آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

صدا از کجاست؟

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد نور خورشید مستقیم در چشمانم می تابد، با زور باز نگه داشتم، می بندم و باز می کنم. بوق ممتد خودروی عقبی باعث می شود خواب از سرم بپرد، سریع کلاج و بعد دنده را می گیرم، دوست دارم در آن لاین خیابان باشم. حسودیم می شود وقتی ماشین ها با سرعت جت حرکت می کنند. لطفش به این بود حرکتشان مثل لاک پشت بود و همدرد بودیم

در میان آتش -7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان بلافاصله بعد از رسیدن به پایتخت ، به حمام رفت و لباس رسمی اش را پوشید و به دیدار ملکه رفت . والریا او را پذیرفت ، روهان تعظیمی کرد و ساکت ایستاد . ملکه نگاهی به او کرد و گفت : معلومه که خبرهای خوبی نداری ، فکرش را می کردم ، چطور بود ؟ روهان : متأسفم ، پرنسس تمام سرزمینهای اطراف قلعه تا نزدیکی شایر رو به تصرف خودش در آورده

کابوس/عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز این روزها خیلی شاد بودم و زندگی برام رنگ و بوی خاصی داشت .بعد از سالها که به دنبال دختر رویاهام می گشتم تونستم با نسترن آشنا بشم .اون دقیقا همون دختری بود که در تصورم داشتم .زیبا ،متین،صبور واز همه مهمتر اینکه حسابی عاشق .دیگه چی می خواستم یه شغل خوب ،خونه وماشین و دختر رویاهام .احساس میکردم خوشبخت تر از من دیگه کسی نیست

انتخاب شغل

نمایش مشخصات مهدی دارویی میخواست شغل انتخاب کند . با توجه به رشته تحصیلی اش ، قضاوت را به او پیشنهاد دادم . گفت : نه گفتم : آخه چرا ؟ شغل با کلاس و پردرآمدیه که گفت : اره خب . ولی آخه ما تو فامیل و دوستان و اطرافیان ، قاضی زیاد داریم و من دیگه نمیخوام ... لبخندی زدم و گفتم : جدا ؟ چه جالب ، نمی دونستم دور و برتون

از زندگی که می گوییم از عشق می گوییم؟

نمایش مشخصات حسین روحانی سیاوشِ مقدم از خواب که پرید هفتاد و هشت سالش شده بود. روی صورتش پر از قطره های عرق بود. یک خواب هفتاد و هشت ساله رفته بود یا شاید کمی کمتر، مثلا شصت ساله، یا کمِ کم چهل ساله. از روی تختخواب بلند شد، مقداری در اتاق خواب قدم زد، بعد کمی در هال و دست آخر آشپزخانه. اگر تقویمِ چسبیده بر رویِ دیوارِ کنار یخچال برای امسال باشد پس الان 1441 هجری شمسی است

بی رنگی لاله ها

نمایش مشخصات وحید ادهمی کولر کنج مغازه هر روز به سختی روشن می شد دریچه هایش کهنه بودند و مثل یک پیرمرد عصا بدست ، در حال کار کردن لرزش داشت، محمد پرده ی کنار شیشه رو بالا زد تا روشنایی صبح تاریکی شب را کم رنگ کند دو هفته از شروع کار می گذشت و جای گل ها عوض نشده بود و دخل مغازه خالی بود شبنم های مصنوعی روی

یه مشت مَثَل با طعم عسل

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی از چهارتا کاغذ کپی گرفت؛ شد هزار و پونصد. پول خرد نداشت. خانمی بیرون مغازه به شغل شریف تکدی گری مشغول بود. پنج هزارتومنی بهش داد خیلی خوشحال شد. نذاشت خوشحالیش زیاد طول بکشه گفت «پونصد خودت بردار بقیه اش رو بهم پس بده» متکدی گرامی با پر رویی پول رو پرت کرد توی پیاده رو. پول رو که از زیر دست و پای عابرها به مشقت برداشت

عطر مردانه/عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز من زندگی خیلی خوبی داشتم .وقتی خیلی کوچیک بودم عاشق دختر خاله ام شدم .همیشه دوسش داشتم الانم دوسش دارم .وقتی بزرگتر شدم حس کردم بدون دختر خاله ام زندگی واسم غیر ممکنه واسه همین به مادرم گفتم و اونم دختر خاله امو خواستگاری کرد و شد همسرم .من کارم کار گردانیه و کارهای کوتاه و تدوین انجام میدم

رنگ عشق

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی رنگ عشق - سلااام. من اومدم! صدای دختر جوان که در خانه پیچید، پدر جان گرفت. برخاست و به استقبالش رفت. - وای نمی دونید چقدر هوا گرمه! دختر سریع مانتو و روسری‌اش را درآورد و به چوب‌رختی آویزان کرد. پدر عاشقانه دخترش را در آغوش گرفت و بوسید و صورت دخترش را میان دو دستش گرفت و به چهره‌اش خیره شد

من دیگر سیر شده ام...!

نمایش مشخصات م.ماندگار چندین ماه است به دور از خانه، در خیابان ها پرسه می زنم. خانه ای که دیگر خانه ام نیست! آنقدر از گرسنگی به هم ریختم که نمی دانم چند روز است چیزی نخوردم. گاهی حس می کنم نامم را هم فراموش کرده ام! بی هدف راه می روم و قدم های بی رمقم را بر تن داغ آسفالت می کوبم. ناگهان پاهایم از حرکت می ایستد

فرار از خود

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) راه که می رفت با نوک کفشی که پاهایش داخل آن زار میزد؛ تک توک قلوه سنگ های روی آسفالت خیابان را شوت کرد ه وسپس به راهش ادامه می داد. چندین بار خیابان را بالا پایین کرده؛ با دلواپسی به صورت عابران نگاه کرد . وقتی مطمئن شد هیچکس او را نمی بیند . به طرف کوچه باغی سرازیرشد که در این ساعت از روزهمیشه خلوت بود

در میان آتش -5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سایه ایی از بالای سرش گذشت . به آسمان نگاه کرد ، یه اژدها بود. به راهش ادامه داد. پس از مدتی چندین اژدها پدیدار شدند. از اینجا به بعد قلمرو اژدها ها و موجودات دیگر شروع می شد . آنها تغییر مسیر دادن و به سمت او آمدند . شمشیرش را از غلاف بیرون آورد ولی آنها از او گذشتند ! چند انفجار به گوشش رسید ، انها به ان دو دختر حمله کرده بودند

سرود مورچه ها

نمایش مشخصات م.فرياد روي نيمكت متروكه اي در دورترين نقطه ي پاركي خلوت مي نشينم و قطار قراضه ي نفسهايم را با وعده هاي پياپي پكهاي عميقي كه به سيگار مي زنم، به ادامه ي حركت مستقيم الخط يكنواخت خود در مسير مرگ تشويق مي كنم. سالهاست هيچ حادثه اي، خاطره اي به خاطراتم اضافه نكرده است. ليواني از خاطرات تلخ و

" آخرین انسان روی زمین ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / وقتی کسی در زد ، آخرین بشر روی ِ زمین یکه خورد و به سرعت قوطی کنسروهای فاسد شده را قایم کرد ! (*) مرد از اینکه ممکن است آخرین انسانِ بازمانده ی روی زمین نباشد ، ناخود آگاه خندید ؛ بعد که لوله ی تفنگ را از لای درِ نیمه باز دید ، لرزید . نیمه ی یک صورت دود زده ، که در آن یک چشم درشت می درخشید ، از پشتِ در ، درون اتاقک را کاوید

شکاف

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) فريد خودش را کج کرد طرف من و گفت: ايندفعه نوبت توئه... گيج گفتم؛ چى نوبت منه ؟ حق به جانب گفت ؛ برنامه ى امروز , امروزو تو مشخص مى کنى ! زدم زير خنده و گفتم : گرفتى مارو ! من گورم کجا بود که کفنم باشه , نکنه مى خواى ببرمت با جت خصوصيم پرواز... ! جدى گفت : نه , تو حوصله ات سر ميره چيکار مى کنى ؟ - خب

ناک اوت!

نمایش مشخصات م.فرياد وقتي جسيكا سامرلند-روسپي معروف- را به دستور گري واتسون فرماندار جديد و متعصب شهر به دفتر او آوردند، هيچكس فكر نمي كرد كه آن زن، غير از تن فروشي، هنر ديگري هم داشته باشد. فرماندار جديد كه ادعا مي كرد مي خواهد شهر را از "فضله ها" پاك كرده و تبديل به "مدينه ي فاضله" كند، در يكي از اولين

سرگذشت میوز*

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی مرا در كيسه‌اي پيچيده بودند، وقتي چشم گشودم. وقتي به ‌هوش آمدم. يا بيدار شدم. همه‌ جا تاريك بود و صداهايي مبهم مي‌شنيدم. گاهي از وراي پرده سايه‌هايي بزرگ و ترسناك عبور مي‌كردند. يك حس ناشناخته در تنم مي‌فهميد: دشمن. دشمن. دشمن. خوابم مي‌بُرد. بي‌آنكه بخواهم. هميشه تاريك و بيداري محدود

نامه سومم به تو

نمایش مشخصات امیر فرصتی قراملکی عزیزم سلام تو از من خواسته بودی که به کسی چیزی نگویم، من هم درست مثل هفت تیر اسباب بازی که در کودکی از پسرِ لوس فامیلمان دزدیده بودم، تو را از همه غایم کردم، پسر فامیل اصلا نمیدانست چطور باید با هفت تیر بازی کند، اتاقش هم پر بود از سرگرمی های مختلف؛ یقین دارم اصلا برای هفت تیرش گریه

در میان آتش -3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مرد: می خوای بری جنوب ؟ الان اونجا در گیر شورشه ، میگن شورشیها تونستن نیروهای دولتی و متحدانش رو در بعضی از مناطق شکست بدن ، به خصوص از وقتی که یه گروه که نشان اژدها رو بازوهاشون می بندن به شورشیها پیوستن ، واسه چی می خوای اونجا بری ؟ روهان نگاهی به او کرد و گفت : یه آشنای قدیمی ، می خوام پیداش کنم

فراموشی

نمایش مشخصات ف. سکوت می گویند خاک سرد است، فراموشی می آورد. انسان یعنی فراموشکار. چه ساده و آسان بی رحمی خود را به گردن خاک و انسان می اندازیم. یعنی به همین سادگی 28 سال گذشت؟ درست همین امروز؟ دیگر چهره اش را به یاد نمی آورم. با نفرین بر فراموشکاری ام و شرمندگی بسیار، به عکس بزرگ سیاه و سفیدش لای آلبوم پناه می برم

یارانک

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز حتما روزی در کتابهای تاریخ از یارانه ها گفته میشود و فرزندان ما آن را مطالعه خواهند کرد اما چون هرگز یارانه دریافت نکردند نمیتوانند اوج احساس ما را درک کنند این که یارانه یعنی همه چیز . وقتی 14سالم بود مادرم از پدرم جدا شد به خاطر اینکه پدرم خرجی نمیداد و کم کار میکرد و همان مقدار پولی را هم که در می آورد خرج مواد مخدر می کرد

کودن

نمایش مشخصات امیر قراچه در خیابان از کنار مردمی رد می شوم که نه من برایشان اهمیتی دارم و نه آنها برای من. اکثر مواقع سرم پایین است، جلوی پایم را نگاه می کنم و از روی غریزه هر از لحظاتی روبرویم را نگاه می کنم که مثلاً غافلگیر نشوم و مردم را از روی کفش و پاچه ی شلوارشان قضاوت می کنم، چون سرم پایین است و قضاوت نکردن ناممکن

در میان آتش-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خبرهایی از در گیری های پراکنده در گوشه و کنار به گوش می رسید . نیروهای سلطنتی در بسیاری از موارد موفق شده بودند نا آرامی ها را کنترل کنند .اما در مناطق جنوب غربی شورشیها توانسته بودند نیروهای سلطنتی را به عقب برانند و شورشیانی که در محاصره بودند را آزاد کنند ، و این به خاطر پشتیبانی

خواب بهتره/عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز نفسم بند اومده بود حس میکردم نمیتونم آب دهنمو قورت بدم . اصلا آب دهنم خشک شده بود. سرفه های پشت هم میکردم که بتونم راهی برای تنفس پیدا کنم اما همینطور فقط میدویدم که بتونم از دست دزدها فرار کنم .فاصله اشون با من کم بود واسه همین باید تلاش میکردم که بتونم تند تر بدوم اما نفسم گرفته بود

در میان آتش -2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بلا فاصله به ایستگاه تعویض رفت . اسب را تحویل داد و از آنها خواست اسبی قوی و چابک اما غیر سلطنتی به او بدهند . مسئول ایستگاه گفت : زمانی همه جور اسبی داشتیم ، اسبی که می خوایی رو باید از داخل شهر بخری. متاسفم. روهان : برای ادامه راه مجبورم از اسبهای غیر سلطنتی استفاده کنم. اینها همه شناخته شده اند

قدرت اندیشه

نمایش مشخصات علی احمدیان پیرمردی تنها در یکی از روستاهای ایران زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : “پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم

خدا و ناخدا

نمایش مشخصات علی چراغی قصه پیرمرد ناخدا را می خواندم. ساعت یک شب بود. چند ساعتی بود از خیابان انقلاب می آمدم. کتاب تازه ای خریدم. سردرد عجیبی داشتم. دو تا قرص خوردم. سیگارم را کشیدم. دو تا چای نوشیدم. خوابم نمی برد. کمی کتاب خواندم. کمی مشق نوشتم. کمی راه رفتم. کمی وبولن گوش کردم. سرم درد می کرد. انگار از یک شنای سنگین برگشته باشم و چیزی نخورم

چت/دومین عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز نمیتونم باور کنم که همه چیز دروغ بود.اون همه عشق که تو چت بهم میدادی تو واقعیت یه رنگ دیگه پیدا کرد اصلا فکرشم نمیکردم در موردت اینقدر اشتباه تصور کرده باشم .چی بودی ،چی شدی تمام لحظه هایی که باتو رو چت بودم حس میکردم کنارمی شاید باورت نشه ولی بیشتر شبها لمست میکردم آخه چقدر تفاوت بین کسی که باهام چت میکرد و تو که اومدی، تو دنیای واقعیت دیدمت

يك روايت نادرست از سفر

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی همين‌كه ماشين چندبار ريپ زد، نگاه زن و مرد سرشار شد از نگراني. اما چند ثانيه بعد، دلواپسي زن مبدل به شماتت و سركوفت شد. چون صبح همان روز به شوهرش تاكيد كرده بود كه، "ماشين رو ببر، هر كاري داشت، انجام بده. نكنه تو جاده بذارتمون..." مسئله وقتي جدي‌تر مي‌شد كه پول اين سرويس را زن داده بود و اينگونه براي هر نوع بازخواستي دليل آشكار و محكمي داشت

شمع روی میز

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز در را که باز کردم با صحنه عجیبی روبه رو شدم.عجیب شاید برای خیلی ها نه , . اما برای من که ماه ها بود خانه را این طوری ندیده بودم ٫چرا .همه جای خانه مرتب بود. بوی تمیزی ازهمه جای خانه می آمد.حتی تلوزیون هم روشن نبود .عجیب تر از همه چیز شام روی میز بود که نه تنها در این ماه های گذشته بلکه در تمام مدت این سالها نمونه اش را ندیده بودم

معجزه گر

نمایش مشخصات فرزانه بارانی امام بابا پیرمردی بود که آن را ،توی اتاقک نمور آن طرف حیاط یک ساختمان پیدایش کردم،از آن روز بود که هر وقت می ترسیدم دخیل می بستم به دستهایش،زانوهایم را بغل می گرفتم و می نشستم کنارش، هی حرف می زدم ،معجز داشت،شفا میداد.امام بابا همه چیز را بلد بود .اینکه چطور می شود ماهی را پخت که

یک قطره اشک

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دریا آرام بود. خورشید گرم و درخشان می‌تابید. قطره کوچک بر سطح دریا بود و از زندگی لذت می‌برد. فکر کرد: چه خوب همیشه روی این دریای زیبا و آبی زندگی می‌کنم. قطره چشم به خورشید دوخت. احساس کرد دارد از دریا جدا می‌شود. خواست مقاومت کند ولی فایده‌ای نداشت. از دریا جدا شد و به آسمان پیوست

تندیس قلبی که شکست...!

نمایش مشخصات م.ماندگار نمی دانم چه ساعتی بود به خانه بازگشتی اما می دانم سر درد عجیبی داشتم. پیش از آنکه بیایی چکش را از جعبه ی ابزار بیرون کشیدم و چندین بار به سرم کوبیدم بلکه این نبض بی وقفه اش بایستد. نمی دانم چه ساعتی بازگشتی اما می دانم خیلی دیر آمدی! پیش از آنکه بیایی با تمام چاقوهای خانه خطی روی ران پایم کشیدم تا حواسم پرت شود و این نبض بی وقفه ی سرم قطع شود

راه میان بُر

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خورشید که در افق بالا می آمد .قبل از اینکه نورش را پهن کند روی سنگها و صخره های کوه بابا! و قبل از اینکه مارمولکها وسوسمارهای تنبل و خموده را گرم کند و به آنها نیروی حرکت بدهد.و از روی برگ علفها و درختچه های انجیر دامنه ی پرشیب ، قطرات شبنم را تبخیرکند ، از بالای دیوارهای بلند و سنگی

کوچه باریک/ دومین عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز به کوچه باریک محلمه مان که پا گذاشتم حس کردم دارم خواب می بینم .چشمهایم را چند بار باز و بسته کردم درست می دیدم . نه خواب بودو نه رویا .خودش بود واقعیه واقعی .به همان زیبایی و وقار گذشته فقط خستگی عمیقی را در چهره اش احساس می کردم . ایستادم . با این که از دیدنش شوکه شده بودم اما قلبا از دیدار دوباره اش خوشحال شدم

شب آبي

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی قصه‌ها در زندگي تو چقدر مهم‌اند؟ در زندگي من خيلي. آنقدر كه بعضي اوقات فكر مي‌كنم، همه چيز قصه است! من هم يكي‌از آدم‌هاي قصه. مثل تو. حتماً تو هم وقت قصه خواندن يا شنيدن نداري؟ مثل من. سرت شلوغه. فشار زندگي فشارت ميده! زن و بچه و گوجه‌فرنگي و تاكسي. همه گرون شده و تو پول نداري. منم ندارم

در صحت کامل عقل

نمایش مشخصات مهدی دارویی با خونسردی پیت بنزین را روی سرش ریخته بود و می خواست خود را آتش بزند . دویدند و دستانش را گرفتند . گفت : ولم کنید ٬ تصمیم گرفته ام خود را آتش بزنم گفتند : این دیگر چه تصمیمی ست ٬ مگر عقلت را از دست داده ای ؟ گفت : من در صحت کامل عقلم ٬ شما عقلتان را از دست داده اید که به شعور آدم ها بی احترامی میکنید

تونل باد

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) رخ به رخش نشستم , سخت خودش را با پنکه ى خراب مشغول کرده بود. صداى روحى سکوت سنگين خانه را مى شکست؛ با ذوق کيسه هاى خريدم را زير و رو مى کرد و ذوق کودکانه اش را نمى توانست توى دلش بريزد. بهرام اما هيچ واکنشى نشان نمى داد . سرش به کار خودش بود, دست لرزانم بالا آمد و تراولهايى را که توى مشتم

اکر دعایت باشم

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی "اگر دعایت باشم حتما مرا می بینی." این آخرین سطر از نامه ای بود که برای سمانه نوشته بود.تا حالا بارها نامه را از پاکتش در آروده بود،فقط برای خواندن این خط آخر.هفته ها و هفته ها بود که دیگر هیچ خبری از او نداشت.دوستانش را ندیده بود و نمی دانست که حالا کجاست.اسمش هم در رادیو جزو اسرا نبود

مردها آدم نمی شوند

نمایش مشخصات م.فرياد مرد، هراسان از خواب پريد و كنار تختش ايستاد. سپس نگاهي به لباسهايي كه تنش بود انداخت. خيالش كه راحت شد، هواي داغ درون ريه هايش را با غيظ بيرون داد و زير لب گفت: - زنيكه ي بي شرف! خجالتم خوب چيزيه والّا! و وقتي ديد تصاوير رؤيايي كه ديده است، هنوز در ذهنش مي چرخد، لعنت پُرملاتي نثار شيطان كرد و به سمت شير آب رفت تا وضو بگيرد

دگوری

نمایش مشخصات فرزانه بارانی دوباره ننه ام یکی از همین رمال ها و دعا نویس ها را آورده بود بالای سر امیرعلی،از وقتی امیرعلی دیگر حرف نمی زد این چندمین بار بود که از این جور آدم ها می آمدند و می رفتند. از پشت پنجره گرد و خاک گرفته ایوان به اتاق سرک می کشم،پیرمردی کنار اتاق به پشتی تکیه زده،جلیقه ای سبز روی لباس

یک بار برای همیشه

نمایش مشخصات م.فرياد ظرفاي تلنبار شده ي توي ظرفشويي رو كه مي بينم، ياد حرفاي ماه گذشته ي خواهرم مي افتم كه مي گفت: "اگه نميتوني زندگيتو جمع و جور كني، يه زن بگير تا برات جمع و جور كنه." غيرتم گُل ميكنه. آستينامو بالا ميزنم و ميرم سمت ظرفشويي. قطار ظرفاي نشُسته رو كه تا روي كابينتاي كنار ظرفشويي ادامه داره، از پيش چشمم ميگذرونم

من و مدیر

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" داستان : "من و مدیر" به خاطر داستان آخرم که به قول مدیر رنگ و بوی سیاسی داشت از روزنامه اخراج شدم . برای همین به روزنامه ها و مجله های زیادی سر زدم اما هیچ کس حاضر به همکاری با من نشد . سر خورده و ناامید از نوشتن و روزنامه نگاری به سراغ دوست قدیمی ام اصغر رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی از او خواستم که برایم کاری دست و پا کند

۱۲ به وقت ایران

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پسرِ مجردِ همسایه طبقه بالا از مقابل دخترِ عزبِ همسایه طبقه ی پایین، در حال عبور است که ناگهان نگاهشان به هم دوخته می شود. پسر و دختر می خواهند نگاهشان را تا وصالی پاک از جنس ازدواج ادامه دهند اما فکرِ پسر به خانه ی مستقل، کارِ خوب، ماشینِ مدل بالا، خرجِ مراسم عروسی با شکوه، یک سرویس

شرمنده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ظهر است و آسفالت خیابان در زیر یورش گرمای بی سابقه خورشید مچاله شده و رد پای تک و توک رهگذران را بر سینه اش حک می کند . منصور آقا در مغازه خواربارفروشی اش که در انتهای خیابان خلوت واقع شده در کنار کولر فکسنی اش که با سرو صدای بلند کار می کند نشسته . تسبیح فیروزه ای خوش رنگی در دست دارد و همزمان با انداختن تسبیح زیر لب ذکر می گوید

مثل هیچ کس

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی پشت میز عزیزش نشسته بود. لبخند وارداتیش به لبش بود و افکار پرس شده اش رو زیر و رو می کرد. روحش شب تا صبح دنیای مدرن رو گاز زده بود و هنوز لغت نامه مغزش استخون درد داشت. صداش رو که مثل غلتیدن بشکه ای توی زیر زمین بود صاف کرد؛ دندون مصنوعی هاش رو از دهان بیرون آورد و توی آب نمک گذاشت تا مجبور نباشه به همه ی چراها جواب بده

دلنوشته های 10 تایی 2

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز قایق های تنها صد قایق هم کنارهم باشند باز هم قایقهایی تنها بیش نیستند/قایقها با من وتو تنها یی را به فراموشی می سپارند/بیا قایقها را تنها مگذار حال خوب آه چقدر دلم میخواهد یک سلام و خوبی از کسی بشنوم که با جان و دل می گویددیگر مدتهاست این دست ادمها را نمی بینی ،دیگر کسی پیدا نمی

توان

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز اتاق... اتاق، عکس خانوادگی... اتاق،عکس خانوادگی ،سکوتی سنگین... اتاق ،عکس خانوادگی ،سکوتی سنگین ، یک لیوان آب... اتاق ، عکس خانوادگی ، سکوتی سنگین ، یک لیوان اب ، یک صندلی... اتاق ، عکس خانوادگی ، سکوتی سنگین ، یک لیوان آب ، یک صندلی ، من که نشسته ام ... اتاق ، عکس خانوادگی ، سکوتی سنگین ، یک لیوان آب ،یک صندلی ،من که نشسته ام ،تصمیم من

فصل مشترک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی در یک روز بهاری روی نیمکت یادش نشسته بودم و سراب حضورش را با ورق زدن خاطراتش زنده نگه داشتم دخترک فالگیر کنارم نشست نیاز را در چشمانش مرور کردم کف دستم را در اختیارش قرار دادم خیره شد به خط خطی های طالح م لبخند تلخی زد علت را جویا شدم گفت: عجب فصل مشترک قریبی داریم من و تو گفتم : چرا؟ گفت: من از درد فقر رنجورم تو از هجر یار اندوهگینی هردو

همه آرزوهای یک زن

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی شنبه زن وارد خانه شد و در را بست. نگاهی به اطراف کرد و خنده‌اش گرفت. همه‌چیز به‌هم‌ریخته بود. همیشه شنبه‌ها همین‌طور بود. شوهرش و بچه‌ها پنج‌شنبه و جمعه خانه بودند و همه‌چیز را به هم می‌ریختند. نگاهی به ساعت کرد تازه هفت صبح بود. فکر کرد تا ظهر که بچه‌ها از مدرسه بیایند کلی وقت دارد

منطق مسيحايي

نمایش مشخصات م.فرياد پاهاي زن ديگر توان دويدن نداشت، ولي چيزي از درون به او نهيب مي زد كه: برو!... نايست!... فرار كن!... توقف يعني شكنجه!... توقف يعني مرگ! اگرچه زن، نداي دروني اش را خوب نمي شناخت، ولي خوب مي دانست كه اين نداي مبهم و تأثيرگذار، از كودكي هميشه همراه او بوده است، از همان وقتي كه فهميد دختر بچه

کار خوب نیست

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز فقط یک هفته بهم وقت داده که برم سر کار ٫آخه تو این یه هفته من چه جوری کار مورد علاقه امو پیدا کنم .نمیتونم واسم خیلی سخته ٫ ولی سمیراتنها دختریه که تو زندگیم بهش بیشتر ازهر کسی علاقه دارم٫بدون سمیرا حس میکنم نمی تونم ادامه بدم .از هر لحاظ درکم می کنه اما نمیدونم چرا ازم میخواد این

حباب

نمایش مشخصات میلاد کاویانی مثل هر روز عصر بعد از خوابی مختصرکنار پنجره لم داده بودم و درهم رفتن شب و روز را می پوییدم که زن همسایه آرامو بی دغدغه به حیاط مجاورقدم گذاشت وبا آبپاش سبز پلاستیکی ،گلهای باغچه کوچکشان را آب داد. گل های سیاه روی دامن سپید و پاهای کشیده و سپیدش فکرم را ربود وآنچنان مبهوت شدم که زن

شهر شاعران

نمایش مشخصات هما ورودی شهر شاعران ای کاش شهر پر میشد از شاعران شاعران کمتر دروغ میگویند کمتر ریا میکنند و کمتر دیده میشوند و زیبا تر عاشق میشوند شاعران در پس هر ناز و کرشمه و دشمنی از یار میگویند اگر با من نبودش هیچ میلی چرا جام مرا بشکست لیلی و رودکی تاب می اورد تا دل معشوقش بدستش اید در جهانی که

سنّت های دست و پا گیر کننده

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی چند ماه بود،از مشهد منتقل شده بودم،به تربت جام،و به عنوان یک معلم ادبیات توی یک دبیرستان دخترانه مشغول به تدریس بودم،جو،جو بدی نبود،همکار ها همه خوب بودن،و بچه‌ها هم غریب به اتفاق دختر های خوبی بودن،فقط چند تا شون یک کم مورد دار بودن،که خانم رحیمی خودش خیلی مواظب بود،بچه‌های

تنهای تنها

نمایش مشخصات ایمان آقارحیمی مدام گوشی اش دستش بود و با غرور خاصی انگشتش را بر روی صفحه تاچ گوشی اش می کشید... گاهی چنان سرش را در گوشی اش خم می کرد که یک آدم عادی هرچه زور می زد نمی توانست در اون حالت قرار بگیرد و غوز کند. نمی دانم شاید اگر گوش ی اش را ازش می گرفتم و یکی دو روزی تنبیه اش می کردم چقدر دوام می آورد

سپيد

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه sقلمم كه مرد ,‌ همه ي كاغذهايم كفن پوشيدند.

دو کلمه حرف حساب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی گیج شده بود. احساس می‌کرد اطرافیانش به زبانی غیر از فارسی حرف می‌زنند. زبانی خیلی غریب و ناآشنا. چیزی مثل چینی یا ژاپنی. - به پاراگراف سوم دقت کنید. این تمثیل، این استعاره، این ایهام. وای من نمی دونم چی بگم. این جملات بی نظیره! پاراگراف سوم را برای بار دهم خواند. نمی‌فهمید یا سخنران در مورد نوشته‌ای دیگر حرف می‌زد یا گفته‌های او از درکش خارج بود

روح خدا

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز پرسیدم : با من قهری ؟ جوابی نداد ادامه دادم : از دستم ناراحتی؟ بازم جوابی نداد گفتم :منو ببخش اگه از دستم ناراحت شدی ،خب دیوونه هرکسی نظری داره ، یه حالی داره یه خصوصیتی داره مهم اینه که با وجود همه این تفاوتها ما آدما میتونیم همدیگرو دوست داشته باشیم .چیزی در وجود همه ادمها هست که اگه هر ادم بد و خلافکاری هم حسش کنه وبدونه چطور ازش استفاده کنه

چرا اینجوری شده؟ - بچه های امروز

نمی دانم آدم ها خیلی پیچیده شدند یا پیچده بودند یا همه چیز پیچ در پیچ شده!!!! در صفحه حوادث از دو نفر دو عکس مختلف چاپ شده بود که به فاصله چند ماه یا، شاید یک سال، اولی در حوادثه‏ایی جان خود را به‏خطر می‏اندازد تا جان دومی را نجات بدهد. در عکس دیگر، دومی، اولی را در خانه‏اش می‏کشد و دار و ندارش را می دزدد!

وسواس نیمه ابری

نمایش مشخصات امیر قراچه با یکی از دوستان قراری داشتیم که قبل از تاریکی هوا به من ملحق شود و به اتفاق به جایی برویم، محل قرارمان کوچه ای بلند و خلوت بود. زودتر رسیده بودم، سیگاری روشن کردم و منتظرش ماندم که سر برسد. غروبِ غریب و بیگانه ای بود که بوی آشنایی می داد، امّا بیگانگی ش صدها بار بر یگانگی ش غالب بود و آشفته ام کرده بود

غیرت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی دیگه واقعا از دست رفتار و کردار امین کم آورده ام،چرا هیچ وقت من به نظر اون نمی یام،مگه من از این زنهای اطرافش چی کم دارم،به خدا نمی خوام از خودم تعریف الکی کنم،قد یک متر و هفتاد سانت،وزن پنجاه و شش کیلو،یعنی از نظر مربی کلاس ایروبیک من استایل عالی،تمام دوستانم در حسرت اندام رو فرم

قورباغه و کانگورو

نمایش مشخصات شهرام شکریان قورباغه به کانگورو گفت: من میتوانم بپرم و تو هم. پس اگه ازدواج کنیم بچه مان می تواند از روی کوهها بپرد ، یک فرسنگ بپرد ، و ما می توانیم اسمش را بگذاریم. کانگورو گفت: عزیزم چه فکر جالبی من با خوشحالی با تو ازدواج میکنم اما درباره قورگورو بهتر است اسمش را کانباغه بگذاریم. هر دو بر سر قورگورو و کانباغه بحث کردند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نانوایی دیروز به نانوایی رفتم ؛ نان هایی که از تنور بیرون می آمد یکی روی میز و دیگری زیر آن انداخته می شد.خندیدم و گفتم : این حکایت کشور ماست. صاحب طویله صاحب طویله وقتی که متوجه شد گاو و خر آب شان در یک جوی نمی رود؛ تصمیم گرفت ؛ گاو را سمت راست و خر را سمت چپ طویله بندد.از آن روز به اختلاف هایشان بیشتر شد به طوری که صدای حیوانات دیگر درآمد

حيرانى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) نگاهى به مانتوى حرير توى تنم انداختم با پليسه هاى منظم و نقش پروانه هاى آشفته در باد که روى دامن بلندش داشت, دهن کج مى کرد به روزها و لحظه هايى که پشت ويترين مغازه ها ماتم زده مى ايستادم و دلم ميرفت براى پوشيدن يکى از آنها , حالا چشمان حريصم سير نمى شد از ديدنش توى تنم , محو لباسم بودم

شجاعت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی سینا واقعا سنگ تموم گذاشته بود،این جا یکی از بهترین آرایشگاه های تهران بود،وقتی کار آرایشم تموم شد،خانم آرایشگر ازم خواست که بلند شم و خودم رو توی آینه ببینم،خیلی استرس داشتم،ولی وقتی خودم رو توی آینه دیدم،باورم نمی شد که این من باشم،مو هایم را خیلی زیبا یک طرف صورتم فر داده بود و کمی را هم بالای سرم فر ریز تر کرده بود

تراول،ماهی های قرمز و دختر بچه ی بادبادکی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تراول داره می باره؛ همین طور داره از آسمون تراول های صدی، پنجایی می باره مثل بارش قطرات خُنک باروون از آسمون. جوون خوش تیپِ کنار خیابوون همین طور که داره آب میوه ی موز طالبی شو می خوره به آسمون و تروال های آسمون که همه جا هستن، نگاه میکنه. خانم های تووی خیابون با یه دنیا خرید و کادو دارن توو عابر پیاده حرکت میکنن

داستان کوتاه : بر سر دو راهی

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی ) توی یه بوتیک کار می کردم.ماهی 450 هزار تومان بهم می دادن.یکی از شگردای کارمان این بود که مارک های ایرونی رو می کندیم و مارک خارجی به اجناس می زدیم و تا سه چهار برابر قیمت می فروختیم!صاحب کارم ازم راضی بود و بابت سود های سر شاری که به جیب می زد بهم پور سانت می داد.پور سانتم حتی از حقوقمم بیشتر می شد! ولی یه مشکلی وجود داشت،وجدانم عذابم می داد

هفت داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند داستان شماره 41(شغل) خودش را به آب و آتش زد، بالاخره آتشنشان شد. 23/5/94 داستان شماره 42 (جانباز) حتی روزهای ابری عینک آفتابی میزد. نادان نبود جانباز بود. 8/7/94 داستان شماره 43(بوسه) پیرمرد دریا را ورق میزد، ماهیان بر ساحل بوسه می زدند. 20/5/94 داستان شماره 44(لباس جدید) حقیقت چون لباس پادشاهیست که دیدنش برای همه خوشایند نیست

دروازه ی امید

تنها هستم ، تنها در یکی از خیابان های لندن ، خیابانی که مجبور هستم در آن از مردمی که دلشان از سنگ است ، گدایی کنم. هر روز به مه خاکستری و خیابانی که برروی آن ، خاک مرده پاشیده اند خیره می شوم و گذشته ام را به یاد می آورم . یک دخترک هندی که همراه مادرش با هزار آرزو به انگلیس مهاجرت کرد

شیخ صنعان به روایت نرجس

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ابتدای امر رخصت از جناب شیخ عطار نیشابوری و ایضا عذر خواهی به جهت دست برد زدن به مضمون و موضوع مثنوی وزین شون، امید که هم جناب عطار و هم شیخ و هم خوانندگان عزیز، بنده حقیر را مورد عفو قرار بدهند. نقل است در روزگاران بسا دور شیخی می زیست که باران رحمتش بی حساب همه را رسیده بود و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده

به دنبال محبت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی ماجرا از یک شب لعنتی شروع شد،وقتی رفتم خونه و همسرم زهرا اومد به استقبالم جلو در،اون روز خیلی از دست شاگرد نمایشگاه ام ناراحت و عصبانی بودم.آخه ،پسره ی بیشعور بی اجازه ی من صبح زود ماشین مدل بالای یکی از مشتری های نمایشگاه رو برداشته و رفته،با دوست دخترش گردش و ولگردی، بعد هم زده

خربزه طبیعی /دومین عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز با صدای به هم خوردن استکانها بیدار شدم .ای وای دیر شد .در رخت خواب خود نشستم .مادرم مرا خوب می شناسد گفت: دیر نشده ابوالفضل جان مثل همیشه لبخند زدم از همان لبخندها که مادرم آن را دوست دارد ٫اما همیشه نگاه متعجب دیگران به من می فهماند که لبخند مرا دوست ندارند حتی با اینکه آنها هم به رویم لبخند میزنند می توانم بفهمم که خوششان نمی آید

محکمه

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی از او پرسیدم از کجا می آیی گفت: از محکمه خنده ام گرفت گفت: به چی میخندی؟؟ گفتم: به تو و به این جماعت گفت: چطور!!! گفتم: محاکمه ای که محکوم در آن حضور ندارد، چگونه حکم کردی؟ گفت: مهم نیست گفتم: پس چی مهم است؟ گفت: مهم اینست که جماعت بپذیرن گفتم: حال پذیرفتن گفت: جماعت ما یا سفید می

کوشش

نمایش مشخصات آسیه خلیلی بگو :ش.... نه. بگو : ش ...ش... ش... گفتگوی دخترپنج ساله ام و دکتر رو می بینم. و به ناگاه، خیالات سالهای گذشته، افکارم را در خود غرق می کند... من و فرهاد، هر دو ناشنوا بودیم و همدیگر رو دوست داشتیم و میخواستیم ازدواج کنیم. قبل از ازدواج رفتیم آزمایش ژنتیک. مشاور به مادر چیزی گفت. مادر با اشاره

کارمندان بی انگیزه

نمایش مشخصات لیلا طباطبایی وقتی به اداره خراب شده وارد شد، علت عدم پیشرفت آن شرکت را میدانست. کارمندها خوب کار نمی کردند. کارمندها از زیر کار در میرفتند. کارمندها شوق و انگیزه ای مثل او نداشتند و او بعد از گذشت شش ماه از کارش به مدیر، که همه را از دم اخراج کرد حق می داد. یکسال گذشت. او دیگر خوب کار نمی کرد. دلیلش را می دانست چون دیگر شوق و انگیزه ای که همکاران جدیدش دارند نداشت

چقدر دلم تنگ شده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیز دلم! وای که چقدر دلم برات تنگ شده! قهر نکن دیگه! من که گردش نرفته بودم. ماموریت اداره بود. اگه به خودم بود اصلا نمی رفتم. خودت که می دونی چقدر دوری تو برام سخته! بد قلقی نکن دیگه! دو هفته تموم رفتم وسط بیابون تو اون گرما . نمی دونی عجب جایی بود. درست وسط کویر بودیم و دور و برمون همش شن و ماسه

سربه زیر

نمایش مشخصات لیلا طباطبایی خوش لباس نبود، اما قلب مهربانی داشت. خوش سیما نبود اما لبخند مهربانش را ثانیه به ثانیه برای غریبه و آشنا پیش کش می کرد و در اِزایش چیزی نمی خواست. تا اینکه روزی رسید که از پس این همه بخشش، چیزی برای خودش نماند. از آن روز سر به زیر شد و بی تفاوت از کنار همه عبور کرد. حتی کسانی که سال ها بعد برای بازپرداخت لبخندش آمده بودند، مرد سر به زیر را نمیشناختند

" درخت ها هم تنها نیستند"

نمایش مشخصات امیرحسین شریفی گرما ی خورشید دیگر به چشمم نمی اید.شاید برای همه ی به اصطلاح ادم ها هم چنین باشد،شایدم کم شدن گرمای خورشید برای هر موجودی حتی سگ ها هم حس شدنی باشد. مهم نیست، فعلا که من در سایه ی زیر پل نزدیک مدرسه ام هستم. و به خانه ام، جایی که یک لیوان اب خنک در انتظارم است می روم.یاد معلم سال پیشمان

مرواريد

"دنياي بزرگ و عجيبيه ، همه جور مخلوق توش يافت مي شه. خوب ، بد... ادم بدا زياد نيستن ولي تا دلت بخواد، ادماي خوبِ زيادي هستن ، كه از روي ندونم كاري ، از ادم بدا بدترن." _ پيرمرد وقتي به اينجا رسيد، پكي به سيگارش زد و نگاهش رفت تا عمق غروب و ساكت شد. و من همچنان منتظر بقيه حرفهاش بودم.


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1