آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

تباهی

نمایش مشخصات مختار محمدیان اتفاقات باغ برایم خاطره ای بسیار تلخ شد . استخری با دیواره های سبزرنگ پر از برگهای زرد درختان اطراف که بروی آب شناور بودند ، ظهر بود از میان درختان بلند خورشید را می دیدم ، آنطرف استخر مشغول جمع آوری برگها بود ، پیرمردی کارگر ، فکر میکنم باغبان بود چون یک قیچی باغبانی که یک دسته

آتریسا2

نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست

پیانو

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با ناراحتی وارد زیرزمین شد . نگاهی سرد به پیانو کرد و از ناراحتی ، پایش را بلند کرد که به پیانو لگد بزند که صدای مادرش را شنید که در پشت سرش بود . پسرم برایت چای و کلوچه آورده ام . نگاهی به مادر و سینی چای کرد و خواست آنها را بگیرد ولی یادش آمد که دستهایش تا بازو در گچ هستند . مادر که متوجه موضوع شد ، رو به او کرد و گفت : سینی را روی میز می گذارم

صدا-تصویر-حرکت

نمایش مشخصات سروش جنتی نشسته است. حرکت را تماشا می کند. به سمت راست می نگرد. مردی میانسال به سختی درحال هل دادن جعبه ای است. دست مرد قوه‌ای کافی ندارد. شاید جعبه زیادی سنگین است. چه چیز درون آن است؟ شاید... صدای تصادف می آید. به سمت چپ می نگرد: -کدوم خری به تو گواهینامه داده گوساله -گوساله باباته توله سگ

فرمانده2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بلند شدم و سری به انبار زدم ولی خبری از آن مرد نبود . تمام انبار را گشتم ولی باز هم خبری نشد . سری به انتهای انبار زدم و در خروج اضطراری را نگاه کردم .قفل آن شکسته بود و معلوم بود که از آنجا فرار کرده است . خیلی زود به اتاقم آمدم و اسلحه برداشتم و با موتور به سمت انتهای تونلی که به پشت تپه می رسید ، رفتم

پشت آینه 5

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی به اطرافم نگاه کردم مه داشت کم کم ناپدید میشد از روی زمین بلند شدم جاده را کمی آنظرف تر میدیدم ولی اثری از خرابه ها و خانه های متروکه نبود دشتی خالی از حتی یک بوته - به سمت جاده رفتم و در حال حرکت به خوابم فکر میکردم . فکر میکردم که خوابی که دیده بودم بسیار آرامبخش بود . حسی در وجودم

آتریسا

_سلام مهدی خجول و خجالت زده سلامی آهسته می دهد و می گوید خوبین شما؟؟ پوزخندی روی لبش می نشید . حجب و حیا ؟ ان هم برای پسر امکان نداشت . درست بود سال ها ایران نبود اما از بیتا شنیده بود پسر ها پرو نشده باشند با حیا هم نشده اند اصلا امروز ظهر خودش در دبیرستان پسرانه دید که چه حرف هایی به هم می زدند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دیکتاتور حسن از معلم تاریخ پرسید دیکتاتور یعنی چه ؟ معلم گفت : کسی که فقط حرف خودش را می زند. حسن خندید و گفت : شما که همین کار را می کنید.معلم که این حرف را شنیدعصبانی شد و فریاد زد ؛بفرما بیرون ! دیالوگ بازیگر این دیالوگ را خواند ( زمان با سرعت حرکت می کند ؛ ما در قرون وسطی مانده ایم و چرخ های گاری مان را تعمیر می کنیم

پشت آینه 4

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بعد از بیرون آمدن از فروشگاه چیزی بسیار عجیبی را دیدم یک دستگاه عابر بانک -از روی کنجکاوی یک دکمه آن را فشار دادم ناگهان از دستگاه پول هایی بیرون ریخت همینطور پول بیرون میریخت ، جلوی عابر بانک پر از پول بود یکی از اسکناس ها را برداشتم . طرح اسکناس مثل دلار بود ولی وسط آن بجای عکس فرانکلین عکس دو اسلحه کلاشینکیف بود

شیطان، ابلیس، فرشته

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخی! چقدر حالم خوبه! مدت‌ها بود آبگوشت نخورده بودم! دلم بادکرده! الآن می‌ترکم! چقدر خونه تمییز و قشنگ شده! چقدر پیرهنم خوشگله! اصلاً همه‌چیز امروز قشنگ تره! مینا هم خوشگل‌تر شده! طفلک مینا خسته شد این مدت از بس این‌طرف اونطرف رفتیم! دوساله! من که خیلی خوب یادم نیست! ولی مامان‌بزرگ

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی علاقه مندی به هنر: به نام خدا قسمت سوم: از آن روز که باغچه ی خواهرم را خراب کرده بودم؛ عشق به بافت جاجیم رفته رفته برای من شده بود یک آرزو؛ یک هدف ؛برای خودم داستان سرایی میکردم . یک روزاین هنر رامیبافم و به بچه ها هم یاد خواهم داد؛به همه نشان میدهمکه بچه ها هم میتوانند جاجیم ببافند

دیگران

روزها از پی هم می آیند و من ماهها و سالهاست که خود را از «دیگران» جدا کرده ام تا بدون مزاحمت کسی، به قصد کشفی، تنها و تنها بیندیشم.چیزی همانند مکاشفه! این «دیگران» که می گویم خانواده ام هستند وگرنه دیگران که برایم موجودیت ندارند! با اینکه با «دیگران» زندگی می کنم ولی حصاری برای خود ساخته ام تا که کسی با من کاری نداشته باشد

رزیتا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در را باز کرد و وارد خانه شد . کیف و کتابهایش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا با مادرش ناهار بخورد . بر روی میز غذاخوری نشست و منتظر مادر شد تا بیاید و با هم غذا بخورند اما هیچ خبری از مادر نشد . چند بار صدایش کرد ولی باز هم خبری نشد . سری به حیات و باغچه زد ولی آنجا هم نبود . نمی دانست چه کار کند

فاصله

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود ! با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد . مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟ بله درست دیده بود ،شبیه پیتزا بود البته بسیار پرملات تر از آنچه خود تابحال دیده بود، را دردهان پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد

گرگ زشت‌رو

نمایش مشخصات حسین بازپور در زمان‌های قدیم، گرگ جوانی با صورتی نسبتا زشت، در جنگل‌های سرسبز و زیبای شمال زندگی می‌کرد. به خاطر اینکه صورتش زیبا نبود، هیچ دوستی هم نداشت و کسی به او توجهی نمی‌کرد. همین مسئله باعث شده بود که همیشه تک و تنها باشد و نتواند به شکار برود. می‌دانیم که گرگ‌ها گروهی شکار می‌کنند

باکو

نمایش مشخصات مصطفی زمانی وی پله نشسته بودند و دایی عیسی متوجه نشد که کی سوزی سیگارش را روشن کرد. با نگرانی چشم دوخته بود به بچه ها که روی درخت، مشت مشت دهانشان را پر از توت می کردند. سوزی سیگارش را گذاشت روی لبه ی ایوان و در حالی که با سوراخ آستینش بازی می کرد گفت:" تو باکو را می شناختی؟ نمی دانم چرا امروز

یاسمینا

نمایش مشخصات فاطمه غفاری در فرودگاه در صف مخصوص تحویل بار منتظر ایستاده بودم ، صف کنارم مخصوص پرواز تهران- شیراز بود اما در واقع هیچ کس توی صف نبود تا این که یک دختر جوان با احوال پریشان و آشفته آمد جلوی مسئول تحویل بار ، حدودا بیست و دو سه ساله شاید کمی بیشتر، شال سرش کرده بود و یک مانتو مدل گشاد ، موهایش

"یک کمی دست بذارید رو دلتون"

"یک کمی دست بذارید رو دلتون" .......................................... مشغول نا هار خوردن بودند که : زنگ موبایل باجناق1 به صدا در آمد: -الو... ازبانک ملی مزاحمتان می شوم؛ آقای حسنی شما هستید؟! -بله بفرمایید.! -آقا ببخشید صداتون را ندارم؛ باجناق1 از پشت میز ناهار خوری بلند می شود و کنار پنجره می رود؛ -الو حالا صدای منو دارید؟ -بله

فرمانده

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خسته شده بودم . از انبار بیرون زدم و به سمت تپه ی پشت انبار رفتم و چند دقیقه ای به قدم زدن مشغول شدم . هوا خیلی سرد شده بود . به سمت انبار برگشتم و در حال وارد شدن بودم که ماشینی ایستاد و راننده اش صدایم کرد . این آقا چند ساعتی پیش شما می ماند و بعد ، ماشینی می آید و او را می برد . و مرد درشت اندامی از ماشین پیاده شد

«تاریخ تبری»: چند ورق از زندگیِ دکتر حقیقت و بانو و دختری که شعر شد!

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «بانو» توی خواب غلتی زد، دست‌اش چشم‌بسته دنبال دکتر «حقیقت» گشت، وقتی کنارش نبود، نفس‌اش بند آمد و یکباره روی تختخواب نیم‌خیز شد، هنوز بعد از عمری زندگی زناشویی به این غیب‌شدن‌های ناگهانیِ دکتر در بعضی نیمه‌شب‌ها عادت نکرده بود، زیرنورِ کم‌رمقِ چراغ‌خواب به بالشِ دکتر

پشت آینه 3

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دوباره به فروشگاه برگشتم ، فروشگاه تقریبا نیمه سوخته بود و سقف بعضی قسمت ها ریخته بود ، بعد از جستجوی بسیار آینه بزرگی را پیدا کردم ولی خیلی تاریک بود ناگهان احساس کردم که من در یک جایی کبریتی پیدا کرده بودم ولی من کجا کبریت پیدا کرده بودم ؟؟ در خرابه ها ؟؟ گیجی خاصی را تجربه میکردم ، داستان کبریت را ذهنم ساخته بود من چنین چیزی را ندیده بودم

پشت آینه 2

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بعد از جستجو در چندین خانه , به فروشگاهی نیمه متروکه رسیدم. تابلوی مغازه برعکس نوشته شده بود شبیه دیدن کلمه ها در آینه بود , کم کم نا امیدی در وجودم رخنه میکرد و به این اعتقاد پیدا میکردم که من واقعا پشت آینه اسیر شده ام . وارد فروشگاه شدم بعد از چند قدمی ناگهان چشمم به یک روزنامه

مهدی زاغی

نمایش مشخصات مسعود عباسپور مهدی زاغی هر سه نفر در حالی که مدام سر میچرخاندند به سر و ته کوچه،جلوی کرکره های بسته طلافروشی شاپورخان ایستاده بودند.جز نور بی رمق بستنی فروشی سر کوچه و سوسوی یکی از چراغهای خیابان،که مدام نورش کم و زیاد میشد، بقیه خانه و مغازه ها در تاریکی لنگر انداخته بودند.رضا هول هولکی ریموت را زد و درب کرکره ای با صدای خشکی شروع کرد به بالا رفتن

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

ابدی

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دانه های برف،مثل گلوله های پنبه ای نرم،آرام آرام روی زمین فرود می آمدند. همه کاشی های حیاط و بوته ها و درخت قدیمی توت را،برف فراگرفته بود. چشمانش رابست و سرش را بالاگرفت،خیسی دانه های برف را روی صورتش احساس کرد و غرق در خاطرات شد... هفت یا هشت سال پیش بود،یاد اولین نگاه معصومانه

"هدیه ای سبز"

"هدیه ای سبز" با تبسم همیشگی نشسته بود کنار شون و باهاشون درد دل کرد .... حواستون باشه توی هرخونه ای که رفتین انقدر جلوه کنید که عاشقتون بشند، همه فضای زندگی شون را از عطرتون پر کنید عالی میشه عالی و آهی کشید..... صلواتی فرستاد و دستشو به پهنای صورت نورانیش کشید. مرواریدی روی گونه هاش غلتید ودر گوش دل، نجوا کرد انوقت دلاشون شاد میشه شاد شاد

کروموزوم اضافه مثل یک فرشته

نمایش مشخصات آسیه خلیلی 62 حرف (ش) را با دخترِ کوچولو کم شنوایی کار کردم تا بالاخره بعد از چند جلسه توانست بگوید: : «ش...» باورش نمی شد و از خوشحالی می خندید. عروسک کوچولویی را بهش دادم. مادرش هم خوشحال شد و از من تشکر کرد و با هم از مطبم خارج شدند. آنها بدرقه کردم که خانم منشی مسن از حیاط وارد سالن شد. دستهایش را با دستمال خشک می کرد و از من پرسید: چای براتون بریزم؟ -بله بریز

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد قصه باغ و باغبان . . . در سرزمینی کوهستانی ، که سایه کوه های بلند چون چتری نگاهبانش بود ، سرشار از درختان سرسبز و سر به فلک کشیده ، چشمه ها و رودخانه ها روان بودند و پیوسته آبادی را زیر خنکای آب جاری خود داشت ، این آبادی در ته دره ای ، مشرف به سایر آبادی های کوچک و بزرگ . . . آبادی پر از

بهار و پرنده ها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با تقدیم و احترام : به دوست عزیزم ، جناب "همایون به آیین " عزیز صدای پرنده ها ، دشت و صحرا را پر کرده بود . هوا کمی گرمتر شده بود و فصلها در کنار هم نشسته بودند و با همدیگر حرف می زدند . زمستان شاد و خندان بود و با پاییز و تابستان سر به سر بهار می گذاشت . بهار برای مرگ مادرش ناراحت بود و حواسش به حرفهای زمستان و فصلهای دیگر نبود

پشت آینه 1

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وقتی که میخواستم کلید را روی در بندازم ناگهان متوجه شدم که ساعتم خوابیده است - چطور ممکن هست ؟! این ساعت که باطری ندارد با دستم چند ضربه بر روی شیشه اش زدم و با فکری ناراحت کننده وارد خانه شدم . رفتم دستشویی و چند بار به سر صورتم آب زدم واقعا عجیب بود بی حسی خاصی تمام بدنم رو احاطه کرده بود

پارتی شبانه قسمت دوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره نفر 9 کی میتونه باشه ... همه بچه ها حتی سعید که تو گروه نبود دور میز جمع شدن انگار همه میدونن اون کیه بجز من و همه برا اروم کردن من نشستن چون حرف های میزنن که ترکشش به منه ، من از دست دو نفر خیلی ناراحت بودم که سالهاست ندیدمشون و امید وارم برگردن دوباره از نوع شروع کنیم این رفاقت کهنه رو میگن همیچی نوش خوبه اما رفیق کهنش خوبه

آه آناستازیا دخترم(22)

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (22) شاعر و هنرمند عضو حساس جامعه است ، اوهم مانند همه می بیند ، نه اینکه نشانه ها و سایه هاو اتفاقهای گریزنده از ذهن و عاطفه ی اوبلکه رابطه ی پیچیده ی جامعه و نهفته بین آن و مهمتر علت نهایی . اگر می شد هنر را تعریف کرد کافی بود فرد هنر جو این تعریفها را بیاموزد و

حکایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تنها در کنار گاردیل جاده ای متروک مابین بوته های خار رویده بود ! هر از گاهی ، پس ازآنکه غنچه هایش چشم باز می کردند به جزآسفالت داغ و بیابان نه چیزی می دیدند ، نه دیده می شدند ! و چند روز بعد گلبرگ های از خشم خورشید سوخته رها در میان خار و خاشاک بیابان ..، و تکرار و تکرار

کوشش

نمایش مشخصات آسیه خلیلی 62 _ بگو: ش.... نه. بگو: ش... ش... ش... گفت‌وگوی دختر پنج ساله‌ام با دکتر را می‌بینم و به ناگاه، خیالات سال‌های گذشته، افکارم را در خود غرق می‌کند... من و فرهاد، هر دو ناشنوا بودیم و همدیگر رو دوست داشتیم و می‌خواستیم ازدواج کنیم. قبل از ازدواج در آزمایش ژنتیک، مشاور به مادر چیزی گفت.

جدول ضرب

نمایش مشخصات مینا رسولی +یه سوال ازت بپرسم قول میدی جواب بدی؟ _حتی اگه تلخ و ناراحت کننده باشه؟ +اره حتی اگه تلخ باشه,حتی تلخ تر از اون شربتی که 20سال پیش من به جای تو خوردم _باشه اما اگه سوالت سخت نباشه +سخت؟؟!!! سوالم سخته اما نه به سختی 16سال انتظار ... سخته اما نه به سختی امید در عین نا امیدی ... 16سال

لالایی گندمزار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از ماشین پیاده شدم و بعد از درآوردن وسایل ، به برادرم گفتم که برو .می خواهم چند روزی دور از آدمها و همهمه ی زندگی ، با خودم خلوت کنم و در تنهایی و خلوت خودم بمانم و فکر و خیالم را از زندگی و آدمها دور کنم و چند روزی راحت و آسوده باشم . برادرم رفت و من در حالی که وسایلم را به دست گرفته

روزنامه فروش

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sروزنامه، روزنامه " جسد جوانی در کنار زندان شهر پیدا شده " روزنامه، روزنامه... روزنامه فروش دوره گرد دو ساعت می کشید تا به خانه ای که پایین شهر داشت برسد. مهری در را باز کرد: آقا رحیم آمدی! امیر از دیروز خونه نیامده نگران شده ام...

آغاز داستان با عشق

امروز مانند خیلی از روز های بهاری باران آرام آرام می بارد ولی شاید این اولین باری است که پنجره را بسته ام واز هوای زیبای بهاری و بوی دلپذیر خاک های شسته شده لذت نمیبرم. پشت میز نسبتا شلوغم نشسته ام و در اعماق افکارم غرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و چند ساعت است که دارم درباره ی موضوع اولین داستانم فکر میکنم

پارتی شبانه قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام محمد خوبی کجای؟ سلام مرسی فاطیما جان خونه. کی رسیدی؟ دیشب. فاطیما: بیا بیرون ببینمت دل تنگتم میای؟ من: چرا که نه . پس میام دنبالت. نه نیای دهن مردم نمیشه بست فکر بد میکنن. میام سرکوچتون نمیام تو. من: باشه بیا شما خانما حرفی میزنید روش ما مردا نمیتونیم بحرفیم ده دقیقه دیگه بیرونم فاطیما:ححح باشه پس سر کوچتون منتظرم

چـــــهار راهــــــ

نمایش مشخصات ستوده غلامی هیچ چیزم شبیه کودکانِ کار نیست .... نه سیاستشان را دارم... و نه می توانم چشم های پر محبتت را لحظه ای به اسم خود کنم ! ولی با تمام این ها.... سال هاست سر چهار راه پیراهنت بساط کرده ام و تـــــو.... هر روز با یک پیرهن چهارخانه ، بی تفاوت از کنار گُل های دامن من رد می شوی ... هیچ چیزم شبیه کودکانِ کار نیست

فرار

شراره . هوی شراره با توم ؟ کری الحمد الله؟ مردی؟ می دانست تا پنج ثانیه دیگر در اهنین حیاط باز میشود . فقط پنج ثانیه وقت داشت ان سیگار سفید رنگ را جایی قایم کند . بهترین جا زیر بلوز ش بود . صدای جیر جیر در را که می شنود می داند دیگر حق انتخاب ندارد پس با هول و ولا همان جا می چپاندش دلارام

شروع یک "من"

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود

ضامن آهو

احساس خیلی بدی بود. خسته و درمانده. احساس غربت، تنهایی، نمیدانم تمام احساسهای بد در وجودم رخنه کرده بود. اما حس تنهایی بیشتر از هر چیز عذابم می داد. شب تولد امام رضا (ع) بود. ناراحت و غمگین بودم. از تلویزیون صدای نقاره های حرم حضرت به گوش می رسید. دلم برای زیارتش پرکشید. یادم آمد که خیلی وقت است لیاقت زیارتش را پیدا نکرده ام

شوخی شوخی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است . نمایش : "شوخی شوخی" (محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان) جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش

زندگی زهرماری

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی در، نیمه باز است و نسیم ملایمی که از بین آن رد می شود، نقشه ای را که با یک نخ زرد به دیوار آویزان است، پس و پیش می کند. لقمه اول را می گیرم وبه آرامی در دهانم می گذارم، مزه زهر مار می دهد، همه ی نان پنیرها مزه زهر مار می دهند. من اولین کسی هستم که مزه زهر مار را در نان و پنیر کشف کردم. البته

عشق خیابانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده بود و با دقت به گل‌ها خیره شده بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. فکر کرد در فیلم‌ها همیشه برای آشنایی یک شاخه رز سرخ هدیه می‌دهند. از این فکر خنده‌اش گرفت. زیر لب گفت: کجای زندگی من مثل فیلم‌هاست! ناگهان چشمش به یک شاخه رز صورتی افتاد. گلی ظریف و نیمه‌باز که رنگ لطیفش او را به یاد رنگ زیبای گونه‌های دخترک انداخت

درد شیرین زندگی

نمایش مشخصات سروش جنتی این بار از نزدیک دو بام و هوا بود و نمی دانستم از باران لذت ببرم یا آفتاب را تماشا کنم. گاهی اینطوری میشوم که می ایستم گویی همه ی دنیا می ایستد. وزوزی درون گوشم می پیچد و بعد از چندین ثانیه به خود می آیم. این به "خود آمدن" بعضا با فریاد یک نفر همراه است. یا رفیقم یا استاد یا راننده ای

من رازی دارم .... (2)

نمایش مشخصات سجاد طغرایی چه آورده او به سرم مدام سرگشته و حیرانم در قبال او، در قبال خودم، در قبال همه چیز. او شده کعبه آمالم انگار فقط اوست که می تواند آنچه را که می خواهم به من ارزانی کند همه آن چه نیاز من است یا حتی بیشتر . او اما راز من است بزرگ ترین رازم رازی که باید پنهان می بود به هر قیمت . ولی من می خواهم آن را با شما در میان بگزارم

فصل اول کتاب پایان نامه

فصل اول/صفحه1 از کتاب پایان نامه اثر سعید مبیّن شهیر/اولین کتاب در مکتب نمادگرایی جادویی بوی تلخی قهوه را هم می زند.. برهه ای زخم بر چشم خواهد گذاشت.. و اهریمن به آستینش شباهنگام،نیزه ای خواهد زد.. بغض و دلتنگی انسان را به خود می پیچاند و خون جوشانش او را متلاشی می سازد.. این بلا همیشگی انسان است

سرنوشت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دریا متلاطم شد ، وهر آنچه را که در درون داشت بیرون ریخت و با موجهای پی در پی به ساحل حواله داد ! بیچاره صدفهای کوچک که پناهی و جایی جز دل دریا نداشتند از پی آخرین موج دوباره بدنبال آب دوان دوان می دویدند ولی باز موج بعدی آنها را ازدریا میراند و به دورتر روانه می ساخت ؛ هنگامی

آدم برفی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی sتنهاتر شدم از وقتیکه زمستان رفت و تو پرکشیدی آدم برفی...!

پشت چراغ قرمز

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" موتور را روشن کردم و به سرعت از کوچه وارد خیابان اصلی شدم . چند متری نرفته بودم که یک ماشین شاسی بلند باکلاس ، از جلویم رد شد و اگر دیر جنبیده بودم و ترمز نمی کردم ممکن بود که با آن سرعتی زیادی که داشت ، دستم را در دست عزرائیل بگذارد و چه بسا به سینه ی قبرستان بفرستد . کمی که از من فاصله

مهربانی نامیرا

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) برخی از بستگان، دست به قلم بودنم را می‌دانند. خیلی مهم نیست ولی امان از یک کلاغ- چهل کلاغ. اگر بنده باشیم، شاه مان می‌کنند و اگر فقیر باشیم، غنی. این زبانِ کوچک، چه کارهای بزرگی که بلد نیست. وقتی کودکان یا نوجوانانِ فامیل را در دید و بازدید عید، مشاهده می‌کنم، با من درباره‌ی داستان و نوشتن صحبت می‌کنند

یک پایان بی پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی چرا همیشه باید از اول شروع کنیم؟ اول روز، اول هفته، اول ماه، اول سال، اول صبح و ... این بار من می خواهم از آخر شروع کنم... امروز بیست و نهم اسفند سال نود پنج است، آخرین روز سال، می خواهم از امروز دیگر بدبینی را کنار بگذارم. می خواهم مثل روانشناس ها فقط خوبی ها را ببینم، می خواهم به خودم دروغ های شاخدار بگویم

دغدغه های جناب مدیرکل

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی دغدغه های جناب مدیرکل چند روز بود که می خواستم جناب مدیر کل را ببینم و با ایشان در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی که به ادامه زندگی کاریم و البته به تبع آن زندگی خانوادگیم بستگی داشت، صحبت کنم. اما هر بار که جهت عرض ادب و بیان موضوع به دفتر ایشان مراجعه می کردم، خانم منشی که به دقت

حسرت‌به‌دل!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به‌به مامان رفت! حالا می‌توانم هرچه دوست دارم بپوشم! اصلاً نمی‌فهمم مامان چرا این لباس‌ها را برای من می‌خرد. من دوست دارم همان لباس‌هایی که دارم بپوشم. مثلاً عاشق این بلوز و شلوار قرمز و مشکی هستم! وای چقدر خوشگل شدم! مثل‌اینکه واقعاً چاق شدم! این لباس این‌قدر تنگ نبود! چقدر

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر *************** نیاز به یک مکان برای زندگی و درآمدی جهت تهیه غذا و پوشاک و... را دارم ، از طرفی تصمیم گرفتم شبانه درس بخوانم ، و وقتی این مشکلات را رفع کردم ،به دنبال هویتم باشم ، لذا ابتدا به ساکن تصمیم گرفتم جاهای مستعد که دارای این پتانسیل

از عشق ها و حسرت ها

نمایش مشخصات سیروس جاهد مرد آخرین قسمت از سایه روشن های تابلو را تمام کرد. بعد چند قدم فاصله گرفت؛ چشم هایش را ریز کرد و مدتی طولانی به تابلو نگاه کرد. اینطور بنظر می آمد که از نتیجه کارش راضی نیست. تابلو زنی زیبا را نشان می داد که کنار پنجره روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و کتاب می خواند. نور زرد رنگی به مانند

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

من رازی دارم ....

نمایش مشخصات سجاد طغرایی خواننده عزیز، نه، این خوب نیست... بیایید دوباره امتحان کنیم، هوووم دوست عزیز، نه هنوز هم به اندازه کافی خوب نیست... باشه بزار ببینم... آه، این یکی چطوره؟ " به نظر می رسد که داستان من ممکن است برای زمان های سخت و دشوار راهنمای خوب و جالبی باشد... " بله، این خودشه! اما صبر کن

پسرک دعا فروش

sشب بود ! سرما در شکستگی ناخن های دست پسرک زوزه می کشید ! بوی اسفند محرم در هوا، خاطرات کودکی را تکرار می کرد ! خیلی ها از او زیارت عاشورا خریدند... اما در این جمع کسی از او نپرسید : چرا اینجایی ؟! پ.ن : ظاهر !

حالم از احوالات صورتی مایل به کرم

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی دلم میخواهدهایم وقتی تمام میشود که در اوجم مانند گل سرخی که سر بلند میکند رو به افتاب این روز ها برایم معنی دوستت دارم زیبایی و خوشبختی یکی شده است اصلا این واژگان در خور معنای حقیقی خود جای نگرفته اند و مانند کلمه دیوانه و احمق و جود خارجی ندارند زیرا جهان زیباتر از این کلمات

چشم‌زخم

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چند روز دیگر عید نوروز است. عیدِ خاطرات. عیدِ دید و بازدید. عیدِ گَرت گیری. آجیل، سبزه و ماهی. لباس‌های نو. پارسال خیلی تیپ و لباس برایم اهمیتی نداشت ولی امسال نه. روزهاست که به لباس‌های عید فکر می‌کنم. خریدن لباس مرحله آخر و آسان‌ترین کار است. مهم این است که چه باید خرید؟! نمی‌دانم؟! چه رنگی؟! چه جنسی؟! تمام بوتیک‌های شهر را زیر و رو می‌کنم

عصرفصل رنگ ها

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد ابرها به میهمانی آمده بودند ، موجی از ابر در آسمان حرکت می کرد ، در ختان لخت و بی برگ در سایه باغ در دل هم فرو رفته بودند ، و خورشید هنوز اشعه های زرد جانبخش خود را روی چتر در خت داشت و چراغ های خانه های اطراف یکی پس از دیگری درحال روشن شدن بودند ، پرندگان شهر عزم لانه داشتند وجیک جیک ها شروع شده بودند ، انگار یکدیگر را صدا می زدند

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر:قسمت اول

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی قسمت اول خرداد ماه سال 1368 ، من سال سوم راهنمایی بودم و به عبارتی سال سرنوشت من بود ، چون در این سال امتحانات نهایی داشتم و تمام دغدغه خودم و خانواده ام این بود که بتوانم از این امتحانات سربلند بیرون بیام تا در نتیجه بتوانم در دبیرستان رشته خوبی را انتخاب کنم ، از شانس بد ما تو این

عشق در نگاه اول

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی شب تولدم بود، یک سال بزرگتر شده بودم. اما این یک سال بزرگتر شدن با سال های دیگر خیلی فرق داشت؛ یعنی دیگه بزرگ شده بودم‌ شمع تولدم رو که فوت کردم، رقم تک و تنهای سنم، دوستی برای خودش پیدا کرد و به قول بزرگترها سنم دو رقمی شد. برایم خیلی عجیب بود؛ انگار تا آن لحظه نه پدر و مادرم را می شناختم و نه کس دیگه ای را، حتی هیچ حسی نسبت به هیچ کسی نداشتم

غرور

نمایش مشخصات محمد ملکی - کیه ؟ + نمیشناسمش - حتی نپرسیدی کیو میگم ، تو یه مهمونی 100 نفری ، بعد انتظار داری حرفتو باور کنم ؟ - نمیشناسمش ، واقعا + از کی نمیشناسیش - 5 سال و 2 ماه پیش + قبل اون چه قد میشناختیش ؟ - هیچی + تو چشمام نگاه کن - جانم ؟ + برام تعریف کن - نگاش کن ، چشم هاش رو نگاه کن + همه جارو نگاه میکنه

بوسه امید

آن روز ها عطر باران باروت، چکمه های مشکی جنگ را بوسه میزد! سفیدی گچ دیوار های خانه های صلح، ویران، زیر پاهای چکمه های جنگ لگدمال و سیاه می شد! سیاهی دود سوختن خاطرات نامه های عاشقانه ای در لبه طاقچه خانه ای، رنگ سیاهی به سفیدی دیوار های شب های عاشقی خانه میزد! و بوسه تلخ و خونین

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم آبرومندی باشه ، قول میدهم دخترمون رو فرستادیم خونه بخت منم خیاطی را کلا تعطیل میکنم ، بابام وسط حرفش پرید و گفت حالا این مشتریت کی هست؟ مادرم گفت همسایه روبه روی خانم افشار با دو تا دختراش ، بابام که چایش را خورده بود داشت دست میکرد

دلقک سیرک

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی دلنوشته هایم را به مغز خسته دلشکسته ای تزریق کردم؛ به گونه ای غرق انها شده بود که پیوند دیده اش با کلمات شکسته نمی شد هر کلمه ای را که می خواندم، روح خاطرات در تنم دمیده می شدو جانی دوباره به من می داد؛ اما در آخر ناگهان با خواندن کلمه ای که به شدت بوی جدایی و تنهایی می داد؛ خود را دور از اطرافیان می دیدم

ایستاده در سیل

نمایش مشخصات سروش جنتی "این بار از همه چیز خواهم برید و به سمت ناکجا آباد می روم. به جان خودم تا جایی مه پاهایم جان داشته باشند می تازم و از هر جا که شد آذوقه ای گیر می آورم و فارغ از تمامی اطرافیان یک نعل تا خود نا کجا آباد می روم. بیشتر از نیمروزی در جایی نمی مانم تا راکد نشوم و گند نزنم.می روم تا نگویند همیشه می ماند، کسی که می ماند همان کسی است که احمق تر می شود

بازیگری

قهقه می زد. بی خود, الکی اما از ته دل پاهایش را همچون آدم شکست خورده دنبال خودش روی زمین می کشید . گویا پاهایش تحمل وزنش را نداشتند حس زن 150 کیلویی به او دست داده بود هرقدم که بر می داشت زانو هایش خم تر و خم تر می شد خسته و عصبی شالش را از سرش کند و به سویی پرتاب کرد . دوباره از ته دل قهقه ی دیگری زد

ضیافت

نمایش مشخصات آرش شهنواز عروس و داماد لا به لای سبدهای رز و ارکیده و لیلیوم ، چشم در چشم هم می دوزند. لبخند که رد و بدل می شود ، میهمانان به هیجان آمده کف می زنند و چند خانم کل می کشند. دختر برای تعویض رخت سفید با مانتو و روسری از میان جمعیت راه باز می کند و داماد همان کنار ، تی شرت و کالج را با کت و کراوات جایگزین می کند

عاشقانه های مجازی

به نام خدا عشق سر آغاز وجود هر روحی هست وقتی با تفکر و از روی عقل باشد نه از روی احساس، عشق هست . زندگی بدون عشق بی معنی هست عشق وقتی معنا دار هست که عاشق و معشوق با تمام وجود برای هم بسوزند نه برای مدتی گذرا بوده و به فراموشی سپرده شوداز عشقی میخواهم بگویم تا مرز رسوا شدن عاشق پیش رفت چون واقعا عاشق بود چون می میرد برای معشوقش

مزد

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ..... بعد از تحمل چندین روز تاریکی، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ،

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری معتاد دخترک می گفت : پدرم معتاد بود؛ هر روز مردهای زیادی را به خانه می آورد و با مادرم تنها می گذاشت و از حیاط خارج می شد. دلار شیخ رو کرد به باغبان و گفت : چه کار می کنید؟ باغبان گفت : انگورهای خراب را شراب می کنم .شیخ عصبانی شد و گفت : می دانید که کار حرامی را انجام می دهید.باغبان گفت : بله ؛ می دانم !

گدایی

عرق سردش را با آستین پیراهن گل گلیش از روی پیشانی اش پاک کرد اینقدر عجله کرده بود که اصلا نفهمید چه پوشید. تنها یادش بود که چادرش را بر سر انداخته و به کوچه دوید . پاهایش خود به خود تیک عصبی گرفته و روی زمین همچون اسبی تیز پا کوفته می شدند ناخن هایش از جویدن زیاد, خون بالا می آوردند اما او بی توجه, منتظر شنیدن اسمش بود

وطن

وطن ما دوست ماست،نگه دار ماست،مال ماست و یادگاریست گوهر نشان که از قدیم بر جای مانده. میتوانم حس کنم که سوالاتی در ذهن شما به وجود امده که فکرتان را درگیر کرده . وطن ما دوست ماست.چگونه؟دوستا با وطن نشانه ی ایمان بلند بالای ماست.وطن ما سرشار از دوستی بین مردمان و ملت هاست. نگه دار ماست

متن ادبی ( از مسیر غم به سوی خوشبختی)

غم چیز عجیب و منحصر به فردی است ...اگر آدم ها نتوانند غم شان را باهم تقسیم کنند غم آن ها را تقسیم خواهد کرد... شاید منبع امتحان ما این است که بر هر چه که نمی خواهیم برسیم.اما این نمی خواهم ها چیست؟ چگونه اند که با ورودشان آدمی را به هم می ریزند و غم های زیادی را نصیبش می کنند ....می بینم که مردم عادی به آن می گویند مصیبت یا بلاو بدبختی

آنشرلی

یکی رو ,یکی زیر, یکی رو, یکی زیر نگاه متعجبش , روی دستان پریسا کشیده شد . خسته نمی شد ؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ یا شایدم ؟ چند هفته بود که پریسا حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود . عادت خواهرش را می دانست هر گاه عصبی میشد کاموا دست می گرفت اینقدر تند تند می بافت که در ارض دو یا سه روز یک کت و دامن یا بلوز شلوار را آماده می کرد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1