آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

نمایش مشخصات مینا رسولی مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ... +ولی بابا بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند درست همانند امید هایم

فدای نگاه بابا

اوایل صبح روز پاییزی بود و رفتگری وارد اورژانس شد و دختر بچه ی ظاهرآ بی هوش و پر از خون روی دو دستش ، داد میزد دکتر کجاست ؟؟ این بچه داره میمیره .. زیاد کسی اهمیت نداد تا بالاخره برانکارد رو آوردند ، گفتند باید اتاق عمل برود ، پرستار به رفتگر گفت شما بروید پذیرش کارهای اداری مالی رو انجام بدهید

عشق واقعی

نمایش مشخصات زهرا میرزایی دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه

آه سرد

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب شده بود... باز هم تنهایی ،تنها مونس من شده بود... تقریبآ چند ماهی بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم... وقتی رفت ،فکرش را نمی کردم که این آخرین باری ایست که او را میبینم... بیماری سختی داشت.. همیشه یک خودکار و یک برگه کاغذ همراهش بود... هر چه را می خواست می نوشت... به خاطر بیماری بسختی سخن می گفت

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی

زندگی عروسکی

نمایش مشخصات همراز محمدی لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار . جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره

دنیای وارونگی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری تو آرام آرام درونم نفوذ کردی، زمانی که گمانش برایم بسی دشوار بود تو بودی که روزنه ی امید را در دلم که حتی کوچکترین روشنایی برایش سم بود روشن کردی !! آنگاه که صدای شرشر سرنوشت ساز باران همچون رعدی در پندارم می‌پیچید فکرش را نمیکردم که اینک همان صدای رقت انگیز لالایی برای خواب هر

سلوک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا داستان کوتاه... نیمه شب در بیابان به سوی خدا رهسپار شدم. جامه بر تن ،چاروق در پا و شالی پیچیده به گردن داشتم... چشمانم در طوفان شنزارکویر بیرون و نیمه باز بود... دستانم به سینه و گره درهم بود... آرام آرام پیش می راندم این اسب زخم خورده وجود را... مسیر ناجوانمردانه بود..

بغض غریب

پسرک وارد پرنده فروشی شد و با نگاه عمیقی به تمام پرنده هاچشمش به یک طوطی در قفس افتاد، دید که پایش انگار لنگ است ،به فروشنده گفت قیمت این طوطی چقدر است ؟ فروشنده جواب داد فروشی نیست ، یک پایش معیوب است. پسرک اصرار کرد... فروشنده گفت اگر خوب بود دویست هزار تومان ولی چون ناقص است و ارزش ندارد ده هزار تومان بده

آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات! نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها

جوجه کلاغ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود ،روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز صبح که کلاغ روی تخم هایش خوابیده بود ، یکدفعه دید تخم هایش تکان می خورندکلاغ فهمید دیگر موقع در آمدن جوجه ها از تخم است و خیلی خوشحال شد

انتقام

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - وای مامان! اول صبحی چقدر بلند حرف می‌زنی! چند لحظه گذشت تا توانست حواسش را جمع کند. درحالی‌که چشمانش را می‌مالید، خودش را از میان انبوه لباس و کتاب و ظرف‌های یک‌بارمصرف که همه‌جا پخش‌شده بود، به تلفن رساند و دکمه‌اش را فشار داد تا دوباره پیام مادر را گوش کند. - مهدی جان خوبی!

افق اول

نمایش مشخصات محمد جعفری من پیامی دارم . از روی زمین . از عمیق ترین دره ها . از ساکت ترین نقطه جهان . از سرد ترین دست ها . از گرم ترین روز های تابستان . از خونین ترین غروب . از تلخ ترین طلوع . از تاریک ترین خانه . از بی ابر ترین آسمان. انتهای هستی مقصد من است . جایی که تابحال ، هیچ دخترک بازیگوشی به آن سرک نکشیده و بوی پستی و حتی عشق آدم ها تا آنجا بلند نشده

از تو فقط حسرت ماند و ...

نمایش مشخصات مینا رسولی نبودن هایت مرا به بی رحمانه ترین شکل ممکن زمین زد ...به بی رحمانه ترین شکل ممکن تمام وجود و هستی ام تکه تکه شد و از صدای دردها و شکستن هایم حتی حال دشمنانم هم بحالم سوخت ... روا نبود این چنین انتقام بگیری ...بخدا که روا نبود این چنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی ... روا نبود من صاحب عزا باشم و داغدارت

من به دنبال تو!

نمایش مشخصات نگین پارسا دلم هنوزم گرمه به امید اون روزی که باز با حافظ همقدم بشمو توی مهرماه روی برگای زردونارنجی رد بشم وصدای خش خش برگاقلقلک بده ذهنمو_اونقدر راه بریم که برسیم به بوستان!!و روی نیمکت های سعدی بشینیم واستراحت کنیم!اونجا هی حافظ غزل بگه ومن براش بخندم!بشم همون دلبرشیرین غزلهاش بشم نگین

طناب

نمایش مشخصات مصطفی باقرزاده #طناب حیاطمان کوچک بود و باغچه ای در دو سمت آن که بوی خوش و زیبایی آن آدمی را سرمست می کرد ، بهار خوابی گوشه ی آن می درخشید و حوض کوچک و کم عمقی وسط آن به طوریکه چند ماهی قرمز را می شد به راحتی شمرد، من بر روی بهار خواب روی بالشی لم زده بودم و داشتم مادرم را نگاه می کردم. تلفن همراهش

عشق مرگ

نمایش مشخصات مبینا صادقی اگر به شما بگویند که امروز آخرین روز عمرتان است چه کار می کنید ؟؟ فکر کردن به این موضوع سخت است چون وقتی عصبانی، یا با مشکلات رو به رو می شویم از خدا آرزوی مرگ می کنیم حال خبر دارید کی وکجا و چه زمان آیا هدفی برای زندگی کردن در خود یافت می کنید ؟؟ مرگ مشکل نیست مرگ یکی از اتفاقات

پیدا یا پنهان

sعشق در بعضی جاها پیداست ودر باطن بعضی کسان پنهان

فراموشی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sبا عشق شروع شده بود ، ولی بعد از سالها زندگی با عشقی یک طرفه ، پیرمرد در واپسین دقایق زندگی چشم گشود و به همسر پیرش گفت : تو یادت نیست ، من برای داشتن تو ، دلی را به دریا زدم که از آب هم " واهمه " داشت !! .... " واهمه "

خود 'کشی'

نمایش مشخصات سروش جنتی طناب را چندین بار بررسی کرد. اتصالش به سقف را هم با آویزان شدن از آن چک کرد که مبادا مثل مردی به نام اوه، یک افتضاح به بار بیاید. این بار خواهد رفت. _هیچ شرافتی در تحمل مشکلات نیست باید بتوان علیه جنگیدن بیهوده، طغیان کرد. اوج انتخاب انسان در 'نبودن' است. او هیچ گاه انسان نا امیدی نبود، هیچگاه نمی شد به او گفت بی انگیزه

محکوم به فراموشی

نمایش مشخصات مینا رسولی فکر فراموشی او را فراموش کرده بودم و او نیمی از من شده بود,همسرم را دوست داشتم اما عاشق او بودم ... و در مواقعی هم عاشقانه هایم را برای او میخواندم و به چشمان همسرم خیره میشدم ...و او چه دلبرانه در اغوشم جای میگرفت و گونه هایم را بوسه باران میکرد در حالی که نمیدانست مخاطب عاشقانه هایم او نیست

دنیا

نمایش مشخصات همراز محمدی دانش اموز با خواندن اسمش توسط معلم بالای کلاس می ایستد وبا تردید شروع به خواندن می کند :( به نام او چند روز پیش کتاب جدیدی رو که خریده بودم باز کردم هر صفحه که جلو تر رفتم چیزی درونم روشن تر می شد تازه فهمیدم دنیا واقعا جهان هستی ست . دنیافقط کشور من شهر من و محله ی من نیست دنیا خیلی

جشن_شهریور_پاییزی

نمایش مشخصات نیما فریبرزی داستان کوتاه... دوم شهریور بود... ساعت 19:07 دقیقه... یک عصر نیمه تابستانیه نیمه پوسیده... با کمی چاشنیه دل مردگی و عصاره پاییز زرد رنگ حزن آلود... صدای مرغای آسمان و پرندگان همسایه ها ،چرت عصرانه جیرجیرک های شب زنده دار را پاره کرده بود... صدای رفت و آمد پر سر و صدای ماشین هاای اتوبان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وکیل مدافع رو کردم به استاد و گفتم : ببخشید ! شما برای این که حرف دل مردم را بزنید در داستان هایتان از گاو ؛ گوسفند ؛ بز و....استفاده می کنید ؛ آیا منظور خاصی دارید ! .استاد گفت : این جا؛ از حیوانات هم نمی شوداسم برد. گفتم : چرا ؟ خندید و گفت : عده ای وکیل مدافع معترض می شوند که حقوق حیوانات

انضباط زیر خط فقر

نمایش مشخصات مینا رسولی سال اخر هنرستان بودم و به قول معروف داشتم دیپلم میگرفتم که ... که یه روزی خانم عسگری (مدیر مدرسه اینجانب) همین که داشتم از رو نرده پله های طبقه دوم منتهی به طبقه اول(که از شانس مضخرف بنده دفتر مدیر و معاون و خلاصه هر چی عزارائیله اون طبقه بود) سر می خوردم ,که یوووووهااااااااا دست به کمر و با یه اخم تصنعی ایستاده بود و داشت منو میخورد

زندگی کبوتری

تمثیل در لغتنامه دهخدا به “تشبیه کردن چیزی را به چیزی” معنا شده و بعضا در مباحثات برای قانع کردن افراد استفاده می شود. طوریکه وضعیت الف به وضعیت ب تشبیه شده و درنتیجه کاری که در وضعیت ب منطقی نیست٫ خود به خود در وضعیت الف مضحک می نماید. یکی از پرکاربردترین این تمثیلها ٫ تشبیه “جامعه“ به “کشتی“ است

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت

بدون.....سخن

نمایش مشخصات مبینا صادقی حرف های غریبی که به آن ها می نازیم و در دل همه ی ماست شاید فکر کردن به تمام چیز های که به آن ها اعتقاد داریم کمکمان کند تا بتوانیم درست فکر کنیم هر چه قدر هم اعتقاداتت درست باشد ولی نباید فکر کرد به اعتقادات چون نقض کردن عقیده مثل رفتن به ته یک باتلاق پر از شک و شرک است ولی تفکر درست

فرشته های زمینی ،قسمت سوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی - آره دخترم - مامان وایستا ... فقط یه چیزی -چی؟ -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا -موافقی بابایی؟ -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله - الان باید اسمو ستاره بذاره - واقعا یعنی پسره؟ خدایا هزار مرتبه شکرت... البته برام هیچ فرقی نداشت ....بچه بچه ... مهم اینه سالم

خاطرات(همیشه من)

نمایش مشخصات همراز محمدی سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید

فرشته های زمینی ،قسمت دوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی “این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش ،نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب بشه ،فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون بگیرین بزرگش کنین تا خیالم راحت باشه، اونا اول به خدا و بعد به شما می سپارم” شقایق

تاب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود . و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند

چشمهاى آشنا!

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كلاس اول ابتدايى بودم كه پدر تصميم گرفت مدتى من، خواهرم مريم و مادر را به علت خطرات جنگ به روستاى پدربزرگ بياورد. حدود شش ماهى آنجا بوديم و خيلى چيزها از آنجا برايم آغاز شد. پدربزرگ بازنشسته ارتش بود و دوران بازنشستگى را در روستاى آرام خانوادگيش ميگذراند. اما آنجا همه چيز فرق ميكرد

هم نیمکتی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد . در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را

« دو دقیقه سکوت »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی وقتی می گفت: «راس ساعت پنج ِعصر منتظرتم...» یعنی: یه دقیقه اینور واونور، دلشو به آشوب مینداخت و بیقرارش میکرد! اونوقت، من خوب می دونستم اون لحظه توی دلش چی میگذره! چون هربار که دیرکرده بودم، ازهمون دم در که منو دیده بود با فریادگفته بود: « وای... دختر توکجا موندی اخه؟ هیچ میدونی، زمان

دعای عهد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _دنبال چی تو گذشته ات میگردی ؟ وقتی مثل پیله ی کرم خورده دوره خودت پیله کردی وجز بوی گند چیزی از گذشته ات نمیاد.. _دنبال کسی که دوستم داشته باشه که... _تو. ، تو جاهای تاریک قلبت....تو گذشتت..نرگس کاشتی ،بذر نسترن ریختی... پاکش کردی گرچه زیبا نبودی ولی تونستی..گوش کن،، _من گذشتمو دوس ندارم

تاوان یک اشتباه

نمایش مشخصات مینا رسولی از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود همیشه آرامش گم کرده امو از آرامش صورت زیبا و چشم هایی که درد رو فریاد میزد پیدا میکردم... همیشه به بودنش به متانتش با وقار بودنش می بالیدم و تو دلم هزار بار قربون صدقش میرفتم

كوچه مردها

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كاش ميشد بعضى خاطرات را چندين بار زندگى كرد، كاش ميشد يك احساس را بارها تجربه كرد. اما حالا كه نمی‌شود، حالا كه اين گذرِ زورىِ زمان، همه‌چيز را با خود به دوردست‌ها ميبرد و به ورطه نابودى ميكشاند، شايد بشود تك‌تك آنها را از زمان بُريد و قاب كرد و جاى دنجى در خانه دل نصبشان كرد تا

فرشته های زمینی، قسمت اول

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، اما از طرفی وضع مالی خوبی نداشتن و مستاجر بودند پدرام عاشق بچه بود ولی شقایق می خواست

نامه آخر

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه نازنین من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم: سلام امـروز کـه ایـن نامـه را برایـت مینویسـم حالـم خـوب شـده اسـت. قرصهایـم را کمتـر کـرده ام. کمـی بـه زندگـی برگشته ام. 3 سـال و  انــدی اســت کــه تــو رفتــه ای و مــن تــازه کمــی بــه زندگــی رو آوردهام. برایـت خنـده دار اسـت! مگـر

داداش کایکو

نمایش مشخصات عماد دهنوی آفتاب از لابلای شاخ و برگها میزد پشت گردنم و جای شیره های انجیر روی پوستم را حسابی می سوزاند.کلافگی ام را که دید دستش را دراز کرد طرفم گفت:«شیلَنگو بیار.» گفتم:«ولشون کن، بریم بالا انجیر بچینیم؟» گفت:«بیار بینَم بچه ننه.» سر شلنگ را کشیدم تا دم باغچه و دادم دستش.«به حسابشون می رسم» گفتم:«یه روز سوسک میره تو دمپاییت تلافیش در میاد

بدهکار

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند. زن رفت و در ته صف جا گرفت . کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند. چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد

پله برقی

نمایش مشخصات ماریه آزاد ترس از پله برقی از کودکی آزارش می داد.متاسفانه هرروز این ترس تکرار می شد. یک روز پله برقی از کار افتاده بود و خانم پیری که می خواست به طبقه بالا برود آنجا ایستاده بود نوشته ی روی پله برقی را که به زبان بیگانه بود نمی توانست بخواند.شاید منتظر مانده که راه بیاندازند. اما از بس منتظر ماند خسته شد و گوشه ی نیمکتی آن طرف سالن نشست و آهی کشید

زمین و زمان

نمایش مشخصات فرشید طریقی بابام آدم خوبی بود،بعدِ مردنش هیشکی بدشو نگفت،یه روز سر کار بودم،زنگ زدن گفتن مرده،نپرسیدم چی شد که مرد،چرا مرد،خیلی وقت پیش مرده بود،از همون روزایی که زمینش خشک شد،درختاش یکی یکی جون دادن،بابام جونش به همین باغ و زمینش بند بود،اینو همه می دونستن،بابام با زمینش خشک شد،با زمینش‌مرد

زندگی!!

نمایش مشخصات نگین پارسا ازخانه بیرون می ایم وشروع میکنم به قدم زدن به سمت مقصدم به خیابان زندگی میرسم کافه ای که قراراست بروم اخراین خیابان است ..به خیابان نگاهی میکنم تاکسی های فراوانی به اخر ان میروند و بی مسافربرمیگردند بعضی هاهم پرازمسافر!!بی توجه به انها راهم راادامه میدهم وخوشحال ازاینکه خودم دارم این مسیرراطی میکنم

کافه بن بست، قسمت اول

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــام آنــرا بــا ولــع داخــل ریه هایــت میفرســتی و بــه آســمان آبــی تــر از آبــی زل میزنــی

سکان ها و کشاله های خون

نمایش مشخصات مرتضی خبازیان زاده هیچ کدام از بچه‌ها، رفتارها و حرف‌ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دوره‌ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره‌ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می دانستند چطور دوره‌ای خواهد بود. بچه‌ها به هم نگاه می‌کردند و هیچ کس پیش قدم نمی شد

غبار نبودنت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند

داستان " خانم نبوی" اثر پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم ، حتی یک ثانیه هم نمی تونستم قیافه شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره ی درهم و برهمش باعث می شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می آورد...با بی حوصلگی مسواکی

دورگه

نمایش مشخصات همراز محمدی پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد

هیولا

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد اتاق خواب نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک. اما وقتی تخت دو نفره را در آن جا دادند دیگر فضای چندانی باقی نماند. مرد فکر کرد شاید بهتر باشد دیگر میز آینه را داخل اتاق نگذارند ولی قبل از اینکه آن را به زن بگوید از این فکر پشیمان شد. زن جایی لازم داشت تا لوازم آرایش و عطرهایش را بگذارد. کمد دیواری

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ چرا باید به چیزی که دوستش ندارم فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم می‌آید که مثل چیزهایی که دوستشان دارم همیشه همراه من است. خسته کننده، ملال آور و اتفاقا همیشگی. مثل این می‌ماند بگوییم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است

زندگی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی زندگی ****** یادمه هر وقت به قبرستان میرفتم با کنجکاوی تاریخ تولد و وفات را میخواندم و گاه ناراحت میشدم که جوان بوده و طفلک چند دهه بیشتر عمر نکرده، وچند تا سیزده سبزه بیشتر گره نزده ، و میدانم روزی خواهد امد که یکنفر تعداد گره های من را خواهد شمرد ، مهم تعداد گره ها نیست ، مهم کیفیت

آنائیل

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است . دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان

صاف و صیقلی

نمایش مشخصات امیر قراچه من میگم زندگی مثل یه لوله ی صاف و صیقلی میمونه که عمودیه، همونقدر یکنواخت و سُر! دیروز که سوار اتوبوس شدم یه مرد سیبیلوی بانمک رو دیدم که سیبیلاش یه چیزی بین سیبیل دالی و بهنامِ بانی بود، کلاه سرش بود و دستش رو گرفته بود به میله ی صیقلی اتوبوس، یه لبخند از روی ترحم روی لباش نقش بسته

آزیر قرمز

نمایش مشخصات نادر آقازاده انگار نمیدانیم کدام گره را کورتر زدیم که سرنوشت ِآن ، قیچی بود. چه سخت است قیچی بودن ، جانکاه تر از بریدنو دوختن ، بریدنو ریختن ِ موهای دختری شش ساله ست که آیینه سالها تصویر ِ زیبایی هایش را به او بدهکارست. مگردردناک تر از بغض چیزی هست؟؟؟ چه میشود گفت اما چگونه بی تفاوت بود

من فرزندپاییز

نمایش مشخصات نگین پارسا زندگی کردن من مردن تدریجی بود انچه جان کندتنم عمرحسابش کردم من قربانی دنیاشدم.من دخترپاییز بودم اما زمستان مرابه فرزند خواندگی گرفت سردشدم_سنگ شدم اتش درونم به یکباره خاکسترشد وتوچه میدانی ازمن!!ازموهایی که به جای گیس شدن چیده شدندوتوحس نمیکنی سرمایی که تامغزاستخوانم

اندر عجایب دنیای مجازی

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صبح که از خواب بیدار شدم ، هنوز سرم درد می کرد. پرده قهوه ای سوخته رنگ پنجره را محکم کشیدم تا از سوزش بی امان نور خورشید در امان باشم. چشم هایم را باز کرده و پیرامونم را نگاه کردم . اتاق خواب شلوغ را از نظر گذرانده و بعد نگاهم را به داخل هال پذیرایی سراندم . استکان و لیوان ها ی کثیف روی اپن آشپزخانه ، ملتمسانه نگاهم می کردند

راه نرفته

نمایش مشخصات مبینا صادقی در تمام مدت زندگی ام شاید دانستن یک چیز برایم سخت است دانستن اینکه چرا خداوند انسان ها را به وجود آورد هدف خلقت ان چه بود خلقتی گنگ که تمام مدت فکرم را مشغول می کرد هدفش چه بود ؟؟؟ پیچیده ترین سوال دنیا در تمام مدت فکر کنید ولی هیچ جوابی برای ان پیدا نمی کنید هدفی که مانند وجود

کلاه پشمی

نمایش مشخصات داود عزیزی صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

ویرایش

نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش در آغوش قابی میانسال آرمیده بود،مورد اذیت و آزار قرار می داد. آنقدر در خباثتش، پافشاری کرد که عکس بداقبال با قاب همدست شد و دست به عمل ریسک آمیزی زد

سوال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار پسرک روز اول مدرسه اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد ، حیاط دبستان تازه اش بود که خط کشی نداشت ؛ خوشحال شد که دیگر درصف نمی ایستد . و اولین حرف ناظم مدرسه هم که گفت : بچه ها مدرسه خانه دوم شماست ! خوش آمدید !! درحالیکه صدای قهقه مدیر دبستان با دهان پرازشیرینی درفضای کوچک حیاط پیچیده بود،

امروز

هنوز هم خیره به کتاب در دستش بود.کی زمانش میرسید تا خواندن این کتاب به پایان برسد.هر زمان بهانه ای برای نخواندنش داشت اما امروز باید بیخیال بهانه ها میشد و تمرکزش را برای به پایان رساندن کتاب میگذاشت.صفحه لول کتاب را بازکرد تا شروع به مطالعه بکند اما ناگهان سر و صدای بچه های محله که مشغول فوتبال بازی کردن بودند بلند و بلندتر بگوش رسید

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت ششم وقتی به خانه برگشتم از حیاط آمدم خواهرم دید به مادرم گفت: چرا از حیاط میاید باز هم دسته گل آب داده مادرم پرسید تو که هیچ وقت از حیاط نمی رفتی حالا چی شده دو روزی هست که کار های عجیبی می کنی؛ خودت بگو چی شده کمی نگاه کردم به مادرم جواب نداده رفتم تو خونه دیدم پدرم

بد شانس - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی باز سوار اتوبوس شدم البته با این تفاوت که بلیط نداشتم و باید پول میدادم تنها دارایی م 5 تومن رو دادم به شاگرده از جیبش پول خرد در اورد -که بده بهم ، بعد یه نگاه کرد و گفت هارالی سان ؟؟ گفتم تبریز با یه نگاه که انگار گنج پیدا کرده گفت برو بشین پیاده شدنی بیا بقیشو بگیر. از داخل اتوبوس

توت تلخ

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی پدر از درخت توت خونه متنفر بود، مشکلی با خود درخت نداشت، دیگه از نگاه کردن به تنه باشکوهش و ایستادن زیر سایش خسته شده بود، با اینکه مزه توت سیاه رو دوست داشت، هربار که توت های روی زمین رو می دید عصبی میشد، یا نصف شب وقتی با سرو صدای گربه بیدار میشد و می دید که هیچ راه دیگه ای واسه

سرخ 2 پایان

نمایش مشخصات کامران غفوری سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکس‌های اسرین و نسرین روی دیوار، کنار‌عکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر می‌رسیدند......... دوباره سرت رو تو همون بالش سفیدت فرو بردی و صدات رو خفه کردی که اسرین با بچه‌ی توی بغلش اومد تو اتاق و کنارت نشست و دست تو موهای کم پشتت کشید و

خیابان کرم ها

نمایش مشخصات همراز محمدی امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند . گوشش را تیز

بد شانس - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد . در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم. بازی داشت تموم میشد و

سرود ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی sبعد از سرود ملی یک بار دیگر همه دست گذاشتند روی لبه های صندلی سالن همایش و بلند شدند به احترام ورود کسی که دست و پایی نداشت!

جوانی

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد. می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن

كارولين (فصل اول)

همه ي ماجرا از یک تصادف آغاز شد. این اتفاق زندگی او را کاملا عوض کرد. مو های بلند قهوه ای اش در هوا میجرخید، قطرات اشک او در زیر نور ماه میدرخشید. با چشمان بهت زده به رودخانه ی مواج نگاه میکرد. شاید در آن لحظه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود. از اینکه چرا تلاش کرده بود خودش را به سمت رود پرتاب کند

نظرمعلم

نمایش مشخصات نگین پارسا کم کم به دوازده اردیبهشت نزدیک میشدیم وازمن خواسته شده بود تا مجری و مدیرتدارکات جشن روزمعلم باشم...منم قبول کرده بودم...دوست داشتم برای روز معلم نظرمعلم هارو درموردشغل معلمی بدونم و بین برنامه هام قراربدم بخاطرهمین سوالمو تایپ کردم و به همه معلمادادم ...چندروزی گذشت و من ازکنجکاوی جوابا خوابم نمیبرد

خاطرات موش و خانواده هنگام دیدار هم

نمایش مشخصات مریم یانپی همه چیز آرام بود ، من مشغول انجام تکالیفم بودم ، برادر کوچکترم از تلوزیون برنامه کودک نگاه می کرد ،مادرم در کنار شومینه بافتنی به دست نشسته بود ، برادر بزرگترم در اتاق خود مشقول خواندن درس هایش بود و پدرم ورقه های دانش آموزان را که امروز صبح امتحان علوم گرفته بود صحیح می کردو مدام غر میزد که چرا دانش آموزانش درس نمی خوانند

رضایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !... از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود! یاد حرف

در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1