آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

یک اتفاق ساده

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چه اتفاقی افتاده؟ چرا این‌طوری شدم؟ چرا همه من را یک‌جوری نگاه می‌کنند؟ مثلاً این آقا تا چشمش افتاد به من زیر لب چیزی زمزمه کرد! انگار من جن هستم! یا این خانم تا من را دید چشم بچه‌اش را گرفت و بغلش کرد و تند رفت. خوب منم یکی هستم مثل شما! فقط یک‌کم حالم بده! جذام که نگرفتم! ولی جدی

نگاره اول

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا بابکم من ، پرشا وقتی پلکامو باز کردم دوباره نور شدیدی /چشمهامو داشت سوراخ میکرد / اینهاجمله هایی بودند که پرشا با چشمان بسته/ روبه آینه میگفت /اون دختری با چشمان رنگی درشت/ و با مژه هایی بلند بود/ که به سمت بالا رفته/ و چشمها ش رو تبدیل به بزرگرترین نقطه تمرکز وجود پرشا کرده بود /واز

غُلومی

نمایش مشخصات عباس عابد غُلومی نویسنده:عباس عابد ساوجی به عنوان مسئول انبار مهمات تیپ در پایین بلندی های غرب کشور، به عنوان بسیجی قدیمی مشغول خدمت بودم. این قسمت سابق بر این معدن سنگ های ساختمانی بود. زمان جنگ بود و معدن تعطیل شده و به عنوان زاغه مهمات از آن استفاده می شد. عملیات در پیش بود و حدود سی

خفره

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی چند حفره یک میدان صخره ای و سکوت. یک حفره تنها منفذی بود که از آن آسمان دیده می شد آنجا گودال عمیقی بود بر بلندای یک کوه عظیم و بلند، معلوم نبود پای آدم چگونه به آنجا باز شده بود اما آنها در جامعه ای کوچک آنجا زندگی می کردند دور از تاریخ بشر، هیچکس از وجود آنها اطلاعی نداشت و

مراحل ۲۰ گانه ریخت شناسی و تیپولوژی یک دختر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ۱_اولین باری که تو شرکت دیدمت چندان توجه منو جلب نکردی.حتی کمی هم زشت بنظر میرسیدی.یه لحظه یاد دختر ترشیده آقای کرامتی افتادم.اِنقدر شباهت...عجیبه والله ۲_دفعه دوم که نیگام بهت افتاد ، حتی زشت تر از دفعه قبلی بنظر می اومدی...بابا صد رحمت به دختر آقای کرامتی...تو رو فقط میشد با دختر بزرگ عباس آقا شاطر مقایسه کرد

سه سکانس/ دو داستان/ یک برداشت

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سکانس اوّل: داخلی/خارجی_مغازه_روز جلوی مغازه تعمیر دوچرخه عده زیادی جمع شده اند.داخل مغازه بین دو مرد نسبتاً مسن جر و بحث تندی جریان دارد.مرد لاغر اندام در حالیکه دست های روغنی اش را با حالتی عصبی تکان میدهد رو به مرد شکم گنده میغرد : _... تا الآن چن برابر پولی که بهم دادی ازم گرفتی

زن بودن یک افتخار است

نمایش مشخصات محمد رضا بادره تو سال های ن چندان دور اینجا برای من زیبا ترین جا بود ولی الان حس نوعی به خودم دارم نمیدونم جریان چیه فقط میدونم سختم که برای فکر کردن راجب چیز های منفی تلاش کنم اگر به جای اینکه به چیز های منفی به چیز های مثبت فکر میکردم الان من شخص مهمی برای تو بودم نه یک نویسنده بیا تلاش کن چیز

قرار

نمایش مشخصات حسن شاد كاره هرشبم شده بود قدم زدناي طولاني؛ نفس كشيدناي له شده شده تو روزاي خوب...! روزاي بدش هم شكنجه كردن خودم تا انتخاب شدن نفسي كه زورش بيشتره. زل زدن به درو ديوارايي كه كدر شده بودن از بي تفاوتي، بي تفاوتي يا چشم و ابروهايي كه دنبال ميكردن بوي تلخ بهمني كه به دماغشون خورده بود. بعدم كه ميرسيدم به نيمكت هميشگيم

هوا سرد نبود اما...!

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده (( تهران 1388/10/7 پرورشگاه ولیعصر... خدا اینجاست... روی نیمکت آبی کنار دیوار نشسته چه بادقت بازی والیبال دخترانمان را ناظر است... و نماز که از پاس نگین اسپک میزند ست آخر را همان رکعت آخر میداند... آری منتظر چه هستید....؟ وقتی خود خدا و نماز و محرم اینجایند دگر چه می خواهید....؟ اگر در تیم خدایید، آخر بازی ست بیایید

خانه قدیمی

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی خیلی دیر وقت شده بود،اظطراب داشتم،اصلا نمی تونستم تمرکز کنم انگار همه چیز تعقیبم می کرد کجا داشتم میرفتم؟ اصلا کجا دارم میرم؟ اینجا کجاست؟ دور و برم را نگاه کردم هیچ چیز برام آشنا نبود همه چیز غریب بنظرم میآمد از مرحله اظطراب به مر حله ترس رسیدم کمی ناخنهای دستم را جویدم سعی

دهنتو ببند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی به هلال ماه خیره شد. نرده پل را گرفت. سرد بود. دست در جیب کتش کرد. خالی بود. بار دیگر ارتفاع پل را حدس زد. این دفعه بیست‌وسه متر. رودخانه سکوت کرده بود. «چه غلطی می‌کنی؟» مردی ژنده‌پوش از پشت یکی از ستون‌های پل که خانه‌اش بود، ظاهر شد و سلانه سلانه به سمتش آمد. پتویی به دور خودش پیچیده بود

واکس زدن کفش های باران خورده

نمایش مشخصات همایون به آیین با بی حوصلگی خودت را مخاطب قرار می دهی:«مایه تاسف است اگر نتوانی خودت را به لبخندی وادار سازی!زمانی که در اسارت خشم، لبخند همیشگی ات را از کودکت که به تو زل زده، دریغ می نمایی!»این تاسف به حال خود پابرجا می ماند و تو خانه را ترک می کنی، در حالیکه حتی به دلیل دعوا با همسرت هم نمی اندیشی

کلاس مداد رنگی ها (کلید بنفش)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی یه چند وقتی بود که تب و تاب عجیبی کلاس مداد رنگی ها رو فرا گرفته و اون شور هیجان به خاطر زمان انتخاب مبصر کلاس مداد رنگی ها بود، از چند روز قبل از انتخاب مبصر کلاس چند تا مداد رنگی که همه از بچه درس خون های کلاس بودن خودشون رو نامزد انتخاب مبصر کردن که مداد سیاه و مداد بنفش و مداد خاکستری

اعلام عمومی یک فاجعه

نمایش مشخصات امیر اکبری اعلام عمومی یک فاجعه مغزم درد میکند.مغزم در هجوم فاجعه ها در انفجار حوادث که تلافات آن فقط مغز من است ازمن درخواست مرگ دارد.پرنده یک پای این مغز تنها خواستار عزل من از زندگیست.بزرگترین فاجعه در من اتفاق افتاده است.من میخواست من نباشم. حال من در صدای مشتریان کافه بود.حال من حالا اینجا

احترام

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بی‌مقدمه پرسید: به کی میخوای رأی بدی؟ ریاست جمهوری رو میگما، شورای شهر که حالا... دوست داشتم جوابش را بدهم؛ ولی حرفی نزدم و فقط نگاهی عمیق به صورتش انداختم طوری که معذب شد و ادامه نداد. سرم را پایین انداختم و به کارم ادامه دادم. دوباره پرسید: چیه؟ مگه حرف بدی زدم؟ خوب نظرت برام مهمه!

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی باید دوباره یک تمرین ساده را شروع می کردم کمی خنده دار و احمقانه خخخخخخخ تمرین بودن من وپنجره با هم تنها بودیم اون کمی بالاتر بود من بیرون را نمی دیدم چهار دیوار هم بودن ما با هم بودیم خیلی وقته من براشون اسم گذاشته بودم دیوار بی پنجره و خالی دیوار با در آهنی دیوار پنجره و

جنگ با یک دانه کبریت شروع می شود

نمایش مشخصات عباس عابد جنگ با یک دانه کبریت شروع می شود هر اندازه به مغزم فشار می آورم چیزی قبل از سه سالگی یادم نمی آید. آنهم مربوط می شود به مسایل خصوصی خانواده که آرامش را دستخوش آشوب کرده بود. بزرگتر که شدم به شوخی می گفتم، جنگ پدر مادر از آنجا شروع می شود که پدر می گوید:« کبریت روشن سوخته خاموش شده.» مادر می گوید:« هنوز روشن نشده، می شود با آن خانه ای را به آتش کشید!

تیمارستان لحظه ها

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده دکمه ای آن طرف زمین قل می خورد........ ............ می رفت و می رفت ............ ............ تا بلاخره آن طرف کوچه یه جا افتاد آنروز یکی آنرا برداشت و داد زد این مال کیست....؟ ........... .......... من آنطرف کوچه غلام را دیدم که پرسید چرا آن دگر قل نخورد و افتاد.......؟ سر افتادنش دعوا می کرد و پریشان بود و این طرف آن طرف می دوید

نوستالژی

نمایش مشخصات سیروس جاهد نوستالژی اندیشید: این دهکده من است، میان این تپه های سبز. سرزمین خیال انگیزی که سالها در غربت با یادش زندگی کرده ام. با همان سادگی و به همان زیبایی. از بیراهه می رفت تا با کسی روبرو نشود. بوته های تمشک را کنار می زد و پیش می رفت با احساسی از شادی که قلبش را به طپش وا می داشت

مگس صورتی

نمایش مشخصات امیر اکبری همه شکلات دوست دارند همه چیزهایی را دوست دارند که همه دوست دارند. ولی من از شکلات متنفرم البته بعد از کیک تولد و طناب و راز بقا و پنسیلوانیا و هرمان هسه و لامپ کم مصرف و فضای مجازی و روبان دور گل و چراغ قرمز سر چهار راه و علف هرز و خونه مجردی و پارچ شیشه ای گلدار و سیسمونی و رنگ صورتی و قتل و مگس

کوچه‌علی‌چپ

نمایش مشخصات حسین شعیبی پاپ فرانسیس از اینکه یانکی‌ها برروی بمب عظیم خود نام "مادر همه بمب‌ها" گذاشته بودند، احساس شرمندگی کرد؛ چرا که "مادر" زندگی می‌بخشد. وزیر دفاع آمریکا هم قول داد در بازطراحی این بمب که در مرحله تحقیقات نهایی بود و وزن آن دوازده درصد کاهش و قدرت تخریب آن بیست‌وسه درصد افزایش می‌یافت، نام "نابودگر شر" را بگذارند

من زن نیستم

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام من زن نیستم: کلید را به سختی توی قفل چرخاند، در را هل داد و بدون اینکه کفش هایش را در آورد یک نفس رفت تا آشپزخانه.خرید ها را رها کرد روی کف سرامیکی آشپزخانه که بعد از شست و شوی دیشب حالا برق میزد! و دوید سمت اتاق! در را باز کرد و نگاهش صاف رد بچه ها را گرفت که روی تخت هر کدوم به شکلی هنوز

جنون شیرین نقاش رو به موت

نمایش مشخصات سیروس جاهد جنون شیرین یک نقاش رو به موت ون گوگ روبرویم نشسته و پیپ می کشد. به نقطه ای نا معلوم خیره شده. نمی دانم به چی فکر می کند. به راشل یا به اولین عشقش آگنی. پیپ می کشد و بوی پیپ تمام فضای خانه را پرکرده است. من از بوی پیپ خوشم می آید. دوست داشتم من هم پیپ می کشیدم ، مثل ون گوگ، اما پیپ به من نمی سازد

صفحه آخر

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی یک روز بیشتر فرصت نداشتم آخرین صفحه تقویمم بود انبار خاطره هایم جز حسرت حرف دیگری نداشتند پنجره منقوش بخار فرسوده کتری پیرم بود حنجره احساسم لال شده بود و سایه عشقم بر صورت مغزم می دوید نمی خواستم اشک بریزم باور هایم کهنه بودند و با من با مرگ دست و پنجه نرم می کردند سعی می کردم

وقتی بابا نماینده مجلس شد

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی تلویزیون قدیمی و درب و داغانمان روشن بود.اخبار پخش می‌شد.گوینده چند خبر را اعلام کرد تا اینکه رسید به این خبر دسته اول و آب و نان دار«طی تصمیمات اتخاذ شده،زمان نام‌نویسی از داوطلبان مجلس،ماه آینده در تاریخ سیزده‌ام اردیبهشت ماه اعلام شد...» مادر انارها را دو نیم کرده بود و دانه

نیمه روشن

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی روحم داشت تبخیر می شد،نفسم سر در گم بود،درد در حلق وجودم می پیچید و تاریکی غالب بود،سعی می کردم مغلوبش کنم به خود می پیچدم اما انگار فایده ای نداشت چشمهایم را به زور باز می کردم باز تاریکی بود و یا نهایت چند نقطه نیمه روشن، حس کردم دیگه رو زمین نیستم ،هیچ چیزی را نمی تونستم لمس

این یک داستان نیست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دلم می‌خواهد فریاد بزنم. دلم می‌خواهد تمام شهر را بدوم و هرکس سر راهم قرار گرفت دستش را بگیرم و بگویم که موفق شدم. ولی می‌دانم که نمی‌شود! پس خیلی متین و موقر لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم و بعد مثل همیشه که خیلی ناراحت هستم یا خیلی خوشحال هستم، جلوی کامپیوتر می‌نشینم تا همه انرژی که در بدنم جمع شده را از راه انگشتانم به کیبورد منتقل کنم و بنویسم

من روانی نیستم...

نمایش مشخصات هستی مهربان می نویسم:من روانی نیستم فقط تشنه ام...رژ لب که از دستم به زمین می افتد،آینه هم ترک می خورد... جیغ می کشم:مهدخت...مهدخت... صدای پاهای مهدخت را می شنوم که هراسان از پله ها به سمت اتاق می دود...در را باز می کندو نفس نفس زنان می گوید:چیه خانم؟!چی

فقط سوت می زدم

نمایش مشخصات عباس عابد فقط سوت می زدم... نویسنده: عباس عابد ساوجی بار اول هیچ ردپایی ازخودم باقی نگذاشته بودم. دو قوطی کمپوت را که درشان را جدا کرده بودیم از قسمت پایین سوراخ کرده، نخ محکمی به انتهای آن گره زده بودیم. از فاصله دور از طریق تلفن دست ساز با هم صحبت می کردیم. صدای دوستم ازآن طرف به وضوح شنیده می شد

عفو

Please wait⏳: شده ام حبس درین خانه ی تنگ... تکه خشتی بر سر و درین ظلمت ترسناک زمین خانه ای خاکی و از جنس خودم... جامه ام بس زیبا و به رنگ دلها شده ام حبس درین خانه ی تنگ... ناگهان پنجره ای رو به حیات دل من و از آن سبزه نگاری پیدا شاد و خرم ز میان آنها، بود بس زیب و شبیه دریا خنده ای زد به

دل نوشته

نمایش مشخصات محمدبیگلری آخیش ,تموم شد... امروز هم مثل هر روز کاری گذشت , پرکار و گرم ... هیچی مثل لخت خوابیدن تو گرمای شب تابستان لذت بخش تر برایم نیست, البته کمی جک و جونورهای موذی حضورشان بیشتر حس میشه که کاریش نمیشه کرد, آنها هم زمستان انتظار کشیدن تا بزم شبهای تابستانشان فرا رسد , ...مشکل و مسئله مهمتر واق

دست در دست آفتاب

سفیدی صبح در دامن تاریکی سجده زده بود قدم زنان به سمت حیاط مرکزی می رفتیم و هر ازگاهی زیر لب زمزمه وار شعر می خواندیم تاریکی که دست از دامان صبح برکشید مولود صبح دلنشین تر گشت . نسیم چون مادری که شیرخوارش را می جوید به هر سو سر می کشید و فضای باغ را عطر بهار آغشته کرده بود از نورستنی ها

زنها عاشق نمی شوند(روشن...فکر۲)

نمایش مشخصات م.فرياد روزی که زن تصمیم گرفته بود عاشق بشود، شوهرش بعد از دو روز غیبت، ساعت پنج عصر از راه رسید و در حالی که لبخند دلفریبی به لب داشت جعبه ی کوچکی را که کادو کرده بود به طرفش دراز کرد و گفت: مال توئه! زن که حسابی خودش را برای دعوا آماده کرده بود، هاج و واج نگاهش کرد و در حالی که ته دلش را چیزی

خروس

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بانگ خروس را که می‌شنوم، حرکتی به خودم می‌دهم و بدون اینکه چشم‌هایم را باز کنم، دستم را به این‌طرف و آنطرف می‌چرخانم و دیگر صدایش نمی‌آید. نفس راحتی می‌کشم و سرم را در متکا فرو می‌برم. هنوز چند ثانیه نگذشته دوباره صدایش بلند می‌شود... خروس فرار کرده و چند قدم آن طرف‌تر، روی سنگ سیاه صاف کنار حوض نشسته و همچنان می‌خواند

اشک آرزوها

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی دیشب خواب دیدم آرزوهایم با من آشتی کرده اند اما من پیر شده ام به آنها لبخند میزدم و گذشته در ذهنم سر میخورد چقدر دیر آمدن دیشب خواب دیدم اما شاید آنها برای وداع آمده بودند اندک فرصتی بیش به کف نبود نفسم لیز شده بود خوب بالا و پایین نمی شد در میان آنها دختر رویاهایم بود یادش

درخت بید روی تپه

نمایش مشخصات م.فرياد بار اولم نبود که عاشق می شدم. این چند ساله هربار که زمین گرم می شد و بوی علفهای صحرایی و گلهای وحشی فضا رو پر می کرد، حس تازه ای در درونم جوونه می زد و رشد می کرد و منو به سوی لیلایی می کشوند که فکر می کردم آخرین لیلای زندگیمه، هربار به خودم می گفتم این دیگه لیلای واقعیمه، می خوام تا

کلاس مداد رنگی ها (سهمیه)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی تو کلاس مداد رنگیها چند سالی بود که هر ماه به مداد رنگی ها پولی می دادن تا بتونن بعضی از لوازم مورد نیازشون رو تهیه کنن و پولی که باهاش این کار رو انجام می دادن از عواید بوفه مدرسه، اجاره زمین بازی مدرسه، چاهی آب مدرسه که به یک منطقه آب می رسوند و چند تا چیز دیگه تامین می شد که قانوناً وقف تحصیل مداد رنگی هایی بود که در مدرسه درس می خوندن

مستاجر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر گرفتاری پشت سرهم، مسخره بازی که نیست! از یه طرف پول آب، برق، گاز و از طرف دیگه هم باید جهیزیۀ دخترامو جفت و جور کنم، زنم هم چشمش به دستمه! خدا نکنه دست خالی بیام خونه، یه قشقرقی راه میندازه که بیا و ببین! زن و بچه که قربونش برم حالیشون نیست این پولا از کدوم قبرستونی میاد؟ فقط هم چشمی

بتِ چوبین

نمایش مشخصات ک جعفری اتوبوس که ایستاد، او که سوار شد و چنگ انداخت بر تکیه گاهیِ میله اتوبوس تا تلوتلو خوران، در جوار من و بر تنها صندلی خالی قرار بگیرد ، همه هوش و حواسم در تسخیرِ سنگین واژه های نیچه بود در اراده معطوف به قدرت! در بند هجای افکار نیچه دست و پا می زدم که بوی او مرا تکاند؛ بوی تند پشکل و پِهِن تلنبار شده و آمیخته با بوی ترشیدگی عرق تن

زن بودن

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی زنگ خانه چند بار به صدا در آمد،زن با عجله خودش را پای در رساند و با دستانی لرزان آن را باز کرد.چشمان بی‌رمقش با صورت آبله‌گون مرد طلاقی پیدا کرد.زبانش بند آمده بود و اضطرابی که در وجودش زار می‌زد،قدرت تکلم را از او سلب کرده بود.صورتش در عرق سردی غوطه‌ور بود، دستان خیسش را با گوشه لباسش خشک کرد

عاطفه

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام اسم من محمدرضاست اسم شما؟ عاطفه:بازم خل شدی وا چرا؟ عاطفه:اسم تو روبی منم آهو من:آهان ول کن امروز بریم بیرون دوتای بذار بزنگم بچه ها هم بیان من:نه دوتای خیلی وقته دوتای نرفتیم بیرون باشه برم صورتم بشورم بریم بیرون منتظرتم خانمی محمد بیا ریموت در ماشین باز کن تا بیام

هوک راست

نمایش مشخصات حسین شعیبی استیون روی تخت فلزی سلول، دراز کشیده بود و عکس‌های مجله پورنو را نگاه می‌کرد. در سلول باز شد. پدر آلبرتو، کشیش جوان با قبای بلند مشکی در حالیکه تسبیحی را در دو دست خود گرفته بود، همراه با نگهبان زندان وارد شد. نگهبان با دیدن زندانی با تحکم گفت: «بلند شو خودتو جمع‌وجور کن. صبح داری اعدام میشی، این عکس‌ها دیگه به کارت نمیاد

خداوندا

خداوندا تو به من ایسادن را هدیه دادی و احساسی برای شاد بودن وتفکری برای سیروسلوک با این همه چگونه می توان نادیده گرفت: قلبی را که دادی برای عشق وچشمانی را برای عبرت ودهانی برای خواندن از تو گوشی برای از توشنیدن و این همه نعمت برای فهمیدن و هنوز عظمتت در سایه ابهام ‍پروردگارم

تعویضی

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مانسل ایستادگان منتظریم،توی صف دنیا به دنیا اومدیم و توی صف دنیا از دنیا میریم. مثل همه ی مردم با این تفاوت که، از زمانی که به دنیا اومدیم توی بغل مامان توی صف شیر خشک بودیم و درکنار پدر توی صف کوپن بازیگوشی کردیم. توی صف نون و کپسول گاز بزرگ شدیم و توی صف صبحگاه دبیرستان موقع ورود

داستان ما

آمدن ها و رفتن ما برای اثبات زندگی است وگرنه سر هر شاخه گلی هم می توان گریست و هم خندید در اندیشه گل سرخ جهان بس کوتاه است و دل نشین جور دیگر نمی توان تا ابد زیست جهان یعنی عطر خاطره و یاد ........ هرکس جهان را آنگونه یاد می کند که آن را س‍‍پری کرده است مادامی که زنده است خواه رنج

عروسک

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی روی نیمکت پارک نشسته‌ای و فکر می‌کنی، فکر می‌کنی... به مینا خواهر کوچکت و آن عروسک باربی که شده آرزویش. به ناله‌های نیمه‌شبانه مادرت که شبها از درد پا و کمر به خود می‌پیچد... فکر می‌کنی... فکر می‌کنی و به یاد اجاره عقب‌افتاده خانه‌اتان می‌افتی... به یاد اینکه صبح‌ها پله‌ها را آهسته طی می‌کنی تا صاحبخانه متوجه نشود و داد و فریاد نکند

عمليات وحشت در شهربازي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي ترساندن مردم کار بسيار خوبي است اما نه براي کسي که مي ترسد،بلکه براي کسي که مي ترساند."پخ کننده"يعني همان کسي که سر بزنگاه کاري انجام ميدهد که شما بترسيد آدم زرنگي است.او هوشمندانه و با طراحي صحيح دقيقا سر وقت کاري مي کند که شما مي ترسيد و بعدآنقدر خوشش ميايد که با صداي بلند قاه قاه مي خندد

یک کوچه تا خاموشی

نمایش مشخصات سعید بیک زاده پیرمرد لحظه ای ایستاد تا نفسی تازه کند.پاهایش دیگر رمقی نداشتند.ساک سبز فام رنگ و رو رفته را زمین گذاشت و به زحمت کمر خمیده اش را راست کرد.در آن وقت روز آفتاب بشدت می تابید.دستمالی از جیب شلوارش در آورد و عرق صورتش را گرفت.با دقت اطرافش را نگاه کرد.کوچه تقریبا خلوت بود و جز تعدادی

نقاب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - با توجه به این آمار و ارقام و مجموع گزارش‌هایی که در پوشه‌هایی که در اختیارتون گذاشتم هست، به این نتیجه می‌رسیم که شرکت ما با توجه به سابقه کاری و امکاناتی که در اختیار داره بهترین گزینه برای شماست تا این پروژه را با بهترین کیفیت و در کمترین زمان آماده کنه! هشت مردی که دور میز

خواستگاری

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی ماجرای خواستگاری‌های دوستم برای خودش سر درازی دارد،به طوری که کتاب چه عرض کنم،اگر تاریخ دنیا را هم بخواهند بنویسند به اندازه آن کاغذ مصرف نمی‌شود.انگار همین دیروز بود که پروژه خواستگاری دوست دوران بچگی‌ام ،مَمَلی،کلید خورد. هر دو تازه از سربازی برگشته بودیم،مَمَلی دو ماهی

«آسانسور»

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی همه چیز دست به یکی کرده اند تا امروز من بدبخت شوم. دکتر نظری، هفت نمره امتحان شفاهی اش را گذاشته درست این پنج شنبه که امتحان کنکور سراسری برگزار می شود. خدا کند که به امتحان برسم. اتوبوس های تندرو، ستاره هالی شده اند و پیدایشان نیست. اگر هم بعد از صد سال ظهور کنند، از ایستگاه های قبل مردم مثل مور و ملخ به داخلش هجوم برده اند و نمی توانم سوار شوم

عشق ودیگر هیچ

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ می خواهم از آن شب پراز غم و شادی ام بگویم.آری!غم در کنار شادی.. آن شب ،آسمان نیز چون من حسابی دلش گرفته بود،سیا سیاه بود.درست به خاطر می آورم،سیاه چون موهای همان دخترک کوچکی،که مرا در کنر این امامزاده،روشن کرد تا کنارش باشم.تا مبادا تنها اشک بریزد.می خواست من نیز در کنارش،قطره قطره اشک بریزم و آب شوم

سیب سرخ

نمایش مشخصات تیشکه رستاری شب بود و آسمان چه فراخ ! در ایوان خانه باغ چشم به قطره های الماس دامنش دوخته بودم و غرق در سکوت تنهایی . هوشیارتر که شدم آوای غوک و جیرجیرکها سراسر باغ را پُر کرده بودند و نسیم ، عطر گلهای باغ را جاری لحظه ها کرده بود . چراغ باغ همسایه روشن بود . باغی پُر از سیب های سبز رنگ و تُرش . عزمی

استحاله

نمایش مشخصات فرزانه بارانی تلفن قاطی کرده ...همیشه وسط حرف زدن هایم با مادر، وقتی دارد میگوید که برایش نان بخرم ،ناگهان تلفن خرخر میکند و بعد پیرمردی قوز کرده خیلی نالان به یکی از بچه هایش میگوید که درد دارد...زخمش خونریزی کرده و من یادم می رود مادر گفته بود چند تا نان بخرم!!....هنوز نفهمیده ام پیرمرد کجایش را

ببخش اگه اذیتت کردم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره این شاید داستان اخرم باشه شاید دیگه اسمی از من تو هیجا نباشه از تئاتر خداحافظی کردم از گیتار و پیانو هم همینطور تنها دلخوشیم نوشتن حرفای دلم بود تو این برنامه که خیلیا دوست ندارن من چیزی بنویسم تو نظرا دارن فوش کشم میکنن اینم اخرین داستانم شاید باشه امروز شش اردیبهشت ححح سالگرد

کفش های بارانی

نمایش مشخصات فرهاد جوان باران همچنان می بارید،گویی خیال تمام شدن نداشت،کسی چه میداند؟!شاید ابرها هم گاهی دلشان میگیرد...عده ای از پشت پنجره هایشان تنها نظاره گر بارش باران هستند و در پشت پنجرها هرکس به دنبال سرپناهی برای در امان ماندن از باران،اما در این میان گروهی حساب کارشان از بقیه جداست،جماعتی که

نیستی

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی زمین لرزه ی هشت ریشتری زمینم را خراب کرد. هیچ راهی برای ادامه ی زندگی نداشتم. به هر سو زدم . به کس و ناکس رو انداختم. به بقال و چقال. اوستا و نجار، اداره آب و برق و تلفن. کدخدا و فرماندار. از خنده و تمسخر ها خسته نشدم. بهم گفتند: شهیدگاه پر است. خسته ام که نمی دانم چه کنم؟ با اجساد پدر

معذرت میخوام

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ چقدر غمگین است اون لحظه که به من اخم میکنی، دیگه اخم نکن، ❤❤تو عشق منی،❤❤ ببخشید واسه اینکه باعث اخمت شدم، ❤❤❤با اخمم دوستت دارم ولی دیگه اخم نکن❤❤❤ سلام ، من دکترِ فریماه هستم ، خوب نیست حالِش اصلاً ایشون به آرامش بیشتری احتیاج دارن ، استرس اصلاً خوب نیست ایشون

همين که برسند به پشت بون، لگد مي زنند به نردبون

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان براي فرد بي ظرفيتي که تا به چيزي مي رسد يا فرصتي مي يابد جنبه آن را ندارد و از امکاني که برايش فراهم شده سوءاستفاده مي کند مي گويند: «نرسيده به بون، ري ـده به نَردوون»(1) اين سخن کوتاه و گيرا و گويا را مي توان با اندکي دستکاري براي نامزدهاي فعال در انتخابات، از شوراي روستا و شهر بگير

داستانک 20 کلمه ای (افعال فارسی)

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sآمدم دیدم نیستی زنگ زدم جواب ندادی رفتم دیدم افتادی مردی........! بیدارشدم بگویم خوشحالم زنده ای فرصت داری.......!

پوچی

سکوت کرکننده، سکوتی که کل افکار آدم را بسان کاموایی گلوله و اندر کالبد جسمش خرد می کند. کاش کبوتر کلاه به سر فکرم در کویر خاکی اندیشه ام کمی بالهایش را بتکاند کتاب کوچک درونم را کم کم ورق میزنم و به اندکی دور تر از حالم می روم که منظره ای قشنگ نمایان می شود سرو سبزی وسط سرای اندیشه و مردی سیاه، ساک سیاهی در دست بسان مسافری دور می گشت

«خارش و توپ‌های بیلیارد»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) شروع‌‌‌‌ش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، ماله من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم

خانواده ای که نمی شناختم

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی هم‌کلاس سابقم بود.تا آنجا که به خاطرم می‌آید آن زمان رابطه‌مان در حد یک همکلاسی بود و بس،ولی طی چند سال اخیر به واسطه‌ی یک دوست مشترک،ارتباط نزدیکی بینمان شکل گرفته بود.مدت‌ها بود وصف خانواده‌اش را از زبانش می‌شنیدم و همین امر سبب علاقه‌مندی‌ام برای دیدارشان شده بود. سرانجام یک روز به خانه‌اش رفتم

وقتی باران آمد...

نمایش مشخصات متین یحیی زاده باران که آمد رحمت را آب برد. دختری فریاد زد: _بابا بی خداحافظی رفت! من نوشت: عرض سلام و ادب خدمت فرهیختگان عزیز همانطور که همه آگاه هستید، همیشه باران دست در دست رحمت موجب شادی آدمها شده است. اما اینبار باران لطافتش را از دست داده واز روی خشم به رحمت که هیچ به هموطنانمان هم

آرشه ای بر روی شقیقه

نمایش مشخصات همایون به آیین داشتن یک خانه کوچک،یک اتاق، کنج خلوتی که بتوان در آن سالها ماند و نوشت،برایم یک آرزوی دست نیافتنی شده است. هرسال بدلایلی باید خانه ام را عوض کنم؛این اثاث کشی و تغییر مکان، آفتی ست برای هر نویسنده! :« یک خونه حیاط دار،تک اتاق ، یک همسایه بی سر وصدا و صاحبخانه کم پیدا، وِیژه ی شما»

قلبم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره خدا ممنونم که ثابت کردی هنوز بندت هستم و هنوز منو ریز نظر داری سال 1396/2/8 کجا میری میرم پیش چندتا از دوستام برام تولد گرفتن دوستات من میشناسم مادر مادر بله میشناسی باشه برو عزیزم مراقب خودت باش شب هم زود خونه بیا چشم مادرم حتما بعد چند ساعت خودم رو پابرنه تو بهشت زهرا پیدا

صلح کل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) -گریه نکن، الان اینجا نشسته و داره می خنده. تنهایی، تنها دوستش بود. نمی دانم او تنهایی را دوست داشت یا تنهایی او را. ستاره ی سهیلی بود حتی در وادی سلام. انگار آب می شد و در زمین فرو می رفت. ولی او آب نبود... نه! حکایت او، حکایت دریا بود. دریایی بی ساحل. ولی نمی دانم چرا همیشه عطش داشت. خودش می گفت از درون می سوزم

تاکسی ران

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی خورشید پاییزی که زمان زیادی از طلوعش نگذشته بود ،گرمای بی‌رمقش را بر سر مردمی می بارید که برای شروع اول هفته‌ای پرانرژی،از همان دم‌دمای صبح،برای کار و تلاش از خانه بیرون آمده بودند. ایستگاه تاکسی هنوز آنقدرها شلوغ نشده بود.جمعیت اندک بود و تاکسی ران‌ها در انتظار مسافر بودند

بافنده

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) از عادت خوشم نمى آيد، از تکرار هم. يکبار که به تله شان بيفتى! بعدش ديگر قل و زنجير مى شوند به دست و پاى آدم. درست سر ساعت؛ نه يک دقيقه اينطرف تر نه يک دقيقه آن طرف تر؛ هر جاى زمين که باشى مى آيند و صاف مى افتند وسط مغزت. بعد مثل روز برايت روشن است که نشسته توى شرقى ترين کافه ى شهر، کنج

کلاس مداد رنگی ها (روزنامه دیواری)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی زنگ خورد و خانوم معلم وارد کلاس شد و گفت: بچه ها یه خبر خوب دارم براتون، قراره کلاس شما یه روزنامه دیواری داشته باشه تا شما بتونید حرفها و مطالب و نوشته هاتون رو توش بنویسید و اون رو در راه روی مدرسه بچسبونید تا بقیه بتونن بخونن، بچه ها خیلی خوشحال شدن چون همه اونها برای خودشون حرفی

ضعیفه

نمایش مشخصات محدثه نعیمی نگاه کن که چه ساده زندگی رو باختم : یادمه بهم می گفتی ضعیعه ام ، جام توی پستو و اندرونی دنیای مردونته ؛ همون جا بود که تصمیم گرفتم بهت اثبات کنم ضعیفه کیه من یا تو ؟دیگه دامن نپوشیدم ، حالا مثل تو شلوار پوشیده بودم ، روز به روز پاشنه کفش هام کوتاه تر شد تا بتونم مثل تو برای زندگی بدووم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مناظره خبرنگار رو کرد به مرد و گفت : شما طرفدار مناظره ی زنده هستید یا غیر زنده ! مرد گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ! آ غا زنده کیلو چند، غیر زنده کیلو چند ! خبرنگار گفت : ببخشید شما چه شغلی دارید ! مرد گفت : بنده محمود قصاب هستم .خبرنگار خندید و گفت : خیال کردم دکتری ! قصاب با ناراحتی گفت : یعنی اونا قصاب نیستند

در آینه هم تو را می بینم!

نمایش مشخصات م.ماندگار چشمانم را که باز می کنم شادی هایم فرار می کنند و رویاهایم همانند همیشه رخت می بندند. بالای سرم نشسته و آرام آرام گریه می کند. به زنده بودنم شک می کنم که ناگهان اشک چشمانش روی صورتم می چکد. نگاهش می کنم. از چشمان بارانی اش هزاران سوال می بارد! نای حرف زدن ندارم. چشمانم را می بندم و بی رمق می خوابم

گنج نهان

نمایش مشخصات رجبعلی باقری با آب و تاب تعریف می کرد! کارت عابر بانکم همیشه همراهمه ولی نیست.......! پرسیدم :چطور هم هست ، هم نیست؟! جواب داد "رمزش را بعد ازچند بار استفاده فراموش می کنم، وبا تکرار اشتباه باعث باطل شدن آن می شوم ، دوباره صدور کارت جدید و باز بعد از جند مدت همین آش و همین کاسه! واین داستان همچنان

روشن...فکر

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور روی نوک پاهام ایستادم تا بسته ی ماکارونی رو از داخل قفسه بالایی وردارم!خشکم زد! از پنجره آشپزخونه دیدمش که چتر به دست! به سمت خونه ی من می اومد! دلم غنج رفت! این اولین بار نبود که می دیدمش ولی اولین بار بود که خونه ی من می اومد! استاد عزیزی که عاشقش بودم! کنارش که می نشستم خود خودم بودم!

خیلی نزدیک

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای آخرین مرتبه پول‌های توی کیفش را شمرد و در ذهنش با موجودی کارتش جمع زد. بعد با اطمینان دست همسرش را گرفت و به سمت مغازه رفت. فروشنده وقتی مشتری‌ها را دید، ریموت را زد و درباز شد. زن و مرد وارد مغازه شدند. فروشنده به گرمی به آنان خوش‌آمد گفت. زن با اشتیاق به ویترین‌ها نگاه می‌کرد

یک روز داغ

نمایش مشخصات سعید بیک زاده فرامرز کلید را داخل قفل درب ِچوبی چرخاند. داخل خانه شد و در را محکم پشت سر خود بست.خانه شمالی بود و ورودی خانه ، حیاط نه چندان بزرگ اما نسبتا تر و تمیز و شسته و رفته ای بود که وسط آن حوض آب نسبتا کوچکی با فواره ای در میانه آن خودنمایی میکرد. دو طرف حوض دو درخت خشکیده بلند بالایی سر به آسمان سائیده بودند

منهای زندگی

شبی شورانگیز کنار شیشه ی شکسته ی اتاقم به شمع خیره، شعری شورانگیز تر از آن شب می سرودم امشب شبی است شبیه رویاهای شیرینم که هر شب می دیدم صدای ساکت سرود شب گوشم را نوازش میکند من خیره به شمع، شمع خیره به پروانه ی دورش، پروانه شادی کنان به دور شمع می چرخد و در گوش شمع شعری زیبا میخواند،

میز

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی از روزی که منشی گفت:«زیرِ میز کارتو راه میندازه.»تمام فکرم را روی این موضوع متمرکز کرده بودم،که آنجا ماجرا از چه قرار است که این قدر با آب و تاب به تعریف و تمجید از آن می‌پردازد و تاکید اکید دارد که از دستش ندهم.از آنجایی که ما حتی یک نصفه میز هم در خانه‌مان نداشتیم،طبیعی بود از معجزات و حسنات این شی گران ارزش بی‌اطلاع باشم

رنگم کن ،صورتی کم رنگ

دلش گرفته بود چند روزی بود نتوانسته بود درست وظیفه های زندگی اش را که کارهایی تعریف شده بود انجام دهد با انجام ندادن چند وظیفه از خیر کل اش گذشته بود ...شب با خداوندش حرف زد خدایش میدانست دل بنده اش از تنبلی های خودش گرفته ،شروع کرد به حرف زدن نه حرف درباره مشکلاتش بلکه درباره احساساتش


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1