آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

داستان تولد یا توجه

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تولد یا توجه ******************* امروز هم یک روز عادیه با این تفاوت که 46 سال قبل تو به دنیا اومدی اره من به دنیا اومدم مگر اتفاق خاصی بوده ، هااان این مصیبت برای والدینت خاص بوده ، اونم 46 سال پیش ، خب حالا یادشون رفت تبریک بگن ، خیلی تو این سالها خاطره خوش گذاشتی براشون ، از اول

روزهای ابری (قسمت پنجم)

روزهای ابری قسمت پنجم شطیطه گلشاهی عمه نرگس باهمراهی پدر ومادرم راهی خانه بخت شد .مادرم می گفت آن موقع لاهیجان به نسبت نوشهر شهر بزرگتری بود و ا مکانات بیشتری داشت، بعدازگذشت پنج شش ساعت بامینی بوس وقتی به نوشهر رسیدیم، رفتیم منزل آقای مهدوی درآنجا پسر بزرگش محمدعلی ونوعروسش

سیاه دوس داشتنی

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور سلام من معتقدم که سوسک ها حیوانات نه ببخشید حشرات یا شاید هم جانداران ارزشمندی اند و بسیار مفید و قدر شناس. زیرا سال های سال میتوانند در کنار ادمیان یک زندگی مسالمت امیز داشته باشند. اما نمید انم که چرا ادم هاا مخصوصا خانم خانه تا مرا و دوستانم را میبیند جیغ میزند و پا به فرار میگذارد ؟ من فقط سیاهم و بی ازارم

روزهای ابری (قسمت ششم)

روزهای ابری قسمت ششم شطیطه گلشاهی عمه نرگس همانند یک فرشته به زندگی آقای مهدوی بخصوص به مهوش کوچک عشق وزندگی بخشید .خودش تعریف می کرد، وقتی مهوش را برای اولین باربه حمام بردم ، دربدنش کبودی وزخم هایی دیدم .موهایش مدت ها بودکه مرتب شانه نشده بود. به موهای صاف ولختش دستی کشیدم

زندگی بی بوسه

نمایش مشخصات ماریه آزاد دوباره هوا سرد شد همه به خانه های شهرنشین و مدرن خود برگشتند برندگان همچنان دنبال دانه می گشتند و من به عادت هر روزه روی بالکن را با دانه های برنج شب مانده پر میکردم و صبح نظاره گر دعوای کبوتران و گنجشکان لبه بالکن بودم. این روزها موجودی عجیب همه را درگیر خودکرده آنچنان

هاجر-قسمت سوم

نمایش مشخصات حمید جعفری کوری، مسیر زندگی و آرزوهای هاجر را تغییر می دهد. او دوست داشت که به شهرهای مختلف سفر کند و حتی به مرد شهری شوهر کند اما با این بلا که بر سرش هوار شد، فقط سعی می کند خودش را از جمعیت دور نگه دارد تا کسی به چهره او؛ به چشم کور او ذل نزند و خیره خیره نگاهش کند. این نگاه و نگاه ها برای او مثل مرگ تدریجی است و روز به روز پیرش می کند

مجبوریم کار خلاف کنیم

نمایش مشخصات حسن ایمانی مجبوریم کار خلاف کنیم! از روزی که پدر پِن چان _ دختر سیزده ساله تایلندی _ بخاطر بیماری سرطان جان خود را از دست داد، روزگار ساز ناسازگارش کوک شد. مادر پِن چان برای تأمین مایحتاج خانه به خدمتکاری توی یکی از هتل‌های مجلل جزیره پوکت درآمد و حقوق بخور نمیری برایش تعیین شد. سه ماه بعد،

از نسل حوا از جنس آدم

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی رودر روی آیینه ی قدنمای قدیمی با قاب چوبی و تراشیده شده و رنگین، تصویر پسرکی درونش پاشیده غمگین. پسرک رو ممیشناختم، هم خوب بود و هم بد، صبور بود و خودسر. . پسرک در کیلومتر هجده سالگی خیره بودش به خویشتن خویش. گوش داده بودش به نجوای بیصدا و خاموش روح درونش. نفسی از سر حسرت کشید، شیشه ی تصویر آیینه از آه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری زرگری ‌! استخوان‌ها را که دیدند ؛ واق واق‌شان شروع شد واز سر و کول هم بالا می رفتند. با تعجب به آن‌ها نگاه می کردم! پدرم گفت : سگ‌ها عادت‌شان همین است ؛ سفره‌ای که پهن می شود به جان هم می افتند ! نگران نباش دعوایشان زرگری است. روزهای جنگ ! پای صحبت‌های دکتر که نشستم ؛ گفت : امروز

هاجر- قسمت اول

نمایش مشخصات حمید جعفری صدای رود زلال و آرامی که از وسط روستا می گذرد، به همراهی جیک جیک پرندگان پنهان در لابلای شاخسار درختان، موسیقی زیستن را در گوش اهالی می نوازد. کوه های بلند و سر به فلک کشیده در اطراف روستا جا خوش کرده اند و آن را همچون فرزندی در آغوش خودشان جای داده اند. گاهی صدای مینی بوس های عبوری

سنگر ( پایان)

نمایش مشخصات اصغر محمودی .... - آقای مدیر درس حسن چطوره ؟ با این سوال زن به خودم آمدم و گفتم : خب ، بذار صداش کنم . بعد از اینکه حسن آمد و کنار مادرش ایستاد واقعا به هم می آمدند . به به !! چه صحنه زیبایی !! حیف که یه کم گل آلود بود . نگاهی به بچه ، نگاهی به مادر . هر چه بچه کثیف بود مادر کثیف تر . حال و هوای مقایسه درگیرم کرده بود که مادر حسن گفت : من تو خونه باهاش کار می کنم

من

sتو همیشه یادم بودی ، همیشه دوستم داشتی ؛ تو برایم مهرباترین و معصوم ترین دختر دنیا بودی و همینطور بهترین بازیگر دنیا و من هم ابله ترین بیننده ی فیلم بازی کردن تو مهدی خسروی

هاجر-قسمت دوم

نمایش مشخصات حمید جعفری هاجر از زندگی قالی بافی را می شناسد و پول هایش که هیچ وقت به خودش یا مادرش نمی رسد و فقط جیب میرزا را پر می کند. مادر گوهر آنقدر پای دار قالی می نشیند و کارهای خانه را انجام می دهد که توان رفتن به بالای روستا و آوردن آب از سرچشمه را ندارد و از جوی کثیف جلوی در خانه آب برمی دارد. دنیای

مأموریت تیم پزشک‌های کوبایی

نمایش مشخصات حسن ایمانی مأموریت تیم پزشک‌های کوبایی اسم کوچکش رائول بود. توی تیم درمان امدادی کشور کوبا، یکی دو تا از رفقای نزدیک، او را رئیس صدا می‌کردند. چون همنام رئیس‌جمهور قبلی کشورشان بود. اما رائول نه به‌اندازه دیه‌گو شجاع بود و نه به‌اندازه آلوارو از فوت‌وفن کار سر درمی‌آورد و نه به‌اندازه لئوناردو فرناندز سابقه پزشکی بین‌المللی داشت

دِلی

ازتوخیابون ردمیشدم که چشمم به یه اعلامیه افتاد.اسمُ خوندم،آره خودش بوددوستم که خیلی دنبالش گشتم تابدهیمُ باهاش صاف کنم. آدرسُ خوندم ورفتم به اون نشونی که تواعلامیه بود. گفتم : ببخشید من ازدوستای مرحومه هستم.دخترش اشاره به تابلوی رودیوارکردوگفت : مادرم فرشته بود.تازه فهمیدم که تشابه اسمی بوده

سنگر ( قسمت ۲)

نمایش مشخصات اصغر محمودی ... دروازه دبستان در سمت راست ورودی ، کف حیاط ، بی ادبانه دراز کشیده بود و آسمان صاف و آبی بیکران را متفکرانه نظاره می کرد . دیوار حیاط اما ویران شده و خراب و سوراخ سوراخ . شنیده بودم به سوراخ دیوار می خندند ولی این سوراخ ها گریه داشت و ماتم . نمی دانم چون سوراخ ها بزرگ و گشاد بودند خنده نداشت یا اینکه چون بر دیوار دبستان بود گریه داشت

فرضیه غلط اما نتایج درست

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرضیه غلط اما نتایج درست ************ ریاضیات بسیار زیبا و پیچیده است مخصوصا هندسه حال میخواهم از ابتدایی ترین و اصولی ترین مبحث در هندسه داستانی را بگویم که بر اساس فرضیه ی غلط بنا شده اما نتایج بسیار قوی در برداشته و خیلی از معادلات و محاسبات و احجام و سطوح براساس همین فرضیه

روزهای ابری (قسمت چهارم)

روزهای ابری قسمت چهارم شطیطه گلشاهی امروز صبح وقتی ازخواب پاشدم هوابارانی بودو حال وهوای شمال راداشت .زمانی که بچه بودم ، درهمه فصول چکمه وچتردرجای کفشی دیده می شد.هوس کردم تاس کباب درست کنم ،ناخودآگاه یادم به تاس کباب های عمه نرگس افتاد .هروقت که چندروزی به دیدن عمه نرگس

پسرخوانده ی رشت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی یه بچه ی سر راهی سمت محله ی ضرب ، بعد پل باریک رودخانه ی زَر پیدا شد... . سالها گذشت، پسرک قصه ی ما خوش صدا و خوش چهره و اهل آواز شد. اون همه جا جاشه. همه واسش مادرن. کلی هم داداش داره. اما همگی قرضی و رویای پیدا کردن مادر واقعيش ، نه این مادرهای فرضی. بچه ی سنگ فرش خیابوناست

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نخل ! پدر بلند بلند گریه می کرد ! پسر با تعجب پرسید برای افتادن نخلی این قدر گریه می کنید؟ پدر آهی کشید و گفت : من شب و روزم را پای این نخل گذاشته بودم. پسر گفت : ‌ما که نخل‌های‌زیادی داریم ! پدر گفت : آری ! اگر با هر طوفان نخلی بر زمین افتد تا چند سال دیگر نخلی نخواهیم داشت. برعکس !

روزهای ابری (قسمت سوم)

روزهای ابری (قسمت سوم) شطیطه گلشاهی بهار ،تابستان ،پاییز و زمستان به سرعت می آمد و می رفت .خانواده پرجمعیت گلشاهی در خانه پدری ،دورهم جمع بودند و ایام سپری می شد.خانه آقاجان در محله میدان ،هنوز هم پابرجاست. گاهی اوقات که به منزل عمو تقی عزیز می روم، منظره خانه آقا جان وپیله خانوم را در ذهنم مجسم می کنم

دل نوشته سردار سلیسمانی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري اگر دستت را کردن از تن جدا ملالی نیست آنکه دست داده است بال می نهد تو را . چه طلوعی داشتی همگان شیفته تو نه جهان غرق ابهت تو! و چه غروب عاشقانه ی بود وداع مردم با سردار دلها هایشان! سرداری که فقط سر نه؛ بلکه دست و جان داد. برای مردمش. دستی که با عطوفت سر یتیمان را نوازش می کرد اکنون فتاده در خاک

سنگر

نمایش مشخصات اصغر محمودی سنگر چیست ؟ سنگر کجاست ؟ منطقه ای کوهستانی در نزدیکی شاه جهان با زمستان هایی بسیار سرد ، بهاری بسیار زیبا . گویند تابستان هایش سرسبز است و خرم و تماشایی . هر چه هست در این خطه از ایران زمین کلمه ی بسیار درباره اش صادق است . بسیار دور افتاده . بسیار نزدیک . بسیار کثیف . بسیار تمیز . می شود گفت یا از این طرف قضیه افتاده اند یا از آن طرف

عشق

sزمونی دیدمش که سوی چشماش رفته بودودیگه منونمی دید.مادرم رومیگم که جوونیش روپای من گذاشت ولی دل من لیاقت عشق بیکرانش رونداشت.خداخدامیکنم پسرم مث من نشه.

روزهای ابری (قسمت دوم)

روزهای ابری قسمت دوم شطیطه گلشاهی خلاصه عمه نرگس سالهای سال درخانه ی پدری ماند و به خانواده پرجمعیتش خدمت کرد .برادرها محمد علی و عباس و جعفر ومحمدرضا وتقی دربیرون کار می کردند ،آقاجان وپیله خانم (خانم بزرگ)پیر شده بودند و فاطمه خواهردوم هم درکنارخواهربزرگترش درمنزل برای این خانواده پرجمعیت پخت وپز ورفت وروب می کرد ، شیرین هم درس می خواند

خدا

sعکس کودک کاری رودیدم که بدلیل فقرخودکشی کرده بود.اشک توچشمام جمع شدویادکودکی خودم افتادم امامن همیشه باخودم میگفتم غصه نخورخداازاون بالاتورومی بینه ودستای کوچیکت رومی گیره.

عشق یا تنفر؟

عشق یا تنفر؟ موضوع همینه چیزی که چند روزه ذهنمو درگیره خودش کرده شاید چند هفته درست از وقتی که دیدمش بزارید بگم دارم درباره ی کی حرف میزنم یه پسر قد بلند یا چهره ای نه خوشگل و نه زشت یه چهره با نمک و خوشتیپ درست سه هفته پیش وقتی داشتم با یکی از همکارا حرف میزدم اون وارد شد خیلی خوشتیپ

آمپول آلماس

در یکی از شهر های بسیار دور افتاده کشور در یک درمانگاه مشغول به کار بودم . حسابدار یک درمانگاه ورشکسته که برای اینکه حقوق ماههای عقب افتاده ام را طلب نکنم به من عنوان مدریت مالی هم داده بودند. این درمانگاه عملا هیچ مریضی نداشت به جز روز های چهارشنبه که از یکی از کلان شهر ها یک چشم

تو دیگه مرد شدی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی تو دیگه مرد شدی! روز سه‌شنبه توی بازارچه دست‌فروش‌های شهر لیما _ پایتخت پرو_ هیچ مردی دیده نمی‌شد. همه فروشنده‌ها و خریدارها زن بودند! در این میان پسربچه‌ای که یک کلاه بزرگ حصیری به سر داشت و یازده، دوازده ساله به نظر می‌رسید توجه دو مأمور پلیس شهر را به خود جلب کرد. آن‌ها خود را به پسربچه رساندند

جنگل تاریک

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی جنگل تاریک، بوی دم کرده اجساد زندگانی را می داد که نمی دانستند چرا مرگ روحشان را با شبنم لطیف جنگل شستشو داده و به ارواح سرگردانی سپرده است. آن شب تنها صدای حیوانات به گوش نمی رسید. گاهی در میان هیاهوی حیوانات شب زی، امواج صداها در میان درختان طنینی ایجاد می کرد که گوش های کوزت آرزو

سی مرد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 یکی بود یکی نبود یک‌چارجی مهربون توی شهر بود که اخبار را بعد از گرفتن پول از اسپانسر خبر در شهر پخش میکرد و امروز قرار بود خبر فوق العاده ای را در شهر اعلام کند : مردم ،مردم جمع شوید که شخصی به اسم هد هد قصد دارد شمارا رایگان به سفر خود شناسی ببرد و جارچی موظف بود برای این خبر که

رهسپار باد

نمایش مشخصات طراوت چراغی پنجره زنگ زده اتاق را باز کرد ، هوا سرد بود ولی نه به اندازه روز های پیش لبخندی بر روی لبش نمایان شد .خوشحال بود که امروز میتوانست به کلاس خیاطی کبری خانم برود. نگاهی به آینه انداخت باز هم خیال همیشگی مغزش را به رقص درآورده بود ، روسری آبیش را سر کرد و چادر را روی سرش انداخت .کفشهای ساده اش را از جا کفشی درآورد و پوشید باز هم نگاهی به آینه انداخت

روزهای ابری ( قسمت اول)

روزهای ابری داشتم اتاق راتمیز می کردم ناگهان کتاب قرآن قدیمی پدرم رادیدم .قرآن رابازکردم، واقعا قدیمی ها چه رسم قشنگی داشتند اسامی اعضای خانواده تاریخ تولد و تاریخ فوت شان رابه ساعت در صفحان سفید یادداشت می کردند .موقع تولد رابا کلمات قشنگی مثل نور چشمی خانم .......یا آقای .....

دلیلی برای بودن

با مادر به قصد فاتحه بر سرمزار پدربزرگ و مادربزرگ به قبرستان رفته بودم, مزار اونها رو غبار گرفته بود ظاهرا مادر از قبل بطری خالی برای این همراه خودش داشت که از یه شیر آب اون حوالی پر از آب کنه برای شستشوی مزار اون دو عزیز از دست رفته، اما ظاهرا شیر آب همیشگی رو مسدود کرده بودن , برگشت

داستان عشق

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور عشق یعنی چه؟ می توان عشق را به یک دوست داشتن ساده تشبیه کرد"یا یک حس عمیق قلبی. "" اما این تعبیر ما نیست که به عشق "معنای زندگی میبخشد"بلکه تاثیر ان بر روح و روان ما است که حال هر چه حال ما خوب تر شود و "بیشتر احساس زندگی در رگ های ما جاری گردد" عشق به معنای واقعی خود نزدیک تر میشود

تامل

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی تامل *** به بیماری صعب علاجی مبتلا شده بودم و مصرف بی رویه دارو باعث شد که فلج شوم ، هر روز بی اشتهاتر ، ضعیف تر و گاها بی هوش می شدم در باز شد و پدرم آمد ، نفسش سرد و خسته بود ویلچر که تکان خورد ، گفتم کجا؟ وقت تنگ است به پرواز نمی رسیم پسرم مرا مثل گوشت قربانی به هرسو نکشید بگذارید

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول نیمه‌شب بود، باران می‌بارید. بارانی تند که در شهر پر دود تهران کم سابقه بود. رگباری که بی وقفه بر کف سرد و پرچین آسفالت‌ها، میان پیچ‌وخم جوی‌ها و در تودرتوی کوچه‌ها قدم می گذاشت. با اندک رنگ و بویی از دوران کودکی، همان دوران که وقتی گوش می داد صدایش را روی ناودانی خانه می شنیدی

عطسه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی یه روز یه نفر عطسه اش گرفت، دیگه بند نیومد... افتاد دنبال راه چاره... تا رسید به گل قاصدک... قاصدک گفت: چرا می‌خوای عطسه نکنی…؟ بیا عطسه کن و کمک کن به پخش شدن بذرهای من توی طبیعت… یه نفر با خودش فکر کرد گفت: چرا باید مفتی مفتی برا تو عطسه کنم...؟ قبلش پولشو بده… قاصدک گفت: اما مگه من از

من برای کمک به بیمارها آماده‌ام!

نمایش مشخصات حسن ایمانی من برای کمک به بیمارها آماده‌ام! توی یکی از بیمارستان‌های ایران، بعد از ۲۵ سال‌تر و خشک کردن بیمارها، زمان بازنشستگی‌اش فرا رسید. در بحبوحه رهایی از کار سختِ پرستاری، نامه‌ای برای رئیس بیمارستان نوشت و درخواست بازنشستگی کرد. رئیس هم دستور داد کارهای بازنشستگیِ زین‌العابدین انجام شود و او به مرخصی پایان کار برود

یه پاکت سیگار برای اکرم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره ‏ذهنم به درجه‌ای از خستگی رسیده که نه حوصله‌ی انکار حقیقت رو داره، نه پذیرشش رو فقط دلم واسه صدات تنگه خیلیم تنگه !برا تو که فرقی نمیکنه فقط محض قرار دل بی قرار من زنگ بزن و تا برداشتم بگو: عه ! اشتباه شده ! اشتباه گرفتم شماره رو! بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفای اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو

گردشگری روی آب‌های نیل

نمایش مشخصات حسن ایمانی گردشگری روی آب‌های نیل مصر جاهای زیادی برای دیدن دارد. هنوز چند شهر را خوب ندیده بود که از یک کشتی تفریحی روی آب‌های نیل سر درآورد. تئو به عنوان یک گردشگر جوان از کشورهای زیادی دیدن کرده بود و مصر می‌شد بیست و چهارمین کشوری که به آن پا گذاشته است. توی کشتی تفریحی یک خانم جوانی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مالزی ! پسر در حال فکر کردن بود که پدر وارد اتاق شد و گفت : پسرم ! به چه فکر می کنید ؟ پسر گفت : به این فکر می کنم که چگونه کشور مالزی این همه پیشرفت کرده است. پدر مکثی کرد و گفت : آن ها یک ماهاتیر محمد داشتند که ما نداریم ! پسر با تعجب پرسید ما با این همه جمعیت یک ماهاتیر نداریم ؟ پدر آهی

یک دور چرخش به دور دنیا(برداشت آزاد)

نمایش مشخصات رضا فرازمند باسلام ابلهی کوله پشتی به دوش از جایی میگذشت عاقلی اورا دید وپرسید رفیق کجا با این عجله؟؟.آبله گفت می روم تا به آخر دنیا برسم.عاقل او را گفت آخر دنیاهم اینجاست .آبله قبول نکرد و به راه خود ادامه داد .سالیان دراز طول کشید تامرد ابله دوباره به مرد عاقل رسید وبا تعجب پرسید رفیق خودتهستی

این خانه دو قربانی می خواهد

نمایش مشخصات هلیا محمدی روی آجر به آجرش نوشته بودند :- تو باید بروی! دستش را روی اجر های کهنه کشید تا شاید ان یکی که از بقیه فرسوده تر بود را بکند و روی سره آنان بی اندازد یعنی یک نفر نبود ک او را بخواهد؟ بعض راه گلویش را بسته بود اشتباهاتش چنان بزرگ و دهان پر کنن بودند که وقتی دهان برای دفاع باز می کرد دهانش

قاب عکس

نمایش مشخصات نرجس اکبری زمستان کول و بار سفرش را جمع کرده بود و قصد رفتن داشت. بهار تازه سر رسیده بود و درختان باغمان امدنش را شکوفه باران کرده بودنند. گنجشک ها اواز میخوانندن و بازی میکردند.سرمای اسمان خوب شده بود و دیگر صورتش سفید نبود حالا رنگ ابی همیشگی خود را داشت. کلاغ ها در فراز اسمان پرواز میکردنند

محبوس غم فصل یک سوالات بی جواب

نمایش مشخصات سمانه افشاریان قدم هایش مثل سابق نبود هیچ اثری ازلبخندهای همیشگی وشلوغی هایی که زمین رابه لرزه درمی آورد نبود. دیدی که به دنیاداشت سرد بودومملو از وحشت ،به او که نگاه می کردم انگارکه او رانمی شناختم. چیزی ازسمیرایی که در خاطراتم وجود داشت نمانده بود،جلورفتم که او را درآغوش بگیرم امابدون توجهی به من،راهش راکج کرد

???? وَفـٰــآدآریْ

نمایش مشخصات یگانه نوروزی ???? وَفـٰــآدآریْ این پارک همچون دفتر خاطرات من است دفتر خاطراتی که که برگ هایش بی نهایت است هر قدمی که برمی داشتم خاطرات گذشته به ذهنم هجوم می آوردند اولین قدم : خاطرات آشنایی دومین قدم: قرار های عاشقانه سومین قدم: رویا پردازی هایمان چهارمین قدم: عهد بستن مان پنجمین قدم:

یلی تلی بدنیا میایند

گاهی زمان فرصت نمیدهد ک ما بفهمیم چ شده ! گاهی از تمام ابرها ک با سرعت میگذرند سریعتر بمغز استخوانمان نفوذ میکند گاهی فقط یه هزارم ثانیه طول میکشد ک بفهمیم چ شده و ماسرگم یلی و تلی خودمان هستیم ... این دوعاشق این دو سرگشته بدنیای خودشان آمدند باهم یک دنیای مشترک پیدا کردن هرکدام

وقتی بهم گفتیم عشقم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره فدای دوچشمونت بشم چون الماسه فدای خال چشمات بشم فدای اون لبای نازت بشم دلم خیلی برات تنگ شده وقتی دل تنگ میشم یاد ناز کشیدنامون میوفتم یاد خول بازیات میوفتم که میگی تو منو دوست نداری منم خودم جر میدم تا بهت ثابت کنم ن تنها دوست دارم بله عاشقتم با تک تک سلول های بدنم میخوامت تا

کاگیسو در اردوگاه جهنمی

نمایش مشخصات حسن ایمانی کاگیسو در اردوگاه جهنمی جهنم کمترین واژه‌ای بود که می‌شد برای اردوگاه موریا در جزیره لیسبوس یونان به کار برد. یک منطقه ناامن و خطرناک برای نگهداری مهاجرینی که قصد ورود به اروپا را داشتند. آب آشامیدنی آلوده، جیره‌های کم غذایی، تهدید و تجاوز، جنگ‌ودعوا، مواد مخدر، انواع و

وطن

نمایش مشخصات کیوان محمدی ‏مدت‌هاست که فکر می‌کنم دوست ‌داشتن سرزمینت، آن جغرافیایی که اسمش را می‌گذاری وطن، مانند عشق ورزیدن به آدمی است که دلت به برکت نگاهش جان می‌گیرد. تو آن آدم را می‌بینی، ضعف‌ها و ترس‌هایش را، تردیدها و تاریکی‌هایش را، اما هم‌چنان دوستش می‌داری که دوست‌داشتنش نور است و تماس دست‌هایش، تارانده شدن تباهی

وقتی جایی، چیزی، می ایستد

نمایش مشخصات سامان امیریان پاییز بود و هوا در چشم بر هم زدنی رو به تاریکی می رفت. آن روز هم مثل همیشه، از زور خستگی در حال چرت زدن بودم. سرم به صندلی اتوبوس شرکت واحد بود و از میان پلک هایم منظره ی مات بیرون را تماشا می کردم که از قاب شیشه عبور می کرد؛ عبوری بی وقفه. نمی توانستم به چیزی فکر کنم، شاید چون پاها و کمرم درد می کرد

یکی، نه بیشتر!

نمایش مشخصات سامان امیریان همان مشت اول موسی، دندان نیشش را شکست. پخش زمین شده بود و تعدای از کارگرهای کارخانه موسی را کشان کشان با خودشان می بردند تا دعوا بیشتر از آن بالا نگیرد. حاج یوسف خم شد و برای بلند کردن وحید دست دراز کرد. اما چشم های وحید سیاهی رفت و نتوانست روی پاهایش بایستد. بوی لاستیک هایی که تازه از خط تولید خارج شده بودند حال وحید را به هم می زدند

حاجی

نمایش مشخصات رمضان یاحقی داستان كوتاه حاجي رمضان ياحقي پيرمرد كلاسهاي مدرسه را تازه تميز كرده بود و داشت استراحت مي كرد. بچه ها كه مدرسه نبودند همه جا سوت و كور مي شد. صداي دانه هاي تسبيحش در خانه سرايداري طنين مي انداخت. زير لب زمزمه مي كرد: «الهم صل علي محمد و ال محمد.» زنش با عجله داخل آمد. انگار خبر

کرونا در مترو

نمایش مشخصات حسن ایمانی کرونا در مترو مرد جوانی که ماسک به صورت دارد وارد ایستگاه متروی مسکو شد .خیلی جدی به نظر می‌رسید. از لای جمعیت خودش را رساند کنار درِ ورودی پنجمین واگن. دو سه دقیقه بعد، مرد جوان جلوی چشم چند مسافر خودش را انداخت کف قطار! انگار که مورد هدف قرار گرفته باشد. دو سه تا مسافر با دیدن این صحنه خود را رساندند بالای سر او

عاشق که میشی

وقتی عاشق میشی دلت تنگه برای یک شب بخیر ساده، دلت تنگه برای یک پرسش "حالت چطوره" در حالی که اصلا برای طرف مقابل هم مهم نیست که تو اصلا حالت خوبه ؟ اصلا زنده ای لاکردار؟! ولی خب این دلت دیگه حالیش نمیشه به همین خوشه وقتی عاشق میشی دلت لک میزنه برای یک صبح بخیر یا شب بخیر ساده، حتی اگه

هوا همیشه ابری نمیمونه

نمایش مشخصات زهرا بارانی امید روی پاهام خوابیده بود. طفل معصوم از بی قراری های دیشب به خواب فراموشی پناه برده بود. پاهاش رو میکوبید به زمین و گوله گوله اشک میریخت و میگفت من بابام رو میخوام. نمیدونستم چجوری بهش بگم بابا نیست. بابا تو قفسه. یک قفس تنگ و تاریک که به جای هوا تنهایی رو تنفس میکنه. امروز نوبت ملاقات باهاش رسیده

زندگی سفید

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان زندگی سفید ******************* بیش از یکهفته بود که شدیدا دنبال خانه بودم ، اخه صاحب خانه خانه را فروخته بود و ما بایستی بلند میشودیم ، محدویت های بیماری کرونا باعث شده بود که اکثر مستاجرها قرارداد سال قبل خود را تمدید کنند بهمین دلیل مورد اجاره کم بود و تعطیلی مشاورین املاک هم شده بود مزید بر علت

پالتوی فوتر

نمایش مشخصات حمید جعفری از زیر نور تیر چراغ برق که از لابلای دانه های معلق برف و بین تاریکی‌ قیرگونه سوسو می کند، پا روی برف خشک می گذارم و ‌صدای خش خش که مانند چنگال، گوشت تنم را می ریزد. جسم نحیفم در قعر پالتوی فوتر گم می شود و ذرات برف که مثل زالو به آن چسبیده و در سرمای استخوان شکن از گرمایش تغدیه می کنند

من بزرگ‌تر از لیونل مسی بودم

نمایش مشخصات حسن ایمانی من بزرگ‌تر از لیونل مسی بودم مجری برنامه فوتبال کسی نبود جز لوبو کاراسکو. مهمان برنامه هم دروازه‌بان قدیمی تیم ملی آرژانتین به نام هوگو گاتی، ملقب به "دیوانه". مجری فوری رفت سراغ تفسیر بازی رئال مادرید و بارسلونا. دو گل حیرت‌انگیز لیونل مسی به رئال همه تماشاگرها را به وجد آورد

فصل اول :آشنایی

نمایش مشخصات الهه گرجی اسم من میناست و قصه من از سال ۹۰ شروع میشه بریم سراغ داستان من.‌‌ سال دوم بودم و تو مدت این یک سال اصلا تو فکر این نبودم که با کسی آشنا بشم  ولی خب پیشنهاد بود و من اصلا بهش فکر نمی‌کردم.‌‌ یک روز ک تو دانشگاه کلاس داشتم و  تو حال خودم داشتم  تو سالن دانشگاه راه می رفتم یهو چشمم افتاد به پسری که روی سکو نشسته بود و مشغول ورق زدن جزوه هاش بود

خون پلید

نمایش مشخصات دانیال فریادی روزی دو تن از دوستان سقراط فیلسوف بزرگ برای دیدن ایشان به درب خونه سقراط امدند با اولین صربه به در صدای فحش و ناسزای زن سقراط به گوش امد و زمانی که درب راگشود بدون هر گونه پاسخی به انان با جاروب و سنگ به جان ان دوتن افتاد ان دو مرد از ترس جان پای به فرار گذاشتند و در راه بازگشت به

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری امپراطوری ! پدرم باور داشت بعضی آدم ها در حوادث بزرگ تاثیر گذارند ! مثل هیتلر ؛ چرچیل ؛ موسولینی ؛ استالین و روزولت ! اگر این آدم ها در آن مقطع زمانی نبودند شاید جنگ جهانی دوم رخ نمی داد. من تاملی کردم و گفتم : ‌حق با شماست پدر ! اما مردم هم بی تاثیر نیستند ! پدرم مکثی کرد و گفت : مردم

سایه کمرنگ

نمایش مشخصات محمد علی قجه پیرزن مقابل درب خانه رسید. پاهای لرزانش دیگر توان راه رفتن نداشت. چادر کهنه و گل آلودش را جمع کرد تا بیش از این با آبی که در کوچه جاری بود خیس نشود. تردید داشت. دقایقی با خودش کلنجار رفت. بالاخره راهی ندید و زنگ در را زد. بار اول آرام و بار دوم مداوم. صدای مردی در گوشش پیچید: کیه؟ گلویش را صاف کرد تا جواب دهد اما ترسید و چیزی نگفت

آغوشی به وسعت آغوش خود

نمایش مشخصات طراوت چراغی دستی به سماور زدم اوه!فعلا داغ بود با صدای بلند صدایش زدم ، چای تازه است الان برایت می آورم ، لیوان چای را روی میز گذاشتم در آینه نگاهی انداختم او را خوب میشناختم اصلا آدمی با موهای ژولیده و لباس های نا مرتب دوست نداشت ، موهایم را شانه کردم و با کش بستم ، مقداری ا ز بیسکوییت مورد علاقه اش را از کابینت چوبی درآورم ولی

راشل و استاد دانشگاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی راشل و استاد دانشگاه راشل یک وقت‌هایی فکر می‌کرد چه چیزی باعث شد وارد رشته جامعه شناسی شود؟ چند بار باید از پدر حرف می‌شنید که تغییر رشته بدهد! مادر ولی عقیده‌اش فرق می‌کرد. او همیشه سعی داشت جلوی سابین که ماه‌ها می‌شد از راشل خواستگاری کرده بود از دخترش تعریف کند. پر آب‌وتاب!

عکس نگاتیف

نمایش مشخصات بهروزعامری این تجربه من است شما را نمی دانم عکس نگاتیو را می گویم دوست داشتنی. اینکار پر از لذت است اگر خودش بداند از حسادت دق می کند آخر خیلی دوست داشت من خودش را دوست داشته باشم ولی نه نشد آخه شاید من ساده بودم و امتناع ایشان را جدی می گرفتم ولی عکس نگاتیو چیز دیگری است نیاز نیست لبها را با

کفترباز

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) شنبه اولین روز آذر ماه با شتاب رسید . آفتاب کم رنگ پاییزی ابرهای صبور را که با تانی راه می رفتندبا شانه های طلایی اش صاف کرده و برای خود نم نم راه باز میکرد که پاهای لاغر زن جوان ، تن زار و نحیفش را به بالای پشت بام ساختمان پنج طبقه ای رساند . زن تازه از شمردن هفتادمین پله فارغ مانند

قفس تنهایی

پسری جوانی دراتاقش تنهانشسته بودودوپاهای خودش رادرآغوش گرفته بود.وهمه فکرش ناامیدی وبی احساسس بود.وهمیشه دلش می خواست یک آدم پرانرژی ومثبت گرایی باشدولی نمی دانست چطوری ؟خیلی ازهمه کمک می گرفت وهیچ کسی اوراتحویل نمی گرفت وفقط مسخره می کردند.واین برایش خیلی ناراحت کننده بود.وفقط

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جوهر ! مثل اسب های سرکش شده بود. زبان آدمیزاد را نمی فهمید ! عصبانیت از چشم هایم می ریخت. کمی آب نوشیدم و به آرامی گفتم : امروز چه مرگت شده که نافرمانی می کنید ! چیزی نگفت ! سکوتش بیشتر مرا رنج می داد. از روی صندلی برخاستم و نوازشش کردم شاید رام شود اما بی فایده بود. مادر اخم هایم را

خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا خانم پرستار بالای سرش آمد و گفت: - هنوز باور نمی‌کنم شما روی تخت بیوفیتد مانوی بزرگ... مانو دیبانگو نگاهی به پرستار انداخت و با صدای ضعیف و شکسته گفت: - دنبال خیلی چیزها بودم. نه برای خودم. برای همه مردم دنیا... صلح، آزادی، رفع گرسنگی، ماندلا... پرستار

زیبایی

روزهارامی توان زیباترکردباگلهای که بوی خوبی به مشام آدم می رسانند.وتلخی بوی دوداتومبیل وبوی تندی که درفضای پیچیده این فقط بوی باران ودرختان سربرفلک کشیده ای که برای هرکسی می تواندزیبایی رابه یادش بیاورد.زیباست بوی فصل خداوندکه درهمه روزهامی توان آن رادرقلب وروح احساس کرد. درتمام

برگ های دربند

برگ های دربند چراغ های رنگین شهر نمایان شده بود ،ابرهای خشم الود ماه را در میان خود پنهان کرده بودند ؛وبه مهمانی آسمان قدم زنان می امدند .با صدایی ک سراسر ذهنم رافرا گرفته بود ،لرزه به تنم افتاد،خودرا کناره کشیدم دستانم را در هفتیه لباسم فرو بردم وبه راهم ادامه دادم هرچه پیش میرفتم برگ های بیشتری هم قدم خود میدیدم

هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو

نمایش مشخصات علی ستارزاده هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو! حتی از آنهایی که در اوج نیاز رهایت میکنند! حتی از آنهایی که رؤیاهایت را مسخره میکنند! حتی از آنهایی که روی زخم هایت نمک میپاشند! حتی از آنهایی که جواب اعتمادت را باخیانت میدهند! حتی از آنهایی که با ژست صمیمیت از پشت خنجر میزنند! حتی از آنهایی

لحظه وداع

و لحظه وداع معشوق لحظه اش تلخ تر از زهر، تلخ تر از خنجر، تلخ تر از داغ عزیز باورش سخت تر از باور مرگ، باورش سخت تر از سخت ثانیه هایش دیر تر از قرن و آهسته تر چشم ها سوزان و گریان  حس و حالش بدتر از سیاهی و تاریکی و بامداد شروع میشود، چشم بی گناه به ریختن اشک، و دل ساده به بیتابی دوری، دستان به جراحت،  و منطقی که بی منطق میشود

بازگشت جاودانه

نمایش مشخصات ک جعفری اسیر جنگی بود.5 سال. برای 13 مرد؛ مردان جنگجو،مجاهد،چریک .چه فرقی می کند؟ مردان تفنگ به دست. آنان که می کُشند؛ آدم را ، حیوان را. خورشید و زمین و ستاره را. اما او را نکُشتند. بچه ها و شوهر را کُشتند. او را نکشتند. زیرا زیبا بود. در سرزمین های نفرین شده ، آنجای که تفنگ سلطان است، همه چیز

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جدول ! پدرم آدم فهمیده‌ای بود و با افراد زیادی رفت و آمد داشت. دفتر یادداشتی داشت که جدولی در آن ترسیم کرده بود که دو ستون داشت که بالای آن نوشته بود. بته دار ! بی بته ! بعد از مراجعه از اداره‌ها اسامی افرادی را در آن می نوشت. من که معنای آن را نمی دانستم. هر بار که اسامی افراد را می شمردم تعداد بی بته‌ها زیادتر بودند

شعر نیما _ سبک نیما

نمایش مشخصات حسن ایمانی شعر نیما _ سبک نیما نیما چهارده سال سن داشت. عاشق شعر به سبک نیما یوشیج. چندتایی شعر سروده بود که یک روز حال و هوای مادر با شنیدن شعرهایش عوض شد. حال و روز دو تا داداش دیگر هم. ولی بابا قضیه‌اش فرق می‌کرد. مگر توی خانه پیدایش می‌شد که بخواهد حال و روزش با شعرهای نیماییِ نیما عوض شود

پنجره ای رو به قفس 3

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) زندگی اش را اگر به تولد ومرگ ودوره های کودکی جوانی میانسالی پیری محدودکنیم می توان گفت که ازجنگل آمارتون پا به دنیا نهادوحوصله اش ازآنجائیکه قبلا بودسررفته وخسته شده بود تا کاربه اینجا رسیدکه تصمیم اش راعملی کرد وبه دنیا پانهاد... از اول اول ازهمه بیزاربود تاآنجا که ازهمه دوری میکردوازهمه چیز وهمه کس گریزان بود

تنها ولی باوفا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1