آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

ستاره ای روی اب

اب پاهای لختش را نوازش میداد و ماسه های را از روی انها میشست. یک صدف سه صدف ...دریا را دوست ندارم اما ستاره کوچولو همیشه کنار دریا صدف جمع میکند .دخترک چشم های اسمانیش را به من دوخت و گفت :« مامان فقط یازده تا شد.» لبخند زدم و گفتم :«بسه دیگه . بدوبریم خونه ...بعدا دوباره میایم پاهایش را روس ماسه ها کوبید و گفت:«نه

عشق و مرگ

نمایش مشخصات مسعود رضایی در یک محله زندگی می کردیم،هر روز با یک دختر به خانه می آمد،اسمش را هیچکس نمیدانست،همه در مورد او نظر مختلفی داشتند،ولی هیچکس نمیدانست او که بود از کجا آمده بود و خانواده اش چه کسی بودند. چشم هایی آبی و چهره ای دلربا داشت و یک پسر خوشتیپ و خوش قیافه بود ،همه دختر های محله مات و مبهوتش بودند

میرزا

نمایش مشخصات داود عزیزی پلک هایش کرکره ی نیمه باز مغازه ها بود ، وقتی لاالاالله میگفتند ، باد موهای جو گندمی کم پشتش را تکان میداد ، یاد حرف میرزا افتادم ، میگفت:فقط کلاهت را به احترام برای کسی که غرق میشود بردار و از آنجا رد شو . سایه های دیواری که پیر مرد پشتش دراز به دراز افتاده بود ، زیر زانوهایش بود

شیشه صبر_ قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) . - لطف دارین. شقایق حرف ها در گلوش گره می خورد و بر زبون آوردنش براش سخت بود، مهتاب هم یه حس ششم قوی بهش می گفت که قرار هست باهاش راجع به چی حرف بزنه! اتاققش از همیشه به نظرش تاریک‌تر و کشیده‌تر میومد نگاهش رو به شقایق دوخته بود و شقایق بعد از کمی مکث گفت: راستش چون بحث یه زندگی هست و تشکیل یه خانواده به خودم این اجازه رو دادم که اول با شما صحبت کنم

دنباله داری - قسمت سوم

خانم پرستار وارد اتاق شد. تازه به هوش اومده بودم. دور و برم خیلی چیزا میدیدم که انگار قبلا دیده بودم. همون بیمارستانی بود که قبلا برای عیادت از داود اونجا رفته بودم، ولی این بار با این تفاوت که خودم هم کنار تخت داود یه تخت داشتم و روی تخت دراز کشیده بودم. وقتی به هوش اومدم، پرستار سریع دکتر رو خبر کرد تا بیاد و چند تا اخطار بهم بده

سینما ایران

نمایش مشخصات محمد رضا بادره میخوام با حرفام کمی وقتتون بگیرم چند وقت پیش به پرورشگاه رفتم تا باز هم با بچه هام تنها باشم و راجب چیز های جدید بحث کنم تا اینکه گزارشگری تمام برنامه های من را خراب کرد با سوالات الکیش که ببخشید سلام اقای بادره میتونم وقتتون بگیرم بفرماید میخوام بدونم نظرتون راجب سینمای ایران

خاکستر - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در چادر بزرگ فرماندهی ، روی جعبه هایی که به عنوان صندلی قرار داده شده بودند، نشستند . دیوید و افرادش با کنجکاوی به سونیا ، کِلی ، آلیس و بقیه نگاه می کردند . به خصوص آلیس و کلی که کمترین صدمه را دیده بودند . دوید : واقعا رباتهای بینظیری داری جف ! وقتی به این دوتا نگاه می کنم ، اگه بقیه

دایی عیسی

نمایش مشخصات مصطفی زمانی دم ظهر بود و خودمان را به زور چپانده بودیم، زیر سایه ی دیوار کاه گلی خانه. خواستگاری خواهرم بود و سنم قد نمی داد جایی در محفل داشته باشم؛ اما چرا دایی عیسی هم توی آن گرما آمده بود بیرون، و همراه با من 'خاک بازی' می کرد، خدا می داند! آن موقع ها عقلش را هنوز از دست نداده بود. ریشش را خاراند

روباه محاکمه می شود

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی بالاخره بعد از کش و قوس فراوان ، قانون جنگل روی برگ نارگیل نوشته شد و به فرمان شیر رسید . شتر ، که همیشه در خدمت و مورد اعتماد شیر بود آن را به درخت کاج بزرگی که وسط جنگل بود چسباند تا همه حیوانات آن را بخوانند. شتر در راه برگشت به نزد شیر بود که دید کرگدن ، روباه را دست بسته به خدمت

ببر در زنجیر-8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت . او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟ امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم . مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟ - چیزهایی تو ذهنم هست

موهای دور من

نمایش مشخصات مصطفی زمانی اگرچه به کمر می رسید موهایش، اما موهای من بلندتر از موهای او بود. بلندتر و حتی نرم تر! غروب که می شد به شکل دایره پخش می کردیم روی علف های توی حیاط خانه شان! سرم را میگذاشتم روی موهای بورش، سرش را می گذاشت روی موهای خرمایی م. یکبار همانطور که خیره به آسمان دراز کشیده بودیم از مادرم

سلنا - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود

خاکستر - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند

منتخب

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دخترک متین و آرام روی صندلی نشسته بود. موهای خرمایی رنگش را که پایینش فر درشت میخورد به خوبی شانه زده بود ؛و منتظر ورود بود.ساعت ۱۰.۲۲دقیقه اجازه ورود یافت. در را باز کرد و با نگاهی معمولی به مرد روبرویش سلام کرد، مرد اما با نگاهی مشتاق و تحسین شده نگاهش کرد ،مرد می دانست هیئت ارزیابی

شیشه صبر_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) نفس زنان پله ها رو دو تا یکی اومد بالا خیلی خسته بود، طبق معمول آسانسور خراب بود! با خودش فکر کرد کی از این جهنم خلاص میشم؟ و بعد لبخند تلخی زد و گفت: هیچ وقت! باز با صدای بلند حرف زده بود! اطرافش رو نگاه کرد کسی نبود فقط شاید دوربین مدار بسته هر از گاهی قیافه اش رو در حال با خودش حرف زدن شکار می کرد که اونم براش مهم بود و نبود

آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه) نوشته‌ی: حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه ایرانی) نوشته‌ی: حسین خسروی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرد هر روز صبح زود با یک خر و دو گاو به مزرعه‌اش در پای کوه می‌رفت. آنقدر راهش زیاد بود که نمی‌توانست ظهر برای ناهار خوردن به خانه برگردد؛ برای همین ناهاری مختصر همراهش می‌برد

مدال و بهرام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد. امروز سال یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور

سِلنا - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف

یک روز معمولی

نمایش مشخصات ف. سکوت بالاخره رفت. حالا می توانستم با خیال راحت هر کاری دوست دارم، بکنم. با این که در کل شبانه روز سه جمله هم رد و بدل نمی کردیم، بودنش حس زیر ذره بین بودن بهم می داد و از اعماق وجدانم چیزکی به نام احساس مسئولیت یا وظیفه شناسی وادارم می کرد که حضور نامرئی ام را با غذا پختن، ظرف شستن، تمیزکاری و حتی نشستن در کنارش مرئی کنم

به بچه هایتان یاد بدهید دنبال مردم راه نیفتند

نمایش مشخصات صدف رسولی چندوقتي است حس مي‌كنم وقتي دارم از سوپرماركت دو تا كوچه بالاتر بر‌مي‌گردم به آپارتمان خودمان، كسي دنبالم مي‌كند. تا حالا نشده سرم را برگردانم تا ببينم كسي پشت سرم هست يا نه. حتي تا حالا هيچ صدايي هم از او نشنيده‌ام. اما مطمئنم كسي پشت سرم مي‌آيد. وقت‌هايي كه بايد عجله كنم و بدوم

شیشه صبر_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که آلبوم و نوشته-ها در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و حامیش هست

دنباله دار - قسمت دوم

- ماموریت امروزت یکم سخته. حواست به خودت باشه. بیشتر از این چیزی بهت نمیگم. شاید اگه الان استرس بهت وارد کنم، موقع مواجهه با مشکل کارت سخت تر بشه. اگر احساساتت رو کنترل نکنی ممکنه یادت بره که به کجا تعلق داری. شاید تا آخر عمرت توی یه هزارتو زندان بمونی. پس سعی کن از هر چی که دیدی تاثیر نگیری

پرواز

نمایش مشخصات رها تمیمی آخرین نگاهم را به مهران دوختم، از پشت شیشه برایم دست تکان داد. از دور برایش بوسه ای فرستادم‌. جانم را، راهی جایی می کردیم که از هرجای دنیا با صفاتر و زیبا تر بود. برادر عزیزم، از صاحب خانه خواستم خودش مراقبش باشد. صبح که رفته بودیم تا با خانم جان خداحافظی کند، آقاجان هم با اینکه زمین گیر و روی تخت بود، بیدار شد و به بدرقه اش آمد‌

ببر در زنجیر-7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند . دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا

مگر زندگی معنا دارد؟!

نمایش مشخصات سمیرا پوریان گویی زندگی برایش معنی نداشت شنیده اید می گویند یه گوشش در است یه گوشش دروازه؟برای او تولد در بود و مرگ دروازه اصلا حیاط بین در ها برایش مهم نبود به همین خاطر بود که شب ها در کارتونی به اندازه یک بالش کوچک می خوابید و صبح ها در خیابان های شهر پرسه میزد حتما میپرسید برای غذا چه میکرد

آمدند و رنج بردند و رفتند!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی شادمان‌ترین انسان‌ها رنگ می‌بازند. به افکاری پریشان فرو می‌روند و بر حماقت‌های خویش پوزخند می‌زنند، اما همگی گیج‌تر از آن‌اند که حقیقت را بازگو نمایند. خواب بودم، خواب می‌دیدم... نخست خود را کنار دری دیدم. آن سوی در، لیستِ اسامی افرادِ بسیاری که تاریخ مرگشان در آن ثبت شده بود، نصب کرده‌اند؛ گویی اجازه نداشتم از در بگذرم

«پانصد تومان آبرو!»

نمایش مشخصات حمزه بنی سعید کاملا مشخص بود دمپایی های تا به تایش که دو برابر سایز پاهایش بود مثل شلوار و بلوزی که به تن داشت عاریه ای است. چهار سال بیشتر نداشت؛ با موهای فر و پوست سبزه و لهجه ی شیرینش بسیار محبوب کاسبین محل بود. همیشه تا دیر وقت حوالی همان چهار راه پرسه می زد و چراغ قرمز و شیشه های پایین ماشین ها برای او معنای امید بودند

دنباله دار - قسمت یکم

- همه چیز درست پیش میره؟ - بله همه چیز درسته. - پس من دیگه تا وقتی که اتفاق خاصی نیفتاده باشه، چیزی نمیگم. دوران دبیرستان بهترین دوره تحصیلی زندگی من بود. بهترین و پایدارترین دوستانم رو توی همون دوران پیدا کرده بودم. هر روز با هم بیرون می رفتیم. یاد پیاده روی های بی هدف توی خیابون ها به خیر

بخشش

نمایش مشخصات رها تمیمی -چهارراه اول پیاده میشم. کمی مانده به چهار راه ایستاد. -خانوم! سرچهارراه شلوغه نمیشه واستاد، همینجا پیاده شین. -خانوووم!! نمیخواین پیاده شین؟ نگاه گیجش را به راننده دوخت. می خواست. باید پیاده می شد و می رفت. اسکناسی را جلوی راننده گرفت و بدون حساب و کتاب باقی مانده ی پول پیاده شد

سلنا - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : باید خودت سوار شی ، من کمکت می کنم ، دست راستتو رو پشتم بذار و وقتی گفتم ، خودتو به سمت بالا پرتاپ و پاتو از هم باز کن . جسیکا سر تکان داد . سلنا : حالا ! جسیکا با دست به پشت او فشار آورد و خودش را به سمت بالا پرتاپ کرد . سلنا هم با یه حرکت سریع زانوهایش را خم کرد تا بدن او بالاتر از بدنش قرار بگیرد

کوه استوار

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️ به نام استاد عشق ❤️ پدر عهده دار مسٔولیت خطیری در خانواده است. بار اقتصادی خانواده بر دوش او است.او مانند یک اقتصاد دان همه چیز را مدیریت می کند و مانند یک مدیر همه را به سوی راهی روشن و صحیح هدایت می کند. پدر مقام والا و سختی را عهده دار است ولی شانه هایش محکم تر از آن است که بخواهد در برابر مشکلات خم شود

یک عصر و پروانه

نمایش مشخصات سارا یاسمینی ساعت چهار بعد ظهر بود ،یک چرت زده بودم و مثل همیشه توی آشپز خانه دنبال چیزی برای خوردن . مادر خواب بود ،پدر هم‌ همین طور . من فقط بیدار شده بودم آن‌هم‌ به زور . البته خودم میخواستم از خواب زیاد خوشم نمی اید ،آدم را عین یک پخمه می کند،وقت ارزشمندت را الکی الکی ازت می گیرد . توی یخچال پاکت شیر بود

داستان شوالیه سیاه

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خبر خیلی زود پخش شد، ویلیام هم که برای سر زدن به زمینش به شمال اسکاتلند رفته بود بعد از خبر دار شدن سفرش رو نیمه تموم گذاشته و برگشته بود، آروم به سمت خیمه ادوارد اومد و گفت: این خبر صحت داره؟ ادوارد سرش رو پایین انداخت و گفت: نمیدونم. ویلیام گفت: کی برای اولین بار این شایعه رو پخش

اذان

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️ به نام خالق مهربانی ها ❤️ گاهی بعضی چیزها آرامش خاصی به انسان می دهد، مثل اینکه بدانی یک نفر با وجود تمام بزرگی و عظمتش منتطر تو است، منتطر سخن گفتنت و درد دل کردنت.صدایت می زند برای سخن گفتن با خودش، پس به دیدار او برو و به او اعتماد کن. همین طور که درگیر این افکار بودم احساس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ایران خبرنگار بعد از آنکه از زن و مرد جوانی پرسید ایران را دوست دارید ؟ آنها پاسخ دادند آری ! رفت سراغ پیرمرد و پیرزنی که منتظر اتوبوس بودند؛ پرسید ببخشید پدر ! شما ایران را دوست دارید؟ پیرمرد نگا هی به زنش انداخت و گفت : خیلی زیاد! خیلی زیاد! خبرنگار پرسید چرا ؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت : ایران همسر من است ! می شود او را دوست نداشته باشم

آوای ماه وحشی - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، با روشن شدن هوا بیدار شدم . روی صندلی خوابم برده بود ، متوجه پتوی نازکی که رویم انداخته شده بود ؛ شدم . از پنجره به بیرون نگاه کردم . گرگ همراه تعداد زیادی از همنوعانش را به مزرعه آورده بود . از جایم بلند شدم، اسلحه را به دیوار تکیه دادم و پنجره را باز کردم . گرگ ها سرشان را بلند و به من نگاه کردند

هشت سالگی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تولد هشت‌سالگی‌ام بود. آن زمان برگزاری جشن تولد این‌قدر متداول نبود ولی پدر من عادت داشت برای ما تولد می‌گرفت. مهمان هم دعوت نمی‌کرد، می‌گفت مردم دچار معذوریت می‌شوند که حتماً کادو بیاورند. روز تولد پدرم کیک می‌گرفت و یک دسته‌گل و هدیه. این قسمت هدیه خیلی جذاب بود، یک بسته کادوپیچ شده که هیجان باز کردن و دیدنش ارزش یک سال انتظار را داشت

آن روی سکه

پایم پیچ می خورد. پاشنه ی ده سانتی کفشم کنده می شود. پاشنه را در دست می گیرم و کلافه به سمت پارک راه می افتم. بر صندلی که زیر درخت کاجی نه چندان بزرگ قرار دارد ، می نشینم. با چشمانم مدام اطراف را زیر نظر دارم. از شدت خستگی تمام بدنم درد می کند. با دیدن قد کوتاه و هیکل ورزیده ی آرش ساقی، نفس عمیقی می کشم

نیم روز با گوریل

17 فروردین 1369 / ساعت 1 بعدازظهر شمسی خانم کنار حیاط نشسته بودو سبزی پاک میکرد اما به دیدن مردی که از بالای دیوار حیاط خانه به داخل خانه لیز میخورد، نفسش در سینه حبس شد و دسته سبزی ای که در دستش داشت روی سفره روبرویش انداخت. شمسی خانم اول خواست فریاد بزند اما نتوانست. مرد که هنوز پشتش به شمسی خانم بود در حیاط را باز کرد و یواشکی به بیرون سرک کشید

راز معبد

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده فصل اول: *از همه زود امتحانمو دادم و زدم بیرون.اونقدر خوشحال بودم که نگو.آخه قرار بود با بروبچ بریم هواخوری اونم به زور و التماس با کسب اجازه از مقامات بالا.دومین نفری که بیرون اومد فرزانه بود.کم کم سروکله بچها پیدا شد. فرزانه:ببینم آوا این خره چرا نمیاد؟ آوا:نمیدونم ولله منم همین الان اومدم ولی اومدنی دیدم چمبره زده رو ورقه

قحطی را می توان به وضوح لمس کرد

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤به نام خدا❤ گاهی با خود می اندیشم که تا کی می خواهد اوضاع به همین شیوه پیش برود؟تا چه وقت باید بین انسانها این همه تفاوت و فاصله باشد؟ در کدام کتاب یا مجله ای نوشته اند که باید این همه اختلاف و تفاوت بین انسانها باشد؟ کدام شخص این قانون را تصویب کرده ؟ یکی تمام

پر باز

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف به به خانوم خانوما از این طرفا؟ راه گم کردی؟ میدونی؟ به دلم افتاده بودکه الان روی پشت بوم یه خبرهایی هست تندی اومدم. بالا اگه ننه ام بفهمه ها نمی دونی چه اوضاعی میشه. خونه جدید بهت خوش میگذره؟ باهات خوش رفتاری می کنن؟ ببین... هیشکی مثل من دوستت نداشت. میدونی؟ چند مدتیه ازوقتی رفتی دیگه حالو حوصله ی هیچ کاری رو ندارم

یک روز معمولی

نمایش مشخصات همایون طراح آن روز تعطیل بود. صبح کمی دیرتر از معمول میکیس تئودوراکیس از خواب بیدارم کرد. طبق معمول چشمانم را مالیدم و به زور آنها را باز کردم. ساعت مچی ام را بستم. چرخیدم و همسرم را آرام بغل کردم و بوسیدم. مثل همیشه " دوستت دارم " خش داری گفت! " صبح بخیر عزیزم " گرمی تحویلش دادم. از جایم بلند شدم و صبحانه ای آماده کردم

آن سوی رود ........قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بعد از شام به اتاقم رفتم و چون خیلی خسته بودم ، زود خوابم گرفت . نیمه های شب با سر و صدا و صدای تیراندازی از خواب شدم . در حالی که داشتم از روی تخت بلند می شدم ، مادرم به اتاق آمد و گفت : سر و صداها و صدای تیر را شنیدی؟ نکند برای پدرت اتفاقی بیفتد ؟ چیزی نگفتم و به کنار پنجره رفتم

آغوش تو

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم ، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند . بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب میکنم ، ان را در اغوش میکشم تا شاید ، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را

در راه پله ی سفید کمی نمناک

نمایش مشخصات صدف رسولی - متاسفم آسانسور خراب است. بايد از راه‌پله‌ي كناري برويد. با كمي عصبانيت از اتاق خارج مي‌شوم و از راهرو مي‌گذرم. از فاصله‌ي دو، سه متري به راه‌پله نگاهي مي اندازم. معلوم است كه تازه آن‌جا را طی کشیده‌اند چون کمی نمناک است و هیچ رد کفشی به چشم نمي‌آید. شاید باید صبر کنم تا راه‌پله کمی خشک شود

شانه هایم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی بچه که بودم مادرم هر روز خدا، کله سحر می رفت زمین های مردم کارگری می کرد و غروب برمی گشت. خانه مان شلوغ بود. پدر که نداشتم اما خواهر و برادر تا دلتان بخواهد. بعضی شب ها که چشم باز می کردم، می دیدم موهای بلند خواهر، زیر پالشتم است و انگشت شست پای برادر، توی سوراخ گوشم. اتاقی کوچک و گرم، مشحون از پشه هایی که زور هیچ پنکه ی پارسی به کیشاندنشان نبود

آه آناستازیا دخترم (14)

نمایش مشخصات بهروزعامری آنچه نیروی ذخیره در زلزله را بالا می برد فشاری است که از طرف شبه جزیره عربستان بفلات ایران در جهت شمال وارد می شودو آنچه محافظت می کند لبه شمالی گسل هاست؛ این فشار دائماً اضافه می شود تا اینکه با مقاومت مقابل مساوی و پاکمی بیشتر شود و آنگاه است که متاسفانه زلزله رخ می دهد. همانطور که در گفتار قبلی گفتیم درست مانند تغییر در جامعه ی عربستان است

سندبادنامه

نمایش مشخصات حیدر شجاعی این اثر را از می زیاده(1941 - 1886) نويسنده‏ لبنانى، يكى از فعّالان ‏جنبش نوين ادبى است ترجمه کردم و تقدیم خوانندگان عزیز میکنم. امیدوارم خوشتان بیاید. *** دومين سندباد كسى جز من نيست! مى‏توانيد مرا دومين سندباد يا نخستين سندباد زن بناميد. هر دو نام براى ‏من قابل قبول است. تنها فرقى

داستان توپ امیلیانو

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی اسم من آلفردوست و دوازده سالمه، عاشق فوتبالم و تیم شهرمون بارسلون رو می پرستم٬ پدرم کفاش دوره گرده و تو خیابون ولاسکز کفاشی میکنه و تازگی به سل خفیف هم مبتلا شده و زندگیمون با یه بحران جدی روبه روست. تمام شهر پر از سربازهای فاشیست فرانکوست و اونها تونستن با کمک فاشیستای آلمان و

ممنوعه ای برای ما

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی «فاطمه نوروزی»: ممنوعه ای برای ما" جسمم خسته از کار روزانه،و ذهنم خسته تر از نگرانی آینده،تنم را آزاد کردم از بند لباس ها،و رها شدم بروی تخت خواب دو نفره ای که چند سال است فقط شاهد گریه ها و دلتنگی و خستگی زنی تنها است،چشمانم خمار خواب بود که صدای پیامک گوشی مرا از جا پراند،با تمام بی حوصلگی رمز گوشی را باز کردم

آوای ماه وحشی - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی یکی از نگهبانها گفت : قربان ، با این کار تحریکشون کردیم ! والتر : ساکتشون کنین . نگهبانها با شوک دهنده ها به سمت ما آمدند. و با آن به ما حمله کردند . شدت درد و شوک ، مارو وحشی تر کرد . یکی از گرگینه ها از فرصت استفاده کرد و با پنجه روی صورت یکی از آنها خط انداخت . نگهبان ، شوکر را رها کرد و با دست صورتش را گرفت ، خون از لای انگشتانش بیرون زد

پرانتزی در انتهای زمان

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) می دانستم خواب می بینم اما نمی توانستم بیدار شوم ! شاید یک انفجار , یک سقوط , یک ضربه ی کوچک حتی در اندازه ی یک تلنگر می توانست مرا از کابوس جدا کند . هواپیما به آرامی پیش می رفت و او به نرمی , سرش را بر روی شانه هایم تکیه داده بود . او نمی دانست ! آرام بود و نمی دانست که هواپیما خواهد افتاد ! اما من به خوبی می دانستم ! آن را بارها در خواب دیده بودم

سلنا - 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به نانسی کردم و گفتم : ممنون که جسیکا رو آوردی ، راستش در گیر حس چند گانه ام ، اون تصادف، رو ویلچر بودن جسیکا ، تنهایی سارا و اینکه پدر خوبی ام ، دنبال چیزی می گردم که آرومم کنه، آرزو دارم ، اونها باه دوستای خوبی باشن ، جسیکا رو پاش راه بره ، من با خودم کنار بیام ، همه چی ساده به نظر

خاکستر- 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی لیون و بقیه تصویر فضای پشت سرشان را تا حداکثر ممکن درشت نمایی کردند و به جستجویشان پرداختند. جیک : تو دید نیستن . آلیس : نباید آماده مقابله باهاشون بشیم ؟! به مسلسل سنگین پشت ماشین اشاره کرد . جف نگاهش کرد و با سر به او اجازه داد . آلیس به عقب ماشین رفت و شروع به مسلح کردن آن کرد. بقیه هم آماده مقابله شدند

آن سوی رود ........قسمت2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صبح زود ، قبل از آن که آفتاب بزند از خواب بیدار شدم . از خانه بیرون زدم و به سمت رودخانه رفتم . از دور نگاهی به قایق کردم و قبل از اینکه کسی مرا ببیند به سمت خانه حرکت کردم . موقعی که به خانه رسیدم اهل خانه بیدار شده بودند . صبحانه و چای خوردم و به نزد مادرم رفتم . با تعجب نگاهم کرد و گفت : خبری شده ؟ گفتم نه

کوچکترین پادشاه جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پدرم از دیروز به سلطنت رسید و پادشاه شد و من خیلی خیلی خوشحالم! اصلاً نمی‌توانید تصور کنید این قصری که در آن زندگی می‌کنیم چقدر خوب و راحت است. قصر ما برق دارد و دیشب خیلی راحت با فشار دادن یک کلید همه‌جا روشن شد! یک حمام تمیز و خوشگل با آب گرم دارد و مامان مجبور نیست تو قابلمه آب

طوبال

نمایش مشخصات حیدر شجاعی «اکثر ما انسان‌ها عادت داریم یا پرگویی کنیم، یا نصایح دیگران را تنها بشنویم و بدان عمل نکنیم. اکثر ما عادت داریم چیزهایی را بشنویم، ولی آنها را نمی‌آموزیم. برخی از انسان‌ها که تعدادشان کمتر است، آنچه را می‌شنوند می‌آموزند، اما باز هم بدان عمل نمی‌کنند. بعضی نیز آنچه را می‌شنوند می‌آموزند و بدان عمل می‌کنند، اما تعداد آنها کمتر و کمتر است

سلنا - 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بالاخره جسیکا و نانسی را دیدم و برایشان دست تکان دادم . آنها هم من را دیدند . به طرفشان رفتم ، جسیکا روی ویلچر برقی نشسته بود و نانسی در کنارش حرکت می کرد . گفتم : سلام ، خیلی خوشحالم که قبول کردین ، به خصوص تو جیسکا ، این گلها برای توئه . نانسی: راضی کردنش خیلی سخت بود . ولی بالاخره موفق شدم

خاکستر- 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جف ، اطرافش را زیر نظر گرفت و ماشین را متوقف کرد. پس از پهن کردن پارچه بر روی زمین ، به سراغ جعبه های پشت ماشین رفت . و از داخلشان اشیایی بسته بندی و پنهان شده را بیرون آورد . بقیه با تعجب به او نگاه می کردند. با باز شدن اولین پارچه که قسمت از زانو به پایین یه پا در آن قرار داشت ، کنجکاوی شان بیشتر شد

داستان باغ بلور

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم سالهای سال بود که در باغ بلور بلورهای زیبا زندگی می کردن، خدای اونها نور بود که به همشون می تابید و درخشانشون می کرد. بلورها هر کودوم به شکلی بودن و وقتی نور از اونها رد میشد به رنگهای زیبایی در میومد که این خصلت رو نور به اونها داده بود تا بیشتر خودش رو معرفی

رانده شده-40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی : این رو تریش هم اثر می کنه ، با اینکه خیلی قدرتمنده ، با این حال این می تونه اذیتش کنه ، زیاد بهش نزدیک نشو . میلر : تریش ، یه شیطانه ، درسته ، مواقعی که باهاشم ، گردنبند رو گردنم نمیندازم . آنی : فکر خوبیه ، ولی همیشه همرات باشه ، البته خود تریش هم می دونه چکار کنه ، من تا اومدن

آهنگ زندگی ........ قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گوشی را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون زد و به حیات رفت . به گلها و گیاهان باغچه آب داد و بعد از چیدن چند شاخه گل ، به آشپزخانه رفت و بعد از خوردن صبحانه و چای ، گلها را به دست گرفت و راهی بیمارستان شد . قبل ازآنکه به نزد مادرش برود به اتاق پزشک معالج رفت و با او به گفتگو نشست . آقای دکتر

آوای ماه وحشی - 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شروع به خوردن شام کردم . بعد از شام به پشت میزم رفتم . نقشه شهر و اطرافش را روی آن پهن کردم ، سلیک شهری در میان جنگل و کوهستان و دارای چندین رو دخانه بزرگ و کوچک بود . جنگل در شمال و جنوب شهر و کوهستان در شرق و تا پشت جنگل در قسمت شمال امتداد پیدا می کرد . قسمت غرب دشت هموار ، که با آزاد راهی به سایر شهر ها متصل می شد

ببر در زنجیر-6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی امیل یکی از چاقوها را از ریحان گرفت و گفت : دو نفرن ! ریحان : از اینجا خارج شین ، حتی ممکنه بیشتر از این باشن. مارکوس با کمک امیل و ریحان از ساختمان بیرون رفت . از ناراحتی لبانش را گاز گرفت . چاقوهایش نتوانسته بودند ، شکار را از پا در بیاورند . با خودش گفت : لعنتی ! باهوش تر از این حرفهاست

آن سوی رود ........قسمت1

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با پدر سوار قایق شدیم و از رودخانه عبور کردیم و به آن سوی رود رسیدیم .جایی پشت یک تپه که بجز سنگ چیزی دیده نمی شد . هوا داشت تاریک می شد و من که خیلی ترسیده بودم به پدرم نگاهی کردم و از ترس به خودم می پیچیدم . پدر مرتب به این سمت و آن سمت می رفت و مرتب سیگار می کشید . چند دقیقه بعد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدا گفتم : شیخ هر روز در مسجد از خدا برای مردم می گوید.محمود گفت : او از خدای خویش می گوید.گفتم : مگر خدای شیخ با خدای ما فرق می کند. او گفت : آری ! قلم پسر قلم را از روی میز برداشت و با دقت آن را بررسی کرد و گفت : پدر! مگر داخل قلم غیراز جوهر چیز دیگری هم هست .پدر گفت : نه ! پسر گفت : پس چرا عده ای از آن می ترسند

آوای ماه وحشی - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی من را به مقابل قفس مرگ بردند . یکی از نگهبانها در قفسم را باز کرد و نگهبان دوم هم در قفس اصلی را ، وارد شدم . مردی که رویم شرط بسته بود را در میان کسانی که نزدیک قفس بودند ، دیدم. برگه اش را نشانم داد . سر تکان دادم و لبخند زدم . او هم خندید . اطرافیانش به او نگاه کردند . یکی

زن بدون سرنوشت

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی در تابلوی فیروزه ای رنگ نوشته شده «کمالیه» . اما تنها اداره پست می داند آنجا کمالیه است. قدیم در آن محل که این همه خانه نبود گوسفند سلاخی می کردند . به خاطر همین، اسم سلاخی ها روی آن محل باقی مانده است. تا نگویی سلاخی ها کسی نمی داند آنجا کجاست! عاطفه تازگی ها به محله ی سلاخی ها کوچ کرده یا پناه آورده بود تا کسی نداند او کجا زندگی می کند

چشمانت...و ديگر هيچ

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی sچشمانت خرابم كرد،رسوايم كرد،بي كسم كرد،بي اعتبارم كرد،بي حواسم كرد،بي همه چيزم كرد ولي آرزويم است،لحظه اي با تو چشم در چشم شدن تا بگيرد بازم همه چيزم را تنها تورا داشتن خوب است و ديگر هيچ هيچِ هيچِ هيچ

❤️قلب خانه ی عشق❤️

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️به نام خالق عشق❤️ گاهی متوجه صدایش نمی شوی، انگار از کار افتاده و گاهی آنقدر می تپد که نمی توانی آرامش کنی.نیاز به آرامش دارد،به محبت ،به عشق.قلبی را می گویم که خیلی ها آن را شکستند و تو........ . آیا آن زمان که اجابتم کردی،شکرگذاری ات را نکردم؟ امروز آنقدر درمانده و دلگیرم که نمی دانم چگونه آرام و قرار یابم

تقلب

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی  الکی نیست. زبان تخصصی رو بیست شده.  چطوری بیست شدی؟ ما فکر کردیم بردنت کمیته انضباطی. به هیچ کدام از حرف ها توجه نمی کنم. **** ما دخترها تا آخرین لحظه، برای آخرین امتحان این ترم، جزوه هایمان را می خواندیم. پسرها عین خیالشان نبود و راحت سر جایشان نشسته بودند.  این قسمت گرامر رو خوندی؟  ای وای نه

رانده شده-39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با احتیاط از ساختمان خارج شدند و به طرف ماشینها رفتند . به طرف گارد ملی به راه افتادند. تریش بالای سر آنها به دنبالشان حرکت کرد . ماشینها با تمام سرعت خیابانها را طی می کردند . افراد داخل آنها آماده شلیک به هر کسی که می خواست به آنها نزدیک شود ، بودند . وارد خیابان 52 شرقی شدند ، تعداد زیادی سگ و یه موجود بالدار راهشان را سد کرده بودند

آوای ماه وحشی - 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی - یه گرگ ! اهلیه ؟ : نه ! وحشی وحشی ، اسم هم نداره ، خواستی یه اسم براش انتخاب کن ، چون باهاش همکار می شی ! البته هر اسمی به جز گرگی ، خیلی کلیشه اییه ! کیت خندید و گفت : آدم شوخی هم هستین . گفتم : با اخم و تخم و گرفتن خودت برای بقیه به جایی نمی رسی ، در عین قدرت باید با همه مهربون و صمیمی

آهنگ زندگی ........ قسمت 2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" چند دقیقه ای آنجا ایستاد و مشغول نگاه کردن به ساحل و رهگذرانی که در آن اطراف بودند ، شد . بعد بلند شد و دوباره به بیمارستان رفت . در راهرو بیمارستان دکتر معالج مادرش را دید ، به سمتش رفت و جویای حال مادرش شد . دکتر نگاهی به او کرد و گفت : سری به مادرت بزن و بعد به اتاقم بیا تا در مورد موضوعی با هم حرف بزنیم

یک شب بارانی

نمایش مشخصات میثم توسلی گوشی موبایلش زنگ خورد و بعد از مکثی طولانی و در آخرین لحظه جواب داد : ((بله؟)) ((سلام، نگارم )) ((سلام چطوری نگار؟)) (( خوبم، زنگ زدم حالت و بپرسم و سراغی ازت بگیرم)) (( من خوب نیستم ، دلم گرفته و دل و دماغ هیچ کاری ندارم )) (( دلت چرا گرفته ؟ میخواستم واسه فردا شب دعوتت کنم بیای خونم ، یه

فرار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از همه طرف صدا می آمد . ترس عجیبی سرتاپا وجودم را گرفته بود . از شدت ترس جرات نفس کشیدن هم نداشتم . پشت علفها پنهان شدم و از سوراخ کوچکی به دور و بر نگاه می کردم . سر و صداها که خوابید تا حدودی احساس آرامش کردم ولی با این وجود هم هنوز کم و بیش ترس داشتم . برای احتیاط همان جا ایستادم و چون چیزی به تاریکی هوا نمانده بود ، خیالم تا حدودی راحت شد

ببر در زنجیر-5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی چرخی به دور خانه مارکوس زد . خانه ایی بسیار بزرگ که درقسمت شمالی و جنوبی به خیابان اصلی و در شرق و غربش به کوچه های فرعی ختم می شد . روز را انتخاب کرده بود ، چون در صورت شکست می توانست به سرعت درمیان مردم و مغازه ها گم شود و روی کمک کسانی که کسی را در زندان داشتند و یا برده ها حساب کند

اسکیزوفرنی دو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سرش رو از زیر پتو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش رو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش.... حالا نوبت پنهان بودن سرش زیر ملافه بود بعد از وارسی حسابی که همه جا زیر ملافه هست یانه ،چون که میدونست نباید جایی شو ببینه بالاخره نامحرمه ولی باید حرف میزدن زل زد

خاکستر-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی پرسید : متعلق به کجایی؟ پایگاتون همین نزدیکیاست؟ کاترینا جوابی نداد . آنی از داخل آینه نگاهی کرد و گفت : کاترینا ؟! فرانک . فرانک تکانش داد ، و سپس دستش را مقابل صورت او به حرکت در آورد . کاترینا عکس العملی نشان نداد . فرانک : باید از کار افتاده باشه ، اصلا با انسانها مو نمی زنه ! اگه دستش قطع نشده بود ، هرگز نمی فهمیدیم یه رباته


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1