلاس کسی نبود جز خودش ! مادر ، پدر و بقیه اعضای خانواده از خوشحالی اش خوشحال بودن ! یه چیزایی شنیده بود از زبان برادرش که دو سال ازش بزرگتر بود! اینکه جایزه ای که مادر براش خریده بود تا سر صف مدرسه بهش بدن ! جایزه

رفتن

نمایش مشخصات رکسانا کویره #رکسانا_کویره انسان ها.... روزی خود به خود از کنارت می روند! و تو می مانی و یک فنجان قهوه ی تلخ، که حالا در تنهایی ات باید به یاد خاطراتش میل کنی! روزی تنهای تنها می شوی... تنهاتر از آنکه قبلا بوده ای! چون با رفتنش تنهایی ات را چند برابر می کند! میرود... چون نمی تواند بهای محبت های

مرا ببوس

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای سوزان آفتاب ششم مرداد نودوپنج حسابی کلافه‌ام کرده بود. پرسه زدن در راسته کتاب‌فروشی‌های روبروی سینما بهمن و دانشگاه تهران، سنت آخرین چهارشنبه هر ماه من بود. با خیلی از فروشندگان دم‌خور بودم. بعد از کلی گشت‌وگذار در تک‌تک کتاب‌فروشی‌ها، به اول خیابان فخر رازی رسیدم.

#آه_آناستازیادخترم (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری می بینی دخترم جامعه ی عربستان چه زمینه ی بکری برای هنرمندان است اما دشوار؛ هر جامعه ای موجودیتی دارد؛ این موجودیت یا هستی اجتماعی تغییر می کند عنصر آگاهی موجب تغییر آن می شودف آگاهی با احساس فرق می کند احساس سطحی وکم عمق است و موجب تغییر محتوای جامعه نمی شود بلکه موجب تغییر شکل می گردد بدون اینکه جامعه متحول شده باشد

من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآبادي و من مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم. فينال جام جهاني يعني فوتبالي که اکثر آقايان دوست دارند جلوي تلويزيون بنشينند و آن را تماشا کنند. يک ظرف تخمه، يک مبل جلوي تلويزيون، اگر شد جمع دوستان و اگر نشد من جلوي تلويزيون که چشمانم درشت شده باشد جيغ و داد بکشم. اما

قسمت اول رمان نیش پروانه

نام کتاب : نیش پروانه نویسنده : ریحانه السادات خسروی موضوع : جنایی خلاصه : داستان راجع به یک گروه قاچاق مواد که رئیس این باند یه دختر . یه دختر به اسم پروانه . این داستان راز های زیادی از زندگی پروانه رو در خودش جا داده . راز هایی که حتی به خانواده ی پروانه هم رحم نمی کنند و سر انجام

عروق قلب از دنیای بیرون چه میدانند؟

اوایل تیرماه بود ،خورشید منتظر بود که شهر ما با پرتوهایش وداع کند در حوالی شهر از کنار مزرعه ای میگذشتم ،مرد مزرعه داری را دیدم که از فرط خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید خوشحالی مزرعه دار ،گله ناراحتی های مرا رماند گویی شادی اش هاله ای به دور خودش داشت که هر کسی را به سمت خودش میکشید

اینجوری بهتره

نمایش مشخصات حسین شعیبی دختر زیر باران منتظر ایستاده بود. ماشینی جلوی پایش توقف کرد. « بیا بالا خانوم، تاکسی گیر نمیاد» دختر در جلو را باز کرد و سوار شد. «چتر با خودم برنداشتم. ببخشید صندلی خیس شد» راننده درجه بخاری ماشین را بالاتر برد. «دستمال کاغذی توی داشبرد هست. صورتتون رو پاک کنید.» دختر لبخندی زد

خوب، بد، زشت

نمایش مشخصات حسین شعیبی برای رفتن به محل کار از مترو استفاده می‌کردم. برای این کار هر روز با دوازده دقیقه پیاده‌روی و عبور از چند کوچه به ایستگاه می‌رسیدم. یک روز حدود ساعت شش صبح از خانه بیرون زدم. برای رسیدن به مترو همیشه یک مسیر ثابت را می‌رفتم. در پیاده‌رو در حال عبور از کنار خانه‌ها بودم که گوشه مثلثی کاغذی در لای در یکی از خانه‌ها نظرم را جلب کرد

هنوز شعر می خوانم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سرم درد می‌کند. همیشه وقتی گریه می‌کنم، بی‌حوصله می‌شوم. ولی امروز با همیشه فرق دارد. گریه امروز، زندگی دوباره به من داده است! ماجرا از سه روز پیش شروع شد. یک روز خیلی معمولی برای انجام کار اداری مجبور بودم تا آن سر شهر بروم. کارم را انجام دادم موقع برگشتن میوه‌فروشی نظرم را جلب کرد که خرمالوهای درشت و خوبی داشت

میترا هفت رنگ بود

نمایش مشخصات علی عطاپور من زنى سياه و سفيد بودم ، بدونِ رنگ و آرايش ، سال ها با مردى زندگى مى كردم كه مرا زندانى كرده بود ، در خانه اى كه ديوار هايش براى من ميله هاىِ زندان بود خانه اى كه خانه نبود ، قفس بود و مردِ من نگهبانِ اين زندانِ لعنتى . چند روز بعد از طلاق از همسرم خودم و زندگى ام را رنگ آميزى كردم

گلین

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ظهر رسید و خورشید نور بی رمق خود را در دوردست ترین نقطه افق پهن کرد . بارش بی امان برف که از نیمه شب آغاز شده قطع شده . موذن پیر در پشت بلندگوی مسجد قرار گرفته صدای الله اکبر در روستای کوچک نهرآباد طنین اندازشد . لحظه ای بعد اهالی روستا دست از کارهای روزانه شان کشیده به طرف مسجد روانه شدند تا نماز جماعت به جای آورند

حسرت

نمایش مشخصات عطیه پوررضا به نام خدا بالاخره به بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام رسیدم وجشن تولد هجده سالگی ام را با شکوهی بی نظیر جشن گرفتم و با شور و شوقی بی اندازه رسما دوره ی با طراوت و پر هیجان جوانی را آغاز کردم. با چنان غرور وتکبری قدم بر زمین می گذاشتم که هرکس نمی دانست گمان می کرد دختر پادشاه هستم ، البته ناگفته نماند خودم را کمتر از دختر پادشاه هم نمی دانستم

از شوق بستنی...

نمایش مشخصات نسیم نوید از شوق بستنی... همیشه آرزو داشتم مدیر بشم. پنج ساله دارم توی این شرکت لعنتی کار میکنم اما خبری از ترفیع شغل نیس. چند هفته س با هیچ کدوم از همکارام جز به ضرورت حرف نزدم. حوصله هیچ کس رو ندارم، همه بهم میگن تو چند وقته چت شده؟ چرا انقدر توی خودتی؟ من باز در جوابشون یک لبخند خشک زدم و

راز بقاء

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان پرسيدم «در پايان خيلي خلاصه مي فرماييد رمز و راز بيش از چهل سال ماندگاري شما در رده هاي بالاي دولتي اون هم تو اين کشور با اين پيچيدگي هاي خاصي که داره چي بوده؟ دولت چه دست چپ مي افتاد چه دست راست شما رو کنار که نمي زدن هيچ بلکه ارتقاء هم پيدا مي کرديد. واقعا وزير بودن اون هم در دو دوره

فصل پنج (رمان عشق واقعی)

نمایش مشخصات محمد امین آقایی فصل5 بعد از زیارت و وضو نماز قرار شد سه تایی بریم به رستوران شیک اونجا رفتیم و یه میز دنج سه نفری پیدا کردیم نشستیم و بعد 2 دقیقه گارسن اومد تا سفارشات رو بگیره سفارش دادیم من و طناز که پیتزا و لاله خانمم که ساندویچ غذا رو که خوردیم من رفتم حساب کنم که پدر طناز و اینا اونجا بودن

سکانس های تکراری

نمایش مشخصات ف. سکوت می روی لباس عقدت را عوض کنی. تو را می کشد پشت در و در را می بندد. قبل از این که لبانت را محکم ببوسد، می گوید: بهتر است اول کار، یک چیزی را روشن کنم. من در درجه اول مادر و خواهرانم را دوست دارم و بعد تو را... حالا که عقد کرده اید، بیشتر یکدیگر را می بینید. خانه ای دانشجویی دارد. گاهی به آنجا می روید

پرنده ی کوچک من

نمایش مشخصات محمد رضادرانی نژاد چندان بیخود هم نیست که اسم من را از کتابهای درسی حذف کردند . روزگاری نه چندان دور با جوجه هام توی یه مزرعه ی بزرگ به خوب و خوشی زندگی می کردم . همه چی روبراه بود ، دانه های خوب ، آب شیرین و گوارا ، هوای پاک و لطیف . تا اینکه یه روز بچه هام از صدای هولناکی از جا پریدن و به دامن من پناه اوردن

فصل چهار (رمان عشق واقعی)

نمایش مشخصات محمد امین آقایی فصل4 پیامش رو تا اخرش خوندم نگاهی به پشت سرم به طناز کردم و دیدم که گوشه چشمش یه قطره اشک داره میاد پایین کمی متحول شدم و با خودم کلنجار رفتم که چرا باهاش اینکار کردم که ناراحت بشه اما خوشمم نمی یومد که همش با من باشه و باهم ارتباط داشته باشیم تا حدود ساعت ۸ صبح جلو ماشین با خودم

شبرو

اکثر افرادی که تجربه کورمال راه رفتن در یک اتاق تاریک را دارند، تاثیر خاموش و روشن شدن یک چراغ در ظاهر این اتاق را می فهمند. سایه هایی که در تاریکی مرموز و تهدید آمیز به نظر می رسند، در روشنی تبدیل به اشیاء عادی می شوند. در یکی از این اتاقهای تاریک بیشمار، زنی از پنجره بیرون را نگاه می کرد

راز

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی sمترسک هر کاری کرد فایده نداشت آخرش گفت : قبلاً از من می ترسیدی. چرا حالا نمی ترسی ؟ کلاغ توی چشم های مترسک نگاه کرد و گفت : آخه قبلنا حرف نمی زدی .

شش داستان کوتاه

نمایش مشخصات حسین شعیبی «دلداده» بازنشست شد. وقتی او را کشان کشان از دفترش به بیرون می‌بردند، پایه‌های صندلی رد عمیقی بر روی زمین گذاشته بود. ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء مرد متعجب نگاهی به تصویرش در آیینه کرد. تصویر داخل آیینه دستی به صورت اصلاح کرده خود می‌کشد. موهای ژل زده و مرتب، شادابی خاصی به تصویر داده است

در جریان باشید.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف _ ای وااای! دوباره زن گرفت؟ + آره خاک به سر. مگه نمی دونستی الان دوتا زن داره؟ اجاقش کور بود فکر می کرد زن اولی مقصره رفت یه زن دیگه هم گرفت. بازم بچه دار نشد، حالا هر دوتا زنش با هم زندگی می کنن. خدا به داد اقدس خانم برسه نمی دونی چی می کشه از دست هووش؛ مهری رو میگم دختر سیروس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری روان شناس یک روز روبروی مادرم نشستم ؛هی دل و دل می کردم تا جریان عاشق شدنم را بگویم که گفت: پسرم ! من همه چیز را می دانم ! من با لکنت زبان گفتم : من که چیزی را نگفتم .خندید و گفت: اگر یک مادر نداند که بچه هایشان کی عاشق می شوند که مادر نیست .از آن روز بود که فهمیدم مادران یک روان شناس خوبی هستند

امروز را عاشق خودت باش

نمایش مشخصات محدثه نعیمی بعضی وقبت ها باید از پشت میز و کلی کتاب های حقوقی که چشماتو گرفتن بلند شی ، ،بلند شی و رو به روی آینه قدی وایستی ، حالا خوب به خودت نگاه می کنی و بعد دستت رو توی موهای بلندت بری و چنگ بزنیو بگی بسه این همه خوندن بقیه امروز رو برای خودت باش ، برای دل خودت حالا یه چرخ می زنی و باز چشمت

پوست کن

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد دستم را روي آهن تخت گذاشتم و از آن بالا رفتم. تختم طبقه سوم بود. يعني تختها سه طبقه بودند. زندان شلوغ بود. اطاقها هر کدام بيشتر از 20 و چند تخت داشتند و تختها تا سقف سه طبقه ميشد. تخت اول پائيني بود. دومي وسطي بود و تخت سوم ميشد تخت بالايي. من تختم طبقه سوم تختها بود

رانده شده -22

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کیمیا : میلر ، گیج شدم ، ارغوان از اون زن بخواد بیاد دیدن تو ؟! پس از اون ماجرا ، هیچ اتفاق تازه ایی برای ما نیافتاده ؛ نمی دونم هنوز ، اون زن دنبال ارغوان هست یا نه ؟! اما نمی خوام دوباره برامون درد سر بشه ! صدای زنگ بلند شد . ارغوان و نینا به همراه گربه ها وارد خانه شدند. ارغوان : گروهبان

رانده شده - 23

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی میلر به سمت کشوی میزش رفت و آنرا باز کرد ، اسلحه اش را برداشت ، نگاهی به کرکره و اسلحه کرد ، دوباره آنرا سرجایش برگرداند و گفت : کسی اینجاست ؟! تو باید همونی باشی که دنبال اون دو تا دختره ، خودت بهم نشون بده ! خودکار روی میز از جایش حرکت کرد و روی یکی از کاغذها شروع به نوشتن کرد . میلر

آواریا

سه ماهی میشد که از افسردگی شدید هشت ماهه ام جان سالم بدر برده بودم. میگویم جان سالم، چون در طی ان مدت بار ها میخواستم خودم را بکشم .روز سردی بود همانند تمامی روز های سرد پاییزی،به راه افتادم میان راه طبق عادت همیشگی ام به همه چیز فکر می کردم؛به آدمها، ماشین ها، پرندگان و به باد سردی

کودک و باران

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی رفت پشت پنجره و پرده ساده را کنار زد، نشستن باران را روی موزائیک های معمولی حیات دید و توی دلش گفت: پس درست شنیدم، صدای باران است. ...رایانه همراهش را روشن کرد، پنجره ای گشود و جستجوگر یوز را احضار کرد، نام و مدل دستگاه ضبط صدایش را به یوز داد و کلید جستجو را زد... اول صبحی برق خانه اشان با نامزد یا مادرش قرار داشت و رفت سر قرار

در میان آتش -48

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شارلوت : ماریا رو هم نمی تونم به جایی بفرستم . نبود او هم شک برانگیز می شه. دنبال نفر سومی باید بگردیم که بتونه این کار رو انجام بده . نه در جنوب ، بلکه در اینجا ، کسی که بتونه وارد محل اسناد قدیمی بشه و معمای والرین رو حل کنه . ماریا : راه حل دیگه اینکه از مردم بپرسیم ، زمانی او در این

نشست خبری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نشست خبری سکانس اول اشتباه کردم. نباید این‌قدر خرج می‌کردم. من اگر سالن بهترین هتل شهر را گرفتم، اگر این‌همه مهمان دعوت کردم، اگر بهترین منوی هتل را برای پذیرایی انتخاب کردم، هدف مهمی دارم. هدف من خبرنگارها هستند که اصلاً نیامدند. فکر کنم این بهترین روش برای شناخته شدن شرکت هست

نور امیـــــــــــــد

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر وقتی پا در خاک کربلا گذاشتم حس عجیبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت. حال عجیبی داشتم خیلی زود خود را به بین الحرمین رساندم و سرانجام نگاهم با گنبد طلایی قمر بنی هاشم گره خورد هر کاری کردم نتوانستم نگاهم را برگیرم همچنان مات و مبهوت به طلایی گنبد خیره شده بودم. دستانم شروع به لرزش خفیفی کرد به گمانم رنگ صورتم را هم به کل باخته بودم

اين اتوبانهاى لعنتى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) شده برسى به آخر دنيا؟ نه که بردارند اين سر تا آن سر يک جايى از زمين را، تا چشم کار مى کند ديوار بکشند، نه! مثلا... مثل من بخواهى و نشود. يا... اگر شد اشتباهى بشود! هيچ چيز آن طور که تو توى دلت خيال بافتى پيش نرود. بعد ندانى به خاطر کدام دروغ است که هيچکس باورت نکند! از مامور بانک که برگه

خلوت فریماه

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ دلنوشت: فریماه یادت باشه.. عمق نگرانی های تو به اندازه دور شدنت از خداست. هر آدمی یه موقعی احتیاجی داره به تنهایی احتیاج داره به یه خلوت چند وقته! حالا این چند وقت معلوم نیست چقدر طول بکشه! ممکنه دو روز باشه!ممکنه دو ماه! باید برم! باید برم به یه جای دور... این جای دور شاید خیلی نزدیک باشه

در میان آتش - 46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اورگها در سکوت جلو رفتند . از قسمتهایی که آتش فرو کش کرده بو د ، وارد شدند . به اجساد گرگها و افراد مهاجم نگاه کردند و سپس به سراغ جعبه های کنار گاریها رفتند . نمسیس به آنها ملحق شد . با دست چانه یکی از اعدامی ها را گرفت و صورتش را به چپ و راست برگرداند . گوی را بیرون آورد و گفت : سرورم ، فرنیک

مترسک

نمایش مشخصات ف. سکوت کلاغ گستاخانه پوشالی را با نوکش بیرون کشید. قار قاری کرد. پر کشید و رفت. مترسک تا جایی که می توانست رفتن او را تماشا کرد. سیاهی شور زندگی را در کلاغ دوست داشت. بیست سالی بود که در این مزرعه کار می کرد. روزهای اول او هم شور زندگی داشت. اوایل حتی کلاهی هم بر سر داشت، اما خیلی زود کسی آن را برداشت

خسته ام از انتظار(قسمت آخر)

نمایش مشخصات شهریار شفا خواستم پیش پیرمرد برگردم تا کتابش را پس بدهم که دیدمش، کنار خیابان درانتظارتاکسی ایستاده بود. در حالی که نفس نفس میزدم صدایش کردم.برگشت ومرا دید چشمهایش برقی زد ولبخندی با عشق به من هدیه کرد.باهمه وجود می خواستم این فاصله چند متری لعنتی را محوکنم. به خود جرات دادم و جلو رفتم اوهم

در میان آتش -47

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنجلا به دفتر کار والرین رفت ، سپس دستش را به صورت دایره در هوا حرکت داد . در میان دایره تصویری پدیدار شد . والرین نگاهی به تصویر داخل دایره که جنگل را نشان می داد کرد . آنجلا : این استحکاماتی که در مرز بین شمال و میانه ساخته شده . سپس با حرکت دست تصویر زنده را به حرکت درآورد و ادامه

متفرعن

نمایش مشخصات محمد قبادی خبر سازی بیهوده، قدرت گرفتن مخلوقی شریر... کدام واقعیت داشت؟ راوی بیرحم است. حقیقت را می سوزاند، تنها واژه متفرعن در کلامش حقیقت داشت. تا یادمان نرود که او بیهوده نبود، در وجودش مفهومی پنهان بود و البته خبرساز شد... دشوار است که با تمام توان باز هم ناتوان باشی، اینکه مغز و دست هایت نتوانند با آنچه که خود ساخته اند مقابله کنند

در میان آتش- 45

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اشباح سفید رنگی در میان درختان ظاهر شدند ، ویلیام ، تِد و بقیه یک لحظه چشم از آنها برنمی داشتند . کاساندرا، نگاهی به آوکسیس ، افرادش و شبح ها کرد . آوکسیس ساکت بود . صدای زمزمه واری در جنگل پیچید . ناگهان اشباح متوقف شدند . آوکسیس : نیروهای مخفی هستن ! کاساندرا : نیروهای مخفی ؟! چطوری

تاریخ فراموش نشده

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر در زمان های قدیم، برای تاج گذاری پادشاه شاه عباس جشن باشکوهی برپا می کردند و مردم از شهر و روستا هر چه در توان داشتند هدایایی می فرستادند و پادشاه هدایا را داخل یکی از سالن های قصر می نهاد. تا اینکه وزیر از مهربانی و خونگرمی شاه حسادت کرد و تصمیم بر کشتن او گرفت. بعد از اینکه نقشه

بک‌اسپیس

نمایش مشخصات حسین شعیبی به صندلی چرخ‌دار میز کارش تکیه می‌دهد. با کف پایش به لبه میز فشار داده و کمی از صفحه مونیتور چهارده اینچ و تمام مشکی‌اش فاصله می‌گیرد. انگشتانش را در هم قفل کرده و روی شکمش می‌گذارد. به آخرین کلمات بخش پایانی داستانش در صفحه مونیتور خیره می‌شود. "حسین شعیبی _ آذر 95". به سمت کامپیوتر می‌رود

نیمه شب

نمایش مشخصات سام امیری sامشب باز همسرم نصفه شب بیدارم کرد و با وحشت پرسید: چرا پسرمون گریه میکنه؟ و من ترسیدم بهش بگویم پارسال هم پسرمان هم خودش توی تصادف کشته شدند!

شاخه گلی برای دلم

نمایش مشخصات نسیم نوید شاخه گلی برای دلم پشت سر هم تلفن زنگ خورد. مجبور شدم دستامو بشورم سپس گوشی تلفن رو بردارم: - بله - سلام، چقدر دیر تلفن رو برمیداری؟ - دستم بند بود - چی کار میکردی؟ - سبزی پاک میکردم - چه عجب یک بار تو سبزی پاک کردی! - حالا کارِت رو بگو - کاری نداشتم، زنگ زدم حالت رو بپرسم با خشم غریدم:

داستان مردگان سانسورشده( پایان فصل اول)

ببینید متاسفانه الان خرافات وبدعتها تهاجم فرهنگی همه جا بدجور رخنه کرده ما هم حس کردیم شاید به این طریق حداقل درشهرهایی که هیچ روزنامه یا نشریه ندارن ومحرومند بهتره دست به کارشیم حداقل هر دانشجودرشهر خودش اینجور طرحهایی پیاده کنه هم جوانانی جذب میشن هم خانواده این جوانان به طرف فرهنگ وهنر ایرانی اسلامی جذب میشن وافتخاری میشه برای هر خانواده

خسته ام از انتظار ( قسمت اول)

نمایش مشخصات شهریار شفا پس از انجام یک کار اداری در نزدیکی دانشگاه تهران تصمیم گرفتم بعد از سالها به یاد ایام قدیم سری به کتاب فروشیهای روبروی دانشگاه بزنم. هوای مطلوب اواسط مهر ماه هم مرا بیشتر به قدم زدن و تماشای ویترین کتابفروشیهای بی رونق تشویق میکرد. چشمم به کتابهای قدیمی و کمیاب یک پیرمرد دست فروش افتاد، جلوی بساطش ایستادم تا به آنها نگاهی بیاندازم

یلدای احساس

به نام آفریدگار کاینات وزش باد،درختان را به پای کوبی دعوت کرده است.آسمان بارش ستارگان سپیدش را پیشکش نموده وخورشید غروب دل انگیزش را با شفق آرایش داده است تا شب یلدا با تابلوی هفت رنگش به انتظار صبح پایان بنشیند وآدم برفی در کنار درخت کاج به قد قامت ایستاده به تماشای زندگی زمستانی اش در کنار تیر چراغ برق نشسته است

به من بگو عاشق ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آهان این کوچه رو که رد کنم دیگه میرسم به ایستگاه اتوبوس.. هر روز کارش همین بود بخاطر اینکه یه مقدار بیشتر پس انداز کنه مسیر محل کارش تا ایستگاه اتوبوس و بالعکس پیاده می رفت به خانمش گفته بود که دکتر گفته باید پیاده روی کنه تا شکمت آب بشه !! تو سرما ! تو گرما تو هر شرایطی براش فرق نمی کرد هندزفری رو میزد به گوشش و راه می افتاد

رانده شده -19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش نگاهی به اتاقهای داخل خانه انداخت و منتظر آمدن پدر آنی شد . صدای در ورودی بلند شد . جیمز در حالیکه پلاستیکی در دستش بود ، داخل شد و به طرف آشپزخانه رفت . تریش هم به دنبالش به راه افتاد . جیمز شروع به چیدن چیزهایی که خریده بود به روی میز کرد . حضور کسی را در میان چهار چوب در حس کرد

حوض شش گوشه

شکارچی هواپیما صبح با صدای خروس سفید بیدار شد.پیچ وتابی به خودش داد.کرسی دیگر سرد شده بود وکسی جزعلی پیش کرسی خواب نبود.خوابیدن زیر کرسی سرد مزه نداشت علی برخاسته وبه بیرون رفت ودست وصورتش را با آفتابه شست ،آب سرد اورا به لرزه انداخت . به اتاق بازگشت.پدر به سر کارش

غبار تنهایی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستانک غبار تنهایی ******* غبار غم تو صورتش موج میزد باصدای حزون الود و گرفته رو به من کرد و گفت خوش به حالت گفتم چرا؟ گفت: هر موقع که میخواهم بلند بشوم و راه بروم ، باید مادر و خواهرم کمکم کنند تا تعادل برای ایستادن و راه رفتن را داشته باشم ، این درد سوغات به دنیا آمدنم بود دوبار عمل کردم اما

رانده شده -20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جیمز به سمت اتاق آنی رفت . چراغ را روشن کرد ، کتابخانه ، میز تحریر ، میز کامپیوتر، تخت خواب و جای گردنبند روی دیوار ، اتاقی به ظاهر معمولی ، ولی با اسرار زیادی که در خودش داشت . این زن او را می شناخت ، یه شیطان و موجود مأمورایی ، واقعا دخترش چی بود ؟! رابطه او با آنها و رابطه آنها با او کی شروع شده بود

هیچکس در زندگی اش دروغ نمی گوید

نمایش مشخصات حسین روحانی هیچکس در زندگی¬اش دروغ نگفته؟ هیچکس در زندگی¬اش اشتباه نکرده؟ هیچکس در زندگی¬اش انتقام نگرفته؟ هیچکس در زندگی-اش برای رسیدن به هدفش کسی را له نکرده؟ آدم نفروخته؟ در ذهنش کسی را به قتل نرسانده؟ برای خودشیرینی کاری را نکرده؟ کسی را به زور تحمل نکرده؟ از نقطه¬ای که یک روز درونش ایستاده

داستان پایان

سعید ماشین را توی کوچه‏ ی‏ بغلی پارک کرد. مهدی پیش از پیاده شدن ‏چیزی را از روی داشبرد برداشت و توی جیب کت کهنه‏ ایی که به تن داشت و دو اندازه بزرگ‏تر از قد و قواره ‏اش بود گذاشت. هنوز پایش خیابان را لمس نکرده بود که باد پاچه ‏ی ‏شلوار گشادش را بالا برد و کمی از پوتین سیاه رنگی که به پا داشت، نمایان شد

سفر بی بازگشت

نمایش مشخصات عبدالباسط امل عیسی که جوان 19 ساله بود، او رکشی رانی می کرد. چند گاهی بود که با رانندگی رکشی پولی می یافت تا زندگی روزمره ی شان را پیش برد. ولی؛ ناامنی کندز و اوضاع بد آنجا سبب کسر اکثر کارهای شهریان کندز گردید بطوریکه خیلی ها مهاجر به ولایات مجاور گردیدند و عده ی نیز که شغل شان را هرچند کوچک بود از دست دادند در صدد جستجوی کار تازه ی برآمدند

فیل

نمایش مشخصات حامد قزلباش لباس خواب قرمز، انگشتهات رو لاک میزدی: کجا میری این موقع شب پیرهن سفید،دگمه هاش رو میبستم و نگات میکردم: قدم بزنم، یه چیزی بخورم لبهات غنچه بود، لاکه دستات رو فوت میکردی: بخوری؟مثه یه فیل چاق شدی پالتوم رو تنم کردم: داره برف میاد دستات رو جلو صورتت گرفتی و لبخند میزدی: من میرم

رانده شده -21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جونز : نمی دونم چه ا تفاقی داره می افته ، ولی این یه افتضاح و کابوس برای پلیسه ! مأمورای ما در برخورد با دسته های تبهکاری ، اتفاقاتی براشون می افته که غیر قابل باوره ! مجرم مورد نظر جلوی اونها راه می ره و حتی براشون دست تکون می ده و مامورین با او مثل یه آدم معمولی برخورد می کنن ؟! یا چندتا

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ابر دریا رو کرد به ابر و گفت : می دانی من باعث صعود شما به بالا شده ام .ابر لبخندی زد و گفت : همه ی این ها را که گفتی می دانم ؛ اما این جایگاه نمی گذارد به شما فکر کنم . درخت درخت رو کرد به باغبان و گفت : آن بهاری را که قولش دادید کی می آید ! باغبان نیشخندی زد و گفت : حالا ما یک چیزی را گفتیم ؛ شما باور کردید

در میان آتش - 44

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاساندرا از آوکسیس خواست تا با او ذهنی صحبت کند . آوکسیس : الان امنه ! نگران به نظر می یای؟ - اینها که توی این لیست هستن ، واقعا مخالف موردور هستن ؟! : در این مورد بایرون بهت دروغ نگفته ؛ بله از رهبران مخالف فرنیک هستن . - هیچوقت فکر نمی کردم ، مجبور به کاری بشم که دوست ندارم ! با این

اتاق

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز وای چقدر احساس خستگی می کنم ، با این آدرس ، دقیقا نشمرده ام ششمین یا هفتمین آدرسی است که به دنبالش می روم ،اما جعفر آقا گفت که حتما همین جا هستند ، تازه انگشتری را که می خواستم جای مژده گانی به او بدهم را نگرفت و گفت برو اگه پیدا کردیشون اونوقت این انگشترو ازت می گیرم ، اینطوری معلوم است که صد در صد اینجا پیدایشان خواهم کرد

بوی زندگی

عضی روزا بوی خودشو داره . یعنی همون صبح که از خواب بلند میشی میتونی بوی خوشش رو استشمام کنی . یه روزایی انگار هر چی عطره خوب تو دنیا همدیگرو بغل کردن و شروع کردن به دیده بوسی و یهو دلشون برای تو تنگ شده ،حالا اومدن که تو روهم محکم در آغوش بکشن . وقتی میان سراغت حالت خیلی خوب میشه انگار

رویای بی پایان

نمایش مشخصات محمد شایسته نمیدانم از کجا شروع کنم. زندگی همه ما پر از شیب های تند و خطرناکی است که اگر غفلت کنیم ممکن است به ته دره سقوط کنیم. همانطور که آدم ابوالبشر به زندان کثیف دنیا افتاد. راست یا دروغش را نمیدانم اما میدانم که داستان زندگی خیلی از ماهاست. شاید آدم هم اگر میدانست چه سرنوشت تلخ و شومی

چراغ قرمز

نمایش مشخصات حسین مازوجی sپشت چراق قرمز بود و لبخند میزد. انگار که از این وضعیت راضی است. نه بوق می زد و نه عصبانی بود و نه حتی منتظر سبز شدن چراغ بود. برایش قرمز و سبز فرقی نداشت؛ چون او «خود»خواه نیست.

روزی واژه ها آزاد خواهند شد !

نمایش مشخصات الف . محمدی دست های لرزانت را به دیوارهای اطراف می کشی و کورمال کورمال جلو می روی . تاریکی مطلق بر فضای اطرافت حکم فرماست و هر لحظه هراس سقوط در وجودت پیچ و تاب می خورد ! حتی فراموش کرده ای کیستی ؟! چرا اینجایی ؟! تنها می دانی که در حال عبور از دالانی باریک و مخوف هستی ! چند گام جلوتر ، وارد فضای گسترده ای می شوی

ادامه داستان مردگان سانسورشده(مردگان آلوده)

شرط میبندم نمیتونی مخشو بزنی !دستانم را به کمرم گرفتم وحالتی عشوه گرانه وگوشه چشمی گفتم میبینی چه جوری به دامش میندازم با اشاره دستم به قد وبالایم وارایش غلیظم خنده کنان ادامه دادم مهناز روز مرگت نزدیکه وقتی پژمان دستش تو دستام در ماشینش میریم به کافی شاپ. مهناز گفت هرگز من دوساله

عکس یادگاری

نمایش مشخصات بهروزعامری عکس یادگاری اتفاقی شد؛ بیشک ملیونها نفر ازابتدای تاریخ خلقت بشر به این طرف دلشون میخواست درون این باغ رو ببینن اما در این لحظه من اصلا بفکر دیدنش نبودم چون برخلاف میل درونیم دل بستن به آرزوی غیر ممکن برایم خوش آیند نیست اما گاهی انتظار نداشتن ، یعنی بی هوا رسیدن به موفقیت یعنی رسیدن به آرزویی که محاله


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1